PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : نقد و بررسي فيلم هاي سينمايي و مستند روز جهان



ØÑтRдŁ§
29th July 2009, 04:11 PM
راز اعداد « 4 8 15 16 23 42 » در سریال لاست!!




http://www.seemorgh.com/desktopmodules/icontent2/files/37230.jpg
اعداد ( 4 8 15 16 23 42 ) یکی از مهم ترین موضوعات سریال لاست.
این شمارهها را اولین بار در اپیزود «اعداد» فصل یک دیدیم، زمانیکه این عددها باعث شدند هارلی در مسابقه لاتاری تبدیل به یک مولتی میلیونر شود! خود هارلی هم اولین بار این عددها را از لئونارد در بیمارستان روانی شنیده بود. به خاطر بدشانسی هایی که هارلی بعد از برنده شدن در لاتاری تجربه کرد، این شمارهها را نفرین شده میدانست. بعد از دیدن این عددها در نوشتههای دانیل، هارلی به دنبالش رفت و دانیل برایش تعریف کرد که یک پیغامی که این اعداد را تکرار میکرده آنها را به جزیره کشانده و او هم معتقد بود عددها نفرین شدهاند.
خطوط هیروگلیف در شمارشگر معکوس ایستگاه قو
در بخش آخر فصل اول «مهاجرت، قسمت 2» هارلی این شمارهها را روی دریچه قو دید. فصل دوم در اپیزود «سرگردان» فهمید که این عددها کدی است که باید هر 108 دقیقه در یک کامپیوتر درون ایستگاه قو وارد شود (4+8+15+16+23+42=108). وارد کردن این اعداد دوباره شمارشگر را به حالت اول و 108 دقیقه برمیگرداند. اگر اپراتور به موقع دگمه را فشار نمیداد، شمارشگر شروع میکرد به نشان دادن یک سری شکلهای هیروگلیف؛ ولی در طی این مدت هنوز هم امکان فشار دادن دگمه و بازگشتن شمارشگر به حالت 108 دقیقه وجود داشت.
در این عملیات قرار بر این بود که هر 540 روز کارکنان ایستگاه قو جایشان را عوض کنند (یعنی 108 × 5) و به این معنی بود که هر نفر باید 7200 بار اعداد را وارد کند.
در فصل چهارم اپیزود «مردگان محرز» اخبار تلویزیون که بازمانده های هواپیمای اوشینگ را نشان می داد، عنوان کرد که تمام 324 نفر کارکنان و مسافرین مرده اند! (108 × 3 = 324)
کارگر سازنده ایستگاه قو این اعداد را به عنوان «شماره سریال» بر روی درپوش دریچه نمایش میداد. کارگر دیگر به خاطر اینکه کاغذش لک شده بود نمیتوانست به راحتی شمارههای آخر را بخواند.
در لاست میفهمیم که این شش عدد عنصر اصلی معادله والنزتی (یک فرمول ریاضی که برای پیشگویی کردن سرانجام بشریت طراحی شده) هستند. درواقع گفته شده که این اعداد نشان دهنده فاکتورهای محیطی و انسانی در معادلاتند (فرمهای شمارشی مشخص) البته معنی دقیق آنها قطعی نیست. یکی از اهداف ابتکار دارما این بود که فاکتورهایی که منجر به مرگ و نابود شدن بشریت میشود را تغییر دهد، که با تغییر و دگرگونی حداقل یکی از فاکتورهای محیطی/ انسانی نشان داده میشود: برای مثال در « اعداد». باهمه این احوال در تمام این سالهای تحقیق ابتکار دارما در رسیدن به این اهدافش شسکت خورد و علی رغم تحقیقات زیاد و دستکاری در قانون معادلات، همیشه نتیجه نهایی همین اعداد بودند.

اولین بار اعداد کجا استفاده شدند؟
* در بیمارستان روانی لئونارد درموردش صحبت کرد؛ او هم این اعداد را از سام تومی وقتی که با همدیگر در یک کشتی جنگی دراقیانوس کبیر بودند شنیده بود.
* هارلی از آنها در مسابقه لاتاری استفاده کرده و برنده شد.
* پیغامی شامل این اعداد دانیل را به جزیره کشاند.
* این اعداد همراه با یک فرمول ریاضی هفت بار در نوشتههای دانیل تکرار شده بود (اپیزود اعداد)
* روی ورودی دریچه ایستگاه قو (مهاجرت، قسمت 2)
* روی در منفجر شده ایستگاه قو (اپیزود Lockdown)
* اعدادی که به کامپیوتر ایستگاه قو وارد میشد. ( اپیزود سرگردان)
* روی داروهایی که دزموند به بازویش تزریق میکرد (مرد دانش، مرد ایمان) و (آشنایی)
* روی شیشههای دارویی که در ایستگاه پزشکی به کلیر تزریق میشد. (مرخصی زایمان)
* وقتی ماشین هارلی خراب شد، کیلومتر شمار (کیلومتر بر ساعت) از عدد 16 به 15 به 8 و بالاخره روی4 رفت. روی داشبورد هم درجه حرارت 23 سلسیوس و مسافت سنج هم 42 کیلومتر را نشان داد. (مهاجرت، قسمت2)
* وقتی هارلی 6 نفر از بازیکنان دختر تیم فوتبال را به فرودگاه برگرداند، روی اونیفرم هر کدامشان یکی از شمارهها نقش بسته بود (مهاجرت، قسمت2)
* بعضی جاها روی خرگوشهای سفید جزیره نوشته شده بود.
* شماره ماشین پلیس LAPD.
* مسافت طی شده کامارو تعمیر شده هارلی این اعداد را نشان میداد، که این موضوع باعث شد هارلی از مهمانی تولدش فرار کند (هیچ جا خونه آدم نمیشه، قسمت 1).
* روی عصای اکو این اعداد حک شده بود.
* شماره دادگاه کیت 4815162342 بود (Eggtown)
مفاهیم
دیوید فاری (یکی از نویسندههای فصل 1 و هم تهیه کننده اجرایی) در مورد چگونگی پیدایش عددها توضیح داد: «وقتی من شروع به نوشتن اپیزود «اعداد» کردم، درنظر داشتم که که از اعدادی استفاده کنم که قبلا در فیلم نشان داده شده بود... مثلا 4(تعداد سالهایی که لاک روی ویلچر بود) 8و 15 (شماره 815 هواپیما) و غیره» و اینها تبدیل به ایده نابی شد تا اعدادی را در فیلم بگنجانند که برای جی.جی آبرامز نیز بسیار مهم بود.
ارجاع به مذهب
پروژه ایستگاه قو برای ابتکار دارما ساخته شده بود. خود کلمه دارما به معنی «وظیفه اخلاقی» میباشد و عدد 108 عدد بسیار مهمی در اساطیر هندو و بودایی به شمار میآید. تعداد زیادی از بوداییان تعداد گناهان (یا ناپاکی) نوع بشر را 108 میدانند. و دلیل این نظریه این است که در جشنهای سال تو مثلا در ژاپن یک زنگ 108بار نواخته میشود و یا تسبیح های عبادت کنندگان بودایی 108 مهره دارد... همچنین گفته میشود که در آیین هندو خدا 108 اسم دارد.
در فرهنگ چین باستان نیز، 108 عدد خوش شانسی و خوش یمنی است، که این عدد از «108 قهرمان» (یا «108 ژنرال» یا «108 راهزن») گرفته شده است؛ اینها هستههای اصلی شورش ایالت شاندانگ در هزار سال پیش بودند

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:02 AM
در اين تايپيك به نقد و بررسي فيلم ها خارجي خواهيم پرداخت .

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:04 AM
نام فيلم: شيکاگو 10
عنوان اصلي: Chicago 10
مدت: 67 دقيقه
کارگردان: برت مورگان
نويسنده: گری ماسکوينز
اولين نکته عجيب در مورد اين فيلم، عنوان آن است. اين نام گذاري، يادآور محاکمه 7 فعال اجتماعي مخالف جنگ ويتنام در شيکاگو مي‌باشد. محاکمه ناعادلانه آبي هوفمن، جري روبين و تام‌هايدن، از سوي دادگاه ايالتي، موجي از مخالفت و اعتراض را در آن سال‌ها در سراسر خاک آمريکا به وجود آورده بود. در اين فيلم، برت مورگان اثري را کارگرداني نموده که در آن، جنبش‌هاي ضدجنگ، تبعيض نژادي و چهره واقعي سيستم قضايي ايالات متحده، به خوبي به تصوير کشيده شده است.
در شيکاگو 10، ما با داستان تصويب کنوانسيون ملي دموکراتيک شيکاگو در سال 1968 ميلادي آشنا مي‌شويم. رويدادي که با سرکوب خونين مخالفان اين گردهمايي توسط پليس و محاکمه سران معترضين به دليل اقدام جهت براندازي، موجي از خشم و هياهو را در سراسر خاک آمريکا به وجود آورد. در فيلم مستند آقاي مورگان، ما به جاي شنيدن صداي يک راوي در کل زمان نمايش، تصاوير پويانمايي و عکس‌هاي آرشيو شده‌اي را مشاهده مي‌کنيم که همگي آنها براساس مستندات و گزارش‌هاي انتشار يافته در دادگاه، طراحي و ساخته شده و از صداي‌هانک آزاريا، جفري رايت و ليف شرايبر جهت صحبت به جاي شخصيت‌هاي اصلي فيلم بهره برده شده است. جري روبين شجاعانه در دادگاه از اين محاکمه به عنوان يک نمايش کارتون‌وار ياد مي‌کند و به دليل ساخت چشم گير و گيراي صحنه‌هاي نفس‌گير محاکمه که به اخراج يکي از متهمان منجر مي‌شود، مخاطبان حوادث اين فيلم را به دقت دنبال مي‌کنند. اما هنوز هم به دليل فضاي خفقان‌وار حاکم بر رسانه‌هاي آمريکايي در سال‌هاي جنگ پرفراز و نشيب ويتنام، در مورد درستي رويدادهاي به تصوير کشيده، ترديدهاي زيادي وجود دارد. به نظر من، استفاده از آهنگ «عصيان در برابر ماشين» به عنوان موسيقي متن بخش‌هايي از فيلم، کمي ساده‌انگارانه بوده است.
به هرحال، علي‌رغم اينکه کارگردان تلاش نموده که مخاطبان اصلي خود را به نسل رشد انفجاري جمعيت در دهه پنجاه ميلادي، محدود نکند، اما باز هم اکثر ما از ديدن اين فيلم، لذت مي‌بريم. داستان اين فيلم، همچنان تا امروز نيز ادامه دارد و نبرد با آزادي بيان، به يک بخش زندگي روزمره ما تبديل شده است.
مورگان در فيلم «کودکي که مي‌ايستد» نيز که جوايز زيادي را کسب نمود، موضوع آزادي را با دو شيوه مستند و زندگي‌نامه، روايت کرده که به دستاوردهاي بسيار قابل توجهي منتهي گرديد. اما‌اي کاش براي ساخت وقايع پرفراز و نشيب سال 1968 ميلادي نيز از همان تجارب گذشته استفاده مي‌کرد تا ما شاهد فيلمي تأثيرگذارتر و ماندگارتر بوديم.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:05 AM
■ نام فيلم: موقعيت
عنوان اصلي: The Situation
مدت: 8 دقيقه
کارگردان: فيليپ‌هاس
نويسنده: دوروتي وودند
سال‌ها پيش، يک روز مادرم به ما گفت که رمان جذابي اثر چيماماندا نوزي آديچه به نام «نيمي از خورشيد زرد» را خوانده است. در اين داستان که ماجراي استقلال بيافرا از نيجريه روايت مي‌شود، وقايع زندگي و مرگ يک گروه از انسان‌هاي فقير براي خوانندگان شرح داده مي‌شود. ولي مادرم چنين مي‌گفت: «اين داستان بزرگي است، چرا که واقعاً ما با مجموعه‌اي از مرگ و جنگ و بقا روبه‌رو مي‌شويم... اما هيچ کس با خواندن اين کتاب، متأثر نمي‌گردد.»
با مشاهده فيلم سينمايي «موقعيت» اثر جديد فيليپ‌‌هاس که فيلم نامه آن توسط روزنامه‌نگار سابق حوزه جنگ وندل استيونسن نگاشته شده، ناگهان پژواک آن حرف‌هاي مادرم، در ذهن من طنين‌انداز شد.
حوادث اين فيلم در عراق امروز روي مي‌دهد، (البته کليه مراحل ساخت آن در کشور مراکش انجام شده است) ولي ترحم هيچ کس با مشاهده اين اثر، برانگيخته نمي‌شود. اگرچه اين يک مشکل مهم به شمار مي‌رود، اما معضل اصلي فيلم، موضوعي ديگر است.
در صحنه آغازين فيلم، دو پسر نوجوان عراقي در حال عبور از کنار يک پست بازرسي نيروهاي آمريکايي ديده مي‌شوند. چند لحظه بعد، در هنگام رد شدن آن دو از روي يک پل، ناگهان پايه‌هاي آن بدون هيچ گونه هشدار قبلي از سوي اشغالگران، منفجر مي‌گردد. يکي از آن دو نوجوان به رودخانه مي‌افتد و شروع به شنا کردن مي‌نمايد. اما نوجوان دوم، غرق مي‌شود. احتمالاً شما با تصور کردن اين صحنه، فکر خواهيد کرد که در ادامه، ماجراي محاکمه آن سربازان به تصوير کشيده مي‌شود، اما حدس شما اشتباه است. اين صحنه جذاب و تا حدي سرگرم‌کننده، مقدمه اتفاقاتي است که در ادامه فيلم روي خواهد داد.
روزنامه‌نگاراني داغ و پرشور
در حالي که سزمين عراق با تهديدات ناشي از فرو رفتن در جنگ داخلي، اشغالگري، شورش و بلوا روبرو است، يک زن روزنامه‌نگار زيبا و بلوند، عاشق يک عکاس عراقي مي‌شود. گويي آنا مولينکس (با نقش‌آفريني کتي نيلسن) به عنوان يک خبرنگار غربي وظيفه دارد که بر فجايع خونبار مربوط به يک ملت در حال مرگ پرده‌اي براندازد. با وجود همه خشونت‌ها و ويراني‌هاي موجود، ما تنها با يک آناي داغ و سکسي روبه‌رو هستيم. درهمه جا، مردان عراقي به وي خيره مي‌شوند و بهت‌زده مي‌گردند. درادامه اين کش و قوس‌ها، آنا، يک افسر اطلاعاتي ارتش آمريکا را به عنوان دوست پسر موقتي‌اش برمي‌گزيند. آن مرد، دان مورفي (با هنرآفريني داميان لويس) است. مرد بعدي هم، زيد (با بازي ميدو حمرا)، يک عکاس مطبوعاتي عراقي‌تبار است.
در اين اثر شاهديم که موضوعات بسياري براي روزنامه‌نگار در هوا و خاک و آب و زندگي انسان‌ها وجود دارد. به هر جا که مي‌نگريد، يک نفر در حال قتل انساني ديگر به نام سياست و يا منفعت‌طلبي است و در اغلب موارد، تفاوت‌ها قابل چشم‌پوشي مي‌باشد. در اوايل فيلم، يکي از دوستان آنا، به نام رفيق (با بازي ناصر معمار ضيا) او را به مراسم دفن آن پسرک مي‌برد، ولي از قبول نامه آنا، با وجود تلاش‌هاي زيادش، سرباز مي‌زند. اين نامه از سوي دوست پسرش دان نوشته شده تا رفيق را به همکاري با ارتش آمريکا تشويق کند.
در اين فيلم، شاهديم که دان تلاش مي‌کند، براي مردم عراق، زير ساخت‌هايي نظير بيمارستان و زايشگاه بسازند، اما نظير ساير ليبرال‌ها، او يک انسان کم‌اثر است که آسيب‌هايي بيش از منافعش، براي مردم عراق دارد. از سوي ديگر، عراقي‌ها همچنان به شدت به کشتار يکديگر مشغولند. در مجموع، ما با يک فاجعه تمام عيار روبه‌رو هستيم که سربازان آمريکايي بدون هيچ دليلي به تيراندازي به سوي زنان و کودکان مي‌پردازند و هر کس را که دو بار به آنها بنگرد، مي‌کشند. پيام اين فيلم نيز روشن است: «جنگ، جهنم است» اما بازسازي آثار آن، حتي بدتر مي‌باشد.
اتحاد در راه فساد و رشوه
در بخش ديگري از فيلم، ما شاهديم که انسان‌هاي بد، چگونه مي‌توانند کارهاي خوبي انجام دهند و انسان‌هاي خوب، کارهاي بدي را در پيش بگيرند. اما چه پزشکان جوان عراقي و چه بعثي‌هايي که با آمريکايي‌ها همکاري مي‌کنند، همه و همه در فساد و دريافت رشوه، يکسان هستند. و در ميان اين همه جنگ و خونريزي، عشق احتمالاً تنها چيزي است که ممکن نيست روي دهد. اما ماجراهاي فيلم به شما مي‌قبولاند که در زير آتش گلوله‌ها و بمباران‌ها نيز مي‌توان عاشق شد. ما در يک صحنه، شاهد جنگ و در صحنه بعدي، شاهد معاشقه و تلاش براي بوسيدن هستيم. زيد مي‌گويد: «شما نمي‌توانيد در مقابل مجاهدان مرا ببوسيد» و البته حتي اگر اين اتفاقات صحيح نباشد، حداقل سرگرم کننده است.
اما شخصيت آنا، به اين فيلم، حال و هواي بدي مي‌دهد. من مطمئنم که همه زنان گزارشگر جنگ، با مشاهده اين اثر، سرخود را به علامت تأسف تکان خواهند داد. با وجود انبوهي از کشته‌ها، دو عاشق آنا، همچنان به وي مي‌انديشند و اتفاقات پيرامون آنها نظير کشته شدن يک پسربچه کوچک، به هيچ‌وجه توجه آنا را برنمي‌انگيزد.
جنگ عراق، کوهي از کشته‌ها بر جاي مي‌گذارد و اجساد آنان در همه جا به چشم مي‌خورد. در پايان فيلم، آنا آزادانه تصميم مي‌گيرد از عراق خارج شود. ولي پوست سفيد صورت و موهاي بلوندش، هيچ آسيبي نديده است. او از کنار صحنه‌هاي قتل و خونريزي عبور مي‌کند و در چشم انداز او، انبوهي از گل‌ها و مغازه‌هاي شيک و دلفريب به چشم مي‌خورد. احتمالاً اين مناظر، براي اندوه آنا، دلايلي قانع‌کننده‌تر خواهد بود. مرگ صدها هزار شهروند عراقي که بخش اعظم آنان را زنان و دختران تشکيل مي‌دهند، در رسانه‌هاي ما ناگفته باقي مانده، اما مسأله اصلي، حفظ جان سربازان آمريکايي و شهروندانشان است.
جنگ به صورت يک افسانه عاشقانه
پايان فيلم، همان جايي است که بايد سازندگان آن را سرزنش کرد: ويراني يک کشور و ساختن حمام خون، يک سرگرمي نيست. به علاوه بايد اين سؤال به وجود آيد که نقش هنر در اين شرايط وحشي‌گري چيست؟ مطمئناً ما شاهد فيلم‌هاي زيادي در مورد جنگ ويتنام بوده ايم و فيلمي نظير «قلب‌ها و فکرها»، همچنان طرفداران زيادي دارد. به علاوه، ساخت فيلم‌هايي با اين موضوع، همچنان ادامه دارد. اما با تبديل يک جنگ واقعي و در حال تداوم با انبوهي از استثمارگري‌ها و نژادپرستي‌ها و تلخي‌ها و هزينه‌هاي هنگفت، به يک افسانه عاشقانه، چه اهدافي دنبال مي‌شود؟ در فيلم‌هاي مستند اکران شده در سال گذشته، نظير کشور من، عراق در حال تجزيه و... نيز اين رويکرد قابل مشاهده است. بي‌ترديد، هيچ‌چيزي نمي‌تواند همانند نمايش اتفاقات واقعي، عجيب و در مورد عراق،‌ وحشيانه به نظر آيد.
اما گزارش‌هاي وندي استيونسون در مورد جنگ عراق، بسيار بهتر از اين فيلم بوده است. و احتمالاً براي بسياري از ما اين سؤال به وجود مي‌آيد که چرا اين همه تفاوت بين تجربيات وي و داستان اين فيلم وجود دارد. (استيونسون، چند سالي را در عراق گذرانده، يک دوست پسر عراقي داشته و يادداشت‌هاي خود را در مجلاتي نظير «گرانتا»، «تايم» و غيره به چاپ رسانده است.) از نگاه من، رويکردهاي‌‌هاليوودي، تا حدود زيادي مقصر مي‌باشد. اين نکته هم در ذهن ما پديدار مي‌شود که چگونه مي‌توان پس از يک هفته اقامت در عراق، يک مقاله و پس ازحضوري يک ماهه در اين کشور جنگ زده، يک کتاب نوشت؟ آيا نويسندگان و روزنامه‌نگاران، در حال انتقال نظرات و خواسته‌هايشان در قالب چنين اقداماتي نيستند؟ و اصولاً اين رفتارهاي فرهنگي، به ناديده‌انگاري حقايق منجر نخواهد شد؟ پيام اين فيلم در مورد عراق،‌ در بهترين صورت، بسيار آشفته و به هم ريخته و در بدترين صورت، استفاده ديگري از خشونت، براي فروش يک فيلم سينمايي است. کليف اون و آنجليا جولي، با سرپرستي يک کودک آفريقايي در حال مرگ، احساسات خود را براي بازي در فيلم «فراسوي مرزها» تقويت نمودند. البته فيلم «موقعيت» هم کاملاً خشونت‌بار نيست، ولي باز هم از نمايش صحنه‌هاي خشونت‌بار و تکان‌دهنده يک زد و خورد دامنه‌دار، براي سرگرم کردن بينندگان استفاده شده است. امروز به تصوير کشيدن يک جنگ واقعي، مرگ واقعي و يا قتل‌عام واقعي، با اقبال مردم مواجه نمي‌گردد. فيلم «قلب بزرگ» که داستان قتل دانيل پرل، خبرنگار کشته شده در عراق را به تصوير کشيده، امسال در جشنواره فيلم کن به نمايش درمي‌آيد. اقدامي که چند سال پس از مرگ غم‌انگيز وي انجام مي‌شود. همچنين در چند فيلم ديگر اين جشنواره هم به صورت ضمني به اين موضوع اشاره شده و در چند اثر هم به جنگ عراق پرداخته شده است.
استفاده از يک داستان واقعي، به عنوان الگوي نگارش يک فيلم‌نامه، مطمئناً کار جديدي نيست، اما هنرمندان بايد به گونه‌اي رفتار کنند که اهميت حقايق واقعي، تا حد يک سرگرمي پايين نيايد. سؤال اصلي اين است که تفاوت در چيست؟ و آيا تنها تحريف واقعيت‌ها، مسأله مورد نظر است؟ و يا اينکه شيوه‌هاي کاري يک هنرمند، تمايلات دروني‌اش و يا فرايندهايي ناشناخته، به اين نتايج منتهي مي‌گردد؟ و چرا رماني نظير «نيمي از خورشيد زرد» با استفاده از يک داستان تلخ، مي‌تواند درس‌هاي زيادي را براي انسان‌ها به ارمغان آورد، اما در مقابل، در فيلم موقعيت، مخاطبان با حقايقي دستکاري شده و نادرست روبه‌رو مي‌گردند؟
از نگاه من، اين پرسش، يک راز ناگفته است. با مشاهده اين فيلم، مي‌توانيد و يا حداقل مجبور مي‌شويد که به گونه‌اي ديگر به حقايق بنگريد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:05 AM
■نام فيلم: سرزمين‌هاي توليد شده
عنوان اصلي: Manufactured Landscapes
کارگردان: ادوارد بورتينسکي
تهيه کننده: شرکت فيلمسازي زيتگيست
نويسنده: گري ماسکويتز
«زباله»ها را بايد بازيگر نقش اول اين فيلم به شمار آورد. چرا که در اين فيلم مستند، کوههاي سر به فلک کشيده زباله، تصويري هنري و بديع را در برابر ما مي‌گشايد. ادوارد بورتينسکي، کارگردان اين فيلم، در حالي موضوع زباله‌ها را در دستور کار ساخت اين اثر قرار داده که تصاوير زيبا و تکان دهنده انتشار يافته از سوي يک عکاس کانادايي از کوه‌ها، معادن، کارخانه‌ها و محوطه‌هاي جمع‌آوري زباله به عنوان مناطقي ديگر از ساخته‌هاي بشري، الهام‌بخش وي در ساخت اين فيلم بوده است.
در فيلم «سرزمين‌هاي توليد شده»، بينندگان به همراه بورتينسکي روانه سفري به سرزمين چين مي‌شوند تا با تأثيرات انقلاب صنعتي اين کشور آشنا گردند. دکل‌هاي نفت در حال نشت، کوه‌هايي از مانيتورها و کامپيوترهاي دور انداخته شده، و روستايياني که به دنبال ساخت سدهاي سه‌گانه «جرجيز» به عنوان بزرگ‌ترين سدهاي آبي دنيا، از سرزمين‌هاي اجدادي‌شان آواره شده‌اند، بخشي از تصاوير تکان‌دهنده و غم‌انگيز اين اثر است. کارگردان در اين فيلم ما را با دنياي جديدي آشنا مي‌کند که به يک کارخانه بزرگ صنعتي تبديل شده که گويي تنها براي دور ريختن، توليد مي‌کند. در بخش‌هاي مربوط به فعاليت‌هاي صنعتي، با مشاهده انبوه کارگران مشغول به کار در شرکت‌هاي بزرگ توليدکننده محصولات الکترونيکي، ما به خوبي با اين شرايط آشنا مي‌شويم.
اما در خلال مشاهده فيلم، ما نظرات کارگردان را نمي‌شنويم. چرا که او با نظرات ساختارشکنانه خود، همواره به عنوان يک کارشناس برجسته حوزه محيط زيست شناخته مي‌شود. گويي او با به کارگيري ابزار تصوير، قصد دارد که اهميت کارش را دچار وقفه ننمايد. تصاوير قابل توجه و خيره‌کننده وي در اين فيلم، ما را با اشتهاي سيري‌ناپذير اقتصاد جهاني براي مصرف بيشتر و بيشتر مواد خام براي تبديل به کالاهاي مختلف و به دور انداختن سريع آنها، آشنا مي‌کند. آيا قرباني نهايي اين جريان احمقانه، ما انسان‌ها نخواهيم بود؟

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:05 AM
■ نام فيلم: شاه ذرت
عنوان اصلي: King Corn
مدت: 67 دقيقه
کارگردان: آرون ولف
نويسنده: کاسي مک گتيگان
با مشاهده اين فيلم نمي‌توان نتيجه گرفت که آرون ولف يک دشمن سرسخت ذرت است. در فيلم جديد وي با عنوان «شاه ذرت»، ما با نقش اين محصول در سيستم غذايي ايالات متحده آشنا مي‌شويم، محصولي که در سايه تلاش زياد کشاورزان و بهره‌گيري از خاک حاصلخيز اين سرزمين به دست مي‌آيد و احتمالاً به همين دليل، ما امروزه صحبت‌هاي زيادي در مورد ذرت مي‌شنويم. در رژيم‌هاي غذايي مقدس آمريکايي‌ها، ذرت از ديرباز جايگاهي مهم در کنار نوشابه سودا و دسر پاي سيب داشته است.
در سال جاري، آمريکايي‌ها 6/93 ميليون آکر زمين را به کشت ذرت اختصاص دادند. اما تنها محصول دو ميليون آکر زمين براي مصرف مستقيم مناسب است. بقيه محصول، پس از طي کردن مسيري دور و دراز و انجام فراوري بر روي آنها، به ويژه در ساخت شربت ذرت، مصرف مي‌گردد که در طيف گسترده‌اي از محصولات نظير نوشابه‌ها و غذاها، براي شيرين کردن و يا مصرف دام‌هاي گوشتي توليدکننده همبرگرها و يا توليد اتانول و کاغذ، مورد استفاده قرار مي‌گيرد. بدين ترتيب، همان‌طور که با مشاهده فيلم نيز درمي‌يابيم، گياه ذرت بيشترين سطح زيرکشت را در ايالات متحده و آمريکاي شمالي داشته و علاوه بر بيشترين حجم عمليات فراوري، بيشترين حجم يارانه‌ها را نيز به خود اختصاص مي‌دهد. در اين فيلم، آقاي ولف با اشاره به نقش حياتي ذرت در سلامت و اقتصاد ما، به فرصت‌ها و تهديدهاي موجود در اين بخش اشاره مي‌کند. چرا که فهم دقيق ويژگي‌هاي ذرت مي‌تواند به عنوان يک کليد اصلاحات اجتماعي در حفظ کره خاکي و ايجاد جوامعي دموکراتيک و منابع تأمين غذاي محلي بيانجامد. در مقابل، ابرشرکت‌هايي نظير ADM، «کارگيل»، «مونسانتو» و «دوپونت»، با ناديده‌انگاري محصول ذرت به عنوان هديه مادر طبيعت و تمدن‌هاي باستاني، در سراسر دنيا به نابودي اکوسيستم‌هاي محلي و بدتر کردن وضعيت گرمايش جهاني مي‌پردازند. با مشاهده اين فيلم آقاي ولف مي‌توانيم دريابيم که مثلاً اجداد ما در آمريکا، ذرت را به دليل امکان نگهداري طولاني آن و امکان استفاده از آن در سال‌هاي خشکسالي و قحطي، مي‌پرستيده‌اند.
با شيوه‌هاي کنوني کاشت گسترده ذرت، نابودي خاک، استفاده گسترده از مشتقات نفت و به کارگيري کودهاي شيميايي، يک بخش انکارنشدني کاشت گياه اين گياه به حساب مي‌آيد. در ايالات متحده، در سايه انقلاب صنعتي، ضمن امکان دسترسي آسان به سوخت‌هاي فسيلي، خطوط راه‌آهن، بزرگ راه‌ها، دستگاه‌هاي انجماد و بسياري ديگر از تکنولوژي‌هاي روزآمد، هيچ گاه به هزينه‌هاي انساني و زيست‌محيطي و اجتماعي توليد اين محصول، توجه جدي نشده است.
يکي از نکات قابل توجه در فيلم شاه ذرت، يادآوري سال‌هاي سخت رکود بزرگ دهه سي اقتصاد آمريکا و توجه دولت روزولت به مسأله قيمت پايين اين محصول کشاورزي يارانه‌اي و در مقابل، نابودي منابع آب و خاک سرزمين ايالات متحده است. در سراسر فيلم مستند، مخاطبان به مجموعه اطلاعات ارزشمندي در مورد ارتباط ذرت و پيمان نامه‌هاي تجارت آزاد و سازمان تجارت جهاني و نفتا پي مي‌برند. از سوي ديگر، پرداخت ماليات‌هاي کمرشکن از سوي شهروندان آمريکايي به بخش کشاورزي، عمدتاً نصيب شرکت‌هاي غول‌پيکر و ثروتمند مي‌شود. و اينکه، در سايه جهاني‌سازي، فرآيند صنعتي شدن، آوارگي کشاورزان و نابودي ذخاير خاک در سراسر جهان تسريع گرديده است.
اما راه‌حل خروج از بحران چيست؟ البته سازندگان اين فيلم، به دلايلي که مشخص نيست، چندان تمايلي به ارائه راهکارهاي مورد نياز ندارند، اما ما با يک اثر جذاب و به يادماندني روبه‌رو هستيم که اگر شما هم به مصرف ذرت علاقمنديد، مطمئناً تماشاي اين فيلم مستند، خاطره‌اي به ياد ماندني خواهد بود.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:05 AM
■ نام فيلم: به سوي دنياي وحشي
عنوان اصلي: Into the Wild
مدت: 88 دقيقه
کارگردان: سيان پن
نويسنده: آلن چارلز
سال‌ها پيش، سيان پن در 22 سالگي توانسته بود اثري متفاوت و موضع‌گيرانه را خلق نمايد. اينک و پس از گذشت سه سال، ‌او توانسته فيلمي را بسازد که نامزدي براي جايزه اسکار، افتخاري بزرگ براي اين اثر است. «به سوي دنياي وحشي»، فيلمي تأثيرگذار و متفکرانه است که روح بي‌تاب يک جوان آمريکايي را به تصوير مي‌کشد.
ما در اين فيلم با سرنوشت کريستوفر مک کندلز آشنا مي‌شويم که در سن 22 سالگي و در سال 1990 ميلادي، خانواده ثروتمند خويش را ترک مي‌کند، همه پس اندازش را به «مؤسسه خيريه اکسفام» مي‌بخشد و به صورتي تراژيک روانه سفري پرفراز و نشيب به حيات‌وحش بکر آمريکاي شمالي مي‌شود. اما او که پيش از سفر، کارت شناسايي خود را سوزانده، خيلي زود با گرسنگي و مرگ روبه‌رو مي‌شود. داستان زندگي اين جوان ناراضي، در سال 1996 ميلادي، توسط جان کراکائور انتشار يافته بود. اين اثر، دستمايه نگارش فيلم‌نامه «به سوي دنياي وحشي» است. به هرحال، واقعيت ناگفته زندگي کريستوفر اين است که او از آلودگي‌هاي روحي جامعه‌اش به تنگ آمده و خروج از زير سايه اين تقدير ازلي، مهم ترين انگيزه وي به شمار مي‌رود. در نگارش فيلم‌نامه نيز تلاش زيادي شده تا روح پر تلاطم و ماجراجو و ناآرام اين جوان، به تصوير کشيده شود. کريستوفر به دنبال فارغ‌التحصيلي از دانشگاه «ايموري»، براي کسب تجربه و گشت و گذار، ابتدا روانه منطقه داتسون مي‌شود. اما خيلي زود، خراب شدن خودرويش در صحراي آريزونا، وي را به پياده‌روي، قايق سواري و سوار شدن رايگان به خودروهاي عبوري مي‌کشاند. سفر به مکزيک و غرب آمريکا، بخش بعدي سفر وي را تشکيل مي‌دهد. ما در اين اثر شاهد تن دادن اين جوان متمول و پولدار به کارهايي عجيب هستيم. او بسياري از روابط دوستانه گذشته‌اش را برهم مي‌زند و روانه سرزمين يخ زده آلاسکا مي‌شود. او اميدوار است که در اين منطقه، زميني براي زندگي و تزکيه اخلاقي روح عاصي خويش بيابد. البته در نامه‌هاي باقي‌مانده از وي، هيچ اشاره‌اي به انديشيدن پيرامون مسأله خودکشي وجود ندارد. به علاوه، او به هيچ‌وجه به اين نکته توجه ندارد که آلاسکا ممکن است آخرين سرزميني باشد که به آن قدم نهاده است. اما اين انزواي داوطلبانه باعث گرديد که او به صورتي نه چندان غيرمنتظره، به انتخاب گزينه نابودي خود، دست بزند.
با مشاهده فيلم آقاي پس، اين انديشه در ذهن من به وجود آمد که مخالفت وي با جنگ عراق، باعث گرديده که دست به ساخت چنين فيلم پرسش برانگيزي بزند. انزوا و دوري گرفتن مک کندلز از دنيايي مادي و فاسد، به خوبي مي‌تواند نشانگر عقايد سياسي کارگردان اين اثر نيز باشد. روحيه مادي‌گرايانه والدين يک جوان ثروتمند و مرفه، همراه با تن دادن او به يک ازدواج ساختگي، همه و همه، جوان نقش اول فيلم را در اين فيلم به اتخاذ شعارهايي راديکال سوق مي‌دهد، گويي روح کارگردان به سوي دنياي وحشي که بارها از دستگيري جورج دبليو بوش و زنداني کردن وي، صحبت به ميان آورده، در روح اين جوان متجلي شده است.
البته در پاره‌اي از صحنه‌هاي فيلم، ما با رويکردي مقدس مآبانه از زندگي کريستوفر روبه‌رو مي‌شويم که بازيگر نقش وي يعني اميل هرش که در گذشته در نقش يک فرد زنداني در فيلم‌هاي «باشگاه امپراتور»، «زندگي خطرناک بچه‌هاي آلتار» و «سگ آلفا» به ايفاي نقش پرداخته، به خوبي از عهده برآوردن انتظارات، برآمده است. در طول اين فيلم، ما شاهديم که تلاش مي‌گردد، عصيان کريستوفر، کاري قانوني و متعارف نشان داده شود. چرا که بازآفريني يک شخصيت کاريزما و جذاب، بدون ايده‌آل‌گرايي و تطابق با ارزش‌هاي جامعه، مؤثر نخواهد بود. سفر دور و دراز کريستوفر، در مجموع، طبيعت گردي نبود، چرا که او براي يافتن خود و يا فدا کردن خويش به اين کار دست زده بود. چنين اقداماتي اگرچه در روزگار ما عجيب به نظر مي‌رسد، اما در مقايسه با کتاب «کراکائور»، ما با بخش بسيار اندکي از مصائب وي در جهان وحشي آشنا مي‌شويم. در صحنه مرگ کريستوفر نيز با داستان اصلي، تفاوت‌هايي وجود دارد. پدر و مادر کريستوفر که خود را در فرار از خانه فرزندشان مسؤول مي‌دانند، به دنبال راه نجاتي هستند.
يک ويژگي اساسي فيلم اين است: کريستوفر، مسئول مستقيم مرگش نيست، بلکه سردمداران يک زندگي مادي و سرشار از خشونت در دنياي کنوني، عوامل اين رويداد به حساب مي‌آيند.
سيان پن در اثر خود، زيبايي‌هاي طبيعت آمريکا و کانادا و آلاسکا را به زيبايي به تصوير کشيده است. اگر چه ممکن است عقايد سياسي او را نپذيريم، اما حداقل در فيلم به سوي دنياي وحشي، پن توانسته، داستاني سرگرم‌کننده و چشم گير به مخاطبانش هديه کند. شايد جذاب‌ترين و مهم ترين عنصر اين فيلم را بايد در سرگشتگي و خستگي نسلي دانست که به دنبال دنيايي ديگر است و شايد به همين دليل. بسياري از ما داستان اين فيلم را مي‌پسنديم و تا اين حد، مخاطبان خود را تحت تأثير قرار مي‌دهد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:06 AM
■ نام فيلم: مسيح چه چيزي را خريداري خواهد کرد؟
عنوان اصلي: What Would Jesus Buy
مدت: 92 دقيقه
کارگردان: ويليام تالن
نويسنده: گري ماسکويتز
مصرف‌گرايي، ذاتاً عملي سرگرم‌کننده به حساب نمي‌آيد، اما ويليام تالن، هنرمند راديکال و از فعالان نيويورکي مخالف مصرف‌گرايي که سخنراني‌ها و نمايشگاه‌هايي خياباني را در پارک‌ها و بوستان‌ها و تالارهاي اين شهر برپا مي‌کند، با ساخت فيلم «مسيح چه چيزهايي را خريداري خواهد کرد؟» براي ساعتي ما را سرگرم مي‌کند. دراين اثر تأثيرگذار، از روند کنوني ولنگارانه خريد و مصرف به ويژه در ايام کريسمس، انتقاد شده است.
من تا پيش از مشاهده اين فيلم، هيچ نقد و يا گزارشي در اين مورد نخوانده بودم. در فيلم تالن ما مي‌توانيم دورنمايي از نتايج مصرف‌گرايي خود در قرن بيست و يکم را مشاهده کنيم. نتايجي که وي با حضور در پارکينگ‌هاي فروشگاه‌هاي «وال مارت» و «استاربورک» و حتي شهرک تفريحي ديسني لند و صحبت با خريداران از اين مراکز، به آنان يادآوري مي‌کند. هدف نهايي وي و همفکرانش در مؤسسه غيردولتي آنها، ترغيب مردم به کاهش خريدهاي کنوني و پايان عصر مصرف‌گرايي فاجعه‌آميز است. ما در اين اثر، با موسيقي اثرگذاري روبه‌رو مي‌شويم که به صورتي انتقادي، پيام‌هايي هم‌جهت با سناريوي فيلم، مطرح مي‌کند:
«اگر شما ثروتمند هستيد،
ديدگاه‌هاي شما تماشايي خواهيد بود.
اما بياييد به فراسوي‌تان بنگريد!
اما اگر شما فقير هستيد،
احتمالاً شما بهتر مي‌توانيد به جمع ما بپيونديد...
پس براي يک تغيير بزرگ
و براي دفاع از آنچه که باقي مانده است،
از فروشگاه‌هاي کوچک خريداري کنيد.
اين فروشگاه‌هاي محلي را حفظ نماييد.
چرا که فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي ما را به جهنم خواهند برد...»
از ديرباز، مردم حومه‌نشين در شب‌هاي کريسمس به انتظار ورود بابانوئل مي‌نشسته اند. آيا نتايج مصرف‌گرايي انبوه و بي‌ضابطه و مسرفانه کنوني به ويژه در اين روزها نبايد سرانجام ما را به سوي تغييراتي همه‌جانبه سوق دهد؟
تالن در فيلم مستند خود، ضمن گفت وگو با منتقدان، رهبران سازمان‌هاي فعال اجتماعي و اقتصاددان‌ها، پرده از موج گسترده اتلاف انرژي، هزينه، نيروي انساني و غارت ذخاير ارزشمند و تجديدناپذير طبيعي برمي‌دارد. مخاطبان فيلم آقاي تالن با مشاهده اين اثر، احتمالاً متقاعد خواهند شد که خريد کالاهاي غيرضروري خويش را کاهش داده و يا پايان دهند. آيا با مشاهده رفتارهاي اسراف‌آميز مردم در پارک‌هاي تفريحي ديسني و لبخند تمسخرآميز عروسک‌هاي ميکي‌موس، ما با اثري سرگرم‌کننده روبه‌رو نيستيم؟
اگر شما هم مي‌خواهيد به رفتارهاي روزمره خود، با دقتي بيشتر بيانديشيد، به سينماهايي که در سال جاري مسيح چه چيزهايي را خريداري خواهد کرد؟ را اکران مي‌نمايند، مراجعه کنيد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:10 AM
نام:
بچه های کوچک (Little Children)
کارگردان:
تاد فیلد (Todd Field)
تهیه کننده:
آلبرت برگر (Albert Berger)

تاد فیلد (Todd Field)
فیلم نامه نویس:
تاد فیلد و تام پروتا ( Tom Perrotta )
بازیگران:
کیت وینسلت (Kate Winslet)

جنیفر کانلی (Jennifer Connelly)

پاتریک ویلسون (Patrick Wilson)

جکی ارل هیلی ( Jackie Earle Haley )


موسیقی:
توماس نیومن (Thomas Newman )
فیلم بردار:
آنتونیو کالواچه ( Antonio Calvache )
ادیتور:
لئو ترومبتا ( Leo Trombetta)


شرکت پخش کننده:
New Line Cinema

تاریخ انتشار:
3 نوامبر 2006

زمان فیلم:
130 دقیقه

ژانر:
درام ، رمانتیک
بودجه فیلم:
26 میلیون دلار( آمریکا )



درباره فیلم:
فیلم بچه های کوچک محصول سال 2006 است. این فیلم بر اساس رومانی به قلم تام پروتا با همین نام ساخته شده است. بچه های کوچک به بررسی روابط بین انسانها و نحوه ارتباط آن ها با یکدیگر می پردازد. کارگردان این فیلم تاد فیلد است که با همراهی تام پروتا فیلم نامه این فیلم را نوشته اند. بازیگران اصلی این فیلم کیت وینسلت،جنیفر کانلی و پاتریک ویلسون هستند.
انجمن فیلم سازان امریکا(MPAA) بدلیل وجود صحنه های ******ی و همچنین برخی دیالوگ های فیلم به این فیلم رده R داده است.

نمایی از داستان:
این فیلم درباره زندگی یک مادر خانه دار (کیت وینسلت) است که از نحوه زندگی خودش خسته شده و همچنین در داخل زندگی خانوادگی اش( در اررابطه با همسر و فرزندش) با مشکلاتی روبرو است. زندگی این زن با ورود یک مرد دیگر (پاتریک ویلسون) به زندگی او در شرف تغییر است. رابطه آنها به تدریج عمیق تر می شود تا اینکه .......
همچنین در داستان یک منحرف جنسی رو داریم که به تازگی از زندان آزاد شده و با مادرش بین مردم عادی زندگی می کنه و .....


نقد فیلم:
فیلم بچه های کوچک به خوبی تونسته نظر منتقدین رو به خودش جلب کنه و نقدهای خیلی مثبتی رو بدست بیاره همچنین این فیلم در جشنواره های مختلفی ( از جمله آکادمی آواردز ) با استقبال خوبی روبرو شده. با وجود اختلافاتی بین فیلم نامه و کتاب اصلی فیلد و پروتا تونستن فیلم نامه یکدست و روانی بنویسن. با وجود بودجه 26 میلیون دلاری فیلم جزو اون دسته فیلم های پر خرج هالیوودی که فقط یه سری بازیگر مشور رو کنار هم مذارن قرار نمیگیره و فیلد با گرفتن بازی بسیار عالی کیت وینسلت و همچنین پاتریک ویلسون تونسته فیلم خوبی رو بسازه. فیلم به خوبی تصویر زنی رو که در زندگی به بن بست برخورد کرده رو به خوبی ترسیم کرده و بیننده به راحتی با شخصیت سارا همذات پنداری می کنه از طرف دیگه شخصیت دیگه داستان برد در زندگیش نتونسته به هداف دلخواه خودش برسه و به همین خاطر از درون احساسی پوچی می کنه. همین احساس کمبود در طرفین موجب نزدیک شدن اونا به هم میشه. ممکنه بگید فیلم داره یه چهره مثبت از خیانت کردن رو نشون می ده و به اصطلاح داره سر بیننده رو کلاه میذاره ولی به نظر من اصلاً اینطور نیست و فیلم فقط می خواد بگه همیشه لازم نیست در مسیر رودخانه حرکت کنید بعضی وقتا لازمه بایستید و یا حتی خلاف جهت آب شنا کنید و برای داشتن یه زندگی بهتر باید خودتون تلاش کنین.به نظر من تنها نکته منفی فیلم وجود یک داستان موازی با داستان اصلیه فیلمه که هیچ ربطی به ماجرای فیلم نداره و شایدم یه جورایی برای اینه که فیلم خسته کننده نباشه و بیننده با دو داستان متنوع روبرو باشه. نکته آخری که دوست دارم بهش اشاره کنم اینه که فیلم اینم نشون میده که همیشه به دید مثبت به اتفاقاتی که براتون رخ میده نگاه کنین و بدونیند که این بهترین اتفاقیه که می تونست براتون پیش بیاد و دائم نسبت به وضعیت زندگیتون اعتراض نکنین.


نکات حاشیه ای:
- کیت وینسلت پس از پذرفتن نقش سارا پاتریک ویلسون را برای شخصیت برد پیشنهاد کرد.
- اسم نریتوری (راوی) که در تیتراژ نیامده ویل لیمن ( Will Lyman) است.
- در کتاب اسم کارکتر پاتریک ویلسون تاد است که در فیلم به برد تبدیل شده. ( شاید به خاطر اینکه اسم کارگردانم تاد است)
- اولین فیلم جکی ارل هیلی پس از 13 سال است.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:12 AM
http://z.about.com/d/movies/1/0/D/I/N/babelposter.jpg






نام:
بابل(Babel)

تهیه کننده و کارگردان:
آلخاندرو گونزالس ایناریتو (Alejandro Gonzalez Inarritu)

فیلمنامه:
گیلرمو آریاگ ا(Guillermo Arriaga)

مدیر فیلمبرداری:
رودریگو پریتو (Rodrigo Prieto)

موسیقی:
گوستاۀو سانتاۀولال (Gustavo Santaolalla)

تدوین:
استیون میرونه (Stephen Mirrione)

داگلاس کرایس (Douglas Crise)

طراح صحنه:
بریجیت بروش (Brigitte Broch)

بازیگران:
برد پیت (Brad Pitt)

کیت بلانشت (Cate Blanchett)

گاۀل گارسیا برنال (Gael Garsia Bernal)

رینکو کیکوچی (Rinko kikuchi)

کوجی یاکوشو (Koji Yakusho)

آدرینا بارازا (Adriana Barraza)

سعید ترچانی (Said Tarchani)

ابوبکر ایت ال کید (boubker Ait Caid)

ژانر:
درام،هیجان انگیز

زمان:
142 دقیقه

تاریخ انتشار:
16 دسامبر 2006 (ایران)

شرکت پخش کننده:
پارامونت ونتیچ (Paramount Vantage)

درباره فیلم:
فیلم بابل یا هیاهو اقتباس به روز شده ی حکایت کتاب مقدس است ، درباره انسان عصر حاضر به قلم توانمند گیلرمو آریگا.
اين فيلم سومین تجربه سينمایی آلخاندرو گونزالس ایناریتو است. به گفته ایناریتو این اثر آخرين قسمت از "مجموعه سه گانه مرگ" اوست. فیلم با تهيه کنندگی وی در ماه می ساله 2005 در مراکش و تحت شرايط دشوار آب و هوايی آن منطقه آغاز به برداشت شد و در مکزيک و ژاپن ادامه پيدا کرد. او که کارگردانی خوش ذوق و صاحب سبک است این بار فیلمی با ارزش تر و پخته تر از کار قبلی خود به مخاطبان ارایه داده و بسیار آسان فهم تر از 21 گرم است.
اگر چه فیلم دارای سر نخ های به مسائل سیاسی و مبحث تروریسم ولی به سختی به توان آن را فیلمی سیاسی قلمداد کرد. بلکه این فیلم یک نمونه بارز در سینمای فلسفی است که در سطح هالیوود است که بازیگرانی همچون برد پیت و کیت بلانشت در آن نقش بازی می کنند.

نمایی از داستان:
بابل از چهار قسمت و یا قصه به ظاهر مجزا تشکیل شده اما در حقیقت این داستانها و شخصیت ها ی آن به آرامی به یکدیگر مربوط میشوند و یک داستان با بافتی محکم ویک پارچه را تشکیل میدهند.
فیلم با شروع از وسط ماجرا در مراکش آغاز میشود و مسیر داستان از مراکشی های به توریست های آمریکایی در مراکش کشیده می شود و سپس به آمریکا و مکزیک می رود در حالی که به صورت موازی به ژاپن نیز منتقل می شود و در نهایت دوباره به وقایعی در مراکش ختم می شود.
در حین شکل گیری داستان ، مسیر های جداگانه به یکدیگر مرتبط شده وفیلم درد ورنج شخصیت ها و تکاپوی آن ها برای نجات از این مصیبت ها را به نمایش میگذارد.

نقد فیلم:
در ابتدا کمی در مورد عنوان فیلم صحبت کنیم:بابل یا هیاهو،عنوانی که همه فیلم را به نوعی در خودش نهفته دارد و به هوشمندی انتخاب شده است.
بابل در کتاب مقدس نام برج معروفی است که توسط آدمهایی از تمام ملت ها برای دستیابی به بهشت ساخته شد،این کار باعث خشم خداوند گردید.پس خداوند کاری کرد که تک تک آدم های دست اندر کار به زبانی متفاوت سخن گویند و جماعتی گیج و مبهوت در سراسر جهان پخش شدند که هیچ یک دیگری را درک نمیکرد و قادر به برقراری ارتباط با دیگران نبود.
این عنوان پس از نوشتن فیلم نامه ای انتخاب شده است که اقتباسی از روی حکایت کتاب مقدس برای انسانهای این عصر است.
حوادث فیلم در سه قاره متفاوت میگذرد ،با شخصیت هایی که فرهنگ و زبانی کاملا متفاوت دارند.کارگردان و عوامل فیلم سعی داشته اند تا با تکیه بر فیلمنامه کاری کنند که همه این شخصیت ها برای بیننده در یک سطح و بافت روایی قرار گیرند در عین حال تلاش داشته اند که تفاوت بین مکان و فرهنگ و زبان نیز ملموس و هویدا باشد.
به همین سبب است که در فیلم بابل سه نوع فرمت مختلف ،8نوع فیلم خام و 6 استودیوی مجزا برای انجام کارهای متداول پس از فیلم برداری به کار گرفته شده است.نور پردازیها نیز که تا حد زیادی به نور طبیعی شبیه است به سبک مستند فیلم کمک شایانی کرده و به گفته طراح صحنه فیلم ،به کارگیری سه نوع طیف رنگی قرمز برای سه کشور،در سه قاره مختلف،راهی جالب برای رسیدن به هدف کارگردان و فیلم بوده است.
کاراکترهای داستان به خوبی پرداخت شده اند به همین دلیل بیننده از همان ابتدا با آنها همراه میشود و رفتار واعمال آن ها برای او قابل قبول است ،از دو سوپر استار هالیوود ،برد پیت و کیت بلانشت گرفته،تا نابازیگرهایی که بی شک اگر بازیگر بودند،فیلم در رسیدن به هدفش و انتقال حس و حالی که مد نظر نویسنده و کارگردان بوده است ناکام میماند.به هر حال بازی بازیگران بابل عمیق و تاثیر گذار است.
فیلم بابل کاملا تعاملی است و مشارکت فعال بیننده و توجه او را طلب میکند.تدوین نامنظم فیلم که در کار قبلی ایناریتو نیز شاهد آن بودیم نتیجه جالبی به بار آورده است:در بعضی از صحنه ها تماشاگر جلو تر از شخصیت ها قرار میگیرد و آگاهی بیشتری پیدا میکند و در بعضی صحنه ها این قضیه برعکس میشود،به این ترتیب نوعی احساس تازه در تماشاگر به وجود می آید و باعث لذت او از تماشای فیلم میشود.
فیلم حرف ها و مطالب زیادی برای ارایه دادن دارد،حرف هایی که شاید بدون دیدن فیلم صحبت درباره آن مشکل باشد.حرفهایی که به طور مستقیم ،نوع بشر ،اعمال و روان و احساسات او را هدف قرار میدهد،انسان عصری که با وجود رشد فزاینده وسایل ارتباطاتی بیش از پش تنها شده و در برقراری ارتباط با دیگران ناتوان است.نویسنده و کارگردان فیلم از تماشاگر میخواهند تا با دیدگاهی متفاوت و نگاهی بازتر و عمیق تر به روابط انسان ها و فرهنگ آن ها بنگرد و برای درک دیگران بکوشد.
فیلم بابل در انتقال احساسات و پیام های ارزشمندش بسیار موفق است. که قسمتی از آن را مدیون موسیقی متن زیبای سانتاۀولالا است. تلاش و تدبیر عوامل فیلم باعث شد تا بابل به یکی از برجسته ترین فیلم های سال 2006 هم از نظر منتقدان و هم مخاطبان عام تبدیل شود.
نکته جالب فیلم اینست که حمله به ظاهر تروریستی ، توسط دو نوجوان ، در کشوری که مردم آن مسلمان هستند صورت میگیرد (که البته فیلم ساز هدف دیگری را دنبال میکرده،بر خلاف بسیاری از فیلم های هالیوودی که سعی در خراب کردن چهره مسلمان ها دارند.)اما در ادامه به نوعی از مسلمان ها دفاع کرده و تصویری متفاوت از آن ها به نمایش میگذارد؛
هنگامی که زن آمریکایی به شدت آسیب دیده تنها راهنمای مسلمان محلی است که به کمک او و شوهرش میشتابد و در خانه خود به آنها پناه میدهد و باعث نجات جان او میشود،بدون هیچ چشم داشتی.در حالی که سایر توریستها آن ها را رها کرده وبه نوعی فرار میکنند.
در فیلم شاهد صحنه های زیبایی هستیم که حاصل تلاش پریتو و سبک خاص فیلم برداری اوست. که البته اوج آنها در صحنه های پایانی هرداستان شکل میگیرد.شاید زیبا ترین آنها سکانسی است که در آن هلیکوپتر امداد در هنگام غروب آفتاب برای بردن توریست مجروح آمریکایی به منطقه روستایی می آید.


نکته های جالب:

- رینکو کیکوچی در حدود یک سال برای آموزش زبان اشاره وقت گذاشت تا سرانجام توانست نقش چیکو را بدست آورد.
- ابوبکر ایت ال کید بازیگر نقش یوسف ، نوجوان مراکشی ای که به طریقه ای غلط اسلحه را به کار برد ، هنگامی برای این نقش انتخاب شد که ایناریتو او را در حین بازی فوتبال در یکی از میادین محلی شهر دید. - برد پیت برای شرکت در فیلم بابل یکی از نقشهای برجسته در فیلم the departed را رد کرد.زیرا او یکی از طرفداران فیلم های ایناریتو است.
- آدرینا بارازا برای نقش آملیا 35 بار تست داد.

- از آن جایی که هر داستان ، جداگانه و در قاره های متفاوت فیلم برداری میشد هیچ یک از بازیگران همتای خود را در داستان دیگر ندیده بودند مگر تا زمان پیش نمایش فیلم.

- 17 روز قبل از شروع فیلم برداری در مراکش آنها برای انتخاب بازیگر به آن جا رفتند.بازیگرهای حرفه ای مراکشی برای ایفای نقش صحرا نشینان ظاهری قلّابی پیدا میکردند به همین دلیل شروع به پخش اعلان هایی از تلویزیون ، رادیو و بلند گوهای مساجد کردند.روز بعد بالغ بر 200 نفر صف بستند تا از آنها تست گرفته شود.

- صحنه ای که در آن دختر کرو لال به همراه پدرش در ماشین بود بدون اجازه مقامات سینمایی ژاپن فیلم برداری می شد .عوامل فیلم با ایجاد ترافیک سنگینی شروع به فیلم برداری کردند ، به همین دلیل پلیس شروع به تعقیب آنها کرد تا فیلم برداری را متوقف کرد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:14 AM
http://images.amazon.com/images/P/B000QUCNOK.01._SCLZZZZZZZ_.jpg






نام:
عطر ، داستان یک قاتل (Perfume, The Story of a murderer)
کارگردان:
تام تایک ور (Tom Tykwer)
تهیه کننده:
برنارد آیشینگر (Bernd Eichinger)
داستان نویس:
پاتریک سوسکیند (Patrick Suskind)
فیلم نامه نویس:
کارولین تامپسون (Caroline Thompson)
اندرو بیرکین (Andrew Birkin)
برنارد آیشینگر (Bernd Eichinger)
تام تایک ور (Tom Tykwer)
بازیگران:
بن ویشائو (Ben Wishaw)
راشل هاردوود (Rachel Hurd-wood)
آلن ریکمن (Alan Rickman)
داستین هافمن (Dustin Huffman)
موسیقی:
تام تایک ور (Tom Tykwer)
رینهولد هیل (Reinhold Heil)
فیلم بردار:
فرانک گریبه (Frank Griebe)
ادیتور:
آلکس برنر (Alex Berner)
شرکت پخش کننده:
پارامونت (Paramount)
تاریخ انتشار:
27 دسامبر 2006
زمان فیلم:
147 دقیقه
بودجه فیلم:
65 میلیون دلار
فروش فیلم:
132 میلیون دلار


درباره فیلم:
فیلم "عطر ، داستان یک قاتل" برگرفته شده از کتاب درام نوشته پاتریک سوسکیند (پرفروشترین کتاب سال 1985) نوشته و ساخته شده است.
"استنلی کوبریک" ، کارگردان مشهور آمریکایی این کتاب را مطالعه کرد و در نهایت تصمیم گرفت که این فیلم را نسازد و چنین استدلال کرد که : "نمی دانست با قسمت میانی داستان چه بکند و آن شخصیت میانی برای همیشه در آن قار می نشنید و نمی تواند آن را در فیلم تصور کند".
برچسب فیلم:
"برای جستجوی زیبایی زندگی کرد. برای مالکیتش آدم کشت."
“He lived to find beauty. He killed to possess it.”
نمایی از داستان:
ماجرای فیلم درباره یک فرانسوی با قدرت استثنایی در بویایی است که در قرن هفدهم زندگی می کرده است. او در یتیم خانه بزرگ می شود و سپس به بردگی گرفته می شود. این فرد پس از شناسایی و تقویت قدرت خود دست به سفری دراز برای تکمیل آرزوی زندگی اش می زند.
نقد فیلم:
فیلم "عطر" قطعا یکی از فیلم هایی است که به عنوان فیلم هنری باید از آن یاد کرد. اگر چه این فیلم در گیشه هیاهو به راه نیانداخت ، اما پر خرج ترین فیلم کشور آلمان محسوب می شود. داستان فیلم به سوژه ای جالب اشاره می کند و تخیل وجود آدمی با قدرت بویایی بالا را در محتوای یک داستان جنایی به خوبی می گنجاند.
نویسنده داستان زندگی را به سه قسمت تقسیم می کند. ابتدا از تولد و محل تولد و رشد شخصیت اصلی داستان در کثیف ترین محله های پاریس ، قسمت دوم داستان رشد شخصیت و کشف استعدادش و بهره گیری از این استعداد. قسمت سوم آزمندی در این قدرت استثنایی برای رسیدن به آرزوی دیرینه شخصیت اصلی داستان و شاید تمام عطر فروشان.
فیلم بیننده را با عطر از دیدگاه دیگری آشنا می کند. مخصوصا این جزئیات زمانی بهتر نمایان می شود که عطر در زندگی طبقه پایینی مردم قرن هفدهم در اروپا اصلا وجود نداشته و در طبقه میانی فقط آن را از دور می دیدند و در فقط در طبقه فوقانی جامعه ، یعنی اشراف و ثروتمندان معنی پیدا می کرده است.
قطعا هر کسی تصدیق می کند که فیلم در ترسیم جنبه های مختلف شهر پاریس و مردم طبقه پایین و بالای آن تلاش خوبی کرده است و نتیجه جالبی در ترسیم و همچنین دکوراسیون آن گرفته است.
اما این سوال در زندگی شخصیت داستان پیش می آیند که آیا او فطرت یک قاتل تمام عیار را داشت؟ یا اینکه یک دانشمند بود که تنها برای انگیزه های علمی یا بویایی تحریک به قتل می شد؟
به طور کلی درباره کارگردانی فیلم باید گفت اگر کارگردان این فیلم استنلی کوبریک بود ، قطعا باید از او بیشتر از این حرف ها انتظار داشت. اما کارگردان جوان این فیلم که تجربه کم ولی نه محدودی در سینما دارد ، اثری شایسته ارائه کرده است و متاسفانه مثل خیلی از اثرات با ارزش سینما نادیده گرفته شده است.
نکته های جالب:
-مارتین اسکورسیزی نیز کارگردانی این پروژه را بررسی کرد ولی در نهایت به همان نتیجه کوبریک رسید.
-ریدلی اسکات و تیم برتون از سالها قبل از شروع پروژه برای این فیلم در نظر گرفته شده بودند.
-برنارد آیشینگر (Bernd Eichinger) سالها تمایل به ساختن این فیلم را داشت اما نویسنده حاضر به فروش حقوق فیلمسازی آن نشد که در نهایت در سال 2001 تصمیم به فروش گرفت.
-ساخت موسیقی فیلم هم زمان با پروژه آغاز شد به طوری که موقع شروع برداشت موسیقی آن حاضر بود و موقع برداشت موسیقی برای بازیگران نواخته می شد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:14 AM
http://artfiles.art.com/images/-/Malena-Poster-C10281336.jpeg





نام:
مالنا (Malena)
کارگردان:
جوزپه تورناتوره (Giuseppe Tornatore)
تهیه کننده:
کارلو برناسکنی (Carlo Bernasconi)
فیلم نامه نویس:
جوزپه تورناتوره
بازیگران:
مونیکا بلوچی (Monica Bellucci)

جوزپه سالفارو (Giuseppe Sulfaro)

لوسیانو فدریکو (Luciano Federico)

ماتیلدا پیانا (Matilde Piana)

پیترو نوتاریانی (Pietro Notarianni)
موسیقی:
انیو موریکونه (Ennio Morricone)
فیلم بردار:
لاجوس کولتای (Lajos Koltai)
ادیتور:
ماسیمو کوالیا (Massimo Quaglia)


شرکت پخش کننده:
Medusa Produzione

تاریخ انتشار:
27اکتبر 2000

زمان فیلم:
در ایتالیا 109 دقیقه در امریکا 92 دقیقه
ژانر:
درام، رمانتیک


درباره فیلم:
فیلم مالنا محصول سال 2000 است. کارگردان این فیلم جوزپه تورناتوره معروف ایتالیایی (برنده جایزه اسکار برای فیلم سینما پارادیزو) است و بازیگران اصلی این فیلم مونیکا بلوچی و جوزپه سالفارو هستند. این فیلم به بررسی مشکلات زندگی مردم ایتالیا در خلال جنگ جهانی و همچنین به بررسی بحران های دوره نوجوانی یک پسر می پردازد.
انجمن فیلم سازان امریکا(MPAA) بدلیل وجود تعدادی صحنه های برهنگی به این فیل رده R داده است.


نمایی از داستان:
فیلم درباره زندگی مالنا (مونیکا بلوچی) است وی دختر زیبارویی است که به تازگی به هرماهی پدرش- که یک معلم است- به یک شهر کوچک نقل مکان کرده است. زیبایی مالنا به گونه ای است که مردم شهر در مورد وی شایعه پردازی می کنند شایعه هایی که بالاخره باعث می شود که پدرش از او روی گردان شود تا اینکه .....
از طرف دیگر زندگی یک نوجوان (جوزپه سالفارو) را مشاهده می کنیم که در آستانه بلوغ قرار دارد و با مشکلات خاص این دوره روبرو است و ...



نقد فیلم:
فیلم مالنا از زیباترین فیلم هایی است که تا کنون دیده ام. تورناتوره در این فیلم به خوبی به آنچه که در آن تخصص دارد (یعنی نشان دادن زندگی انسان ها) پرداخته. با وجود اینکه در فیلم با دو داستان کاملاً متفاوت روبرو هستیم اما پیوستگی میان حوادث داستان به گونه ای است که به بیننده احساس دوگانگی در داستان دست نمی دهد. مونیکا بلوچی در ایفای شخصیتی که به خاطر فقر به بیراهه کشیده می شود موفق بوده از طرف دیگر جوزپه سالفارو را با آن رویاها و افکار مغشوش داریم که به راحتی می توان ادعا کرد بیشتر نوجوانان ما نیز به مشکل وی (شاید بعلت عدم آموزش مناسب) دچار هستند و به عبارتی می توان گفت این فیلم چیزی مشابه دوران نوجوانی هر فردی است. انیو موریکونه موسیقی متن این فیلم را به گونه ای بسیار زیبا ساخته که صد البته جزو نقاط قوت فیلم محسوب می شود. نکته دیگر که در این فیلم می بینیم نحوه برخورد عموم مردم با یک چالش و مشکل است و آن هم اینکه مردم همواره به فکر پاک کردن صورت مسئله اند و هیچگاه به این فکر نمی کنند که چرا این مشکل پیش آمد یا اینکه چگونه می توان آن را به صورت منطقی حل کرد. و همین مردم می توانند به گونه ای برخورد کنند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و از کنار یک مساله براحتی بگذرند. در فیلم به خوبی تاثیرات فقر و جنگ را بر زندگی مردم را مشاهده می کنیم. در کل تماشای این فیلم را به شما توصیه می کنم چون باعث وسعت دید شما می شود و یک بعدی بودن بپرهیزید.


نکات حاشیه ای:
- اول اینکه دوچرخه رناتو در حدود بیست دقیقه فیلم از نوع مدرن است به گونه ای که دنهده هایش عوض می شود در سایر قسمت های فیلم رناتو یک دوچرخه عادی با زنجیر ثابت دارد.
- در صحنه ای که مالنا وارد توهمات رناتو می شود طول و مدل موهایش در طی این صحنه تغییر می کند. ( البته فقط در نسخه اروپایی فیلم)

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:15 AM
http://wildaboutmovies.com/images_2/AllTheKingsMenPoster_001.jpg





نام فیلم :
همه مردان دلیر ( All the King's Men)
ژانر :
درام/ تریلر/تاریخی/سیاسی
کارگردان :
استیون زیلان (Steven Zaillian (http://www.imdb.com/name/nm0001873/))
فیلم نامه نویس :
اسیتون زیلان(Steven Zaillian (http://www.imdb.com/name/nm0001873/))
بر مبنای کتابی نوشته رابرت پن وارن
تهیه کنندگان :
کن لمبرگ (Ken Lemberger (http://www.imdb.com/name/nm1590776/))
مایک مداوی(Mike Medavoy (http://www.imdb.com/name/nm0005219/))
آرنولد مسر (Arnold Messer (http://www.imdb.com/name/nm1103781/))
استیون زیلان (Steven Zaillian (http://www.imdb.com/name/nm0001873/))
بازیگران :
شان پن (Sean Penn (http://www.imdb.com/name/nm0000576/))
آنتونی هاپکینز (Anthony Hopkins (http://www.imdb.com/name/nm0000164/))
جود لاو (Jude Law (http://www.imdb.com/name/nm0000179/))
کیت وینسلت (Kate Winslet (http://www.imdb.com/name/nm0000701/))
موسیقی :
جیمز هورنر (James Horner (http://www.imdb.com/name/nm0000035/))
تدوین :
واینه وهرمن Wayne Wahrman (http://www.imdb.com/name/nm0906387/) ))
فیلم بردار :
پاول ادلمن (Pawel Edelman (http://www.imdb.com/name/nm0248997/))
توزیع کننده :
Columbia Pictures Corporation (http://www.imdb.com/company/co0050868/)
تاریخ انتشار :
22سپتامبر 2006

زمان :
128دقیقه



درباره فیلم:
در سال 1949 رابرت راسن کارگردان مشهور فیلمی را با اقتباس از رمان برنده جایزه پولیتزر به نام همه مردان شاه نوشته رابرت پن وارن ساخت که به کاری ممتاز و قابل بحث تبدیل شد. با گذشت زمان بسیار زیادی استیون زیلان به بازسازی این اثر دست زد که خود ریسک بزرگی بود اما با تمام ضعف هایش زیر سایه نسخه اصلی قرار نگرفت.



نمایی از داستان:
ویلی استارک (شان پن) مددکار اجتماعی است که زندگی سالمی را در ایالت لوییزیانا می گذارند و هر جایی که احساس کند حقوق مردم پایمال شده است قد علم می کند تا جایی که بعد از حادثه ای در یکی از مدارس به شدت به مسئولین می تازد و این روحیه اش باعث می شود که خیلی زود در دل مردم جا بازکند. انتقادهای از سیاستمداران ایالت به محبوبیتش می افزاید تا جایی که مردم او را به عنوان نماینده انتخاب می کنند. مدتی می گذرد و شعارهای رنگارنگ و عدالت محور ویلی فقط در حد حرف باقی می ماند و به عمل نمی رسد. قدرت به سرعت او را فاسد می کند و نهایتا خود او یکی از افرادی می شود که با عوام فریبی قصد دارد به قدرت بیشتری دست یابد...



بررسی فیلم :
استیون زیلان در بازسازی رمان مشهور رابرت پن وارن تا حد زیادی موفق نشان میدهد. همه مردان دلیر کاری است که نه تنها فقط منحصر به زمان خود باقی نمی ماند بلکه تازگی آن هر لحظه بیشتر به چشم می آید. شخصیت ویلی استارک فارغ از آنچه در رمان و فیلم رابرت راسن به نمایش در آمده است، اینجا با توجه به بازی خارق العاده شان پن بی نهایت رئال و قابل لمس است. صحبت درباره استارک البته بسیار سخت و مهم است زیرا که ما با شخصی روبرو هستیم که در طول فیلم به جای طی کردن یک روند مثبت و رو به جلو در واقع قدم هایی به عقب و در راستای خلاف آنچه را که ادعا می کرده است طی می کند. استارک فردی است که به شدت مردم دار و با اخلاق است. او حتی موقع ملاقات با سردمداران از مشروبات الکلی استفاده نمی کند و به جای آن آب پرتقال را استفاده می کند که با تمسخر آنان روبرو می شود. حتی وقتی از او دعوت می شود که وارد کار سیاست شود بسیار معذب و مردد است. با این حال درست بعد از اینکه قدرت را لمس می کند چنان مدهوش فضا و موقعیت سیاسی اش می شود که دیگر تنها آرمان ها و خواست هایی که قبلا به خاطر مردم برایش اهمیت داشته اند حال فقط به خاطر باقی ماندن در فضای قدرت باارزش می شود. او حتی با خیلی از بزرگان این عرصه من جمله قاضی به نام ایروین (با بازی آنتونی هاپکینز) درگیر می شود و حتی از جک می خواهد که از رازی که سالها قاضی مخفی نگه داشته است سر در بیاورد( با این که ایروین پدرخوانده اش محسوب می شود) تا بتواند به عنوان باج گیری استفاده کند که این ماجرا در نهایت با خودکشی ایروین به پایان می رسد. غیر از این مسائل ویلی استارک به جایی می رسد که حتی از آدمهای معتمد و معتبر برای حفظ و مشروعیت بخشیدن به اعمالش استفاده تبلیغاتی می کند. به همین منظور آدام فرزند یکی از سناتور های خوشنام ایالت را که دکتر جوانی است به وعده ایجاد بیمارستانی همراه می سازد. او همچنین با سخنان کوبنده و پوپولیسم افراطی سعی می کند همچنان توده های مردم را پشت سر خویش نگه دارد اما در نهایت به دست آدام که دریافته است قربانی منافع ویلی شده است کشته می شود. با این وجود کارگردان استیون زیلان نمی تواند نیمه مثبت و نیمه منفی شخصیت ویلی را به صورت اصولی نمایان سازد و بیننده نمی داند که چگونه ویلی استارک به یکباره تبدیل به شخصیتی دیگر شد طوری که انگار از اول اینگونه بوده است و فصل مربوط به تغییر رفتار های ویلی استارک خیلی شتابزده به نظر می رسد. زیلان همچنین با اینکه نویسنده و کارگردانی چیره دست و قابل تحسین است اما انگار فراموش کرده است که دارد یک فیلم سینمایی با جلوه های تصویری می سازد و نه یک نمایش رادیویی. فیلم از این بابت بسیار ضربه می خورد به طوری که حتی کسی اگر فقط صداها و دیالوگ های فیلم را بشنود مطمئنا به جز لذت نبردن از بازی زیبای بازیگران(الخصوص شان پن) چیزی دیگری را از دست نمی دهد و تمام ماجرا را می تواند دریابد. از شخصیت ویلی که بگذریم نقش پررنگ جک بردون در پیشبرد حوادث غیرقابل انکار است. جک مدام ویلی را تحسین می کند اما خود او نمی داندکه چقدر می تواند در ادامه بر روی ویلی حساب باز کند. با این حال تا لحظه مرگش در کنارش می ماند و حتی به خاطر درخواست ویلی موجبات خودکشی پدرخوانده اش( که قاضی است که در جوانی قتلی را برای رسیدن به قدرت مرتکب شده است) ناخواسته فراهم می آورد.
همه مردان دلیر دارای دیالوگ های جالب و قابل تاملی است و این از نکات مثبت اثر است و یک سر این موضوع مطمئنا به حضور استیون زیلان برمی گردد. فیلم پر از استعاره و گوش کنایه است به زمانه امروز و حتی خیلی از منتقدان آمریکایی آنرا فیلمی علیه جرج بوش می پندارند که با همین شیوه استارکی و پوپولیسم ناشی از جلب توجه مردم موفق به حضور در کاخ سفید شد. در واقع یکی دیگر از دلایلی که چنین انگی به فیلم زده می شود این است که سیاستمداران منفی همه مردان دلیر در واقع جمهوری خواهان هستند و کار گرایش هایی به تفکرات دموکرات ها دارد. به هرحال خارج از مسائل سیاسی که کار را کاملا تحت شعاع خویش قرار داده همه مردان دلیر اثری قابل تامل است که می تواند تا مدتها به عنوان یک بازسازی شایسته در یادها بماند.
قسمتی از صحبت های شان پن در جشنواره تورنتو درباره همه مردان دلیر:
شان پن در سخنانی در فستیوال فیلم تورنتو در باره این فیلم چنین گفت؛ «در ابتداوسوسه کننده ترین بخش این فیلم ابعاد این شخصیت بود نه صرفاً ابعاد فیزیکی اش که ازدیگر جهات هم. من برای این نقش مطالعات بسیار داشتم. به لوییزیانا سفرکردم تا رویپل ها و در خیابان های آن راه بروم و به همه اماکن عمومی اش از نزدیک سر بزنم.
با مردمی حرف زدم که هنوز لانگ را رابین هودی می دانند که از ثروتمندان میدزدید و به فقرا کمک می کرد. بسیار از غذاهای این ایالت خوردم تا کم کم به ابعادمورد نظر دست یابم. و یک روز قبل از آغاز فیلمبرداری احساس کردم الان آماده شروعهستم.
درحالی که شان پن همیشه از بوش به شدت انتقاد کرده، به عراق سفر کرده تاوضعیت جنگ را در آنجا بررسی کند و پس از توفان کاترینا به ماموران امداد کمک کرده وخانه به خانه به دنبال بازماندگان این حادثه گشته و همه او را به خاطر فعالیت هایسیاسی اش می شناسند خودش می گوید هیچ گاه به جرگه بازیگرانی نمی پیوندد که خودشانوارد عرصه سیاست می شوند.«می دانید حقیقت چیست؟ به حد کافی برایم سخت است که درمهمانی های فستیوال های سینمایی حاضر شوم و با صدها نفر دست بدهم و الکی لبخندبزنم.دیگر نمی خواهم این لبخندهای مضحک را گسترش هم بدهم.» استیون زیلیان پس ازپایان نگارش فیلمنامه اولین کسی را که برای بازی در فیلمش انتخاب کرد شان پن بود. پن نیز هر چند به کار در پشت دوربین بیشتر از بازیگری علاقه دارد اما به خاطردستمزدهای بالای بازیگری که می تواند آنها را صرف امور خیریه کند به راحتی به چنینکارگردانی نه نمی گوید.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:15 AM
http://www.moviexclusive.com/review/walktheline/poster.jpg






نام:
عبور از خط (Walk The Line)
ژانر:
زندگی نامه (بیوگرافی)، درام ، موزیکال ، رمانس
کارگردان:
جیمز منگولد (James Mangold)
تهیه کنندگان:
جیمز کیچ (James Keach)

کتی کانرد (Cathy Konrad)
نویسندگان:
جیمز منگولد (James Mangold)

گیل دنیس (Gill Dennis)
موسیقی:
تی بون برنت (T-Bone Burnett)
فیلم بردار:
فدن پو پمیشل (Phedon Papamichael)
تدوین گر:
مایکل مک کاسکر (Michael McCusker)
بازیگران:
خواکین فونیکس (Joaquin Phoenix)
ریس ویترسپون (Reese Witherspoon)
جینیفر گودوین (Ginnifer Goodwin)
رابرت پاتریک (Robert Patrick)
وی لین پین (Waylon Payne)

تاریخ انتشار:

18 نوامبر 2005


استودیوی پخش کننده:
فاکس قرن بیستم
جوایز:
برنده 1 اسکار ، برنده 28 جایزه دیگر و 24 کاندیداتوری
زمان:
دقیقه136

درباره فیلم: فیلم پر افتخار عبور از خط و منتخب جشنواره معتبر گلدن گلاب به عنوان بهترین فیلم سال ، محصول 2005 آمریکا ، اثری متفاوت و برتر در ژانر بیوگرافی است.فیلم که روایتگر داستان زندگی جانی کش ، یکی از خوانندگان محبوب در سال های متوالی از دهه 50 است ، بر اساس کتاب «مرد سیاه پوش» نوشته خود او بنا شده است.
جیمز منگولد که در عرصه ی تهیه کنندگی و کارگردانی در تلویزیون کارنامه پرباری دارد توانسته تا به مدد دو بازیگر اصلی خود ، خواکین فونیکس و ریس ویترسپون ، کاری موفق در فیلم گرافی خود ثبت کند. یکی از ویژگی های فیلم که آن را متمایز میکند انتخاب بازیگران توسط دو شخصیت اصلی یعنی جانی و جون حقیقی است.
خواکین فونیکس که پیش از این در فیلم های مطرحی همچون گلادیاتور و نردبان شماره 49 در سال 2004 حضور داشته است ، این بار نیز به ایفای نقشی متفاوت می پردازد و علاوه بر این که بر تنوع بازی هایش می افزاید بیش از پیش توانایی هایش را به رخ میکشد.
فیلم موقعیتی را به وجود می آورد تا ریس ویترسپون نیز شایستگی های خود را به نمایش بگذارد و به عنوان بهترین بازیگر زن از طرف آکادمی اوارد انتخاب شود.

نمایی از داستان:
فیلم علاوه بر زندگی کش به بررسی تاریخچه سبک country نیز میپردازد.
جانی نوجوانی است که از همان کودکی به موسیقی علاقه دارد و از رادیو پی گیر آن است. اما مشکلات مالی از همان ابتدا گریبان گیر او و خانواده اش است. بعد از گذشت سال ها که او برای خدمت به نیروی هوایی میرود هم چنان به موسیقی علاقه دارد و با گیتاری که خریده است آوازهایی زمزمه میکند و اولین آهنگ خود را میسازد. پس از پایان خدمتش و تشکیل خانواده ، روزی که به اقتضای شغلش در خیابان ها میگشت به طور تصادفی به استودیو ی ضبط موسیقی می رسد و تصمیم میگیرد که با گروه کوچک و آماتورخود ، متشکل از دوستانش ، به آن جا رفته و آواز هایی که تاکنون ساخته اجرا کند و .....
نقد فیلم :
فیلم هایی که در ژانر بیوگرافی هستند ، معمولا فیلم هایی اند با تایمی طولانی ، یکنواخت و نسبتا کسل کننده که طرفداران خاص خود را دارند و اکثرا هم بینندگان صبوری هستند که یکنواختی و تعادل آن را در طول فیلم میپسندند ؛ با کمترین هیجان ممکن و سایر مؤلفه هایی که باعث جذب مخاطب می شوند.
فیلم هایی که در ژانر بیوگرافی هستند ، معمولا فیلم هایی اند با تایمی طولانی ، یکنواخت و نسبتا کسل کننده که طرفداران خاص خود را دارند و اکثرا هم بینندگان صبوری هستند که یکنواختی و تعادل آن را در طول فیلم میپسندند ؛ با کمترین هیجان ممکن و سایر مؤلفه هایی که باعث جذب مخاطب می شوند. با این حال «عبور از خط» چهره ی دیگری از این گونه فیلم ها را به نمایش میگذارد و ابروی این ژانر را می خرد! اگر با توجه به داستان معروف از هیچ به همه چیز رسیدن و چسباندن مارک کلیشه و ... خود را از قید دیدن این فیلم رها کنید ، به احتمال زیاد شانس دیدن یک فیلم خوب را از خود گرفته اید.
فیلم شروع هوشمندانه ای را برای خود انتخاب کرده است به گونه ای که پس از پایان فیلم متوجه می شویم صحنه ای که فیلم از آن شروع میشود در واقع جایی است که فصلی نو در زندگی حرفه ای جانی کش به حساب می آید و شروعی دوباره را برای او رقم میزند. فیلم حکایت خود را از دوران کودکی و نوجوانی جانی شروع میکند و تا زمانی که به تعادل واقعی برسد آن را ادامه می دهد.هر چه قدر که فیلم بیش تر پیش می رود ، شما نیز بیش تر جذب آن شده و مشتاق برای دیدن ادامه فیلم.
فیلم فصلی از زندگی کش که مربوط به قبل از شروع همکاری اش با استودیو ضبط موسیقی است را نسبتا سریع حکایت می کند. اگر این 30 دقیقه آغازین را تحمل کنید فیلم بر روی غلتک می افتد و شما را به دنبال خود میکشد. فیلم پس از این 30 دقیقه مرحله ی جدیدی از زندگی کش را به نمایش میگذارد و خون تازه ای را به رگ های فیلم تزریق میکند.
جانی که تمام وقتش را با موسیقی میگذراند مورد اعتراض همسرش قرار میگیرد تا آن جا که به او میگوید : گروه تو چند تا مکانیک هستند که حتی به سختی میتوانند بنوازند. و هیچ حمایت و پشتیبانی از او نمیکند.به هر حال جانی با همان گروه ساده اش به استودیو ی سان رکوردز میرود و مسئول آن جا قبول میکند که کار آن ها را بشنود ولی بعد از شنیدن آواز آن ها را رد کرده و به آن ها میگوید که اگر چیز دیگری برای ارایه دادن ندارند بهتر است بروند. در همین لحظه جانی در عین نا امیدی شروع به خواندن آوازی میکند که در زمان خدمتش در نیروی هوایی ساخته بود ، درست مثل یک بازنده اما در پایان است که جانی کش واقعی را میبینیم. او آن شب اولین ضبط خود را انجام میدهد و این برای بیننده ای که از کودکی با او همراه شده است خبر خوبیست.
پس از این موفقیت فیلم سرشار از موسیقی های زیبا و دل نشینی است که توسط جانی و گروهش اجرا میشود و با ریتم ضرب دار خود که از ویژگی های سبک Country است انرژی و شادابی کافی را به شما میدهد تا با کیفیت لازم فیلم را دنبال کنید.
عبور از خط میتواند داستان زندگی خیلی از موزیسین ها و خوانندگان ... و حتی عامه ی مردم باشد. اوقاتی در زندگی همه ما هست که از جنبه های مختلف بسیار به هم شباهت دارند ؛ زمان های بدبختی و تیرگی و نا امیدی ، زمان های موفقیت و خوشبختی ، ستاره شدن و درخشیدن ، زمان هایی که انسان افول کرده و در پستی های زندگی سقوط میکند و بعد شروعی دوباره و رسیدن به هدف و عشق واقعی و گاهی هم شهرت و قدرت قبلی. چیز هایی که برای جانی نیز اتفاق میافتد؛ همان طور که پله های موفقیت را یکی پس از دیگری طی می کند ، زندگی خانوادگی او به شدت متزلزل است و مشکلات فراوانی با همسرش پیدا کرده ، از طرفی غرور و سرمست شدن از شهرت باعث شده تا بیش از حد مشروبات الکلی و قرص های مخدر مصرف کند تا جایی که خود را تباه میکند و توسط پلیس باز داشت میشود.
یکی از عواملی که Walk The Line را سرشار از انرژی کرده است بازی خوب ریس ویترسپون به همراه فونیکس در نقش جون کارتر است. جون فکر می کند چون صدای خوبی ندارد باید برای پوشاندن این عیب بر روی صحنه کمی مضحک رفتار کند و باعث خنده تماشاگران شود. در حالی که در زندگی شخصی و خانوادگی اش شخصیتی محکم ، عاقل و متفکر دارد. جانی از همان ابتدا به موسیقی هایی که توسط خانواده ی کارتر اجرا میشد گوش میداد و با جون آشنا بود. پس از اولین برخوردش با او عشقی نسبت به جون در وجودش شکل میگیرد که به تدریج رشد میکند و محکم تر می شود. ولی جون از ارتباط جانی با خودش جلوگیری میکند ؛ زیرا او را به عنوان یک مرد متاهل می شناسد و معتقد است که او باید با خانواده اش باشد. جانی که نمیتواند عشقش به جون را پنهان کند با همسرش (ویو) درگیر شده و سرانجام ویو به همراه فرزندانش او را ترک میکنند.
در چنین شرایطی تنها خانواده ی کارتر است که به او کمک میکند و در نهایت عشق جون است که سبب می شود جانی دوباره خودش را پیدا کند و برای رسیدن به او دست از اعتیادش بردارد و بار دیگر تبدیل به جانی کش واقعی شود.
فیلم بسیار روان و متین پیش میرود و روی هیچ قسمتی از زندگی کش تاکید نمی کند و بیش از اندازه به آن نمیپردازد. درست مثل این که فیلم شما بر روی خودش سوار کرده و در طول زندگی جانی با سرعتی یکنواخت حرکت میکند و به شما زیبایی ها و زشتی ها ، پستی ها و بلندی ها ی زندگی او را نشان میدهد ، اما سعی نمیکند که شما را هم حتما با او بالا و پایین کند!
هنر نمایی فونیکس و ویترسپون به راحتی شما را جذب میکند و تا حدی نیز شما را شگفت زده خواهد کرد که گروهبان آتش نشان نردبان 49 در نقشی کاملا متفاوت ، شخصیت جانی کش را این چنین باور پذیر ایفا کند و تمامی آوازها را به طرز قابل قبولی به نمایش بگذارد.
در فیلم دو صحنه وجود دارد که بیش از همه در ذهن تماشاگر نقش میبندد ؛ صحنه اول که شاید دلخراش ترین صحنه فیلم نیز باشد جایی است که جانی بعد از مصرف بیش از اندازه مشروب و قرص های مخدر با لباس هایی نا مرتب و صورتی که آشفتگی اش از آن پیداست برای اجرا به روی صحنه میرود. او به طرز دیوانه واری رفتار میکند و بعد از انداختن میکروفون و لگد زدن به لامپ های لب سن از حال میرود. او واقعاً شیطانی به نظر می رسد.
صحنه دوم که زیبا ترین صحنه فیلم است ، شما را هم متعجب میکند و هم احساس رضایت را به شما منتقل میکند ؛ در دقایق پایانی فیلم زمانی که جانی به همراه جون در حال اجرای کنسرت هستند جانی خواندن را متوقف کرده و در حضور همه از جون درخواست ازدواج میکند.
Walk The Line سرشار از انرژی است و شیرینی و مزه ی خاصی دارد که پس از تماشای فیلم آن را حس خواهید کرد. به قول یکی از منتقدین : عبور از خط برخی از مطالب را به ما یادآوری میکند و می آموزد ، و در اصل داستانی است که ما آن را میخواهیم و میپسندیم.
در پایان ، طبق سنت همیشگی این گونه فیلم ها جملاتی که در مورد شخصیت های حقیقی است را میبینیم که ذکر آنها خالی از لطف نیست :
- در سال 1968 «در زندان فولسم» تبدیل به یکی از محبوب ترین آواز ها برای همیشه شد. در همان سال جانی و جون با هم ازدواج کردند و در خانه ای کنار دریاچه در هندرسون ویل ساکن شدند. دو سال بعد آنها صاحب پسری به نام جان کارتر کش شدند. و برای 35 سال بعد ، آنها فرزندانشان را پرورش می دادند ، به ضبط موسیقی مشغول بودند ، در سرتاسر جهان با یکدیگر کنسرت برگزار می کردند و به اجرای آهنگ هایشان می پرداختند.
جون در ماه مه سال 2003 درگذشت و جانی نیز چهار ماه بعد یعنی در تاریخ 12 سپتامبر سال 2003 این دنیا را ترک کرد.
حال و هوای دهه های 1940 و 1950 در فیلم به خوبی به تصویر کشیده شده است و عوامل متعددی همچون انتخاب خوب بازیگران ، فیلمنامه روان و پرداخت خوب داستان ... باعث شده تا عبور از خط بسیار خوش ساخت و دل چسب از آب در بیاید و تبدیل به یکی از پر افتخار ترین و ماندگارترین فیلم های سال 2005 شود.


نکات جالب: -خواکین فونیکس و ریس ویترسپون تمام آوازها را خودشان اجرا کردند. بدون این که دوبله شود. علاوه بر این آنها طریقه نواختن سازها شون رو هم یاد گرفتند.
- جون کارتر کش قبل از شروع شدن تهیه فیلم درگذشت ، بنابراین ریس ویترسپون درباره او از نزدیکان و .. تحقیق کرد تا نقش او را بهتر ایفا کند.
- جانی کش ، خواکین فونیکس را بر اساس بازی اش در فیلم گلادیاتور برای ایفای شخصیت خودش در فیلم انتخاب کرد.
- در حالی که در واقعیت جون بزرگتر از جانی است ، ریس ویترسپون(جون) جوان تر از فونیکس است.
- ریس ویترسپون و خواکین فونیکس ، برای 6 ماه تحت آموزش صدا(خواندن) توسط آهنگ ساز تی بون برنت قرار داشتند.
- سونی ، یونیورسال ، فوکس فیچرز ، پارامونت ، کلمبیا پیکچرز و کمپانی برادران وارنر همگی پروژه را رد کردند.
- صحنه ای که در آن جانی دستشویی رو از دیوار میندازد (میکند) از پیش تعیین نشده بود. او واقعا دستشویی را از جا میکند.
- جانی کش معروف به مرد سیاه پوش ، جمله ای داشت که از همان ابتدا تا همیشه در ابتدای کنسرت هایش آن را میگفت :
« Hello , I'm Johnny Cash» ؛ سلام ، من جانی کش هستم.

جوایز فیلم:

نام شخص بخش جایزه برنده یا نامزد جشنواره مربوطه
عبور از خط بهترین فیلم سال - موزیکال یا کمدی برنده گلدن گلاب
عبور از خط 10 فیلم برتر سال برنده انجمن منتقدان فیلم فونیکس
خواکین فونیکس بهترین بازیگر مرد نامزد آکادمی اوارد و انجمن منتقدان فیلم شیکاگو و ...
ریس ویترسپون بهترین بازیگر زن برنده آکادمی اوارد و بسیاری جشنواره های دیگر و انجمن های مختلف
خواکین فونیکس بهترین بازیگر مرد ، موزیکال یا کمدی برنده گلدن گلاب
ریس ویترسپون بهترین بازیگر زن ، موزیکال یا کمدی برنده گلدن گلاب
ارین فیلیپس بهترین طراحی لباس نامزد آکادمی اوارد
مایکل مک کاسکر بهترین تدوین نامزد آکادمی اوارد
پیتر کورلند بهترین میکس صدا نامزد آکادمی اوارد
پاءول مسی بهترین میکس صدا نامزد آکادمی اوارد
داگ همفیل بهترین میکس صدا نامزد آکادمی اوارد
مایکل مک کاسکر بهترین تدوین - موزیکال یا کمدی نامزد انجمن تدوین گران سینمای آمریکا

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:16 AM
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/2/20/Bucket_list_poster.jpghttp://www.movieposteraddict.com/wp-content/uploads/2007/10/mpabucketlistposter.jpg






نام فیلم :
فهرست آرزوها (The Bucket List (http://us.imdb.com/title/tt0825232/))
ژانر :
درام/حادثه ای/کمدی
کارگردان :
راب رینر (Rob Reiner (http://us.imdb.com/name/nm0001661/) )
فیلم نامه نویس :
جاستین زاکهم (Justin Zackham (http://us.imdb.com/name/nm0951698/))
تهیه کنندگان :
الن گریسمن (Alan Greisman (http://us.imdb.com/name/nm0340112/))
نل مرون (Neil Meron (http://us.imdb.com/name/nm0581117/))
راب رینر (Rob Reiner (http://www.imdb.com/name/nm1103781/))
کریج زادن (Craig Zadan (http://us.imdb.com/name/nm0951722/))
بازیگران :
جک نیکلسون (Jack Nicholson (http://us.imdb.com/name/nm0000197/))
مورگان فریمن (Morgan Freeman (http://us.imdb.com/name/nm0000151/))
شان هایس (Sean Hayes (http://us.imdb.com/name/nm0005003/))
موسیقی :
مارس شایمن (Marc Shaiman (http://us.imdb.com/name/nm0003299/) )
تدوین :
رابرت لیگتون Robert Leighton (http://us.imdb.com/name/nm0500371/) ))
فیلم بردار :
جان شوارتزمن (John Schwartzman (http://us.imdb.com/name/nm0006701/))
توزیع کننده :
Storyline Entertainment (http://us.imdb.com/company/co0091980/)
تاریخ انتشار :
11 ژانویه 2008

زمان :
97 دقیقه


درباره فیلم:
راب رینر کارگردانی است که کمتر کارگردانی می کند اما اکثر اوقات موفق است. فهرست آرزوها تاکیدی است دوباره تا انسان ها به آرزوهای خویشتن اهمیت داده و برای محقق ساختن آنها تلاش کنند. فیلمی سرشار از امید. گروه کار بسیار حرفه ای و شناخته شده اند و جک نیکلسون - مورگان فریمن برگ برنده اثر هستند.
نمایی از داستان:
ادوارد کل(جک نیکلسون) پیرمرد ثروتمندی است که مبتلا به سرطان است و در می یابد که بزودی خواهد مرد. او در بیمارستان با کارتر چمبرز(مورگان فریمن) آشنا می شود که او نیز به دلیل سرطان مدت زیادی زنده نخواهد ماند. بزودی همنشینی این دو باعث می شود که رفاقتی بین آنها پدید بیاید و مدتی بعد ادوارد پیشنهاد می کند که آندو فهرستی از آرزوهایشان را که قبل از مرگ می خواهند تحقق بخشند را بنویسند و عملی کنند....

بررسی فیلم :
حضور جک نیکلسون در آستانه هفتاد سالگی در کنار مورگان فریمن کهنه کار با توجه به کارگردانی با سابقه و مجرب به نام راب رینر برای نشستن و تماشای فهرست آرزوها کافی به نظر می رسد اما با این وجود باید سوژه ی دست مایه قرار گرفته شده را عنصر اصلی جذابیت فیلم تلقی کنیم. دو پیرمرد که می خواهند قبل از مرگی که از زمان آن باخبرند از زندگی لذت ببرند. طرز تفکر و تلاقی این دو با هم و دوستی که بین آنها شکل می گیرد شالوده کار را تشکیل می دهد. راب رینر با تسلط کامل بر فیلمنامه ای که زاکهم نوشته است کار را پیش می برد اما خیلی از جاها به نظر روال کار منطقی نمی رسد و این در نهایت به ضرر کار تمام می شود. (مخصوصا قسمت چتربازی این دو پیرمرد کمی دور از واقعیت جلوه می کند با این حال حتی همان سکانس نیز به اندازه کلیت کار جذاب است و شاید فقط بیننده مجبور باشد با دلایلی خود را قانع کند که چنین چیزی ممکن است.)
نکته دیگر که در کلیت اثر جاری است و قابل لمس است و می شود به راحتی با آن ارتباط برقرار کرد و جود چیزی به نام روح زندگی است. در حالیکه ما شاهد فیلمی درباره مرگ دو شخصیت مسن سرطانی هستیم و این خود به اندازه کافی کسل کننده و دردآور است همین حضور زندگی در دل مرگ است که به نجات کلیت کار می انجامد و از ورطه نچسب بودن به سلامت عبورش می دهد. این شادابی در کار باعث می شود که حتی در مقاطعی یادمان برود که شخصیت های اصلی کار به هر حال در آخر فیلم خواهند مرد و چیزی که مشخص است این است که احتمالا هیچ معجزه ای برای زنده ماندن آنها روی نخواهد داد و با اینکه از قبل می دانیم نباید به آنها دل ببندیم اما ناباورانه در پایان فیلم می فهمیم که دوست داریم باز هم با آندو باشیم و این دلبستگی هنگامی آغاز می شود که همراه ادوارد و کارتر به دیدن اهرام در مصر و تاج محل در هندوستان می رویم و زمانیکه دو پیرمرد از ارتفاعات تبت سردرمی آورند و روی دیوار چین موتور سواری می کنند با خود می گویم چه خوب می شد که پول و سرطان نیز به سراغ ما می آمدند...
فهرست آرزوها البته کمی میان واقعیت و فانتزی دست و پا می زند و با اینکه سعی می کند یک کار واقع گرا باشد اما هراسی نیز از شعار دادن و موعظه کردن ندارد و حتی گاهی توی ذوق می زند. به هر حال وجود موضوعی به نام مرگ مطمئنا پای موعظه و توبه و گناه و عذاب و جدان و... مسائلی از این دست را نیز همراه خود دارد اما چگونگی استفاده از آن نیز بسیار مهم به نظر می رسد. تاد مک کارتی منتقد ورایتی نیز به شکلی به این موضوع اشاره دارد:« فهرست آرزوها فيلمي است درباره مرگ كه احساس خوبي در تماشاگر به جا مي‌گذارد و در كل كمدي است درباره فناپذيري. اما اين فيلم كه درباره مواجه دو بيمار سرطاني با واقعيت و تصميم‌شان درباره گذران آخرين روزهاي زندگي است؛ متاسفانه به هيچ عنوان رويكرد واقع‌گرايانه‌اي نسبت به اين مضمون ندارد»
البته شاید بشود با گذاشتن یک عینک خوشبینی راب رینر را در تلفیق مسائل مادی و معنوی در تقابل با حقیقت مهم و گاه ترسناک مرگ موفق دانست. زیرا که از مرگ چهره ای راحت و روشن نشان می دهد و این خود به اندازه کافی برای مخاطبی که می خواهد حتی از تماشای مرگ لذت ببرد جذاب به نظر می رسد. همانطور که اگر به تماشای اثری مثل «دیگران» بنشینید تا مدتها درگیر مساله حقیقت مرگ و زندگی خواهید ماند اینبار به شکلی دیگر و در ژانری دیگر میان مرگ و زندگی به احساسی مشابه خواهید رسید و این خود به تنهایی می تواند برای وقت گذاشتن و دیدن کاری که از برترین عوامل و بازیگران سود می برد توجیه پذیر باشد.
جمع بندی و در نهایت نتیجه گیری های اخلاقی که در پایان فیلم کارگردان به آن می رسد در عین کلیشه ای بودن بسیار خوب و حساب شده به نظرمی رسد و نوع مرگ های پایان فیلم (که بعد از مرگ شخصیت مورگان فریمن، جک نیکلسون سخنرانی زیبایی را ایراد می کند و او نیز مدتی بعد می میرد) از صحنه های به یاد ماندنی اثر و قابل تحسین است.
فهرست آرزوها فارغ از تمامی اشکالات و ضعف های فیلمنامه ای و حتی کارگردانی، یکدست و گویا جلوه می کند. ساختن فیلمی درباره مرگ در حالیکه به خواهد خیلی ساده و همراه با طنز و شوخی مخاطبش را روبرو کند خود هنری است که از عهده هر فیلمسازی بر نمی آید و شاید صحبت های کایل اسمیت منتقد نیویورک پست در این باره جالب به نظر برسد: «بازيگرها به ما مي‌گويند فیلم ساختن درباره مرگ راحت است و كمدي دشوار. اما كمدي‌هايي كه درباره مرگ هستند از همه دشوارترند.»
با این حال بعضی از منتقدین نیز با فیلم به مشکل برخورده اند و فهرست آرزوها برای آنها زیاد راضی کننده نبوده است. هر چند نقد فیلم یک امر سلیقه ای است اما خوب معیارهای مشخصی وجود دارد که یک کار خوب را از کار بد جدا می کند. با این حال دیدگاه های منفی درباره یک اثری که خیلی ها از آن به نیکی یاد می کنند نیز در نوع خود جذاب است درست مثل صحبت های استفن هولدن از نيويورك تايمز:« متاسفانه اين فيلم ستارگانش را به بدترين شيوه ممكن ناتوان كرده است. جك نيكلسون قبلا هم در نقش آدم‌هاي ثروتمندِ پست‌فطرت و حقه‌باز بازي كرده است ولي در اين‌جا اين شخصيت خوشگذران واقعا و به‌‌تمام‌معنا زننده و منزجركننده است»

دیالوگی از فهرست آرزوها:

دستیار ادوارد: قربان قصد ناراحت کردنتون رو ندارم اما می خوام بدونم که مراسم م..ر..گ
ادوارد: که بعد از مراسم مرگم پولامو چی کار کنی. خوب، فکر کن مراسم مرگ خودته.

دستیار ادوارد: یعنی تمام پولامو به دستیارم بدم؟


نکات حاشیه ای:
- زاکهام نویسنده این فیلم فیلم نامه را طی مدت دو هفته تمام کرده است.
- پسر مورگان فریمن «آلفونسو فریمن» در این فیلم در نقش پسر کارتر (پدرش) حضور داشت.
- نیکلسون برای بازی در این فیلم، سرش را تراشید تا بیشتر شبیه بیماران سرطانی به نظر بیاید.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:16 AM
http://images.teamsugar.com/files/upl1/2/21097/17_2008/405px-House_Of_Sand_And_Fog_Poster.jpg



نام:
خانه ای از شن ومه (House of Sand and Fog)

کارگردان:
ودیم پرلمن (Vadim Perelman)

تهیه کننده:
میشل لاندن (Michael London)

موسیقی:
جیمز هرنر (James Horner)

فیلنامه نویس:
ودیم پرلمن

تدوین:
لیزا زنو چرگین (Lisa zeno Churgin)

بازیگران:
بن کینگزلی (Ben Kingsley)
جنیفر کانلی (Jennifer Connelly)
شهره آغداشلو (Shohreh Agdashloo)
سمیرا دماوندی (Samira Damavandi)
جاناتان اهدوت (Jonathan Ahdout)

سبک:درام،خانوادگی

استودیوی سازنده:
DreamWorks

تاریخ انشار:
26 دسامبر 2003

زمان فیلم:
123 دقیقه

درباره فیلم:
فیلم خانه ای از شن و مه ، که از روی کتاب آندره دوباس با همین عنوان ساخته شده است زندگی یک خانواده ایرانی ، که در زمان پیروزی انقلاب ایران به آمریکا مهاجرت کرده اند را به نمایش میگذارد.
شاید این فیلم بارزترین فیلم سینمای هالیوود باشد که به ایرانیان و مخصوصا ایرانیان مقیم آمریکا تکیه می کند.
شهره آغداشلو ، یکی از بازیگران این فیلم ، که نام واقعی او شهره وزیری تبار است در سال 1952 در تهران متولد شد و پس از بازی در چند فیلم در سال 1972 ایران را به قصد انگلستان ترک کرد و در رشته روابط بین الملل به تحصیل مشغول شد.
او پس از راهیابی به هالیوود و بازی در چند فیلم نه چندان مشهور موفق شد تا نقش نادی را در خانه ای از شن ومه از آن خود کند و در کنار هنرپیشگان توانمندی هم چون بن کینگزلی (برنده جایزه اسکار برای فیلم گاندی) و جنبفر کانلی (برنده جایزه اسکار برای فیلم یک ذهن زیبا) به ایفای نقش بپردازد و پس از چندی خود را در میان نامزدهای جایزه اسکار بیابد که برای او افتخار بزرگی بود و باعث شد تا به طور جدی به سینمای هالیوود و جهان معرفی شود و بعدها در فیلم های مشهوری نظیر مردان x و خانه کنار دریاچه شاهد حضور او باشیم .
اواخر هم آخرین فیلم او به نام داستان میلاد به روی پرده رفت که در آن نقش دختر عموی مریم قدیس را بر عهده داشت.

نمایی از داستان:
فیلم به حوادث زندگی خانواده یک ژنرال ارتش شاهنشاهی میپردازد که در زمان پیروزی انقلاب ایران به آمریکا مهاجرت کرده اند.
کلنل بهرانی که اکنون برای تامین معاش زندگی خانواده اش در چند شیفت و جای مختلف(حتی کارگری) کار میکند،مجبور میشوند که خانه نسبتا مجلل خود را بفروشند و خانه دختری افسرده که به دلیل عدم پرداخت مالیات به مناقصه گذاشته شده است(با وجود نارضایتی او) را بخرند.

نقد فیلم:
فیلم خانه ای از شن ومه فیلمنامه ای بدون پیچیدگی و تکلف ، و بسیار روان دارد. حوادث فیلم به زیبایی چیده شده اند و به دنبال هم با ضرباهنگی ملایم به وقوع می پیوندند.
یکی از نقاط قوت فیلم نسبت به سایر فیلم های هم نوع آن ، نداشتن هیچ صحنه و سکانس اضافی در حاشیه داستان برای جذب مخاطب و برانگیختن افراطی احساسات او است.
یکی از ویژگی های بارز دیگر فیلم که در کمتر درامی دیده میشود کشاندن بیننده دنبال خود به نحوی جالب است؛فیلم آن قدر به سادگی و هنرمندی داستان را حکایت میکند و به پیش می برد که وقتی به پایان میرسد، بیننده نه تنها متوجه گذر زمان نشده بلکه در عین ناباوری به حال خود رها میشود و شاید تا ساعتها به فیلم فکر کند.
می توان گفت که نویسنده بسیار کم به اتفاقات و احتمالات برای پیش برد داستان تکیه کرده است.(چیزی رایج در این گونه فیلم ها،به طوری که همه مصیبت ها متوجه یک فرد خاص میشود)به همین دلیل فیلم کاملا واقع گرایانه به نظر میرسد و برای بیننده قابل قبول است و به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار می کند.
کارگردان در به تصویر کشیدن یک خانواده ایرانی و خلق صحنه های تاثیر گذار موفق بوده است؛
از عکس ها و موسیقی وسینی قلمکار ساخت اصفهان گرفته، تا شامی کاملا ایرانی و روابط اعضای خانواده با یکدیگر و با دیگران(مهمان نوازی)، همه و همه ویژگی های یک خانواده ایرانی را به خوبی بیان میکند.
بن کینگزلی نیز ،استادانه به شخصیت و کاراکتر یک ژنرال بازنشسسته و یک پدر ایرانی جامه عمل پوشانده و آن را ایفا کرده است.
فیلم کاملا بی طرفانه به داستان نگاه میکند وجز حقایق موجود به چیز دیگری نمی پردازد و در انتها نتیجه گیری را به عهده مخاطب می گذارد.
یکی از بهترین و برترین سکانس های فیلم ، سکانسی است که در آن کلنل بهرانی پس از حوادثی که ناخواسته برای او و پسرش اتفاق می افتد در یکی از اتاق های بیمارستان زانو زده و برای زنده ماندن پسرش به خداوند التماس کرده و برای نجات او از مرگ نذر میکند.
خانواده بهرانی که جز پدر(Ben Kinsgley)تمام بازیگران آن ایرانی هستند در صحنه های زیادی به زبان فارسی صحبت میکنند،این در حالی است که پدر خانواده در طول فیلم تنها دو بار به زبان فارسی صحبت میکند که یک بار آن فقط کلمه «پسرم» است.در صحنه هایی هم که نادی (شهره آغداشلو) با او به زبان فارسی صحبت میکند،بهرانی با زبان انگلیسی پاسخ او را میدهد.
با این حال همین هم برای یک هنرپیشه آمریکایی جای تقدیر دارد.
The house of sand and fog فیلمی متفاوت در نوع خود است و توانایی جذب کسانی را که علاقه چندانی به این ژانر ندارند را خواهد داشت.


نکته های جالب:
- آندره دوباس ، نویسنده کتاب ،بیش از 100 پیشنهاد از استودیو های مختلف فیلم سازی که میخواستند این کتاب را به فیلم تبدیل کنند دریافت کرد.
- در یکی از صحنه ها در پایان فیلم کانلی ماشین را اشتباهی پارک میکند. به همین دلیل آسیب جدی به موقعیت دوربین در درب ماشین میزند. او ضمن عذر خواهی از کارگردان میخواهد که صحنه را ادامه بدهند که در پایان یکی از بهترین صحنه ها میشود.
- قبل از اینکه بن کینگزلی حتی فکرش بکنه که به ایفای نقش اصلی در فیلم میپردازد ، یک نسخه از کتاب توسط همسر دوباس به او داده شده بود.
- خانه مورد نظر در شماره 34 خیابان بیسگروو در منطقه افسانه ای پاسفیک کالیفرنیا واقع شده است.
- در صحنه داخل بالکن تیرهای کابل های برق و تلفن کاملا مشهود هستند.این ها توسط عوامل فیلم اضافه شد تا منطقه ای که در آن فیلمبرداری میشد ، به منطقه ای با کلاس متوسط تبدیل شود.


جوایز فیلم:



بن کینگزلی
نامزد
بهترین بازیگر مرد نقش اصلی
آکادمی اوارد و گلدن گلاب
شهره آغداشلو
نامزد
بهترین بازیگر زن نقش مکمل
اکادمی اوارد
جیمز هرنر
نامزد
بهترین موسیقی
اکادمی اوارد
شهره آغداشلو
برنده
بهترین بازیگر نقش مکمل
انجمن منتقدان فیلم لس آنجلس،انجمن منتقدان فیلم نیو یورک،
جنیفر کانلی
برنده
بهترین بازیگر
انجمن منتقدان فیلم کانزاس سیتی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:17 AM
نام فیلم : قطار سه و ده به یوما (3:10 To Yuma)


ژانر : جنایی /درام /وسترن


کارگردان : جیمز منگولد (James Mangold)


فیلم نامه نویسان :مایکل براندت (Michael Brandt) هالستد ولز (Halsted Welles)


تهیه کنندگان :کتی کونراد (Cathy Konrad)


بازیگران :

راسل کرو (Russell Crowe)

کریستین بیل (Christian Bale)

لوگان لرمان (Logan Lerman)

بن فاستر (Ben Foster)

پیتر فوندا (Peter Fonda)

دالاس رابرتز (Dallas Roberts)


موسیقی : مارکو بلترامی (Marco Beltrami)


تدوین : مایکل مک کاسکر (Michael McCusker)


فیلم بردار : فیدون پاپامایکل (Phedon Papamichael)


محصول : ‏Universal


تاریخ انتشار : 15 نوامبر 2007


زمان : 122 دقیقه


درباره فیلم:
جیمز منگولد که سابقه تجربه کردن ژانرهای فراوانی را دارد اینبار دست بر روی گونه ای می گذارد که خیلی از دوران اوجش دور شده و تقریبا فراموش شده است. ژانر وسترن و شاید بهترین گزینه برای او بازسازی وسترنی کلاسیک به نام قطار سه و ده دقیقه به یوما باشد.

جزییات داستان:
دن اوانس (کریستین بیل) گاوچرانی است که بعد از از دست دادن یکی از پاهایش در جنگ های داخلی آمریکا، حالا همراه همسر و فرزندانش به کار مزرعه داری و گله داری مشغول است. خشکسالی مدتی است که به او خسارت های فراوانی را وارد کرده است و او در تنگنای شدیدی قرار گرفته است. برای همین وقتی متوجه دستگیری تبهکاری بی رحم به نام بن وید ( راسل کرو) توسط کلانتر و عده ای از دوستانش می شود، تصمیم می گیرد که همراه آنها برای تحویل دادن مجرم عازم شود تا شاید بتواند از پاداش و مزایای این کار بهره مند شود. هدف این است که بن وید با قطار سه و ده دقیقه به یوما رهسپار زندان شود ولی گروهش که آدمهای بسیار خطرناکی هستند برای نجات رئیسشان به دنبال آنها می افتند. در راه بن وید تصمیم به فرار می گیرد اما حضور به موقع پسر دن اوانس یعنی ویلیام که برای کمک به پدرش به آنها پیوسته نقشه او را ناکام می گذارد. در ادامه راه رابطه میان بن و دن بهتر می شود اما دیگر تا رسیدن به قطار تمام افراد کلانتر به شکلهای گوناگون کشته شده اند و خود کلانتر هم از ادامه کار منصرف شده است و حالا دن با پیشنهاد رشوه بن روبرو شده و از طرفی هم گروه تبهکار هم منتظر یک اشتباه از او هستند تا به زندگی اش خاتمه دهند. با این حال بن وید به او قول می دهد که اگه او را آزاد کند با کلی پول روانه خانه اش کند بدون اینکه آسیبی ببیند. دن نمی پذیرد و می گوید که می خواهد ثابت کند توانسته است خطرناکترین مجرم منطقه را به قطار راهی زندان تحویل دهد. با این حال بن موفق می شود که از دست دن فرار کند اما متوجه می شود که علت اصرار دن برای ادامه ماجرا دلیلی است ورای پول و آنهم ترسش هنگام جنگ های داخلی سال ها قبل است که با فرارش از سپاه افراد خودی به او شلیک کرده اند و به این ترتیب یکی از پاهایش را از دست داده است و حالا فرصتی پیش آمده تا شجاعتش را نشان دهد. بن به دن کمک می کند که تا قطار او را تحت الحفظ ببرد اما درست در لحظه پایانی افراد بن، دن اوانس را به گلوله می بندند و او کشته می شود. بن وید نیز که به شدت سر خشم آمده تمامی افراد گروهش را از بین می برد و خود با اختیار خود سوار قطار سه و ده دقیقه به یوما می شود.


بررسی فیلم :
قطار سه و ده دقیقه به یوما در واقع بازسازی وسترن قدیمی است به همین نام که در 1957 در سینماهای آمریکا اکران شد. اما چیزی که این فیلم را از یک بازسازی ساده تفکیک می کند این است که کار به شدت امروزی است و در واقع تمام تجهیزات و فناوری پیشرفته در جهت ارائه کاری در سبک و حال و هوای غرب وحشی است. فضایی که مدتها در فراموشی محض سینماگران و سینمادوستان به سر می برد و امیدی چندانی به دیدن دوباره اش نبود. با این حال پس از دهه 70 که اوج سینمای وسترن در آمریکا و در اروپا ( به خصوص وسترنهای معروف به وسترن اسپاگتی در ایتالیا) سپری شده بود این ژانر یک دهه در سکوت کامل به سر برد تا وقتی که کوین کاستنر «با گرگها می رقصد» را ساخت و پس از آن «نابخشوده» کلینت ایستوود بار دیگر خون تازه ای بر رگهای آن جاری ساخت. امادر سالهای اخیر کمتر شاهد وسترنهای قدرتمند بودیم تا وقتی که سال 2007 فرا رسید و دو فیلم از این گونه که هر دو بازسازی دو کار کلاسیک بودند در فاصله نه چندان زیادی با هم اکران شدند و مورد تحسین بسیار منتقدین و مردم قرار گرفتند. یکی از این دو «ترور جسی جیمز به دست رابرت فورد ترسو» بود که انصافا کاری بسیار عالی و فوق العاده از کار درآمده بود و حتی به نظر خیلی از منتقدان جزو چندفیلم اول سال بود و فیلم بعدی هم همین قطار سه و ده دقیقه به یوما بود که مورد ستایش اهالی هنر و مخاطبان قرارگرفت و حتی تماشاچیان آنرا جز 50 وسترن برتر تاریخ سینما قرار دادند.
در کنار حواشی مربوط به فیلم داستان کار که به نظر خیلی ساده و تکراری می آید به قدری جذاب و خوب پرداخت شده است که لحظه ای بیننده را از خود جدا نمی کند .طرح داستانی فیلم که در واقع بازسازی کار اصلی است بسیار جای بحث دارد. آدمها در قطار سه و ده دقیقه به یوما، فراتر از دو دسته خوب و بد هستند. حتی قاتل خطرناکی مثل بن وید در نهایت به جایی می رسد که تمام گروهش را نابود می کند و آدمی مثل دن اوانس که خاطره ترس و فرار از ارتش از او فردی بزدل ساخته است نیز در نهایت بین تثبیت هویتش و پول اولی را بر می گزیند و در اینجاست که کار در نقطه اوج قرار می گیرد. بن وید تبهکاری یک بعدی و صرفا آدمکش نیست. او به شکلی عمل می کند که مخاطب برای نفرت از او دچار تردید می شود. از طرفی او در مقاطع زیادی از فیلم آیه هایی از انجیل را می خواند (که هنگامی که مادرش در کودکی او را ترک کرده به دستش داده است) و این بعد مذهبی بودن همیشه در کنارش است و از طرفی به راحتی می تواند آدمهای مقابلش را از سر راه بردارد بدون اینکه بخواهد کوچکترین ترحمی به آنها داشته باشد. وجود راسل کرو به عنوان بدمن جذاب فیلم برگه برنده قصه است و در کنارش کریستین بیل نیز به خوبی می درخشد با این حال فیلم به شدت مدیون کرو است و اوست که ابهت و اقتدار خاصی را به کار می دهد. (هر چند از بازی فوق العاده بن فاستر در نقش چارلی، معاون خونریز و بی رحم بن وید نباید به راحتی گذشت.) قطار سه و ده دقیقه به یوما علاوه بر خط داستانی جذاب، کارگردانی فوق العاده و گروه بازیگری حرفه ای دارای موسیقی زیبایی نیز هست که حتی نامزدی اسکار را هم برایش به ارمغان آورد.
بی شک این فیلم جز دیدنی ترین وسترن های حال حاضر جهان محسوب می شود.

نکات حاشیه ای:
- ابتدا برای بازی نقش بن وید از تام کروز نام برده شده بود اما در نهایت نقش به راسل کرو رسید.
- اریک بانا اولین گزینه حضور در نقش دن اوانس بود.
- نام دیگر فیلم به صورت Three ten to Yuma خوانده شده است.
- فیلم نامزد دو اسکار و 10 نامزدی از جشنواره های مختلف شد.
_ کاربران سایت Imdb این فیلم را جز 50 وسترن برتر تاریخ سینما قرار دادند.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:19 AM
http://thecia.com.au/reviews/o/images/ocean-s-thirteen-poster-0.jpg



نام: سیزده یار اوشن (Ocean's Thirteen)



کارگردان: استیون سودربرگ (Stevene Soderbergh)

تهیه کننده: بروس برمن(Bruce Berman)

فیلم نامه نویس:برايان كوپلمن(Brian Koppelman) ديويد ليوين(David Levien)

بازیگران:
جورج کلونی (Geroge Clooney )

براد پیت (Brad Pitt)

مات دامون (Matt Damon)

هلیوت گولد (Elliott Gould)

برنی ماک (Bernie Mac)

موسیقی: ديويد هلمز(David Holmes)

فیلم بردار: پيتر اندرو (Peter Andrews)

ادیتور: استفان مريونه(Stephen Mirrione)

شرکت پخش کننده: برادران وارنر (Warner Brother)

تاریخ انتشار:2007

زمان فیلم: 122 دقیقه

بودجه فیلم: 85 میلیون دلار

فروش فیلم: 285 میلیون دلار



درباره فیلم:
سیزده یار اوشن (Ocean's Thirteen) در سال 2007 به کارگردانی "استیون سودربرگ" وبازی بازیگران برجسته توليد شد. این فیلم سومین مجموعه دنباله دار از" دوازده یار اوشن" (Ocean's Twelve) و "یازده یار اوشن" (Ocean's Eleven) به کارگردانی "استیون سودربرگ" می باشد. این فیلم از روی فیلم Rat Pack محصول 1965 بازسازي شده بود .در آخر فیلم تاثير و نفوذ بسیارزیاد توسط "ژان پیر ملویل" ((Jean-Pierre Melville's Bob le Flambeur 1955 گرفته شده بود. همه بازیگران نقشهایشان از بخش قبلی بجز "جولیا رابرتز"، "کاترین زتا جونز" ، "آل پاچینو" و "الن بارکین" که تازه ملحق شده بودند ، تکرار شده بود. این فیلم توسط MPAA ، در رده PG-13 قرار دارد. فیلم در 8 ژوئن 2007 اجازه پخش گرفت ، اگرچه در چندین کشور از خاور میانه از تاریخ 6 ژوئن اجازه پخش گرفته بود . تهيه فيلم در جولای 2006 درلاس وگاس و لس آنجلس ، مبنی بر متن نمايشنامه ای که توسط برایان" کوپلمن" و "دیوید لوین" نوشته بودند ، منتشر شد.


نقد فیلم:
با توجه به قبل, فيلم سیزده یار اقیانوس (Ocean's Thirteen) برخلاف سه نمایش قبلی كه پایان ضعيفي داشتند، پايانش تغييري داده شده است. اوشن دوازده ، پایان تحقیر آميزي داشت كه يك اشتباه از خالق به حساب مي آمد . آنها دستورالعمل را در فيلم سیزده یار اقیانوس تغییر دادند. کارشناس و شنوندگان کاملا مات و مبهوت شده بودند . من سريع براي بازبينيه ديگر به محل اجراي سیزده یار اقیانوس رفتم . انرا يكباره ديگر ديدم.بهترین نمايش‌ تراژدي‌ سه گانه است. سبک فیلم سرگرم کننده و مبتكرانه و مملو از مدهاي روزمی باشد .
اين به اين معني نيست كه فیلم سیزده یار اقیانوس بد باشد،نه نه نه.فقط از تحقير حق‌ انتخاب‌ مانند همه فيلمهاي که تاکنون منتشر کرده است، پيروي کرده است . مانند مرد عنکبوتی 3 و شرک 3 و دزدان دریایی 3، يك افسردگی 24 ساعته که ما برای رسيدگي به نيازهاي میلیونها دختر نوجوان نااميد به ان مبتلا خواهيم شد.
سیزده یاراقیانوس در برگشت داستان، مثل "دوازده یار اقیانوس"، وقت زیادی اتلاف نمي كند. کارگردان بيدرنگ‌ به غلتاندن گوی مي پردازد . زومها و تراكها و دهليزها وگردشهاي دوربين حساس كارگردان ، نشانگر راهي است با فوريت زياد به زندگي"دني اوشن"(Danny Ocean).
رفیق وهم جرميه زمانهای طولانی ،"روبن تیشکف "مریض و بیمار شده است ،همکار تجاری او، "ویلی بانک"(al pacino ) ، او را می خواهد ورشكست كند و به مرگ بکشاند ."بانک "؛خريد بهترین هتل در وگاس را مطرح كرده است براينكه پاداش پنج الماس را برای ترفیع درجه بدست آورد. بدون كمك خانواده "روبن" از"دني اوشن"و گروهش، كمك مي گيرد.
این یک اندیشه کینه جویانه می باشد، اما تقريبا انتقامی که به مراسم دفن گرفتار نشود. نه اينکه"سرما بهتربه كار گرفته شده است"همان طوريکه "تارینتینو" استفاده كرده است. "دنی" مي خواهد انتقام خودرا با هوش و مهارت خود بگيرد. نقشه اي كه با شريك سالهاي دور خود "راستی"(Brad Pitt) كشيده ,نابود کردن"با نك"است. آنها مي خواستن ددر اين نقشه يك بازي دروغين تشكيل بدهند و درآن قمارها با نيرنگ، ازاقاي "بانك "نيم بيليون دلار و هتل بزرگش را بگيرند.
همونطوري كه ميدونيد ، افراد اوشن سرقتهاي سريع خارجي خود را در شهر خودشان لاس وگاس كنارگذاشته اند. آنها كارهايي كه ميدونند بهترين است روانجام ميدهند."استیون سودربرگ "فقط کارهایی را که در بار اول انجام داد رو انجام ميدهد. این خوب است ، اگر هم‌ اجرا ملال آورباشد.همه اجراها به صورت موفقيت آميزانجام شده اند، بجز آن سرقت ، شاید به سبب‌ تسليم بيگانه‌ "آل پاچینو" بود، كه باعث قدري همهمه شد.اگر سرقت خوب از آب درمي آمديانه، این در پایان كار معلوم نميشد.
آنچه شما ممكن است توجه نكرده باشيد، اما"جولیا رابرتز" و"کاترین زتا جونز"،کسانی که عشق پر حيله نسبت به "روستی" و "دنی" دارند. اينها كل فيلم هستند.اما بازيشان ديده نمي شوند. ما افرادي رامي شناسيم كه درباره پيچيدگي روابط بين طرح دزديشان اظهار تاسف می کردند، یکی همیشه تمام کننده حكم‌ برای ديگري‌ بود ،اما خانم "رابرتز" و "زتا جونز" هرگز چهرهشان را نشان ندادند. اینطوربه نظر میرسید يك نقصي وجود داشت از زماني كه كش وقوس حيله گرانه اي در اوايل فيلم براي راضي نگه داشتن،ساختند. "دني" جايي كه ميگفت"اين مبارزه اونيست" براي درگير نكردن"تسا" است.
مزاح و جكهاي قديمي ای كه در قسمتهاي قبلي استفاده مي شد، وجودندارد.مثل وفاداري قديمي"دني"و"راستي", يا" لينوس",كه نياز به تحت تاثير قرار گرفتن از دزدي والدينش داشت. و يا رفاقت "ورژیل"و"تراك "و بقي مزاحهاي كه طرفداران اوشن بياد مي آورند. اما زخم بزرگ تازه در طنز,شامل زير مجموعه عجيب و غريب"درگيری سخت دريك كارخانه تاس در مكزيك" بود. پسرها همه در فريبندگي عالي بودند. اما همه بازيگرهاي جديد نيازبه كاربيشتری دارند."جوليا رابرتز"دقيقا مثل"جولیا"در اوشن دوازده با استعداداست.استفاده از طنز بنظر ميرسد در اين قسمت نزديك به صفر است.
امتياز اين قسمت اوشن,خوشبختانه، قالب داستان آن است. قراردادن"پيت"و"كلوني","دامون "جلوي دوربين براي مدت طولاني،با ارزش است. اين افراد جاذبه هاي هاليوود هستند. وجود اين بازيگران روي پرده باهم يك فيلم كامل را مي سازد. بنابراين واقعيت اين است كه هرگز اين فيلم نمي تواند كاملا بد باشد. من توقع فيلم درخشان تربه تميزي (اوشن دوازده )را داشتم. آنچه ما از اوشن دوازده بدست مي آوريم استاندارد و بنياني بودن آن است.
ساموئل اوزبورن


نکات حاشیه ای:
- "آل پاچینو" هدايت‌ كننده‌" استیون سودربرگ "برای اولین انتخاب در نقش "ویلی بانک "بود. توليد كننده‌ فیلم(Jerry weintraub) دوست "پاچینو" او را برای بازی در این فیلم متقاعد کرده بود.
- ترجمه فیلم به زبان روسی میشود 13 دوست ازاقیانوس .
-" اندی گارسیا "و"آل پاچینو"هردودرفیلم پدرخوانده(1990). نقش داشته اند.
- دو تن از افراد اوشن (The Malloy brothers ) که نامشان ویرژیل وتورک هست.این بر مي گردد به پدر خوانده (1972) که مایکل کورلئون ( Al pacin) در کاراکتری که تفنگ را پائین می آورد بنام "ویرژیل" كه اهل‌ كشور تركيه‌ می باشد.
- "دنی" به "ویلام بانک" (آل پاچینو) می گوید "من چی می خوام ،چه چیزهایی بیشتر مهم واسه من...." این همان دیالوگی بود که" آل پاچینو "با "ویرژیل"اهل‌ كشور تركيه‌(Sollozzo) در فیلم پدر خوانده (1972) استفاده کرد .
- بيني مصنوعي "مات دامون"ازبرادران"جیم"گرفته شده بود. درآخرين فيلمش"تری گیلیان"(Terry Gilliam) از یک بازیگر استفاده بيني مصنوعي را تقاضا كرده بود، اما استدیو راي مخالف داده بود.
- وقتی"رابن"ازخواب بلند شدوصحبت میکردبا"دنی "و"روستی" ، که می گفت"من میشنوم صدای ماشینهایی رو که می آیند و می روند،من میشنوم صدای گریه "لاینوس "رو.من فکر میکنم تو باید بگویی به من که هر کس چی میدونه." این یک تغيير روی ديالوگ است ‌بوسیله "دون کورلئون" به" تام هاگن" در فیلم پدر خوانده محصول 1972 .
- "اسکات کان"(Scot Caan) دراین فیلم هم بازی با "آل پاچینو"است.پدرش"جیمزکان"، درنقش"سونی کورلئون"در فیلم (1972) پدر خوانده بازی کرده بود.
- صدای زنگ "راستي "است "تو نمی خواهی منو"،"Don't You Want Me" ،بوسيله The Heuman League .
- سکانس مخصوصی که" لاینوس "روی گردن او برای گمراه‌ كردن‌ "ابیگل"، گذاشت مورد ملاحظ‌ه‌ هست ،در عنوان‌ کارت"The GiloryT.". این یک طنز هست از "تونی گلوری "کسی که نمايشنامه راديويي وسينمايي را برای فيلم های"هویت بورن"،"توطئه بورن" و "اولتیماتوم بورن" نوشته است.
- نزديک به پایان فیلم، وقتی که, "دنی "و "روستی" در هواپیما هستند و يكديگر را مسخره می کردند ، "روستی" به "دنی "می گوید که برای نگه داشتن وزن از دست رفته اش ،تلاش کند. این ارجاع‌ داده میشود به"جورج کلونی"کسی که برای نقشش درSyriana وزن ‌اضاقه کردودربرگشت برای انجام دادن بعضی از صحنه ها پشتش مجروح شد. ياجاي ديگر"دنی" به"روستی"میگوید"زندگي كن ودو تا بچه بيار"هرکدام از اینها ارجاع داده میشود به رابطه"براد پیت" و"انجلینا جولی" و فرزندانشان.
- حرف هاي آخر کاراکتر"مات دامون" دراین فیلم هستند"من خواهم دید وقتی که من میبینم"این عبارتی‌ بود که به دامون گفته شده بود، همان عبارت به وسیله کارکتر"ادوارد نورتون"در فیلم (Rounders 1998) گفته شده بود.
- در سکانسی که"ویرژیل"و"تورک"V.U.P را از اتاقش خارج کردن،شما میتونی آشكارا ببینی که و"یرژیل" نشاني بنام"Jerry Weintraub" پوشيده است.
- وقتی که"دنی"و"روستی"جلسه‌"ریوبن"ؠ ?ا به خاطر می آوردند، آنها در جلوی "بلاجیو" سرگردان هستند.لحنی که دربازی کردن"کلیرد لئون"هست،همان لحنی است که در فیلم یازده یار اقیانوس بازی شده است، وقتی که همه شخصیتها درجلوی"بلاجیو"ایستاده اند وابفشانها را نگاه می کنند.
- وقتی بحث کردن درباره "کازین"و" بانک"،"روستی"اشاره می کند که ازميان معمارهای مسئول به طراح طرح"فرانک"،"جری".کسی که در پروژه های متعدد دراستودیو گریس لس انجلس مشاركت شخصی دارد.
- كپي هاي داده شده به عنوان بدلي" ليسانس سرقت"منتشر شده بود.
- ديالوگ" دست سیناترا روتکون بده"كه در فیلم زياد تكرار شده است بر مي گردد به "فرانک سیناترا" کسی که نقش دني اوشن را در فیلم اصلی "یازده یار اوشن" محصول 1960 بازی کرد.
- این آخرين ‌فیلمی است که "جول سیگل" برای"صبح بخیرآمریکا"تجديد نظر کرد .

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:19 AM
جزئیات داستان فیلم:
بر خلاف دو قسمت گذشته ، آتچه اوشن و همکارانش می دزدیدند تا اوج فیلم مشخص نبود. همکاران دنی اوشن در اطراف بیمارستان جمع شده بودند جایی که "روبن تیشکف" به علت یک بیماری قلبی خوابیده بود . یک نگاه کوتاه در فیلم (flash back) به 4 هفته گذشته نشان می دهد که جلسه روبن با وگاس بیشتر ازهمه، افراد تجاری را ناراحت کرده است. یکی از فعالان تجاری ویلی بانک در بخش ساخت و ساز هتل جدید آنهاست . بعد از اینکه روبن قرارداد مهمی را برای بانک قطعی نمود ، او را به زور وادار به فروختن سهمش در سرمایه گذاری کردند. این شوک باعث حمله قلبی "روبن" شد.
گروه "اوشن" قسم خورند ، از بانک با تخریب کامل هتل انتقام بگیرند ، آنها تصمیم گرفتند که با طراحی بازیهای مختلف و متنوع در کازینو آنها را فریب بدهند. بانک مجبور شد بعضی از سرمایه گذاران دشمن را در گروه مدیران برای باز گشاهی هتل قرار دهد و اگر آن خانه حداقل 500 میلیون دلار در دور اول ایجاد نکند ، بانک از دور ریاست خودش برکنارمی شود .این گروه همچنان آرزو می کند که هر گونه فرصت برنده شدن بانک را برای کسب جایزه 5 الماس گرانبها تخریب کند ، این جایزه بالاترین قصد گرفتن یک هتل است . تمام هتلهای دیگر بانک این جایزه را برده اند و او گردنبندهای الماس ارزشمندی را برای حفظ خاطره این جایزه و موفقیت خریده است . او همچنان با دید مثبت و خوشبینانه برای هتل جدید خودش هم گردنبند را خریده است .
مشکل اصلی که آنها با آن روبرو هستند ، سیستم امنیتی مجهز به هوش مصنوعی است "که بی دلیل تصمیم نمی گیرد" . به همان دلیل آنها "رومن نگال" را استخدام کرده اند تا تجربه تکنیکی خود را به آنها قرض دهد. مشکل دیگر آنها این است که چطور همه مشتریهای کازینو بعد از اینکه پول خود را برنده شدند ، قبل ازآنکه بتوانند پول خود را ببازند ، بازی را ترک کنند.
"رومن" معلوم کرد که این سیستم تنها توسط همکلاسی قبلی او طراحی شده است و این سیستم طراحی شده است برای زیر نظر داشتن واکنشهای فیزیولوژیکی قمار بازان به محض برنده شدن، برای اینکه مطمئن شوند که آنها این انتظار برنده شدن را نداشته اند. تنها راه مانع شدن آن توسط یک ناهنجاری طبیعی یا یک آهن ربا (Magnetron) است. این سیستم هر مشکلی را که حس کند ، بطور خودکار قفل می کند و راه اندازی دوباره آن حدود 3 دقیقه و 21 ثانیه طول میکشد .آنها یک ماشین بزرگ حفر تونل را اجاره کردند تا بتواند یک زمین لرزه مصنوعی زیر هتل به وجود بیاورد .
"اوشن" و "راستی" آلوده کردن هتل را با مواد شیمیایی وساس شروع می کنند. در محوطه ورودی هتل (پذیرش) "سال" در صف است تا در هتل اقامت بگیرد . اوبطورتصادفی پوشه جایزه 5 الماس را به زمین می اندازد و این موضوع توجه مشاور بانک را به خود جلب می کند ، "ابیگال" به سرعت به طرف "سال" میرود تا به او کمک کند . در صف پشتی آنها منتقد جایزه 5 الماس خالص کسی که به نظر می رسد نام مستعار داشته باشد بطور گستاخانه ای تکان می خورد ، و یک اتاق آلوده به مواد شیمیایی را توسط یک کارمند رشوه گیر تحویل می گیرد. این گروه باید مطمئن شوند که با او مثل یک مهمان ناخوانده در یک هتل تک ستاره رفتار می شود. او قادر نیست در بهترین رستوران غذا بخورد ، بنابراین این گروه می توانند غذای آلوده شده را در یک رستوران چینی که به او غذای سمی می دهد بخوراند. اتاقش هم با بوی مضری پر شده است و در نهایت از هتل با محافظان امنیتی با حالت خشنی اخراج می شود. قبل از اینکه هتل را ترک کند منتقد کننده اصلی ناراحت با "بانک" رو برو میشود ، ولی بدون اینکه کارت شناسایی خود را نشان دهد میگذرد.
به کارخانه مکزیکی برای درست کردن تجهیزات تاس فرستاده می شود . ناراحت از شرایط وحشتناک کاری در کارخانه ، او رهبری کارخانه را برای انجام یک تظاهرات برای حقوق بهتر بعهده می گیرد . این گروه دوبرادر ، "ویرژیل" و "تورک" را برای مدیریت کارخانه دوباره به کارخانه می فرستد اما بجای مدیریت ، تورک به گروه تظاهرات می پیوندد. این گروه در واقع به کارکنان کارخانه افزایش حقوق در خواستی آنیا را یعنی 36000 دلار برای کل کار که در حدود 3 دلار در هفته است می پردازد و کار خانه دوباره از نو راه اندازی می شود.
ناهنجاری وقتی شروع می شود که مته می خواهد زمین لرزه را شروع کند. چون مته جایگزین (همانی که تونل کانال را از سمت فرانسه کنده است) تنها مته برای خرید موجود است و از بودجه آنها زیاد تر است ، لذا آنها هیچ انتخاب دیگری ندارند ، غیر از بستن معامله با دشمن قدیمی خودشان به نام "تری بندیک" برای گرفتن پول. ."بن دیک" ادعا می کند که یک رقابتی را با بانک دارد ، چون هتل جدید بانک مانع تابش نور خورشید به داخل استخر او میشود . بن دیک درخواست می کنند که در عوض کمک مالی خود ، سرمایه گذاریش را همراه با دزدی گردنبندهای الماس که در انتظار قطعی شدن 5 الماس خرید بود . "اوشن" ، "راستی" و "لاینوس" با بی میلی موافق بودند. این الماس در یک گلدان شیشه ای در یک خانه قرار دارد و ارزش آن در مجموع 250 میلیون دلار است.
"ین" که به عنوان آقای "ونگ" معرفی می شود یک تاجر کله گنده و ثروتمند است ، و لاینوس به عنوان معاون تجاری او با آن بینی متفاوتش چندان دلچسب به نظر نمی رسد. "ین" در میله های آسانسور و خنک کننده نفوذ می کند و می فهمد دسترسی الماسها از سقف و زمین غیر ممکن است. وقتی که شب از راه می رسد ، او را به اتاق الماس هدایت می کند تا تنها باشد. درون اتاق بطور نا مشخص مواد منفجره را در اطراف یک ستون حاوی جواهرات قرار می دهد .
در طبقه پائین F.B.I وارد میشود. "لوینگستون" را دستگیر می کند . یک آژانس به بانک می گوید یک ست جدید از ماشینها به زودی می رسد. "رومن" تجهیزات ماشین قلابی را میاورد و آنها را در جای ماشینهای اصلی قرار می هد. نوشتهای روی ماشین ب"ا لوینگستون" مطابقت می کند. "باشر "بعنوان یک مرد شاهکار روزگار برای مهمانی افتتاحییه هتل آماده می شود و تمرکز بانک را از کار کامپیوتریش از بین می برد و"تورک" اسامی و صورتهای دانلود را تغییر می دهد بطوریکه پوشش گروه حفظ شود . تاس نفوذی از کارخانه مکزیکی" تورک "و "ویرژیل " در کازینو توزیع شده است . وقتی گرو وسایل انها را فعال می کنند ،فندکها ی zippo پنهان می شود این تاس تکان می خورد و متوقف می شود و نتیجه بازی را دست کاری می کند ."راستی" سکه آخر را می گذارد برای کسیکه نفر بعدی است ودر برنده بازی سیر می کند . زمین لرزه ساختگی شروع می شود و بانک به سیستم GRECO حمله می برد . گوشی همراه مداخله کننده او مثل یک آهن ربا عمل می کند GRECO را به 3 دقیقه خاموش میکند. "بانک "در اداره امنیت به دام افتاده است و نفشه ها همکنون به نمایش درمی آیند. اعضای گروه در کازینو شامل "دنی "و"راستی "و" سائول" و" فرانک "،"روبن" ، "ین" همه مطمئن هستند که هر کسی که در کازینو بازی می کند میبرد .،بنابراین در کازینو بیش از ملیونها می پردازد .وقتی این سیستم دوباره فعال میشود ،یک زمین لرزه قوی تر فعال می شود و هر کس را در کازینو به طرف پول نقد کردن در تراشه های خودشان و خالی کردن تشویق می کند و همه پولها را با خود می برند در طبقه بالا .گروه F.B.I "آبیگال" و "لاینوس" را از یکدیگر جدا کرده اند و معلوم کره اند که" لاینوس "از او استفاده کرده است تا الماسها را بدزدد . به جای آنها مدلهای تقلبی جای گزین کند .وقتی آنها می خواهند ترک کنند آنجا را ، "فرانیس" و "آلیس" (روباه شب) خودش را نشان می دهد که از ابتدای شراکت با" بندیکت " بوده است . با داشتن ماشه تفنگ از"توبور" الماسها را به "لاینوس " تحویل می دهد ، "توبور" تفنگ را به سوی او پرت می کند تا معلوم شود خالی است و بعد از آن از سقف کازینو می پرد .هلی کوپتر بلند می شود. این گروه مواد منفجره را منفجر میکنند گلدان الماسها را از زمین خالی می کنند. گلدان چینی حامل الماس واقعی از ساختمان جدا میشود . معلوم می شود "لاینوس "هرگز الماس را عوض نکرده است . "دنی"با "بانک" مواجه می شود،" بانک" کسی است که در مجموع 500 میلیون دلار باخته است که این شامل گردنبندها نمی شود، هنگامی که هلی کوپتر به پرواز درآمد "بست" مبهوت نگاه می کرد و"فانکوئس" شاهد این ماجرا بود و فهمید الماسش تقلبی است وآن را به دور انداخت. گروه اوشن جشن میگیرند به محض اینکه کارکنان آتش نشانی سازمان دهی می شوند که بیرون بروند درهمان شب به" روبن "سند زمین 6/4 متر مربع را درلاس وگاس داده می شود .
"دنی"اجازه یک ملاقات به" بندیکت "می دهد و او را برای حیله و نیرنگش سرزنش می کند ، به او می گوید که آنها از حضور"تولور" آگاه هستند و به او اطلاع می دهد که 2 میلیون دلار که به" بندیکت" قول داده است اهدا شده است به اسم "بندیکت" به انجمن خیریه کودکان .
"دنی" و "لاینوس" و "راستی" درفرودگاه همدیگررا ملاقات میکند و "بندیکت" را در نمایش (OPRCH WINFEY) می بینند . این همان صحنه است که "راستی" ، "اوشن "را در ساختمان یافته بود در حالیکه نمایش را تماشا می کرد و گریه می کرد قبل از اینکه به راهاهی جدا بروند . قبل از ترک فرودگاه "راستی" مینشیند تا بازی کند، به احتمال زیاد فریب خورده است با"لینگستون". روز بعد ، بعد از فروش ماشین برای تحویل تمام پولها به شخص برنده ، "راستی "صندلی خود را در ماشین به هتل می دهد "راستی" می خندد همزمان که راه می رود و فریاد مردی را می شنود که 11 میلیون دلار برده است .همه شادی کنان فریاد میزنند .

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:19 AM
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/f/f5/Dreamgirls.jpg






نام:
دختران رویایی (dream girls)

کارگردان:
بیل کاندون (bill condon)
موسیقی:
هنری کریگر (henry Krieger)

نویسنده:
بیل کاندون
بازیگران:



ادی مورفی (Eddie Murphy)

جنیفر هادسن (Jennifer Hudson)
جیمی فاکس (Jamie Fox)

ژانر:
موزیکال،درام
شرکت پخش کننده:
Paramount Pictures,DreamWorks

تاریخ انتشار:
25 دسامبر 2006

درباره فیلم:
این فیلم اقتباسی است از روی داستان واقعی زندگی دایانا راس،خواننده سیاهپوست آمریکایی،که به شرح زندگی شخصیوحرفه ای سه دختر اهل شیکاگو می پردازد.
نویسنده ،که کارگردانی فیلم را نیز بر عهده داشته،این بارهم به سراغ ژانر موزیکال رفته، ژانری که سرشار از تحرک و انرژی است.
بیل کاندون که در کارنامه اش فیلمنامه موفق شیکاگو مشاهده میشود (بهترین فیلم اسکار 2002)این بار با دل گرمی بیشتری به کار خود پرداخته و سعی در خلق اثری همچون شیکاگو داشته است.
نمایی از داستان:
فیلم زندگی سه دختر سیاه پوست را به تصویر میکشد که در شیکاگو یک گروه کوچک موسیقی تشکیل داده اند.اما زمانی که برای شرکت در یک نمایش استعداد یابی به نییورک می روند زندگی حرفه ای آنها وارد مرحله جدیدی می شود.مردی که از گروهشان خوشش آمده به عنوان تهیه کننده پیشنهاد همکاری داده و آنها را وادار به قبول آن مبکند.
اوضاع به خوبی پیش میرود تا لینکه دینا جایگزین خواننده اصلی(افی)میشود.گروه جدید که نام dreams را بر میگزیند،موفقیت هایی کسب میکند ولی اعضای گروه دچار مشکلاتی هستند واحساس رضایت و شادی گذشته را ندارند.


نقد فیلم:
فیلم دختران رویایی از لحاظ بصری عالی از آب در آمده است. طراحی صحنه ها و نور پردازی ها بسیار زیبا هستند و فیلم رقصهای تماشایی و ترانه های دلنشینی را برای شما به نمایش می گذارد و انتخاب خوب بازیگران سبب شده که شاهد بازیهای خوبی باشیم.
اگر چه یکی از ایرادات جدی از طرف منتقدان ، نپرداختن نویسنده به روند داستان و روابط شخصی شخصیات های داستان در پشت صحنه های کنسرت و زندگی واقعی است. به همین دلیل جنبه دراماتبک فیلم که بار عمده آن بر دوش این قسمت بوده دچار ضعف است و در فیلم بیشتر به موسیقی پرداخته شده است.
ایراد دیگر فیلم دوگانگی آن است.در واقع همه کارکترهای فیلم به نوعی در حال اجرای نمایش بر روی صحنه کنسرت هستند.(به طور مثال شخصی را می بینیم که در خیابان یا محل کار ناگهان شروع به آواز خواندن می کند، همان طور که در شیکاگو هم شاهد آن بودیم) که اگر به همان صحنه های کنسرت محدود میشد ، فیلم واقع گرایانه تر به نظر میرسید.
به هر حال فیلم میتواند برای طرفداران این ژانر جالب باشد و رضایت آنها را جلب کند.

جوایز فیلم:




نام شخص برنده یا نامزد بخش جایزه جشنواره مربوطه


جنیفر هادسون برنده بهترین بازیگر نقش مکمل زن آکادمی اوارد و بافتا




میشل مینکلر،
باب بیمر،ویلی دی برتون برنده بهترین دستاورد در میکس صدا آکادمی اوارد

هنری کریگر نامزد بهترین موسیقی آکادمی اوارد و بافتا

دختران رویایی برنده بهترین فیلم کمدی یا موزیکال سال گلدن گلاب

ادی مورفی نامزد بهترین بازیگر نقش مکمل مرد اکادمی اوارد

ادی مورفی برنده بهترین بازیگر نقش مکمل مرد گلدن گلاب

شارن داویس نامزد بهترین دستاورد در طراحی لباس آکادمی اوارد

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:20 AM
http://img48.imageshack.us/img48/4913/41xapux9fmlf1dccfsn2.jpg






نام:
زودیاک (Zodiac)
ژانر:
جنایی ، درام ، هیجانی
کارگردان:
دیوید فینچر (David Fincher)
تهیه کنندگان:
سه ان چفین (Cean Chaffin)
برد فیشر (Brad Fischer)
مایک مدو وی (Mike Medavoy)
جیمز وندربیلت (James Vanderbilt)
فیلمنامه نویس:
جیمز وندربیلت (James Vanderbilt)
موسیقی:
دیوید شایر (David Shire)
فیلم بردار:
هریس سوایدز (Harris Savides)
تدوین گر:
انگس وال (Angus Wall)
بازیگران:
جیک جیلنهال (Jake Gyllenhaal)
مارک رافالو (Mark Ruffalo)
رابرت داونی جونیور (Robert Downey Jr)
آنتونی ادواردز (Anthony Edwards)
درموت مالرونی (Dermot Mulroney)
جان کارول لینچ (John Carroll Lynch)
تاریخ انتشار:
2 مارس 2007

استودیوی
پخش کننده:

کمپانی برادران وارنر و پارامونت پیکچرز
زمان:
158 دقیقه


درباره فیلم: زودیاک محصول سال 2007 آمریکا آخرین اثر کارگردان برجسته و صاحب سبک هالیوود ، دیوید فینچر است.
فیلم ، ماجرای واقعی یک قاتل زنجیره ای ، معروف به زودیاک که در سال های 1969 تا 1991 در شمال کالیفرنیا باعث ترس و وحشت مردم شده بود را بررسی می کند. زودیاک برای پلیس تبدیل به معمایی شد که برای همیشه حل نشده باقی ماند و هرگز هویتش کشف نشد.
فیلم بر اساس کتاب مستند «جنایت حقیقی» نوشته رابرت گری اسمیت ساخته شده و تا حد زیادی به آن وفادار مانده است. گری اسمیت روزنامه نگاری بود که به موضوع زودیاک علاقه مند شده و تحقیقات زیادی را شخصا در این زمینه انجام داد.

نمایی از داستان:
زودیاک قاتلی است که در مناطق شمالی کالیفرنیا اقدام به کشتن افراد میکند و برای این کار برنامه مشخصی دارد. پلیس که تاکنون موفق به کشف هویت او نشده ، امید خود را از دست نداده و همچنان در تعقیب اوست. این در حالی است که دو روزنامه نگار که یکی از آن ها خود گری اسمیت است نیز به دنبال او هستند و تلاش میکنند تا معمای زودیاک را حل کنند.
زودیاک قاتلی است که در مناطق شمالی کالیفرنیا اقدام به کشتن افراد میکند و برای این کار برنامه مشخصی دارد. پلیس که تاکنون موفق به کشف هویت او نشده ، امید خود را از دست نداده و همچنان در تعقیب اوست. این در حالی است که دو روزنامه نگار که یکی از آن ها خود گری اسمیت است نیز به دنبال او هستند و تلاش میکنند تا معمای زودیاک را حل کنند.


نقد فیلم :
اثر فوق العاده « زودیاک » فیلمی متفاوتبا کارهایپیشین فینچر است ، به گونه ای که میتوان آن را جدا کرد. در کارهای قبلی فینچر همچون هفت ، باشگاه مشت زنی و اتاق وحشت شاهد ویژگی ها و سبکی بودیم که معرف کارگردانش بود ولی زودیاک به نوعی فاقد این سبک و ویژگی هاست و گویا او نخواسته است تا «مارک فینچری» بر روی این فیلم زده شود!
فیلم با زمان طولانی اش صبر و حوصله زیادی را از شما طلب میکند. در آغاز ، فیلم در سه شاخه متفاوت داستان را دنبال میکند و به موازات هم آن ها را پیش میبرد ؛ قاتلی که درحال اجرای برنا مه هایش و به قتل رساندن قربانی هایش است ، پلیس هایی که در حال بررسی و دنبال کردن سرنخ ها هستند و در آخر روزنامه نگارانی که طبق عادتشان حدس و گمان هایی در گزارش ها میزنند.
در یک ساعت آغازین فیلم این رویه را به خوبی دنبال میکند ولی پس از این یک ساعت به آرامی دو شاخه دیگر یعنی زودیاک و پلیس ها حذف شده و بیش تر توجه فیلم معطوف گری اسمیت میشود. البته شاید در طول تماشای فیلم این نکته خیلی نظر شما را جلب نکند و متوجه آن نشوید ، اما پس از مدتی حس میکنید که دیگر خبری از زودیاک و پلیس ها نیست.
گری اسمیت که اکنون بیش از اندازه به این ماجرا کنجکاو شده است و علاقه دارد به طور نا متعارفی وقتش را صرف این موضوع میکند ، تمام دغدغه های ذهنی اش در زودیاک خلاصه میشود و شروع به تحقیقات گسترده ای در این زمینه میکند تا بتواند به هویت قاتل پی ببرد ؛ او مصاحبه های زیادی انجام میدهد و مطالب زیادی را جمع آوری میکند و در نهایت طبق فرضیات و اطلاعاتش شخصی به نام آرتور لی آلن را به عنوان قاتل معرفی میکند اما به دلیل محکم نبودن مدارکش موفق نمی شود تا پلیس را قانع کند که او را دستگیر کنند.
زودیاک بیش از آن که بخواهد به حقایق پای بند باشد و آن ها را در فیلم پیاده کند به کتاب وفادار مانده وبه طرفداری از گری اسمیت و فرضیات او پرداخته است به طوری که پس از تماشای فیلم این نکته به ما القا میشود که زودیاک همان لی آلن است و صد حیف که این حرف ها به گوش پلیس نرفت تا او را دستگیر کند! به همین دلیل فیلم با پایانی نسبتا بسته خاتمه می یابد. اما حقیقت آن است که زودیاک هیچ وقت دستگیر نشد و هویتش برای همیشه پنهان ماند. ولی کسی چه میداند ، شاید آلن واقعا همان زودیاک است و حق با فینچر!؟
فیلم زودیاک بسیار قوی و محکم است و هیچ ایرادی از لحاظ فنی و تکنیکی به آن نمیتوان گرفت و به قول معروف گافی در فیلم داده نشده است.
فیلم نقطه ضعف هایی نیز دارد که شاید به دلیل کارگردانش بتوان اسم آن را تفاوت گذاشت و نه نقطه ضعف !
فیلم های خوبی در ژانر جنایی درباره قتل های زنجیره ای که توسط قاتلان روان پریش به وقوع پیوسته ساخته شده است که یک چیز در آن ها مشترک است و آن فشار ، اضطراب و تشویشی است که بر مردم ، پلیس و در واقع کل فیلم حاکم است. در حالی که زودیاک از این لحاظ می لنگد و نتوانسته این تشویش و نگرانی را به خوبی به تصویر بکشد وبه مخاطب منتقل کند.
تعقیب و گریزی که بین پلیس و قاتلین انجام میشود معمولا یکی از جذاب ترین و پرهیجان ترین قسمت های این گونه فیلم هاست ، ولی به دلیل این که در نیمه دوم فیلم بیش تر به گری اسمیت پرداخته شده است هیجان فیلم به طور چشمگیری کاهش میابد و به اثری تقریبا معمولی تبدیل میشود که با ضرباهنگی ملایم به پیش میرود.
به هر حال زودیاک به شدت استعداد و کشش آن را داشت که بسیار پر تنش تر و جذاب تر از این از آب در بیاید ، ولی به نظر میرسد که فینچر به عمد نخواسته است که چنین اتفاقی بیافتد!
گرچه زودیاک در مقایسه با هم نوعانش مانند Se7en (هفت) ، هانیبال و ... در پله های پایین تری قرار میگیرد ، اما ویژگی های خود را دارد و اگر وقت خود برای دیدنش بگذارید پشیمان نخواهید شد و از دیدن آن لذت خواهید برد.
پس از مدتی که دیگر قضیه قاتل های زنجیره ای و روان پریش با قضایای تروریستی و کشتارهای دسته جمعی و ... جایگزین شده است ، فینچر بار دیگر این موضوع کلاسیک را به یاد ما می آورد و فیلمی زیبا ، قوی و تحسین برانگیز را به نمایش میگذارد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:20 AM
نام:
من اسطوره ام (I Am Legend)
کارگردان:
فرانسیس لاورنس (Francis Lawrence)
فیلمنامه
نویسان:
اکیوا گلدزمن (Akiva Goldsman)
مارک پروتوسویچ (Mark Protosevich)

ریچارد ماتیسون (Richard Matheson) (رمان)
تهیه کنندگان:
اکیوا گلدزمن (Akiva Goldsman)

دیوید هیمن (David Heyman)

اروین استاف (Erwin Stoff)
موسیقی:
جیمز نیوتون هاوارد James Newton Howard) (
مدیر فیلمبرداری:
اندرو لسنی (Andrew Lesnie)
تدوین:
وین وارمن (Wayne Wahrman)
بازیگران:
ویل اسمیت (Will Smith)

الیس براگا (Alice Braga)
بودجه فیلم:
150 میلیون دلار
تاریخ انتشار:
14 دسامبر 2007
استودیو پخش
کننده:

برادران وارنر (Warner Bros) ژانر:
علمی تخیلی ، درام ، ترسناک ، هیجان انگیز
زمان:
100 دقیقه


درباره فیلم:
I Am Legend محصول 2007 ایالت متحده به کارگردانی فرانسیس لاورنس ، سومین اقتباس سینمایی رمان سال 1954 ریچارد ماتیسون پس از فیلم های آخرین انسان روی زمین (1964) و مرد امگا (1971) می باشد .
استودیوی وارنر براس در سال 1994 تصمیم به ساخت این فیلم گرفت و بازیگران و کارگردانان مختلفی همچون تام کروز ، مایکل داگلاس ، آرنولد شوارتزینگر ، ریدلی اسکات و راب بومن هر کدام در مقطعی از زمان برای این فیلم در نظر گرفته شدند ولی به دلیل نگرانی های مالی و برآورده نشدن بودجه لازم ، ساخت فیلم تا سال 2006 به تعویق افتاد .
سرانجام در سال 2006 استودیو با "فرانسیس لاورنس"به عنوان کارگردان و ویل اسمیت برای ایفای نفش دکتر رابرت نویل قراردادی تنظیم کرد.
"من اسطوره ام" در تاریخ 14 سپتامبر 2007 در آمریکا به نمایش در آمد و با فروش 77 میلیونی خود در اولین هفته ی اکران ، رکورد جالبی را خلق کرد . این فیلم فقط در آمریکای شمالی چیزی بالغ بر 550 میلیون دلار فروخت و یک پیروزی بزرگ را برای دست اندرکاران فیلم رقم زد.


نمای داستان:
شهر نیویورک پس از یک حمله ویروسی خالی از سکنه شده است و فقط تعداد محدودی از انسانها از دست این ویروس در امان ماندده اند. دکتر رابرت نویل(ویل اسمیت) که یکی از این بازماندگان است سعی دارد تا با کشف واکسنی اثر این ویروس رو خنثی کرده و میتلایان را به حالت اولیه بازگرداند.


بررسی فیلم:
سکانس آغازین فیلم با یک مصاحبه تلویزیونی در مورد کشف راه جدیدی برای درمان سرطان با استفاده از ویروس سرخک شروع شده و بلافاصله به سه سال بعد می رویم و در حالی که با شهری عجیب و طاعون زده روبه رو می شویم مردی را میبینیم که مشغول شکار گوزن است.
دو سکانس آغازین تا حد زیادی تکلیف را برای بیننده مشخص می سازد و جریان کلی فیلم را نمایان میکند. حدس میزنیم که عامل این ویرانی همان ویروسی است که در ابتدا راحع به آن صحبت شد و اکنون باید منتظر شویم تا همراه با قهرمان داستان فراز و نشیب هایی را پشت سر بگذاریم و در نهایت هم پیروزی ار آن ماست و راه حلی برای این موضوع پیدا میکنیم.
داستان فیلم از این حیث کمی میلنگد و بسیار شبیه همتایانش است و به همین دلیل هم ویژگی غیر منتظره بودن را کمی از دست میدهد.
ولی فیلم خواص مثبتی دارد که این مشکل را می پوشاند. تا اواسط فیلم هیچ اطلاعی از این که چه اتفاقی افتاده؟ سایرین کجا هستند ، چه بلایی به سر کسانی که به ویروس آلوده شدند آمده و... به بیننده داده نمیشود. در طول فیلم با اسفاده از فلش بک هایی که در واقع خاطرات دکتر نویل هستند از اتفاقاتی که در گذشته افتاده آگاه میشیم و این آگاهی از گذشته قهرمان داستان باعث میشه تا سرنوشت او اهمیت بیشتری برایمان پیدا کند. به آرامی و در طول فیلم نیز به این پرسشها پاسخ داده میشود تا به طور کامل بیننده در جریان فیلم قرار گیرد.
فیلم من اسطوره ام داستان را به خوبی روایت میکند و نمیخواهد که یک فیلم علمی تخیلی صرف باشد و سعی شده تا آن جا که ممکن است از از سایر فیلم ها در مضامین مشابه متمایز باشد و به نظر هم تا حد زیادی موفق بوده است. گرچه آمریکایی بودن بودن فیلم به شدت به چشم میخوره :نجات انسانیت توسط یک نفر از نوع آمریکایی که گویا گریزی هم از آن نیست!
فیلم به خوبی فضای سیاه و ساکت شهر را به تصویر کشیده است و جو موجود در حد کاملی به بیننده القا میشود. شاید ویل اسمیت بهترین گزینه برای ایفای نقش دکتر نویل باشد. او به بهترین شکل توانسته تا شخصیت مردی را به تصویر بکشد که ماه هاست تنها مانده و در مرز بین عقل و جنون سیر میکند.
صحنه های اکشن و درگیری در فیلم بسیار پرتکان و سریع است و بیشتر در تاریکی میگذرد به طوری که تقریبا چیز خاصی پیدا نیست!!
اشکالی که در 28 روز بعد هم وجود داشت.
من اسطوره ام حرف هایی را نیز به بیننده میزند: هشدار در مورد آینده انسان ، نیاز انسان به زندگی جمعی ، فداکاری ، امید و...
در پایان فیلم مسایلی نیز مطرح میشه که کمی بالاتر از حد گنجایش آن است. مسایلی مثل وجود خدا ، بلایا... که در پایان نیز به طور نامحسوسی به آن جواب داده میشه.
من اسطوره ام در کل فیلم جذاب و خوبیست و در بین همتایانش یک سرو گردن بالاتر است. قرار است که قسمت دوم فیلم نیز ساخته شود که با وجود موفقیت فیلم در گیشه و استقبال مردم از آن دور از ذهن به نظر نمیرسد!
در پایان هم یکی از جملات به یادماندنی فیلم که از زبان دکتر نویل نقل میشه. با این مضمون:
" وقتی اون هایی که دارن این دنیا رو خراب میکنند یک لحظه هم آروم نمیگیرند ، من چطور میتونم آروم باشم؟!"


نکات حاشیه ای :
- استودیو وارنر براس از سال 1970 حق ساخت این فیلم را بر اساس رمان ریچارد ماتیسون بدست آورده بود .
- ویل اسمیت گفته است به این دلیل این نقش را پذیرفته چون فکر می کرده خیلی شبیه به گلادیاتور و فارست گامپ است .
- گیلرمو دل تورو گارگردانی این کار را به دیل ساخت فیلم Hell Boy II : The Golden Army نپذیرفت .
- استودیو ، 5 میلیون دلار فقط برای فیلمرداری یک صحنه در پل بروکلین نیویورک هزینه کرده است. این صحنه به عنوان گرانترین صحنه فیلمبرداری شده در یک شهر ، در تاریخ سینما شناخته شد .
- ویل اسمیت برای چند روز فیلمبرداری را برای شرکت در مراسم عروسی تام کروز با کیتی هولمز ترک کرد .

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:20 AM
نام:
آنجا که حقیقت نهفته است (Where Truth Lies)
کارگردان:
اتم اگویان (Atom Egoyan)
تهیه کننده:
لیز بانتون(Liz Bunton)
فیلم نامه نویس:
اتم اگویان(Atom Egoyan)
بازیگران:
کوین بیکن(Kevin Bakon)

کالین فیرث(Colin Firth)

الیسون لوهمان(Alison Lohman)

دیوید هیمن(David Hayman)

راشل بلانچرد(Rachel Blanchard)
موسیقی:
مایکل دانا(Mychael Danna)
فیلم بردار:
پال ساروسی(Paul Sarossy)
ادیتور:
سوزان شیپتون((Susan Shipton
شرکت پخش کننده:
THINKFilm

تاریخ انتشار:
7 اکتبر 2005

زمان فیلم:
106 دقیقه

ژانر:
درام،هیجانی،اسرار آمیز
بودجه فیلم:
25 میلیون دلار(آمریکا)


درباره فیلم:
فیلم آنجا که حقیقت دروغ است محصول سال 2005 درباره گروه های کمدین می باشد و بیان کننده مسائل پشت پرده این گروه ها می باشد. کارگردان فیلم اتم اگویان (نامزد گرفتن جایزه اسکار) است.
بازیگران اصلی فیلم نیز کوین بیکن (بازیگر Mystic River)،کالی فیرث (Love Actually) و الیسون لوهمان (Big Fish) هستند.
انجمن فیلم سازان آمریکا به دلیل وجود صحنه های ******** مصرف مواد و برخی مکالمات فاحش به این فیلم رده R داده که بیانگر این است افرادی که 17 سال و یا کتر سن دارند باید با اجازه و همراهی بزرگسالان فیلم را ببینند.


نمایی از داستان:
لنی موریس (بیکن) و وینس کالینس (فیرث) با هم در یک گروه کمدی کار می کنند و همچنین دوستان نزدیکی نیز هستند. گروهشان اخیراً شهرت فراوانی کسب کرده که ناگهان جسد یک زن جوان در سویت هتل آنان پیدا می شود که این حادثه موجب از هم پاشیدن گروهشان می شود. سال ها بعد از جدایی این دو خبرنگاری به نام کارن ا کانر(لوهمان) در جستوجوی یافتن حقیقت آن حادثه اسرار آمیز می باشد و ...


نقد فیلم:
هرچند این فیلم از نظر بیشتر منتقدین یه فیلم متوسط و یا حتی ضعیفه و منتقدین اگویان رو به تلفیق یک سری صحنه های ******** با یه داستان کسل کننده متهم کردن(لا اقل بعضیاشون یه ذره انصاف داشتن و از بازی کوین بیکن تعریف کردن) اما به نظر من فیلم انقدر هم بد نیست که اون رو به چشم یه فیلم صرفاً ******** بدون هیچ جنبه هنری نگاه کرد به نظر من صحنه ها اونقدر جذاب هست که بیننده پای فیلم احساس خستگی نکنه و فیلم رو تا آخر با لذت (شایدم بی لذت) ببینه سکانس های فیلم طوریکه کنار هم چیده شده که بیننده تا لحظه های آخر فیلم نمیتونه قاتل واقعی رو تشخیص بده (مگر اینکه خیلی با دقت باشه) فلاش بک ها توی فیلم به موقع هستند بطوریکه آدم نه گذشته رو از دست می ده و نه از حال غافل می مونه فضای اسرار آمیز فیلم هم که به کمک موسیقیه مایکل دانا بهتر درک میشه به جذابیت فیلم افزوده رابطه بین دو دوست هم خیلی خوب نشون داده شده(و این که همیشه تو از بین رفتن دوستی پای یه زن وسطه!!!) فیلم در کل مسیر روانی رو داره به طوریکه در آخر با هیچ نکته گنگی روبرو نمیشیم و کل فیلم رو به راحتی میشه درک کرد. البته از حق نگذریم پرداخت شخصیت اکانر (به بازی لوهمان) به خوبی صورت نگرفته و میشد یه شخصیت به واقعیت نزدیک تر رو به بیننده معرفی کرد . به هر صورت این فیلم بدی نیست و اگه براش وقت بذارین فکر نکنم پشیمون بشین.




نکات حاشیه ای:
- اول اینکه اگویان مجبور شده صحنه های بسیاری از فیلم رو سانسور کنه تا از انجمن فیلم سازان امریکا رده NC-17(فقط افراد بالای 17 سال) رو نگیره ولی اگویان اعلام کرده نسخه به نمایش درآمده در سالن های امریکا همان نسخهاهدایی به جشنواره کن بوده همچنین گرفتن این رده منجر به محدود شدن فیلم میشد و بازده سرمایه خوبی رو به همراه نمی داشت.
دوست دارم تو این قسمت یه سری اشتباهات داخل فیلمم مطرح کنم:
- وقتی مورین قبض هتل رو به لنی می ده روی اون یه zip code رو می بینیم با توجه به اینکه فیلم مربوط به سال 1957 و همونطور که میدونین استفاده از zip code از سال 1963 شروع شد.
- ا کانر تو وان حموم داره با دوستش حر ف میزنه شامپوی مدل جدید امروزی رو لبه وان پشتش می تونیم ببینیم.



جزئیات داستان فیلم:

فیلم از اول با معرفی شخصیت های اصلی(گروه کمدی) شروع میشه که اتفاقاً در اوج موفقیت ان لنی موریس در گروه نقش شخصیتی شلخته و آس و پاس رو داره در حالیکه وینس کالینس همیشه تر و تمیز و مرتبه و دائم از کارای لنی یه جوری ایراد ایراد می گیره که تماشاچییا رو بخندونه. بعد صحنه پیدا شدن جسد یه زن جوون رو توی یه وان پر از آب میبینیم. بلافاصله به 15 سال بعد میریم که اکانر-که به شدت دنبال معروف شدنه- داره با کالینس درباره چگونه نوشتن زندگینامه کالینس صحبت می کنه که البته هدف اصلیش پیدا کردن راز قتل دختر جوانی به نام مورین ا فلریتی یه که به طرز اسرارآمیزی به قتل رسیده و هیچ کس نتونسته قتل اون رو به لنی یا وینس نسبت بده. خود ا کانر هم نمیتونه باور کنه که قتل کار اونا باشه چون از بچگی اونا رو مثل قهرمان ها دوست داشته و البته ما یک صحنه رو هم از دوران کودکی ا کانر می بینیم که در یک برنامه تلویزیونی از اونا تشکر میکنه.(به گذشته برمیگردیم) صحنه ای رو میبینیم که لنی و مورین برای اولین بار همدیگر و ملاقات میکنن. مورین که یه روزنامه نگار آماتوره از لنی یه وقت برای مصاحبه می خواد لنی ام فوراً !!؟ قبول می کنه. صحنه ای رو که بعد از این ملاقات مبینیم مشخص می کنه که داستان داره به روایت لنی گفته می شه (البته این رو از روی نریشن هم می شد فهمید ولی نکته اینجا ست که ا کانر داره این مطالب رو میخونه) بعد از این یک شب از شبهای اجرای برنامه رو می بینیم که لنی با بذله گویی هاش درباره یک دختر داره مردم رو میخندونه ولی دوست پسر دختره اصلاً خوشش نمیاد و با لنی درگیری لفظی پیدا می کنه وینس ظاهراً از جو (دوست پسر) عضرخواهی میکنه و به بهانه آوردن جو روی صحنه اون رو میکشه بیرون و در بیرون پسر رو حسابی به باد کتک میگیره (که میزان صمیمی بودن لنی و وینس رو نشون می ده)
{pagebreak}
به زمان حال برمی گردیم که اکانر خواندن خاطرات کنار می گذاره و از وکیل لنی علت اینکه چرا خاطرات به اون نشون دادن می پرسه و وکیل به اون می گه چون لنی داره خودش نوشتن زندگی نامه اش رو تموم می کنه و اینکه تو اون حقایق به طور کامل شرح داده شده و اینکه با وجود این کتاب مردم دیگه توجه زیادی به کتاب ا کانر نمی کنن چون کپی هیچ ارزش اصل رو نداره. حالا با یه شخصیت جدید آشنا می شیم به اسم بانی که از بچگی با ا کانر دوست بوده که اونم از طرفدارای لنی و وینس بوده. دوباره یه فلاش بک کوتاه به گذشته در مورد برنامه های گروه رو می بینیم و به زمان حال برمی گردیم که ا کانر اتفاقی لنی رو تو هواپیما می بینه همچنین تو این صحنه با یه کاراکتر دیگه به اسم روبین آشنا می شیم که برای لنی مثل یه غلام حلقه به گوش می مونه البته تو این صحنه مدیر برنامه های لنی رو هم به اسم ارو می بینیم که تاثیر زیادی تو حوادث داستان نداره ا کانر با توجه به موقعیت صندلیش غذا رو با لنی سر یه میز میخوره و برای اولین بار (البته در بزرگسالی) با لنی رو در رو صحبت میکنه البته اکانر خودش رو با مشخصات دوستش بانی تراوت معرفی می کنه و میگه که معلمه.هنوزم ا کانر به لنی به چشم یه قهرمان نگاه می کنه اما این بار علاقه اش به لنی از یه نوع دیگه اس (فکر نکنم لازم باشه نوع علاقه رم توضیح بدم) به خاطر همین نمیتونست فکر کنه که اون یه قاتل باشه. این اول آشنایی شون بود. دوباره یه فلاش بک به گذشته دارم که حکایت از موفقیت آمیز بودن شو لنی و وینس داره و صحنه اول فیلم رو هم به طور کامل تری می بینیم به طوریکه هنگامی که لنی و وینس وارد سویت هتل می شن جسد توی وان پیدا می شه. برمیگردیم به حال که ا کانر دوستش درباره اینکه خودش به جای بانی جا زده حرف میزنن و بانی هم میگه از طرف ا کانر بسته ای را تحویل گرفته که حاوی قسمتی از خاطرات لنی موریسه. خاطرات لنی حادثه رو جوری نشون می ده که موریس قاتل مورینه در این بین ا کانر درگیر رابطه عاطفی با لنی می شه و فکر می کنه خطرات درستن. خود موریس هم چون اون شب مواد مصرف کرده درست یادش نمیاد چه اتفاقی افتاده و یه جرایی باور کرده که قتل کار خودشه. در نهایت باعث میشه خودکشی کنه. البته مادر مورین یه فریضه خودکشی رو هم به ماجرا اضافه می کنه که باعث بیشتر پیچ خوردن داستان میشه.
ا کانر میره پیش وینس میره و در اونجا وینس به رابطه اکانر و لنی پی می بره و تصمیم می گیره برای ا کانر پاپوش درست کنه و از اون یه سری عکس ******** میگیره که نشون میده ا کانر همجنس بازه (البته قبل از گرفتن عکسها به اکانر مواد داده) وینس می خواد اینجوری ا کانر رو بترسونه که داستانشو در مورد قاتل بودن اون چاپ نکنه. اما ا کانر اصلاً زیر بار نمیره. حالا یه فلاش بک در مورد شب حادثه در سویت لنی و وینس تو این صحنه میبینم که لنی،وینس و مورین سه تاییشون اون شب مواد مصرف میکنن و بعدشم قاعدتاً باید بدونین چیکار می کنن البته وینس کنترلش رو از دست میده و میخواد با لنی سکس داشته باشه که با مخالفت شدید لنی روبرو میشه (در تمام این مدت دستگاه ضبط صدای مورین روشن است و همه مجرا رو ثبت میکنه) مورین ام میخواد از این موقعیت حد اکثر استفاده رو ببره و در عوض منتشر نکردن داستان لنی و وینس و از لنی درخواست یه عالمه پول می کنه. لنی بدون قبول یا رد کردن پیشنهاد مورین میره بخوابه و صبح روز بعد با جسد مورین روبرو میشه. اون جوری که لنی قضیه رو تعریف می کنه هیچ دلیلی برای مرگ مورین وجود نداره به جز اینکه وینس قاتل باشه چون تمام درها از داخل قفل بوده و لنی نیز زود خوابیده. تا اینجا همه چیز روشن و واضح به نظر میاد تا اینکه سر و کله غلام حلقه به گوش(روبین) پیدا میشه که ادعا میکنه نوار ضبط شده زمان مرگ مورین رو داره و میخواد اون رو به اکانر بفروشه اما اکانر با پرسیدن یه سری سوال از روبین دستش رو می کنه که قتل مورین کار اون بوده نه وینس(وینس بیچاره!!!). البته روبین از شدت علاقه به لنی و وینس این کار کرد تا اینکه کسی اونا رو اذیت نکنه.
در پایان ا کانر به مادر مورین اطلاع میده که اون به قتل رسیده و خودکشی نکرده.(مادر مورین از اون متعصبای مذهبی بود.)

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:20 AM
تیرانداز (Shooter) - 25-05-2008




http://thecia.com.au/reviews/s/images/shooter-poster-0.jpg







نام:
تیرانداز(Shooter)
کارگردان:
آنتوئین فوکوا (Antoine Fuqua)
تهیه کننده:
لورنزو دی بوناونچورا(Lorenzo di Bonaventura)
ریک کیدنی (Ric Kidney)
فیلم نامه نویس:
جاناتان لمکین Jonathan Lemkin"
بازیگران:
مارک والبرگ (Mark Wahlberg)

مایکل پنا (Michael Pena)

دنی گلوور (Danny Glover)

کیت مارا (Kate Mara)

ند بیتی (Ned Beatty)
موسیقی:
مارک مانسینا (Mark Mancina)
فیلم بردار:
پیتر منزیس (Peter Menzies Jr.)
ادیتور:
کونراد بوف (Conrad Buff)

اریک سیرز (Eric A. Sears)
شرکت پخش کننده:
Paramount Pictures

تاریخ انتشار:
23 مارس 2007

زمان فیلم:
124 دقیقه

بودجه فیلم:
61 میلیون دلار

فروش فیلم:
95 میلیون دلار


درباره فیلم:
"تیرانداز" محصول سال 2007 آمریکا به کارگردانی "آنتوئین فوکوا" در ژانر اکشن ساخته شده است. این فیلم بر اساس رمانی به نام هدف ضربه از استفن هانتر ساخته شده است. داستان فیلم در زمان حاضر روایت می شود و اتفاقات یک تکتیرانداز آمریکایی را بعد از بازنشستگی خودخواسته به تصویر می کشد.
این فیلم سیاسی از به قدرت رسیدن سناتور های آمریکا انتقاد می کند.این نوع فیلمها هر چند در ذهن مردم آزادی در فیلمسازی را نوید می دهد ولی از طرفی کاملاً نقشی دیگر ایفا می کند. فیلم فروش نسبتاً خوبی داشت و علاوه بر بودجه فیلم سود مفیدی هم برای تهیه کنندگان باقی گذاشت. دی وی دی این فیلم هم در 26 ژوئن 2007 به بازار آمد.

نمایی از داستان:
"باب لی سوواگر" تک تیر انداز آمریکایی است که بعد از عملیاتی در آفریقا که منجر به کشته شدن دوستش شد، دست از کار کشیده و در شمال آمریکا در یک کلبه، تنها زندگی می کند.
بعد از مدتی یکی از سناتورهای آمریکا به دیدار او می آید و از او می خواهد که برای در امان ماندن رئیس جمهور از دست تروریستها، در سخنرانی ها به آنها کمک کند و محل تروریست ها را تشخیص دهد. سوواگر جواب مثبت می دهد و برای این کار به تمرین و ممارست می پردازد و راهی شهرهای مورد نظر می شود. در یکی از سخنرانی ها همه چیز به خوبی پیش می رود که ناگهان تروریستها رئیس جمهور را ترور می کنند و ... .

نقد فیلم:
"تیر انداز" (Shooter) ششمین ساخته این کارگردان آفریقایی آمریکایی 41 ساله است که از مهمترین آنها می توان به "روز تمرین" (Traning Day) و "پادشاه آرتور" (King Arthur) اشاره کرد. این کارگردان کار خود را با ساختن موزیک ویدئو شروع کرد و از سال 99 میلادی به طور کامل به دنیای سینما پا گذاشت و از تجارب کلیپ سازی در فیلمها استفاده کرد. در کل کارگردانی او در این فیلم قابل قبول است و مخاطب را خوب در طول 2 ساعت به دنبال داستان می کشد. انتخاب بازیگران فیلم هم خوب است و همگی آنها به خوبی از پس نقششان بر آمده اند.
جاناتان لمکین نیز فیلمنامه فیلمهایی مانند "وکیل مدافع شیطان" (The Devils Advocate) و " سیاره سرخ" (Red Planet) را دارد که فیلمنامه تیر انداز نیز قابل قبول بود و از این موضوع نخ نما شده شکل جدیدی ارائه داده بود.
مارک والبرگ نیز بعد تجربه درخشان "از دست رفته" (The Departed) و کار با آن گروه مجرب به کلاس جدیدی از بازیگری رسیده و نقشهایش را پخته تر ایفا می کند تا هر چه زودتر به اسکار برسد.
فیلمبرداری فیلم خوب بود و توانسته بود در هیجان دادن به فیلم کمک کند.این نوع فیلمها مانند "قرارداد" (The Contract) و ... در دید اول انتقاد از دولت آمریکا را در مخاطب نمایان می کند ولی اگر به اصل موضوع خوب دقت کنید متوجه می شوید که دولت امریکا نیست که به باد انتقاد گرفته می شود بلکه سناتورها و شخصیتهای وابسته به دولت هستند که کارهای شرورانه انجام می دهند. داستان فیلم در کل چیزی جدید برای ارائه ندارد و اتفاقات فرعی داستان فیلم را از بقیه فیلمهای این ژانر متمایز می سازد.
ریتم فیلم در طول 2 ساعت خوب است و بیننده را سرگرم می کند، به خصوص آن سیمینوف بازی ها بسیار مخاطب را به وجد می آورد. در کل فیلم از قدرت بسیار زیاد سناتورها در ایالات متحده انتقاد می کند وآنها را دلیل بسیاری از استعمارها و جنگهای خارجی می گردد. داستان فیلم غافلگیری های به موقع و خوبی دارد که هیجان فیلم را بالا برده است. داستان فیلم تقابل دو گناهکار است که هر دو در عملیات شرورانه به هم کمک می کردند ولی یکی از آنها توبه کرده و از این کارها دست کشیده و به تنهایی پناه برده ولی دیگری به راه خود ادامه می دهد. حال تقابل این دو در این زمان به تقابل خیر و شر تبدیل شده و موقعیت جدیدی پدید آمده است. فیلم به خاطر خشونت ها ودیالوگهایی که داشت درجه سنی R گرفته و فقط افراد بالای 17 سال بدون حضور والدینشان می توانند فیلم را تماشا کنند. تیتراژ اول فیلم بسیار خوب در جای خود نشسته است و وضعیت آن مکان را به خوبی نشان می دهد. تدوین فیلم نیز مناسب است. جلوه های بصری فیلم در بعضی صحنه ها ضعیف بود ولی در کل و در صحنه های انفجار و درگیری خوب است.
سوواگر در این فیلم دوبار در موقعیت مشابه گیر می افتد که زندگی همکارش به واکنش او بستگی دارد و او در بار اول مغلوب می شود ولی در آزمایش دوم هرگز چنین اجازه ای به دشمن نمی دهد. در کل کاراکتر سوواگر آدمی سرد و حرفه ای است که در تنهایی زندگی می کند و از یک سگ به عنوان همدم استفاده می کند ولی او در ادامه داستان بسیار احساساتی می شود و به زندگی اجتماعی بر می گردد که اصلاً جالب نبود درست که رگه هایی از این دست در شخصیت او پیدا می شود ولی در طول چند روز از این رو به آن رو شدن او جالب نبود. کارگردان روی جلوه های بصری فیلم بسیار تمرکز کرده و سعی کرده که مناظر فیلم چشم نواز و خوش آب و رنگ باشند، در کل فیلم، شما با رنگهای زنده و زیبا سروکار دارید که همین عاملی است تا فیلم برای شما خسته کننده نباشد. دو پلان پایانی فیلم هم اوج این موقعیت هستند و بسیار بسیار منظره زیبایی را می بینید و لذت می برید. در کل این فیلم سرگرم کننده است و چند نکته جالب برای شما را به ارمغان می آورد.


نکات حاشیه ای:
- کیانا ریوز انتخاب اصلی برای نقش باب لی سوواگر بود.
- ارک والبرگ برای این نقش 20 پوند وزن کم کرده است تا خوب در نقش یک تک تیرانداز جا بیافتد.
- امینم بازی در نقش آدم بدها را در این فیلم قبول نکرد.
- در تبلیغات فیلم صحنه هایی وجود دارد که در خود فیلم به کار نرفته اند.
- فیلم در کانادا فیلم برداری شده است.
- مارک والبرگ در صحنه ای از فیلم کلاه و پیراهن تیم "Eagles" را پوشیده که او در فیلم "شکست ناپذیر" (Invincible) درآن تیم بازی می کرد.
- وب سایتی که در فیلم نشان داده می شود "Znet" است که یک سایت واقعی است.
- لوکیشنهای فیلم را می توان در بعضی از مراحل بازی "Rainbow Six : Vegas" پیدا کرد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:21 AM
نام:
28 هفته بعد (28 Weeks Later)

ژانر:
ترسناک ، علمی تخیلی ، هیجان انگیز
کارگردان:
خوان کارلوس فرسنادیلو (Juan Carlos Freanadillo)
فیلمنامه نویسان:
روان جاف (Rowan Joffe)
خوان کارلوس فرسنادیلو (Juan Carlos Freanadillo)
تهیه کنندگان:
انریک لوپز لواین (Enrique Lopez Lavigne)
اندرو مکدونالد (Andrew Macdonald)
آلن ریک (Allon Reich)
فیلم بردار:
انریکو چدیاک (Enrique Chdiak)
تدوین:
کریس گیل (Chris Gill)
موسیقی:
جان مورفی (John Murphy)
بازیگران:
رابرت کارلایل (Robert Carlyle)
رز بیرن (Rose Byrne)
کاترین مک کورمیک (Catherine Mccormack)
جرمی رنر (Jeremy Renner)
مکینتاش ماگلتون (Mackintosh Muggleton)
استودیو پخش کننده:
فاکس قرن بیستم
تاریخ اکران:
11 مه 2007

زمان:
99 دقیقه




درباره فیلم:
28 هفته بعد محصول مشترکی از سه کشور انگلستان ، آمریکا و اسپانیا است که در روزهای آغازین فصل تابستانی سینما به نمایش در آمد و در مقایسه با فیلم های هم زمانش که معمولا بسیار پر نقش و نگار هستند به توفیق کمتری دست یافت.
فیلم موضوع جدیدی را به نمایش نمی گذارد و داستان شیوع یک ویروس هولناک شالوده ی آن را تشکیل میدهد. 28 هفته بعد از لحاظ عنوان و ساختار شباهت زیادی به فیلم 28 روز بعد دارد و هر دو چهره سیاهی از انگلستان به نمایش می گذارند ولی نتوانسته تا موفقیت نسبی آن را تکرار کند.

نمایی از داستان:
ویروس ناشناخته ای به نام خشم در انگلستان شیوع پیدا کرده و مشکلات زیادی را برای مردم بوجود آورده است. پس از سپری شدن مدتی چنین به نظر میرسد که دیگر بحران سپری شده ولی به زودی مرحله جدیدی از حمله ویروس شروع میشود و ارتش آمریکا برای سرو سامان دادن به اوضاع و ایجاد منطقه ای امن برای بازماندگان وارد عمل میشود ، اما هیچ چیز طبق نقشه پیش نمیرود.

بررسی فیلم: 28 هفته بعد شباهت چندانی به فیلم های ژانر وحشت ندارد و در واقع تریلری مخلوط با صحنه های اکشن است. موضوع شیوع یک ویروس که تا به کنون بارها مورد استفاده قرار گرفته ، باعث شده تا این گونه فیلم ها صرف نظر از جزییات بسیار به هم شبیه باشند و خط داستانی مشخصی را دنبال کنند که هیچ گاه نقش نیروی ارتش آمریکا به عنوان یک منجی خیرخواه و فداکار در آن ها از قلم نمی افتد!
اگر از این جنبه به فیلم نگاه کنیم فیلم حامل بار سیاسی فراوانی می باشد که به توجیح مسایل میپردازد و به دفاع از دو کشور انگلستان و آمریکا کمک میکند.
عاملی که اکنون بخش های وسیعی از جهان را در بر گرفته و باعث شده تا مردم بی هیچ دلیلی به کشتن و خون ریزی بپردازند و به آن عادت کنند در فیلم «ویروس خشم» نامیده شده که در یک بزرگ نمایی به موضوع اصلی فیلم تبدیل میشود و ذهن تماشاگر را به این سمت هدایت میکند که تنها نیروی نظامی(به ویژه ارتش آمریکا!) میتواند از پس آن برآید و از مردمی که هنوز به آن مبتلا نشده اند حمایت کند.
شاید هم فیلم آینده شهرها و کشورهای بزرگی همچون انگلستان و آمریکا ... را به تصویر میکشد که چه اوضاع هولناک و دلهره آوری پیدا میکنند ، تقریبا مثل چیزی که در فرزندان آدمی هم شاهد آن بودیم.
صحنه های اکشن که بیشتر در نیمه انتهایی فیلم قرار دارند بسیار ضعیف طراحی شده و تلاش برای ایجاد هیجان و دلهره بیشتر به نوعی نتیجه عکس داده و باعث «اعصاب خوردی» بیننده میشود. در صحنه های تعقیب و گریز دوربین به همراه بازیگرها بیش از حد تکان می خورد و صحنه های تاریکی که در تونل ها و ... می گذرد به سرعت از مقابل چشمان شما می گذرد و به شما اجازه دیدن چیزی را نمیدهد!
در کل قسمت های اکشن دچار ضعف شدیدی است و از مؤلفه های صحنه های اکشن مثل تیر اندازی به خوبی استفاده نشده است.
گرچه در فیلم زمانی صرف معرفی شخصیت ها میشود ولی در طول تماشای فیلم احساس هم دردی و سمپاتی خاصی با هیچ یک از شخصیتها به وجود نمی آید و به همین دلیل از لذت تماشای فیلم و میل به دیدن ادامه آن کاسته میشود. علاوه بر این عاملی مثل ضعف فیلم نامه و تکراری بودن آن نیز به کمک مشکلاتی که ذکر شد می آید و باعث میشود تا 28 هفته بعد تبدیل به یک فیلم متوسط مایل به ضعیف شود.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:21 AM
اولتیماتوم بورن (The Bourne Ultimatum) - 28-05-2008









http://blog.ugo.com/images/uploads/bourne_ultimatum_usposter.jpg

نام:
اولتیماتوم بورن (The Bourne Ultimatum)
ژانر:
اکشن ، ماجرایی ، معمایی ، هیجان انگیز
کارگردان:
پال گرین گرس (Paul Greengrass)
فیلمنامه نویسان:
تنی گیلوری (Tony Gilory)
اسکات زی برنز (Scott Z. Burns)
تهیه کنندگان:
پاتریک کرولی (Patrick Crowley)
فرانک مارشال (Frank Marshall)
پال سندبرگ (Paul Sandberg)
مدیر فیلم برداری:
الیور وود (Oliver Wood)
تدوین:
کریستوفر راوز (Christopher Rouse)
موسیقی:
جان پاول (John Powell)
بازیگران:
مت دیمون (Matt Damon)
جولیا استایلز (Julia Stiles)
دیوید استراترن (David Strathairn)
آلبرت فینی (Albert Finny)
جون آلن (Joan Allen)
اسکات گلن (Scott Glenn)

استودیو پخش کننده:

یونیورسال پیکچرز
تاریخ اکران:
سوم آگوست 2007
زمان:
111 دقیقه
درباره فیلم : فیلم اولتیماتوم بورن سومین قسمت از ماجرا ها و مبارزات جیسون بورن مامور سابق سیا (سازمان اطلاعات آمریکا) است که اکنون برای کشف هویت خود رو در روی این سازمان مرموز قرار می گیرد.
پال گرین گرس ، کارگردان فیلم که پیش از این ساخت فیلم های یونایتد 93 و اولویت بورن را پشت سر گذاشته با استفاده از تجربه و هنر خود ، از پس ساخت سومین قسمت فیلم نیز به خوبی برآمده است و انتخاب فیلم جزو 250 اثر برتر در سایت imdb موکد آن است.
مت دیمون همچون دو فیلم گذشته نقش بورن را ایفا میکند و در خلق کاراکتری که در عین آسیب ناپذیری ، وضعیت و سرنوشت او برای بیننده مهم باشد ، بسیار موفق عمل کرده است.
نمایی از داستان : جیسون بورن که همچنان به دنبال کشف هویت حقیقی خود است با سیا درگیر میشود. مقامات سیا که برای حفظ اسرار و منافع خود باید بورن را از بین ببرند ماموران خود را برای کشتن او بسیج میکنند. اما بورن نیز در این میان تنها نیست و دو تن از کارمندان سیا به او کمک می کنند.
بررسی فیلم : یکی از شاخص ترین ویژگی فیلم هایی که سیا یکی از قطب های آن است ، غلو کردن و بزرگ نمایی است. چه در مورد سیا و چه در مورد قهرمان داستان. یکی از بارز ترین نمونه های آن فیلم دشمن ملت با بازی ویل اسمیت و پال نیومن است. گرچه نمونه های زیادی را می توان نام برد که در آن یک فرد تنها بی هیچ امکانات و تجهیزات خاصی با سیا ، که حتی اگر در زیر زمین هم بروید با استفاده از ماهواره تصویری با کیفیت دی وی دی ! از شما بر روی مانیتورش دارد و به هیچ وجه نمی توانید از دید و شنود آن ها پنهان بمانید ، رو در ور میشود و در نهایت هم (معمولا) سیا را به زانو در می آورد و به درماندگی می کشد.
خوشبختانه غلظت این غلو گویی در «اولتیماتوم بورن» در مورد سیا بسیار کم است و تقریبا چیزی بیش از حقیقت به تصویر کشیده نشده است. ولی در عوض در مورد کاراکتر بورن این کمبود را جبران کردند ؛ کاملا دقیق و منظم ، بدون کوچکترین خطا و اشتباه ، هوشمند و رویین تن ...
دومین مشخصه این گونه فیلم ها وجود اشخاصی است که یا در حال خدمت به سازمان هستند و یا از آن بیرون آمده اند و بر خلاف قوانین به کمک شخصی که مورد هجوم واقع شده می شتابند. در واقع بدون این دو مشخصه ساختن فیلم های «سیا» ای غیر ممکن به نظر میرسد.
با این وجود فیلم اولتیماتوم بورن یکی از بهترین ساخته ها هم در ژانر خودش (که یکی از سازمان های دولتی آمریکا در آن نقش دارند ) وهم در ژانر اکشن است.
اکشن فیلم کاملا بی نقص و جذاب و نفس گیر است. تعدادی از بهترین سکانس های تعقیب و گریز و اکشن سینمایی را که در ایستگاه متروی واترلوی لندن و بعد هم در پشت بام های شهر تنجیر و بعد در نیویورک اتفاق می افتد را در فیلم شاهد هستیم.
فیلم ضرباهنگی تند و پرشتاب دارد و لحظه به لحظه آن سرشار از هیجان است. تدوین فیلم بسیار سریع است و نماها به سرعت تغییر میکند.
چه در نماهای باز و تعقیب و گریز و چه در نماهایی که در اتاق ها و مکان های بسته به گفتگوی بین اشخاص می پردازد با زوم کردن بر روی چهره ها و تکان خوردن از کاهش هیجان و حرکت فیلم ، جلوگیری شده است.
در انتهای فیلم گرچه ظاهرا پرونده جیسون بورن بسته میشود ولی بورن هنوز نتوانسته تا به طور کامل و قطعی به هویت خود پی ببرد و در ضمن آخرین سکانس فیلم که در آن بورن شنا کنان از مقابل دوربین میگذرد خیال بیننده را در قبال زنده بودن او راحت میکند و راه را برای ساخت قسمت های بعدی باز میگذارد.
اگر به اولتیماتوم بورن صرفا به عنوان یک فیلم اکشن بنگریم جز دیدن یک فیلم اکشن خوب چیز دیگری دستگیر مان نمیشود اما اگر کمی دیدگاهمان را تغییر بدهیم و دقیق تر بنگریم به احتمال زیاد متوجه نکات دیگری نیز می شویم ؛
دولت و مقامات آمریکا که هیچ کشور و ملتی را محترم نمی شمارد و کمترین حقوق انسانی و شهروندی را زیر پا می گذارد. قانونی که در کنگره هم به تصویب رسید به وضوح در فیلم نمایش داده می شود (شنود مکالمات) ؛ در اوایل فیلم خبرنگاری که در اروپا هنگام مکالمه کلمه اولویت سیا را به زبان می آورد سریعا به صورت خودکار ردیابی و شناسایی شده و سرانجام هم به دست ماموران سیا به قتل می رسد.
مقامات آمریکایی از هیچ کاری برای رسیدن به اهداف خود امتناع نمیکنند و جان هیچ شخص یا گروهی از مردم برایشان ارزشی ندارد ، هویت و تاریخ و فرهنگ ملت ها و اشخاص را از بین میبرند و تمایل دارند تا آن ها را تبدیل به مترسک و یا عروسک خیمه شب بازی کنند.
ملت ها و افراد آن نیز باید هم چون جیسون بورن مشکلات و سختی ها را برای بدست آوردن و حفظ هویت و فرهنگ خود تحمل کنند و به راحتی تسلیم نشوند.
تجربه و ذکاوت کارگردان ، پال گرین گرس و کار خوب سایر عوامل از جمله بازی درخشان و زیبای مت دیمون به ثمر نشسته و شما را برای دقایقی در جایتان میخ کوب میکند.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:21 AM
http://songphon.files.wordpress.com/2007/09/movie_apocalypto.jpg





نام:
پیش گفته (Apocalypto)
کارگردان:
مل گیبسون (Mel Gibson)
تهیه کننده:
مل گیبسون (Mel Gibson)
فرهاد صافی نیا (Farhad Safinia)
فیلم نامه نویس:
فرهاد صافی نیا
بازیگران:
رودی یانگبلاد (Rudy Youngblood)

دالیا هرماندز (Dalia Hermandez)

جاناتان بروور (Jonothan Brewer)

کارلوس امیلیو بائز (Carlos Emilio Baez)

اسرائیل کانترراس (Israel Contreras)
موسیقی:
جیمز هورنر (James Horner)
فیلم بردار:
دین سملر (Dean Semler)
ادیتور:
کوین استیت (Kevin Stitt)
جان رایت (John Wright)
شرکت پخش کننده:
شرکت برادران وارنر (Warner Bros. Picture)
تاریخ انتشار:
8 دسامبر 2006

زمان فیلم:
139 دقیقه

بودجه فیلم:
40 میلیون دلار

فروش فیلم:
111 میلیون دلار در دنیا (تا اول مارس 2007)



درباره فیلم:
آپوکالیپتو یا پیش گفته داستان مردمان دهکده ای از قبیله مایا ها را به تصویر می کشد که با مشکل برده گیری و خرافات زمان خود دست به گریبان می شوند.
این فیلم اولین اثر نویسنده ایرانی الاصل "فرهاد صافی نیا" می باشد. فرهاد صافی نیا از خردسالی به همراه خانواده به اروپا و سپس به آمریکا مهاجرت کرده است. این فیلم به عنوان اولین اثر او موفقیت بزرگی محسوب می شود که با کارگردانی "مل گیبسون" ، مرد مشهور هالیوود ساخته ساخته شد.
"مل گیبسون" همچنان سبک فیلم "مصائب مسیح (ع)" را ادامه داد و این فیلم را با زبان اصلی مایا ها ساخته است. بازیگران آن همه غیر هالیوودی هستند و هیچکدام آنها مشهور نیستند.
اغلب صحنه های فیلم در مکزیک فیلم برداری شده است و از بازیگران بومی استفاده است.


نمایی از داستان:
ماجرای فیلم درباره زندگی مردی است که برای نجات خانواده اش در افول تمدن مایا در بدو ورود اسپانیایی ها تلاش می کند.
فیلم از تصویر کشیدن مردمان دهکده ای در آمریکای جنوبی شروع می شود و چالش زندگی آنها در آن برهه از زمان درباره خرافات ، آدم کشی و قحطی را بیان می کند.



نقد فیلم (کوتاه یا بلند):
فیلم پیش گفته یا آپوکالیپتو در تصویر کشیدن مردم دهکده مایا بسیار آمریکایی وار به زندگی آنها می نگرد. اگر چه مردمان آن دهکده از هیچگونه تمدن مدرن و یا حتی شبیه به مدرن برخوردار نبودند. اما فرهنگ و ارزش های آمریکای شمالی و امروزی در بافت داستان گنجانده شده است.
آپوکالیپتو با نمایش کشیدن یک روز زندگی مردم دهکده ، یعنی از شکار صبح ، زندگی عادی مردم دهکده ، سوژه های مورد بحث مردم و طبخ دسته جمعی شام و رقص آخر شب ، یک تعطیلات آخر هفته آمریکایی وار را تداعی می کند. با این تفاوت که دستگاه ها و لباس ها و هیچ سیستم مدرنیته غربی در آن نیست ، اما نحوه زندگی آنان را اینچنین وصف کرده است.
دوگانگی دیگر داستان به دور از فرهنگ بودن مردمان دهکده از زندگی شهری را نشان می دهد که نه معقول است و نه منطقی و نه جالب که مردم دهکده ای ، حتی برای یک بار هم مردم شهر و پادشاهی را ندیده اند و از رفتار ها و مراسم و شایعات آنها حتی یک کلمه هم باخبر نیستند و حتی نه شایعه یا داستان و حتی افسانه ای آنها نشنیده اند و حال آنکه زبان آنها یکی است و می توانند با هم صحبت کنند. حتی در هزاران سال قبل ، در دورترین نقاط تمدن بشری رابطه دهکده ها و شهرنشین ها همواره برقرار بوده است.
در قدم بعدی ، یعنی از زمان شروع اسارت و برده گیری در فیلم و آشنایی بیننده با مراسم ها ، برگ دیگری از داستان شروع می شود. اینجاست که استعداد و تجربه کارگردان و بازیگر خبره ای همانند "مگ گیبسون" فیلم را برای بیننده دلچسب می کند.
فیلم از یک ملو دراما وارد خشونت و نمایش خرافات می شود و وضعیت خفت باری را به نمایش می کشد و باید گفت که قطعا کارگردان در این هدف موفق است.
در قدم بعدی داستان که فرار و گریز است ، باز کارگردان خلاقیت مناسبی را نشان می دهد و داستان فیلم روانتر و جا افتاده تر است. اهداف و چالش های فیلم معلوم است و بیننده منتظر نتیجه گیری است و نتیجه مطلوب بیننده به او اهدا می شود ولی با سرسختی!


جوایز فیلم:
نام شخص برنده یا نامزد بخش جایزه جشنواره مربوطه

آلدو سینورتی نامزد بهترین دستآورد در گریم آکادمی آوارد

کامران (کامی) عسگر نامزد بهترین دستاورد در ویرایش صدا آکادمی آوارد

کوین اوکانل نامزد بهترین دستاورد در میکس صدا آکادمی آوارد

مل گیبسون نامزد بهترین فیلم زبان خارجی گلدن گلوب

مل گیبسون نامزد بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان جشنواره "بفتا"

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:21 AM
نام فیلم:


(Catch Me If You Can) اگه میتونی منو بگیر
ژانر :
بیوگرافی /درام/جنایی
کارگردان :
استیون اسپیلبرگ (Steven Spielberg (http://www.imdb.com/name/nm0000229/))

فیلم نامه نویس :
جف ناتانسن (Jeff Nathanson (http://www.imdb.com/name/nm0622288/))
تهیه کنندگان :
والتر پارکس (walter F. parkes)
استیون اسپیلبرگ (Steven Spielberg (http://www.imdb.com/name/nm0000229/))

بازیگران :
لئوناردو دی‌کاپریو (Leonardo DiCaprio (http://www.imdb.com/name/nm0000138/))
تام هنکس (Tom Hanks)
کریستوفر واکن (Christopher Walken (http://www.imdb.com/name/nm0000686/))
ایمی آدامز (Amy Adams (http://www.imdb.com/name/nm0010736/))

موسیقی :
جان ویلیامز (John Wiliams)

تدوین :
مایکل کان Michele Khane)

فیلم بردار :
یانوش کامینسکی (Janusz Kaminski)

توزیع کننده :
[تنها کاربران عضو می توانند این لینک را مشاهده نمایند ]
تاریخ انتشار :
25 دسامبر 2002

زمان :
141 دقیقه




درباره فیلم:
فیلم اگه میتونی منو بگیر محصول سال 2002 با الهام از کتابی نوشته فرانک آبگ نیل که روایت گر داستان زندگی خود اوست به کارگردانی و تهیه کنندگی چهره سرشناس هالیوود ، استیون اسپیلبرگ ،ساخته شده است. فیلم یک علامت تعجب برای کسانیست که عادت کرده اند اسپیلبرگ را با کارهای بزرگ و پرخرج ببینند. اگه میتونی منو بگیر حدفاصل گزارش اقلیت و هوش مصنوعی ساخته شد. کاری که از روی داستانی واقعی تبدیل به فیلمی جذاب شد. فرانک آبگ نیل که در دهه 60 ماجراهای جالبی برایش بوجود آمد بعدها تصمیم گرفت که کتاب زندگی اش را بنویسید. اسپیلبرگ هم که از طرفداران کتاب بود تصمیم به ساخت فیلمی بر اساس آن گرفت.


نمایی از داستان:
فرانک آبگ نیل(دی کاپریو) پسری تیزهوش است که پس از ورشکست شدن پدرش (کریستوفر واکن)متوجه جدایی پدر و مادرش از هم می شود و او که نمی خواهد این واقعیت را بپذیرد از خانه می گریزد و به یکباره تصمیم می گیرد که مدارک و چک ها را جعل کند و به این ترتیب با چک های جعلی پول در می آورد و به زودی تحت تعقیب پلیس قرار می گیرد...


بررسی فیلم :
استیون اسپیلبرگ با انتخاب فیلم اگر می تونی منو بگیر خیلی ها را غافلگیر کرد. با این حال فیلم اصلا کار کوچکی نیست و مشکلات خاص خودش را می توان براحتی حدس زد. فیلم از روی داستانی واقعی نوشته فرانک آبگ نیل ساخته شده است. شخصی که بعد از طلاق پدر و مادرش می گریزد و سعی می کند مشاغل مختلفی را امتحان کند. خود او در مصاحبه ای عنوان کرده بود:«این ماجراها با طلاق والدینم شروع شد که تاثیر تلخی بر من داشت، گریختم و ناگهان خود را مثل یک نوجوان تنها در جهان یافتم. من آدم فرصت طلبی بودم. بنابراین به محض مشاهده گشایشی از خود می پرسیدم آیا می توانم از مجازات این کارها در امان بمانم»
شاید انتخاب یک بازیگر توانا و قدرتمند که در عین حال بتوان سن او را بجای یک پسر 17 ساله دهه 60 آمریکا جا زد کار خیلی سختی به نظر برسد اما اسپیلبرگ با استفاده از دی کاپریو با آن چهره معصوم کودکانه نشان داد که بسیار تیزهوش و حرفه ای است. اسپیلبرگ در این باره می گوید: «باید بگویم که موقعیت خوبی بود تا با بازیگری که همیشه تحسینش می کردم کار کنم و آن بازیگر جوان لئوناردو دی کاپریو است. من از آن زمان که لئو در هنگام اکران تایتانیک عکس و امضایش را به دختر کوچکم ساشا داد، به تواضع او پی بردم.» حضور تام هنکس به عنوان مامور اف بی آی سمج نیز در نوع خود جالب توجه است. اسپیلبرگ در این باره هم صحبت های جالبی کرده است: « تام فیلمنامه را به عنوان یک نمونه نوشتاری خوانده بود بعد به من زنگ زد و گفت: اجازه دارم بفهمی نفهمی این جا مداخله کنم؟ گفتم منظورت از مداخله چیه؟ بعد او به لئو زنگ زد و گفت: آیا این تحمیله که من در این فیلم باشم که به وضوح فیلم توست؟ بار فیلم بر دوش توست. برای تو تحمیل نمی شه که من نقش مامور اف بی آی را بازی کنم؟ لئو فکر کرد که برای او انگار بهشت به زمین آمده است. پس به تعبیری با این روش زیبا و متواضعانه تام خود را به پروژه دعوت کرد.»
اسپیلبرگ طبق همان شگرد و شیطنت های همیشگیش شاخ و برگ بیشتری نسبت به داستان واقعی به فیلم اضافه کرده است که البته باعث جذابیت بیشتر کار شده است. نگاه تلخ اسپیلبرگ به زنان در فیلم هایش اینجا نیز خود نمایی میکند. چه در مورد همسر فرانک و چه در مورد مادرش که گویا اصلا حاضر به فداکاری برای فرانک نیستند و به راحتی او را فراموش می کنند.
فیلم پر از صحنه های جذاب و دیدنی و متنوع است اما باز هم کمی ریتم کلی کار کند به نظر می رسد و در فصل رابطه عاشقی فرانک کمی کار لوس و سطحی به نظر می رسد.با این حال اگه میتونی بگیر سوا از تمام جزئیاتش برای کارگردانی مثل اسپیلبرگ یک اتفاق تازه به شمار می آید. کار بیشتر به یک موش و گربه بازی جذاب شبیه است که میان فرانک و کارل به عنوان دو بازیگر نقش اصلی رخ می دهد.

نکات حاشیه ای:
- جف ناتانسان فیلمنامه نویس، نخستین بار از طریق نوار صحبت های ابگ نیل درباره خودش که توسط دووراموس هنکین سرپرست اجرای طرح های کمپانی تولید فیلم بری کمپ برایش فرستاده شده بود در مورد او شناختی پیدا کرد.
- دی کاپریو خیلی پیش از اینکه برای بازی در این فیلم انتخاب شود از علاقمندان سرسخت کتاب اگه میتونی منو بگیر بود.
- فیلم طی 56 روز کار فشرده فیلمبرداری شد.
- از 140 محل به عنوان لوکیشن در لس آنجلس، نیویورک، مونترال و کبک و اطراف آن مکان ها استفاده شد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:22 AM
نام:
ماهی بزرگ (Big Fish)
کارگردان:
تیم برتون (Tim Burton)
تهیه کننده:
بروس کوهن (Bruce Kohen)
فیلم نامه نویس:
جان آگوست (John August)
بازیگران:
اوان مک گرگور (Ewan McGregor)

آلبرت فینی (Albert Finny)

بیلی کرودآپ (Billy Crudup)

جسیکا لانگ (Jessica Lange)

آلیسون لوهمان (Alisson Lohman)
موسیقی:
دنی الفمن (Danny Elfman)
فیلم بردار:
فیلیپ روسلوت (Philippe Russelot)
ادیتور:
کریس لبنزون (Chris Lebenzon)


شرکت پخش کننده:
Columbia Pictures

تاریخ انتشار:
9 ژانویه 2004 (USA)

زمان فیلم:
125 دقیقه

بودجه فیلم:
70 میلیون دلار

درباره فیلم:
"ماهی بزرگ" ،محصول سال 2003 آمریکا ، یکی از بهترین آثار کارگردان خلاق و خوش فکر سینمای آمریکا ، "تیم برتون" است.
اگر چه پس از ساخت فیلم ضعیف "سیاره میمونها" ، بسیاری از طرفداران برتون از او ناامید و دلسرد شدند ، اما او با ساخت "ماهی بزرگ" ، نه تنها وجهه قبلی خود را به دست آورد بلکه طرفداران جدید بسیاری نیز پیدا کرد.
فیلم "ماهی بزرگ" بیان کننده رقابت همیشگی بین دو عامل شکل دهنده زندگی انسانهاست : قصه و واقعیت ، و به نوعی زور آزمایی این دو را در صحنه زندگی به شکلی هنرمندانه که مختص برتون است، به تصویر می کشد.


نمایی از داستان:
پدری که در طول زندگی اش عاشق قصه گویی بوده و همواره قصه های شیرینی از زندگی خود برای روایت کردن دارد و پسری که تمام قصه های پدر را زاییده ذهن او و کذب می داند و از اینکه همواره در طول زندگی اش مجبور بوده به این داستانهای دروغین گوش بدهد خسته شده، او فکر می کند که هیچ چیز از زندگی واقعی پدرش نمی داند و حالا که خودش در آستانه بچه دار شدن است دوست دارد به واقعیت زندگی خود وپدرش آگاه شود.
حالا پدر در آستانه مرگ است و قصه ها هم رو به پایان...


نقد فیلم :
"برتون" در این فیلم به خوبی از سنت قدیمی قصه گویی بهره برده است . فیلم در مرز روایت های مختلفی می گذرد و شاهد حضور چند راوی هستیم با دیدگاهها و نظرات مختلف:
1-ادوارد بلوم ، پیرمرد دوست داشتنی ما ، که قصه ها را به شیوه ای جذاب و شیرین تعریف می کند و اصرار دارد که ما هم داستانهای او را بی کم وکاست بپذیریم ، قصه های او مانند تمامی داستانهای دیگر نشات گرفته از واقعیت است اما به هنگام روایت شدن به سلیقه راوی بیان می شوند.
2-ویل بلوم پسر ادوارد ، گویا وظیفه او تکذیب تمامی داستانهای پدر است. او در برخورد با تمامی نزدیکان خود در صدد کاهش اعتبار داستانهای پدر است . او به پدر و داستانهایش با دید منفی می نگرد و به دنبال چیزهای دیگری است که خود آن را ((حقیقت ناب)) می نامد .
3-همسر بلوم که به شخصیت و داستانهای شوهرش به دیده احترام می نگرد و در پاسخ به سوالات فرزندش مبنی بر درجه اعتبار داستانهای پدر ، پاسخ مشخصی نمی دهد . شاید دلیل این موضع او این باشد که خود او یکی از زیباترین شخصیتهای داستانها ی ادوارد است.
4-باقی راویان . کسانی که به نوبت در داستان ظاهر می شوند و جنبه های تاریک داستناهای ادوارد را روشن می کنند . می توان گفت که به نوعی تمام این راویان داستانهای ادوارد را تایید می کنند . بزرگترین راوی این بخش دختر بچه ی کوچکی است که در شهر رویایی داستان ادوارد قرار دارد که بعدا متوجه می شویم او جادوگر قصه های او نیز هست.
در کل ویژگی مشترک تمام داستانهای روایت شده در این است که در آنها عنصر زمان نقشی را ایفا نمی کند و بارها در این داستانها شاهد جابجایی زمان هستیم.
با گذشت زمان و با مستنداتی که به دست می آید ، پسر کم کم به این نتیجه می رسد که چاره ای جز پذیرش داستانهای پدر ندارد و شاید زیباترین سکانس فیلم صحنه ایست که پسر به درخواست پدر داستان مرگ او را روایت میکند.
در این فیلم فضای فانتزی کارتونی به شدت محسوس است .برتون کار هنری خود را با انیمیشن کوتاه "وینسنت" آغاز کرد و در سال 2005 به خاطر انیمیشن تحسین برانگیز "عروس مرده" نامزد جایزه اسکار هم شد پس این فضای فانتزی در فیلم منطقی است .
در پایان به جرات می توان گفت که ساخت "ماهی بزرگ" ، آن هم با این قدرت و دقت تنها از برتون بر می آمد، کسی که به خاطر سبک شخصی و نامتعارفش بسیار شناخته شده است.


نکات حاشیه ای:
-ابتدا قرار بود فیلم را "استیون اسپیلبرگ" کارگردانی کند و او هم قصد داشت تا از "جک نیکلسون" استفاده کند اما "اسپیلبرگ" به دلیل نداشتن وقت این پروژه را رها کرد .
-دلیل انتخاب "اوان مک گرگور" به عنون نقش بلوم جوان ،شباهت زیاد او به عکسهای دوران جوانی "آلبرت فینی" ، بازیگر نقش ادوارد بلوم بود.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:22 AM
π - 1998 - عدد پی - 08-06-2008




http://www.avikatz.net/itamar/recommednations/pi.jpg






نام فیلم :
عدد پی (PI)
ژانر :
جنایی روانی ، علمی تخیلی
کارگردان :
دارن آرنوفسكی (Darren Aronofsky)
فیلم نامه نویس :
دارن آرنوفسكی (Darren Aronofsky)
شان گولت (Sean Gullette)
اریك واتسون (Eric Watson)
تهیه کنندگان :
اریك واتسون (Eric Watson)
بازیگران :
شان گولت (Sean Gullette)
مارك مارگولیس (Mark Margolis)
بن شنكمن (Ben Shenkman)
موسیقی :
كلینت منسل (Clint Mansell)
تدوین :
اورن سارچ (Oren Sarch)
فیلم بردار :
كریس بیر لین (‍Chris Bierliien)
توزیع کننده :
Universal Pictures
تاریخ انتشار :
10 جولای 1998
زمان :
84 دقیقه
رده بندی سنی
R افراد زیر ۱۷ سال با همراهی والدین تماشا کنند.
بودجه فیلم
60 هزار دلار
فروش فیلم
3.2 میلیون دلار


درباره فیلم:
فیلمی "عدد پی" ساخته دارن آرنوفسكی گارگردان آمریکایی ، محصول سال 1998 می باشد. این فیلم برنده جایزه بهتریان کارگردانی از جشنواره سان دنس (Sundance) و برخی از جشنواره های دیگر شد
عنوان فیلم به عدد ثابت ریاضیات که مبنای بسیاری از معادلات ریاضی می باشد اشاره می کند.
فیلم "عدد پی" روی نگاتیو سیاه و سفید فیلم برداری شده است و با حداقل بودجه که با سرمایه گذاری شخصی "دارن آرونوفسکی" و بوسیله قرض هایی که او از دوستان گرفت (حدود 60 هزار دلار) ساخته شد. به گفته عموم او بودجه این فیلم را با فروش سهام های صد دلاری برای سرمایه گذاری در فیلم ساخت.
با وجود انتشار محدود فیلم روی پرده های سینما ، فیلم در آمریکا بیش از سه میلیون دلار فروش کرد و فروش دیویدی فیلم هم به عنوان بسته همراه فیلم بعدی این کارگردان بسیار قوی بوده است.


نمای داستان :
فیلم در باره یك ریاضی دانی است كه در گوشه ای ازمحله چینی ها كنج عزلت گزیده و در صدد یافتن عددی است كه (فکر می کند با آن می تواند پولدار شود) اما در این میان دو دسته دیگر نیز به این عدد نیاز دارند زنی سیاه پوست كه از طرف یك شركت سازنده پردازنده می باشد و دیگری شخصی یهودی است ...


تحلیل فیلم :
دارن آرنوفسكی جوان و با ذوق با دوربین خود به حل ، شاید بهتر به وصف مسئله باقی در ذهن بشر می رود اما این بار بشر، بشر مدرن است بشری كه با اعداد و ارقام سر و كار دارد بشری كه با منطق ریاضی ، منطقی كه اشتباه یا تردید در آن وجود ندارد به حل فلسفه وجودی می رود و می خواهد حقایق را كشف كند آن هم با ابزاری كاملا منطقی ، ریاضیات .
1- ریاضیات زبان طبیعت است .
2- همه چیز اطافمان را میتوان با اعداد و ارقام ، تفسیر و درك كرد .
3- اگر نمودار هندسی اعداد هر سیستمی را رسم كنیم الگوهای خاصی پدید می آیند .
بنابر این الگوها در همه جا ی طبیعت وجود دارند حتی در خورشید (كه می توان آن را نشانی از خدا گرفت كه به كنایه در ابتدا فیلم میشنویم كه مكس نصیحت مادر كه زل زدن به خورشید بود را برای او را منع كرده كه نشانی از ایجاد سطحی نگری ایجاد شده توسط نسلهای قبل می باشد )
مكس نمونه بشر مدرن كه در گوشه ای از محله چینی ها كنج عزلت گزیده و تنها با اعداد و ارقام و كامپیوتر خود سر و كله می زند و از دین و مذهب فراری شاید هم نیازی به آن ندارد ( لنی مایر : مذهبی هستی . مكس : نه علاقه ای به مذهب ندارم .) . حال چرا در محله چینی ها ؟ محله چینی ها نمونه ای كوچك از جهان است مردمی كه به اجبار ( ما دلیل اجبار را نمی دانیم ) به جایی آمدند ( این دنیا ) كه موطن آنها نیستند ولی اجبارا آنجا به رفتار های معمول زندگی می كنند.
حتی نسل جدید آنها هم (جنا دختر همسایه) دارای مقدمه ای درون ذهن خود برای آینده خود برای كشف حقیقت دارد (ر.ك به سكانسی كه جنا از مكس سوالاتی می پرسد كه جواب آن او را متحیر می كند) . دو دسته ی دیگر كه به مكس نیاز دارند حال برای مقاصد شخصی، سرمایه داری و مذهبیون . نماد سرمایه داری زن سیاه پوست كه نشانه ای از لطافت ظاهری ولی خشونت و سیاهی داخل است ( سكانس تهدید مكس را بیاد بیاورید ) و مذهبیون كه مرد یهودی نماد آن می باشد البته یهودی بودن بیشتر به علت اغراق در خشن بودن انتخاب شده ولی بیشتر همان مذهبی بودن مد نظر است .
سرمایه داری فقط كشف حقیقت را وسیله ای برای كسب درآمد و مذهبیون برای به روز كردن خود و شاید پیدا كردن مریدانی كه دیگر با معجزات دین نمی آورند ( سكانس جر و بحث بین سران جهود واقعا جالب بود ) . سیاهی كه گه گدار با كنتراست بالا می بینیم قصد در نمایش سیاهی سه دسته موجود دارد سرمایه داری ، مذهبیون و خود مكس ، سیاهی كه در اثر دنبال كردن جزئیات و رها كردن كلیات می باشد به وجود آمده و ولی دو چیز سعی در جلوگیری از این سیاهی دنیای مكس دارد یكی مادیات و لذات مادی (سكس و زن و ...سكانسی را به یاد بیارید كه در هنگام زدن دكمه Return ناگهان صدای دختری كه در همسایگی اوست او را لحظه ای باز می دارد ) و دیگری استاد پیرش ( سال رابرسون ) كه شاید به این حقیقت رسیده و نمی خواهد شاگردش از آن با خبر باشد كه لذت حال را با دانستن آینده خراب نكند ( به موضوع دژاوو در دوازده میمون به طور كلی تری پرداخته شده است ) اما پیرمردی كه ناگهان در مترو ناپدید می شود كیست ؟
او در واقع همان نصایح استادش می باشد كه در دو جا بر او عینیت میابد در سكانسی كه برای او آوازی می خواند كه چكیده طرز فكر استاد راجع به مكس است كه ناگهان ناپدید می شود ، چون ذهن كنجكاو مكس راه خود را پیدا كرده است و دیگر گوش او به این حرفها بدهكار نیست
و بار دوم كه سال از او دیگر نا امید شده است كه آنرا با پس گرفتن روزنامه به صورت عصبی نشان می دهد ولی باز هم شاگرد خود را رها نمی كند و به تعقیب او می رود ( ولی فكر او همراه اوست ).
در ادامه نیاز به سرمایه داری رو هر چند از پشت درهای بسته میبینیم و رسیدن به جواب كه غرق در هاله ای نور است كه نمی دانیم پوچی است یا كمال .
ولی تكلیف چیست چون نسل بعدی در راه است نسلی كه زیبایی جزئیات (برگ بر خلاف مكس كه به كل درخت نگاه می كرد) را می بیند ولی باز هم تشنه حقیقت است ولی مكس راهنمایی ندارد زیرا به جایی رسیده كه استادش رسیده بود شاید،
علاوه بر این ها مهمترین هدف فیلم كه شاید درون مایه اصلی فیلم نیز باشد بیان این نكته است كه درك ماهیت حقیقت از حیطه عقل خارج است و باید ایمان داشت تا به آن رسید (ر-ك: درل در مغز - كوبیدن تكه ای از مغز در دستشویی توالت)
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم !
نكته دیگر كه بیشتر جنبه سینمایی فیلم و استفاده به جا از تكنیك ها را می رساند استفاده از پن های شلاقی است كه ضرب آهنگی تندی به فیلم میدهد كه تداعی كننده گذر سریع لحظه هاست و اهمیت را بر روی چیزی نشان می دهد كه آرنوفسكی از مخاطبش می خواهد همچنین فیلم با حال و هوای خود ما را یاد دنیای پیچیده لینچ می اندازد كه نشان از پیروی آرنوفسكی از این كارگردان فقید دارد.



حواشی و جوایز فیلم
دارنوفسكی این فیلم را در سال 1998ساخت و بخاطر ساخت این فیلم مجبور شد پول های زیادی از دوستان و فامیل های خود قرض کند و تعداد زیادی قطعات کامپیوتری برای استفاده در این فیلم بخرد. این کمبود پول به حدی بغرنج شده بود که از هر دوست و آشنایی که اونها رو می شناخت در خواست 100 دلار پول برای پایان دادن فیلم می کردند. ولی بعد از اکران فیلم فروش بسیار خوبی کرد (حدود 3.000.000دلار) و موفق شد برنده جایزه بهترین فیلمنامه از Independent Spirit award بشه بعلاوه کاندید و برنده بهترین جوایز از جشنواره های مختلف هم شد. بسیاری از نقادان ارنوفسکی را بخاطر اینکه توانسته در سنین جوانی خود فیلم ای پرمحتوا و تاثیر گذار بسازد تحسین کردند.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:22 AM
ترک لاس وگاس (Leaving Las Vegas) - 09-06-2008




http://imagecache2.allposters.com/images/pic/153/500624%7ELeaving-Las-Vegas-Posters.jpg






نام فیلم :
ترک لاس وگاس (Leaving Las Vegas)

ژانر :
درام ، رمانس

کارگردان :
مایک فیگس (Mike Figgis)
تاریخ اکران :
27 اکتبر1995

تهیه کنندگان :
لی لا کازس (Lila Cazes)
آنی استوارت Annie Stewart) (
فیلم نامه نویس :
مایک فیگس (Mike Figgis)

بازیگران :
نیکلاس کیج (Nicolas Cage)
الیزابت شا ئو (Elisabeth Shue)

موسیقی :
مایک فیگس (Mike Figgis)

تدوینگر :
جان اسمیت (John Smith)

استودیوی سازنده :
Initial Productions

زمان فیلم :
111 دقیقه

درباره فیلم :
ترک لاس وگاس فیلمی است تلخ بر اساس داستانی از جان ابرین که در پایان بیننده را با شک عیجیبی همراه می کند. مایک فیگس شاید در تمامی دوران کاری اش نتواند دیگر اثری اینچنین تاثیر گذار و البته بی پروا را ساخته و پرداخته کند. ترک لاس وگاس با درون مایه ای تلخ و اروتیک- رمانتیک نگاه های زیادی را به خود جلب کرد.
بررسی فیلم:
ترک لاس وگاس جدا از بازیهای بسیار قوی و تاثیر گذار و عوامل حرفه ای اش مدیون داستان بکر خودش است. بوجود آمدن نوعی عشق در دل 2 بازنده که هر دو می دانند قدرت تغییر یکدیگر را ندارند و همانطور که در فیلم بیان می شود هر دو پذیرفته اند که با رفتارهای هم کنار بیایند. مایک فیگس می داند که چگونه حرف هایش را رک و بی پرده به بیننده برساند تا او را در درد دو آدم که هیچ آرمانی را ندارند شریک سازد. درست آن هنگام که مخاطب باور دارد که هردو شخصیت اصلی فیلم می توانند در کنار هم آینده ای نو را بسازند باید بپذیرد که زمان از دست رفته است و هیچ چیزی نمی تواند مانع مرگ تدریجی و جدایی آن ها از هم شود. مرگی که در پایان فیلم برای بن روی می دهد چیزی است که اصلا دلیل سفر او به لاس وگاس است.
ترک لاس وگاس از لحاظ ساختاری بسیار قوی است و شخصیت پردازی آن در حد برطرف کردن نیازهای قصه و مخاطب خوب به نظر می رسد. فیلمبرداری کیفیت مناسبی دارد و دیالوگ های تاثیرگذار زیادی را در فیلم وجود دارد. کار عالی بازیگران نیز از بهترین قسمت های فیلم است. نقس یک دائم الخمر به قدری بوسیله نیکلاس کیج فوق العاده درآمده است که غیرقابل قبول است که کسی دیگر را در این نقش درنظر بگیریم. بخصوص سکانس هایی که بن از مستی زیاد مزاحم اشخاص دیگر می شود یا عصبانیت ناگهانی او در کازینو. الیزابت شائو متفاوت و با اعتماد به نفس بالا از پس نقش طاقت فرسای سارا بر می آید و این برای فیلمی به این صراحت بیان لازم به نظر می رسد.
ترک لاس وگاس تلنگری است برای جامعه آمریکایی که با نگاهی تلخ همه چیز را به سخره می گیرد. وجود دلالی به نام یوری که باعث مطرح شدن سارا در بین دیگر رقیبانش شده است و اینکه سارا زندگی و خانه ای فوق العاده دارد اما در حسرت یک نفر که او را دوست داشته باشد است و از وضع زندگی خود رنج می برد یا مرد دائم الخمری که دیگر جایی در نزد دیگران ندارد و در شهری دیگر به بار و کازینو پناه آورده است نمایانگر تنهایی آدم های فیلم که نمادهای جامعه خود هستند می باشد. فیلم با صراحت می گوید که در دل چنین جامعه ای بازنده ها دیگر راه برگشت ندارند و حتی عشق نیز نهایتا می تواند نقش مسکنی را ایفا کند که بالاخره اثرش تمام خواهد شد.
بن: وجود تو (سارا) مثل پادزهره ای که حال منو متعادل می کنه! ولی این تا ابد نمیتونه ادامه داشته باشه.
نکات حاشیه ای:
- نیکلاس کیج برای بازی در این فیلم اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد را از رقیب سرسختی چون شان پن (راه رفتن مرد مرده) ربود. همچنین الیزابت شائو و مایک فیگس نیز نامزدی اسکار را برای خود بدست آوردند.
فیلم در مجموع 25 جایزه را از جشنواره های مختلف بدست آورد و 17 بار نیز نامزد شد. -
- در فرانسه فیلم ترک لاس وگاس درجه سنی بالای 12 سال گرفت و این نکته عجیبی بود.



نمایی از داستان:
بن ساندرسون(نیکلاس کیج) نویسنده دائم الخمری است که با شکست در زندگی اش تصمیم می گیرد بوسیله مشروبات الکلی به زندگی اش پایان دهد و در تمامی این مدت شهر لاس وگاس را برای اقامت انتخاب می کند. از طرف دیگر سارا (الیزابت شائو) زنی هرزه است که برای دلالی بنام یوری در لاس وگاس کار می کند و بوسیله این نوع زندگی درآمد خوبی را به جیب زده است. این دو وقتی با یکدیگر روبرو می شوند که هر دو هیچ آرمان و هدفی را برای آینده دنبال نمی کنند. بن که در حالت دائمی مستی به سر می برد، سارا را برای یک شب خوشگذرانی با مبلغی سنگین دعوت می کند و سارا نیز می پذیرد.... اما اوضاع طوری دیگر رقم می خورد درست در هنگامی که سارا طبق روال گذشته رابطه ای دیگر را شروع می کند، با کمال تعجب متوجه می شود که بن از او میخواهد که فقط شب را با او صحبت کند و حاضر است بابت ماندن او پول بیشتری نیز بدهد. این همنشینی و هم صحبتی تبدیل به احساس کوچکی بین آنها می شود و سارا تمام شب را بدون آنکه بخواهد مبلغی اضافه تر بگیرد آنجا می ماند زیرا که ماندن در کنار بن به او لذتی جدید را می دهد که تا به حال آنرا حس نکرده است...

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:24 AM
امپراطوری بهشت (Kingdom Of Heaven) - 04-05-2008




http://images.killermovies.com/k/kingdomofheaven/gallery/poster.jpg





نام:
امپراطوری بهشت (Kingdom Of Heaven)
کارگردان:
ريدلي اسكات (Ridley Scott)
تهیه کننده:
ريدلي اسكات Ridley Scott))
فیلم نامه نویس:
ويليام مونهن (William Monahan)
بازیگران:
اورلاندو بلوم (Orlando Bloom)

اوا گرين (Eva Green)

ليام نيسون (Liam Neeson)

جرمي ايرونس (Jeremy Irons)
ژانر:
تاريخي / حماسي
موسیقی:
هري گرگسون ويليام ((Harry Gregson-Williams
فیلم بردار:
مارتين هوم (Martin Hume)
ادیتور:
دودي درن (Dody Dorn)
شرکت پخش کننده:
فاكس قرن بيستم
تاریخ انتشار:
6th May 2005
زمان فیلم:
145 Min
بودجه فیلم:
110 ميليون دلار


درباره فیلم:
اين فيلم محصول سال 2005 است. بازيگران اصلي اين فيلم "اورلاندو بلوم" ، "اوا گرين" و "جرمي آيرونس" هستند.
"ريدلي اسكات" كارگردان هفتاد ساله ، اين اثر تاريخي/ حماسي را از وقايع جنگ هاي صليبي در قرن دوازدهم ساخته است. اين فيلم مربوط به شهر "اورشليم"(بيت المقدس) ميشود ، كه بخاطر آن بين مسلمانان و مسيحيان جنگ درگرفته ميشود.
آنچه در سالهاي اخير باعث شده كه نام "ريدلي اسكات" بر سر زبانها بيفتد ، سعي وي براي احياي ژانر مرده تاريخي/ حماسي است، كه با "گلادياتور" آن را آغاز كرده واينك به "امپراتوری بهشت" رسيده است.


نمایی از داستان:
آهنگر جوانی به نام "بالیان" که پس از خودکشی همسرش ایمان خود را از دست داده ، با ورود چند جنگجوی صلیبی به دهکده ، با پدرش "گادفری" آشنا می شود.
"بالیان" که تا آن لحظه از وجود پدرش اطلاع نداشته، پیشنهاد او مبنی بر رفتن به بیت المقدس را رد می کند ، اما پس از مدتی کوتاه به دلیل کشتن راهبی سنگدل ، به دنبال پدرش به راه می افتد. در طول راه شیوه های شمشیرزنی و شوالیه گری را از پدر و همراهانش می آموزد...


نقد كوتاه:
فیلم با صحنه تاریک و پر از نگون بختی به خاک سپردن همسر "بالیان" آغاز می شود که نشان دهنده سرنوشت دورانی است که قهرمان فیلم در آن زندگی می کند.
در همین سکانس آغازین به تم اصلی فیلم اشاره می شود. زنی خودکشی کرده و از این رو طبق رسوم کاتولیک ها تشیع نمی شود. راهبی او را گناهکار و دوزخی اعلام می کند و امر به بریدن سرش و سپس به خاک سپردن او می کند.
"باليان" ، از طرفی فقدان خانواده و مرگ همسر بر روح و جانش چنگ انداخته و از طرفی دل نگران آخرت همسر است.
راه نجات از این حرمان توسط پدری ناشناس (تا آن لحظه) به او عرضه می شود : سفر به سرزمین مقدس و در پیش گرفتن زندگی سلحشوری و شوالیه گری.
نقطه شروع این سفر جغرافیایی که بعد تبدیل به سیر و سلوکی درونی هم می شود ، عذاب است و آن چه قرار است "باليان" به آن برسد ایمان و آرامش روحی و هم چنین نجات روح همسرش از سوختن در میان شعله های آتش دوزخ است.
"بالدوین چهارم" ، کسی که برای حفظ صلح میان مسلمانان و مسيحيان از هر راهی وارد می شود. او و "صلاح الدین" ؛ سلحشوران با تجربه تری هستند که لزوم همزیستی مسالمت آمیز را دریافته اند و آن گاه که جنگی ناگزیر پیش آید ، باز به اصول انسانی خود در برخورد با جنگجویان و اسرا وفادار می مانند.
امپراطوری بهشت فیلمی با اهمیت است و بر خلاف نامش که پیش داوری هایی را نیز بر می انگیزد ، درآن تبلیغی برای مسیحیت یا اسلام دیده نمی شود.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:24 AM
من سام هستم (I Am Sam) - 05-05-2008




http://images.amazon.com/images/P/B000066HAS.01._SCLZZZZZZZ_.jpg




نام فیلم : من سام هستم (I Am Sam)

ژانر : درام

کارگردان : جسی نلسون (Jessie nelson)

فیلم نامه نویس :
کریستین جوهانسون (Kristine Johanson)

جسی نلسون (Jessie nelson)

تهیه کنندگان :

مارشال هرسکوویتس (Marshall herskovitz)

ریچارد سالمن (Richard Solomon)

ادوارد زوئیک (Edward Zwick)

جسی نلسون (Jessie nelson)

بازیگران :

شان پن (sean peen)

میشل فایفر (Michelle Pfeiffer)

لورا درن (laura Dern)

داکوتا فانینگ (Dakota Fanning)

موسیقی :جان پوئل (John Powell)

تدوین : ریچارد چه (Richard chew)

فیلم بردار : الیوت دیویس (Elliot davis)

توزیع کننده : ‏New line cinema

تاریخ انتشار : 29 آپریل 2003

زمان : 132 دقیقه


درباره فیلم:
من سام هستم را باید شاعرانه ای کودکانه نام نهاد. فیلمی که به مسئله معلولیت نگاه شعرگونه و عاطفی دارد و رابطه عمیق پدر و فرزندی را دست مایه این موضوع حساس کرده است. من سام هستم کوچک و دوست داشتنی است و شیرینی خاصی که به بیننده اعطا می کند، مهمترین تفاوت این اثر با آثار مشابه ای است که معمولا با تلخی و سیاهی همراه است.


نمای داستان :
سامیک عقب مانده ذهنی است که همسر وی پس از به دنیا آودن فرزندشان او را ترک میکند. سام به ناچار و با کمک دوستانش او را بزرگ می کند و به سن 7 سالگی می رساند. اما در این هنگام به دلیل عدم توانایی او در نگهداری دخترش اقدام به گرفتن بچه از او میکنند.


جزییات داستان:
سام (شان پن) عقب مانده ای ذهنی است که همسرش فرزندی را به دنیا می آورد و به یکباره از پیشش می گریزد. سام ناچار می شود که مسئولیت بزرگ کردن بچه را خود به دوش بکشد. او ابتدا نام لوسی را برای دخترش انتخاب می کند و سپس به کمک همسایه اش و دوستان معلول خود بچه را تا سن 7 سالگی بزرگ می کند. همه چیز طبق روال است و مشکلی نیست اما درست در همین اوقات وضعیت بد درسی لوسی (فانینگ) و رشد سنی او و ناهماهنگی ذهنی اش با سام، معلمین مدرسه اش را مجاب می کند که بچه را از پدرش بگیرند. سام به تکاپو برای نگه داشتن فرزندش می افتد و با اینکه عمیقا هر دو همدیگر را دوست دارند اما چاره ای ندارند تا دادگاه رای نهایی را صادر کند. سام به کمک دوستانش آدرس وکیل زبردستی را به نام ریتا هریسون(میشل فایفر) بدست می آورد و در نهایت او را راضی می کند که وکالت او را بدون مزد بپذیرد. ریتا مدتی روی سام کار می کند و حتی به نتایجی هم می رسد اما از طرفی مشکلات شخصی زندگی اش از جمله اختلافات با همسر و پسرش و از طرف دیگر نبود مستندات کافی باعث می شود که او در دادگاه شکست بخورد و لوسی به خانواده ای موقتا سپرده شود. ریتا دوباره تلاش را آغاز می کند و سام را برای آینده امیدوار می سازد با این حال سام خانه ای در نزدیکی خانه جدید لوسی می گیرد و هر روز او را می بیند تا اینکه در نهایت مادر خوانده لوسی( لورا درن) می پذیرد که سام و لوسی به هم تعلق دارند.


بررسی فیلم:
من سام هستم به قدری شیرین و عاطفی است که کلا صورت دیگری را به غیر از آن نمی شود برایش درنظر گرفت.یعنی اگر این موضوع به صورت فیلمی سیاه یا به نوعی تلخ ساخته می شد بسیار تاثیر کمتری را بر مخاطبان ایجاد می کرد. مردی معلول ذهنی که به همراه همسایه و دوستانش فرزند سالمش را تا 7 سالگی بزرگ می کند. هرچند اگر بخواهیم از زاویه انتقادی به داستان نگاه کنیم عملا باید آنرا غیرممکن و نادرست تلقی کنیم یا دست کم ایرادهای مضمونی فراوانی از داستان بگیریم(مثل چگونگی ازدواج یک فرد سالم با سام) با این حال جدا از حرفهای بزرگ و ثقیل که منتقدان معمولا درباره خیلی از کارهای اینچنینی می زنند اگر به موضوع جنبه دلی و عاطفی بدهیم خیلی راحت احساس خوشایندی را که در تمامی لحظات فیلم مستتر است درک خواهیم کرد. جدا از وجه مضمونی و داستانی کار، فیلم به شدت مدیون بازیهای یک دست و روان بازیگران خود است. شان پن خارق العاده است و یکی از عجیب ترین اتفاق های اسکار بازیگری آن سال مطمئنا جایزه نبردن اوست.(با احترام به برنده اسکار دنزل واشنگتن) شان پن در واقع به سام هویتی اصیل می دهد. بازی او یکی از بهترین بازیهای دوران کاری خودش نیز هست و الحق که با شایستگی از پس چنین نقشی بر آمده است. میشل فایفر دیدنی و جذاب بازی می کند و در هیبت وکیلی حرفه ای که دارای مشکلات فراوان شخصی است واقعا خوب ظاهر شده است(مخصوصا سکانسی که به شدت از دست حرف های سام عصبانی است و در رابطه با زندگی افراد سالم اطلاعاتی به او می دهد). لوسی کوچولو هم با بازی فانینگ مکمل مناسب و بی نظیری برای شان پن به نظر می رسد و آن دو واقعا در کنار هم ایده آل به نظر می رسند.
فیلم خیلی ساده و راحت به نظر می رسد. حرفهای تلخ و گزنده بسیار شیرین ادا می شوند و موسیقی نیز کامل در خدمت کار قرار گرفته است. من سام هستم پر از ترانه و شعر و آهنگ است و این خود روح لطیف اثر را بیشتر نمایان می کند.
کار سکانس های ماندگار زیادی را نیز داشت و حتی در بعضی جاها واقعا مرز میان جدیت و شوخی گم می شد. در لحظه ای از دادگاه زمانی که پن می خواهد به سوالات دادستان پاسخ بدهد از دیالوگ های مربوط به دادگاه فیلم کریمر علیه کریمر (با بازی داستین هافمن) استفاده می کند و همه را در شوکی عجیب قرار می دهد اما درست در لحظه آخر دیالوگ از یادش می رود و دوست معلولش نیز ادامه را با حرف هایی از کریمر علیه کریمر پی می گیرد و اینگونه دیگران پی به حقه سام می برند. چیزی که خیلی در من سام هستم زیبا به آن پرداخته شده است مسئله عشق است. همانطور که تهیه کنندگان و کارگردان اثر به این نکته در کلیت کار اشاره دارند که عشق کافی است و این موضوع در جای جای اثر نیز قابل دسترسی است به شرط اینکه برای نگاه کردن چنین اثری از قبل به دنبال شمردن اشتباهات و گاف های داستانی در آن نباشید.
در نهایت برای کسانی که دنبال ساختار قوی هستند یا افرادی که می خواهند شخصیت پردازی را در یک فیلم بشناسند من سام هستم فیلم کوچکی است و چیزی به آنها اضافه نمی کند اما مطمئنا آنان که می خواهند با زندگی یک معلول ذهنی خیلی عاطفی و عاشقانه آشنا شوند حتما از آن لذت خواهند برد.


نکات حاشیه ای:
- شان پن تنها اسکاری فیلم من سام هستم بود که جایزه را هم نبرد.
- فیلم از جشنواره مختلف 8 بار برنده و 9 بار دیگر کاندید شده است.
- شان پن برای بهتر ایفا کردن نقش سام مدتی را با معلولین در آسایشگاهی در لس آنجلس بسر برد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:26 AM
The Assassination of Jesse James by the Coward Robert Ford - 06-05-2008








http://forum.persiandown.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده. برای نمایش آن به صورت کامل لطفا روی این نوار کلیک نمائید. اندازه اصلی تصویر 800x600 و حجم آن 68KB می باشد.http://img5.allocine.fr/acmedia/medias/nmedia/18/63/07/29/18847006.jpg




نام: قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل
ژانر: بیوگرافی ، درام ، وسترن
کارگردان: اندرو دومینیک
نویسندگان: رون هانسن (رمان) اندرو دومینیک (فیلمنامه)
تهیه کنندگان: برد پیت ، ریدلی اسکات
مدیر فیلم برداری: روجر دیکینز
تدوین: کورتیس کلایتون، دیلان تیکنور
موسیقی: نیک کیو ، وارن الیس
بازیگران:
برد پیت
کیسی افلک
ماری لوییز پارکر
سم راک ول
جرمی رنر
گرت دیلاهانت
پال اشنایدر
استودیو پخش کننده: وارنر براس
تاریخ اکران: 21 سپتامبر 2007
زمان: 160 دقیقه
بودجه: 30 میلیون دلار






درباره فیلم: "قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل" فیلمی است در ژانر درام / وسترن ، محصول سال 2007 آمریکا به کارگردانی اندرو دومینیک و تهیه کنندگی برد پیت و ریدلی اسکات .
در سال 2004 استودیوی وارنر یراس و پلن بی اینترتینمنت حق ساخت فیلمی بر اساس رمان سال 1983 رن هانسن را بدست می آورند . برد پیت و کیسی افلک به ترتیب برای ایفای نقش جسی جیمز و رابرت فورد انتخاب می شوند.
این فیلم در طی 5 ماه (29 آگوست - دسامیر2005) در لوکیشن های مختلف کالگاری ، ادمونتون و وینیپگ کانادا فیلم برداری شده است .
دست اندرکاران فیلم بر آن بودند تا این فیلم در سپتامیر 2006 به اکران عمومی درآید ولی به دلیل بروز برخی مشکلات ابتدا به فبریه 2007 و در نهایت به 21 سپتامبر 2007 دو سال پس از اتمام فیلمبرداری موکول شد.


نمایی از داستان :
"قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل" روایتگر داستان قتل جسی جیمز یاغی بدنام و پرآوازه قرن 19 آمریکا به دست رابرت فورد است کسی که از بچگی جیمز را به شدت ستایش می کرد .
جیمز که جایزه ی بسیاری برای سر او تعیین شده است با تدارک نقشه ی جدید راهزنی و سرقت به مقابله با دشمنانش میرود. او پی می برد که خطری از داخل گروهش متوجه اوست.
از سوی دیگر رابرت فورد تلاش بسیاری می کند تا به گروه جیمز بپیوندد.


بررسی فیلم :
دومینیک که قبل از این فیلم فقط یک اثر در کارنامه ی حرفه ای خودش داشت ، پس از گذشت هفت سال از اولین تجریه اش (Chopper) این فیلم را نویسندگی و کارگردانی کرده است.
دومینیک خیلی سعی کرده شبیه به سبک ترنس مالیک کار کند و تاریکی ، تعمق و تقابل میان شهرت و بدنامی فیلم های وسترن را در فیلمش نشان دهد. البته نسخی اولیه فیلم که توسط دومینیک به این شیوه تدوین شده بود چیزی بالغ بر سه ساعت بود که استودیوی سازنده با دومینیکمخالفت می کند و خواهان آن می شود که فیلم بیشتر شبیه به سبک فیلم های کلینت ایستوود بوده و دارای صحنه های اکشن بیشتری باشد.
علی رقم این میل استودیو ، در تدوین نهایی اثر زیادی از سبک کارهای ایستوود در فیلم دیده نمی شود و بیشتر فیلم ما رو به یاد سبک کارهای فیلمساز شهیر فیلم های وسترن ، میشل آنجلو آنتونیونی می اندازد.
فیلم به دلیل مدت زمان طولانی اش ضرباهنگ کندی دارد و بیش از اندازه به جزییات تکیه کرده و خیلی تمایل دارد شخصیت های داستان را در دل چشم اندازهای فیلم فرو برد و همچنین به دلیل داشتن صحنه های کم اکشن باعث می شود که بیننده در پاره ای از اوقات کمی احساس خستگی کند.
از نکات برجسته ی فیلم بازی بسیار خوب برد پیت و کیسی افلک است. پیت بازی زیبا و قابل قبولی را در نقش جسی جیمز به نمایش گذاشته ولی نقطه ی عطف ، بازی عالی افلک در نقش رابرت فورد است که نامزدی بهترین بازیگر مکمل مرد در اسکار و گلدن گلاب و همچنین انتخابش به عنوان بهترین بازیگر مکمل مرد توسط " The San Francisco Film Critics Circle" و
" National Board of Review of Motion Pictures" در تایید این می باشد.
با همی این اوصاف " قتل جسی جیمز توسط رابرت فورد بزدل " اثری زیبا و قابل ستایش است و همچنین می توان این فیلم را به عنوان تجریه ای موفق در کارنامه هنری دومینیک دانست .


نکات حشیه ای :
- فیلم در تاریخ 21 سپتامبر 2007 فقط در 5 سینما اکران شد و در اولین هفته نمایش تنها 147,812 دلار فروخت ، یعنی به طور متوسط 29,256 دلار در هر سینما . این فیلم با مجموع فروش 4 میلیون دلار و بودجه ی ساخت 30 میلیون دلار ، در گیشه ها شکست خورد.
- مدل شهر تاریخی کرید در کلورادو با هزینه ی 1 میلیون دلار در نزدیکی Goat Creek واقع در آلبرتای کانادا به عنوان یکی از لوکیشن های فیلمبرداری ساخته شد.
- برای نقش رابرت فورد دو گزینه وجود داشت ؛ یکی کیسی افلک و دیگری شیا لابیوف (Shia LaBeouf ) . که سازندگان به دلیل اینکه احساس کردند لابیوف خیلی جوان و کم تجربه است ، نقش را به افلک دادند.
- گرت دیلاهانت به سبب شباهت زیادش با افلک ، به عنوان نقش برادر رابرت فورد (افلک) انتخاب شده بود ولی به دلیل تعهدات تلویزیونی اش ، سم راکول(Sam Rockwell) جایگزینش شد .
- بر اساس یکی از مفاد قرارداد برد پیت ، استودیو حق تغییر نام فیلم را نداشت.
- متاکریتیک (Metacritic) بر اسا 31 نقد به این فیلم نمره 68 از 100 داده است.
- برایان تالاریکو از UGO به فیلم امتیاز A داده و آن را بهترین فیلم وسترن پس از نابخشوده (Unforgiven) تا کنون دانسته است.
- منتقد بریتانیایی مارک کرمود ، این فیلم را به عنوان بهترین فیلم سال 2007 در نقد پایان سالش در برنامه ای رادیویی از شبکه BBC ، معرفی کرده است.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:26 AM
http://img237.imageshack.us/img237/5048/ironmanposternq8.jpg






نام: مرد آهنی (Iron Man)
کارگردان:
جان فاوریو (Jon Favreau)
تهیه کننده:
آوی آراد (Avi Arad)
کوین فیژ (Kevin Fiege)
فیلم نامه نویس:
جان آگوست (John August)
داستان نویس:
استان لی (Stan Lee)
لری لیبرت (Larry Lieber)
جک کیرکبی (Jack Kirby)
بازیگران:
رابرت دانی جی آر (Robert Downey)

ترنس هوارد (Terrence Howard)

جف بریجز (Jeff Bridges)

شان توب (Shaun Tob)
موسیقی:
رامین جوادی (Ramin Djavadi)
فیلم بردار:
متیو لیباتیک (Matthew Libatique)
ادیتور:
دن لبنتال (Dan Lebenal)
شرکت پخش کننده:
برادران وارنر (Warner Brothers)
تاریخ انتشار:
می 2008 (12 اردیبهشت 1387)

زمان فیلم: 126
دقیقه
بودجه فیلم:
135 میلیون دلار

ژانره:
اکشن ، فوق قهرمان ، رباتیک ، آینده نگری



درباره فیلم:
فیلم مرد آهنی آخرین فیلم از دسته فیلم های فوق قهرمانی هالیوود است که با بودجه ای بالغ بر صد میلیون دلار برای بهار امسال در هالیوود برگی پولساز خواهد بود.
مرد آهنی برگرفته شده از کتاب کمیک به همین عنوان است که همانند مرد عنکبوتی و خیلی از این کتاب های معروف توسط شرکت مارول (Marvel Comics) انتشار یافته بود.
پروژه ساخت این فیلم ابتدا در سال 1990 توسط شرکت "یونیورسال" انجام شد تا شرکت "مارول" که خالق اثر بود حقوق متعلق به آن را دوباره خریداری نمود و به عنوان اولین پروژه ای که در آن سرمایه گذاری می کرد شروع کرد. سپس "فاوریو" را به عنوان کارگردان انتخاب کرد تا حسی واقع گرایانه به فیلم بدهد.


نمایی از داستان:
فیلم درباره "تونی استارک" یک نابغه الکترونیک و اسلحه ساز قدر و پولدار آمریکایی است که در آخرین نمایش سلاح های خود در افغانستان در حال بازاریابی اسلحه های خود می باشد. او در موقعیتی قرار می گیرد که مجبور به ساخت نوعی سلاح جدید می شود.


تحلیل فیلم:
"مرد آهنی" از آخرین سری های فوق قهرمانان هالیوودی است که با سبکی متفاوت به نسبت به زمان خود عرضه می شود. فیلم بر خلاف طبقه بندی این سبک به محیط های واقع گرایانه و روابط حقیقی از جمله جنگ افغانستان می پردازد.
در این گونه فیلم های فوق قهرمانانه معمولا زمان اتفاق فیلم چندان مشخص نیست (اگر در دنیای مدرن اتفاق می افتد) یا سیاست مداران و وقایع مهم تاریخی عصر معاصر از قبیل جنگ ها در حال وقوع و رخداد های مهم در این دسته فیلم ها قید نمی شود.
اما بر خلاف اینگونه فیلم ها مانند مرد عنکبوتی یا سوپرمن یا مردان گمنام ، تمی سیاسی به فیلم می دهد. در عین حال داستان نویسی فیلم به طرزی زیرکانه هیچ حزب ، گروه یا دولتی را هدف نمی گیرد و فقط به شرق و غرب کنایه می زند. برای مثال گروگان گیری های مسلمانان ، مشابه گروگان گیری های امروزی در افغانستان و عراق در داستان اتفاق می افتد یا فروش اسلحه غربی به تروریست ها بخشی مهم در داستان فیلم است.
اما مشابه دیگر فیلم ها از این دسته ، داستان فیلم به دو قسمت تقسیم می شود. در قسمت اول شخصیت فیلم به قدرت و استعداد خود پی می برد و در زمانی که کاراکتر اصلی داستان در اسارت به سر می برد مجبور به استفاده از این استعداد خود می شود و دستگاهی ویژه با کمترین امکانات طراحی و تولید می کند.
در قسمت دوم داستان این دستگاه را دوباره از نو می سازد ، اینبار با حداکثر امکانات و با بدست آوردن تجربه کافی در هدایت و کنترل دستگاه مورد نظر که بیننده را به هیجان می آورد.
در این مرحله داستان به یک شخصیت منفی و یک چالش برای از میان برداشتن نیاز دارد. این چالش با دزدیدن مهم ترین عنصر اختراع وی و به دست فردی شرور افتادن مهیا می شود.
از موارد قوت خلاصه بودن بخش های ملودرام فیلم در کشته شدن یا عشق و سکس است. همچنین موارد مضحک با زمان بندی های مناسب در فیلم گنجانده شده است تا بیننده در طول زمان دراز اکران فیلم خسته نشود.
"مرد آهنی" در بخش جلوه های ویژه از بهترین تکنولوژی های موجود استفاده می کند و قوانین فیزیک در صحنه های کامپیوتری فیلم به خوبی اجرا شده است. بعلاوه ترکیب تصاویر دیجیتال با تصاویر حقیقی با بهترین مهارت انجام شده است.
از نکته های بارز فیلم انتخاب بازیگر فیلم است که از بازیگری مناسب با ویژه گی و مهارت های مناسب در مسائل جدی و کمدی استفاده شده است.
گفتنی است که رامین جوادی موسیقی دان ایرانی الاصل کار موسیقی متن این فیلم را با ریتمی نوین انجام داده است. رامین جوادی متولد آلمان از پدری ایرانی است.
جوادی که خود از طرفداران کتاب های کمیک است بعد از تماشای اولین ویرایش فیلم آغاز به کار روی موسیقی متن فیلم نمود. ریتم سنگین گیتار الکترونیک فیلم ریتم و سرعت فیلم را افزایش می دهد و سکانس های اکشن فیلم را قدرت می دهد طوری که بیننده هیجان مضاعفی پیدا کند. شاید این هم یکی از تفاوت های این فیلم با دیگر فیلم های هالیوودی اخیر است که نو آوری جدیدی در موسیقی متن آن نیز اعمال شده است که اغلب موسیقی متن فیلم انیگونه فیلم ها بیننده را باید با خود خرکش کند.
سید محمد

نکات حاشیه ای:
- ابتدا "نیکولاس کیج" و سپس "تام کروز" برای بازی در فیلم اظهار علاقه کردند ولی هیچ کدام برای این فیلم انتخاب نشدند.
- این اولین قسمت از مجموعه سه گانه مرد آهنی است که داستان آن ابتدا در کتاب های کمیک منتشر شده بود.
- ابتدا از "کوئنتین تارانتینو" کارگردان و نوسینده فیلم "قصه های کوتاه" (Pulp Fiction) تقاضا شد که فیلمنامه فیلم را از نو بنویسد و کارگردانی فیلم را انجام دهد ولی او قبول نکرد.
- " فاوریو" فیلم برای جشن گرفتن دریافت قرارداد کارگردانی ، رژیم گرفت و 32 کیلو وزن کم کرد.
- بازاریابی فیلم با کمک شرکت های بزرگی انجام شد و مبلغ 50 میلیون دلار برای تبلیغ فیلم توسط این شرکت ها صرف شد. برای مثال شرکت آئودی طی قرار دادی توانست ماشین های شخصیت اصلی داستان را با ماشین های خود جایگزین کند. یا شرکت های مانند سگا بازی این فیلم را تولید خواهند کرد.
- فیلم در بین منتقدین سینما در سایت های مختلف نظر مثبتی را دریافت نمود ، از جمله سایت RottenTomato با 94% نظر مثبت رتبه جالبی برای شروع به جا گذاشت.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:27 AM
http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/6/6a/The_Illusionist_Poster.jpg/405px-The_Illusionist_Poster.jpg






نام:
شعبده باز ( The Illusionist )
کارگردان:
نیل برگر (Neil Burger)
فیلمنامه
نویس:

نیل برگر ( Neil Burger )
تهیه کنندگان:
برایان کپلمن ( Brian Koppelman )

دیوید لوین (David Levien)

باب یاری (Bob Yari)

میشل لندن (Micheal London)
موسیقی:
فیلیپ گلس (Philip Glass)
تدوین:
ناومی گریتی (Naomi Geraghty)
بازیگران:
ادوارد نورتون ( Edward Norton )

جسیکا بیل ( Jessica Biel)

پال جیاماتی ( Paul Giamatti )

رافوس سول ( Rufus Sewell )
تاریخ انتشار:
1 سپتامبر 2006

استودیو پخش
کننده:

Bull's Eye Entertainment
ژانر:
درام - معمایی - عاشقانه - هیجانی
زمان:
110 دقیقه
درباره فیلم: شعبده باز محصول سال 2006 ، کاری مشترک از سینمای آمریکا و جمهوری چک ، دومین تجربه کارگردانی نیل برگر است. این فیلم اقتباسی از روی کتاب " آیزنهایم شعبده باز" نوشته استیون میلهاسر می باشد. نیل برگر با ساخت فیلم "گفتگو با یک قاتل" به طور حرفه ای به دنیای سینما قدم گذاشت ، و با مشارکت در نوشتن فیلمنامه ی هر دو کار خود ، توانایی هایش را در این عرصه نیز به اثبات رساند.
در این فیلم ادوارد نورتون یکی از هنر پیشگان مطرح هالیوود که در فیلم منتقد پسند " تاریخ مجهول آمریکا " نیز بازی کرده بود به همراه جسیکا بیل به ایفای نقش میپردازند.

نمایی از داستان:
فیلم Illusionist روایت گر داستان زندگی شعبده بازی چیره دست به نام آیزنهایم است. او در نوجوانی دلباخته دختر ثروتمند و اشراف زاده ایی می شود. اما تفاوت های طبقاتی و اجتماعی مانع از ارتباط این دو با هم می گردد. اکنون که پس از گذشت سال ها او به قدرت و شهرتی در هنر شعبده دست یافته است بر آن می شود تا به معشوقه ی دوران نوجوانی خود برسد.

نقد فیلم: شعبده باز از نمایشنامه ای بسیار خوب بهره می برد که نقطه قوت فیلم است. نمایشنامه ای که هم از نظر معمایی قوی و پر بار است و هم از نظر عاطفی و هیجانی. فیلمساز توانسته است با هنرمندی کامل ، فیلم را جذاب و دیدنی هدایت کند و با طرح معماهایی در طول داستان ، پایان هیجان انگیز و غیرمنتظرانه ای را رقم بزند.
این فیلم ترکیب ایده الی است از قصه های عاطفی ، معمایی و درام تاریخی. بازی قدرتمند بازیگران هم از دیگر نقاط قوت فیلم است. ادوارد نورتون ثابت کرده است در ایفای همه نوع نقشی تبحر کافی را دارد. در این فیلم نیز نشان می دهد که می تواند شخصیتی محبوب و دوست داشتنی را خلق کند. جسیکا بیل نیز بازی کاملا متفاوت و زیبایی را در فیلم به نمایش می گذارد که توانسته مکمل بازی نورتون برای خلق فیلمی موفق ، باشد. شعبده باز فیلمی است جذاب و سرگرم کننده که می تواند مورد پسند طیف وسیعی از مخاطبان قرار گیرد. نیل برگر با این فیلم نشان داد که می توان در این زمینه فیلم های موفقی ساخت.
اگر فیلم حیثیت را دیده باشید ، به هنگام تماشای " شعبده باز " ناخود آگاه ذهن شما به سوی آن منحرف میشود.Prestige که در حدود یک ماه بعد به روی پرده ها رفت ، را می توان از نظر پرداختن به فن شعبده و شعبده بازی و جزییات مربوط به آن موفق تر دانست. ولی"Illusionist" به دلیل گنجاندن داستان و روندی عاطفی در فیلم ، توانسته مخاطبان و بینندگان خاصی را برای خود فراهم کند. هر دو فیلم توانسته اند با ایجاد فضایی خاص در ضمن داستان ، پایان غیر منتظرانه ای را برای بینندگان رقم بزنند. در کل Illusionist وPrestige را می توان فیلم های موفقی در این ژانر به حساب آورد.


جزييات داستان:
آیزنهایم پسر بچه ی نوجوانی است از طبقه محروم جامعه که دلباخته دختر اشراف زاده و ثروتمندی به نام سوفی می شود. اما تفاوت های طبقاتی و خانوادگی مانع از ارتباط این دو با هم می گردد. آیزنهایم که به سبب ملاقات با پیرمردی شعبده باز به این کار علاقه پیدا می کند ، برای کسب تجربه راهی کشورهای مختلف می شود. اما 15 سال بعد که آیزنهایم به یک شعبده باز قهار تبدیل شده است ، پس از بازگشت به وین ، شهرت گسترده ای را برای خودش دست و پا می کند. بسیاری از مردم بر این باورند که آیزنهایم دارای قدرت های فوق بشری است. او در نمایش هایش دست به کارهای خارق العاده ای می زند که در تایید این مدعاست.
به دلیل شهرت نمایش های آیزنهایم ، پرنسس سوفی که حال نامزد شاهزاده لئوپلدی است که قرار است صاحب تاج و تخت امپراطوری شود ، در نمایش او شرکت می کند. شاهزاده لئوپلد ، سوفی را به عنوان داوطلب به روی صحنه می فرستد. موقعی که آیزنهایم با سوفی رو به رو می شود ، او را به یاد می آورد و دوباره آتش عشق میانشان شعله ور می گردد. پس از این ماجرا سوفی به دور از چشم شاهزاده ، شروع به برقراری رابطه با آیزنهایم می کند ولی شاهزاده متوجه این رابطه می شود. او که از قبل بر درستی کارهای آیزنهایم شک داشت ، قصد داشت با استفاده از بازرس یول کارهای او را تحت نظر گرفته و پرده از کارها او بردارد. ولی اکنون با احیای مجدد عشق میان آن دو ، ازدواجش با سوفی و همچنین موقعیتی که می تواند با این ازدواج بدست آورد را در خطر می بیند.
در همین حین در یکی از شب ها سوفی به شاهزاده می گوید که نمی خواهد با او ازدواج کند که همین امر باعث می شود شاهزاده لئوپلد عصبانی شود سپس سوفی از دست شاهزاده فرار می کند ولی در اسطبل شاهزاده ، سوفی را هنگام سوار شدن بر اسب گیر آورده و با شمشیرش به او ضربه ای میزند و سوفی در همان حال با اسب از کاخ بیرون می رود. فردای آن روز جسد سوفی در کنار رودخانه ای پیدا می شود. بازرس یول مامور رسیدگی به این قتل می شود. این جریان خشم آیزنهایم را بر می انگیزد. در حالی که او می دانست شاهزاده ، سوفی را به قتل رسانده ولی چگونه ادعای خودش را ثابت کند ؟
حال آیزنهایم با یک نمایش جدید به روی صحنه می آید : احضار ارواح ! او با این کار عده ی زیادی را به سمت سالن نمایش می کشد. در یکی از شب های نمایش ، او دست به کاری می زند که تمام قصد و هدفش برای اجرای برنامه همین بوده است : احضار روح پرنسس سوفی. اما در این احضار آیزنهایم نمی تواند حقیقت قتل سوفی را برای همگان فاش کند و ارتباطش با روح سوفی سریع قطع می گردد. این کار ترس و عصبانیت لئوپلد را به همراه داشت. به همین دلیل از طریق بازرس یول به آیزنهایم اخطار می کند که در صورت تکرار مجدد این کار ، وی را دستگیر خواهند کرد. و همچنین با گماشتن مامورین بسیار در سالن ، آیزنهایم را تحت کنترل می گیرد. اما آیزنهایم پا پس نمی گذارد و در شبی دیگر با احضار روح سوفی و پرسش از نحوه قتل وی ، گمانه زنی ها را به سمت لئوپلد معطوف می کند. اما هنگامی که مامورین در صدد دستگیری وی بر می آیند ، آیزنهایم با عملی غیر منتظره و عجیب خودش را غیب کرده و از دست مامورین فرار می کند.
صحبت های سوفی شک بازرس یول را برمی انگیزد. وی با بررسی مجدد صحنه ی قتل نگینی را پیدا می کند که متعلق به شمشیر لئوپلد است. یول به صحت حرف های آیزنهایم مبنی بر به قتل رسیدن سوفی به دست لئوپلد پی می برد. وی سریعا مقامات بالا را در جریان قرار می دهد و به سراغ لئوپلد می رود. اما بحث میان آن دو بالا می گیرد و باعث درگیری میانشان می شود که در این درگیری لئوپلد خودش را می کشد. اما این پایان داستان نیست . پس سرنوشت آیزنهایم چه می شود ؟
در پایان فیلم دو چیز مشخص می شود ؛
1- مشخص می شود که تمامی اتفاقات مربوط به قتل سوفی ، نقشه ی آیزنهایم و سوفی بوده است. وی با نقشه ای ماهرانه در صدد بر می آید تا سوفی را مال خود کند و بالاخره موفق به این کار می شود. سوفی در شبی که به قتل رسید ، ماده ای خواب آور در نوشیدنی شاهزاده می ریزد. لئوپلد پس از آنکه از سوفی می شنود که او نمی خواهد با وی ازدواج کند ، عصبانی می شود و به دنبال سوفی می رود و در اسطبل به سوفی می رسد ، ولی در همان حین از هوش می رود. سپس سوفی ادامه نقشه را اجرا می کند. نقشه ای که باید در آن نشان دهد با شمشیری ضربه خورده و می میرد. پس از پیدا شدن جسد سوفی ، کنار رودخانه توسط مامورین و پس از بازرسی جسد ، آیزنهایم با دادن دارویی سوفی را به هوش می آورد و پس از تغییر چهره وی ، او را به منطقه ای دوردست می فرستد.
2- تمامی نمایش های آیزنهایم شعبده و تردستی بوده است نه کارهای ماوراء الطبیعه.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:28 AM
نگاهی به Wall-E، انیمیشن جدید مطرح پیکسار - 15-07-2008



استودیوهای انیمیشن پیکسار، همواره سابقه درخشانی از موفقیت داشته‌اند، 8 انیمیشن اخیر پیکسار، 4.3 میلیارد دلار در جهان فروش داشته است. اما پیکسار در آخرین کارش خود را با چالشی جدید روبرو کرد، شرکتی که پیش از این هیولای دوست‌داشتنی میِ‌ساخت و یک موش دلفریب آشپز را خلق کرده بود، این بار می‌بایست، روبوتی را محبوب می‌کرد.
انیمیشن مطرح این روزهای پیکسار Wall-E (http://www.imdb.com/title/tt0910970/) است. فیلمی که هم انعکاس‌دهنده روابط احساسی بین دو روبوت نامتجانس است و هم وجوهی از فیلم «2001، یک اودیسه فضایی» «استنلی کوبریک» را در خود دارد.

http://www.1pezeshk.com/archives/wall-e-poster1-big.jpg
«اندرو استنتون» که پیش از این فیلم برنده جایزه اسکار «در جستجوی نمو» را هم کارگردانی کرده بود، کارگردانی این فیلم را بر عهده داشت. داستان فیلم 800 سال بعد را نشان می‌دهد. در حالی که دوربین پانورامایی از کهکشان را نشان می‌دهد و به تدریج زوم می‌کند تا به زمین برسد، فیلم با این ترانه شروع می‌شود: Out there is a world outside of Yonkers.
قهرمان انیمیشن ما یک روبوت کوچک مکعبی است با چشمانی شبیه یک دوربین دوچشمی، نام این قهرمان کوچک Wall-E است. Wall-E مخفف عبارت دراز Waste Allocation Load Lifter -- Earth Class است. فیلم، Wall-E را روی زمینی نشان می‌دهد که خالی از هر گونه سکنه و پر از زباله است. اگر سوسک دست‌آموز این روبوت را نادیده بگیریم، او تنها موجود متحرک در پهنه کره خاکی است و کارش این است که روزها زباله‌های به جا مانده از انسان‌ها را در قالب مکعب‌هایی فشرده کند و روی هم قرار دهد.
ولی Wall-E که با ظاهر خاص چشم‌ها و گردن بلند و باریکش، آدم را ناخودآگاه به یاد E.T می‌اندازد، فقط یک رفتگر مکانیکی بی‌احساس نیست، او از میان زباله‌های زمین گنجینه‌ای خصوصی برای خود فراهم آورده است که در میان آنها مکعب روبیک، لامپ‌ و همچنین نوار ویدئویی یک فیلم موزیکال دیده می‌شود. نوار ویدئویی مربوط به فیلم موزیکالی به نام Hello, Dolly است به کارگردانی جین کلی Gene kelly و با بازی باربارا استرایسند Barbara Streisand و والترماتیو Walter Matthau.
وقتی روبوت جالب ما با آن چشم‌های زیبایش به فیلم نگاه می‌کند و دو انسان عاشق‌پیشه را می‌بیند که دست در دستان هم نهاده‌اند، احساس می‌کنیم که این رابینسون کروزوئه تنها، به هیچ چیزی به چز در دست گرفتن دستان یک مخلوق دیگر علاقمند نیست، چیزی که در فیلم واقعا اتفاق می‌افتد! چرا که فضاپیمایی بر روی زمین می‌نشیند و یک روبات تخم‌مرغی سفید با چشمان درشت آبی را بر زمین می‌گذارد، روباتی که «ایو» Eve نام دارد و کارش جستجوی گیاه روی زمین است.
Eve با اینکه تناسبی با Wall-E ندارد و فناوری بسیار بالاتری دارد و مجهز به لیزر است، به زودی مورد توجه Wall-E قرار می‌گیرد. در واقع از سال 1921 که کارل چاپک در نمایشنامه‌ای کلمه روبوت را ابداع کرد و از زمانی که نخستین بار در فیلم متروپولیس به کارگردانی فریتز لانگ، روبوتی به نمایش گذاشته شد، ما شاهد چنین روبوت عاشق‌پیشه‌ای نبودیم، روبوتی که عشق بی‌آلایشش آدم را به یاد عاشقی‌های چاپلین در فیلم‌های سیاه و سفید و صامتش می‌اندازد.

http://www.1pezeshk.com/archives/qewgewrhgerh.jpg
در نیمه دوم فیلم، بالاخره، سر و کله انسان‌ها هم پیدا می‌شود. اما چه انسان‌هایی! آنها که ساکن یک ایستگاه فضایی هستند، کسانی هستند که تفاوتی با کودکان غول پیکر ندارند، صورتهایی گرد و چاق، بدنهایی چاق و لطیف و ضعیف دارند و همواره از سوی روبوت‌ها مورد مراقبت قرار می‌گیرند. آنها تحت یک نوع رژیم سرمایه داری مصرفی زندگی میکنند که جزئی ترین نیازهای آنها را پیشبینی کرده است و همه چیز را آماده و کامل در اختیارشان میگذارد. این آدم بزرگهای کودک صفت که بر صندلیهای راحتی لمیده‌اند و در حالیکه به مانیتورهای عظیم چشم دوخته‌اند از لیوانهای بزرگ با نی نوشیدنیهای کالری‌زا می‌نوشند، شباهت غیر قابل انکاری به سینما روهای امروزین دارند. این کاراکترها در واقع خود ما هستیم! آنها هم مانند ما نه همه بد هستند و نه همه خوب.

http://www.1pezeshk.com/archives/vlcsnap-91805.jpg
فیلم Wall-E بیان کننده این تناقض است که تلاش برای ساختن چیزهای تازه و تغییر دادن چیزهای قدیمی، خریدن و فروختن و جمع آوری کردن، می‌تواند هم مصیبت آفرین باشد و هم راههای احتراز از مصیبت و فاجعه را به ما نشان دهد. با نگاهی طنز آمیز به فلسفه نهفته در لایه‌های زیرین Wall-E ، می‌توان گفت که فرهنگ مصرفی و زباله ساز دنیای امروز همانقدر که میتواند جهان را نابود کند، می‌تواند الهام بخش ساختن آثاری هنرمندانه چون Wall-E باشد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:29 AM
کارگردان: اندرو سانتان
نویسنده: اندرو سانتان و جیم راردون
صدا پیشگان: بن برت، الیسا نایت، فرد ویلیارد، جف گارلین، کیم کوپف و گرت پالمر
مدت زمان: ۹۷ دقیقه
درجه بندی: G
توسط راجر ایبرت
انیمیشن (WALL-E) موفق به کسب سه چیز در در یک فیلم شده است:
۱- انیمیشنی بسیار با نشاط
۲- فیلمی بصری حیرت انگیز
۳-داستانی علمی تخیلی جذاب.
بعد از “پاندای رزمی کار” فکر کردم که این فیلمی است که من را به دوران کودکی ام برد و من را در آن به شگفتی وا می دارد، اما اینجا با فیلمی رو به رو هستیم مانند “در جستجوی نمو” که شما حتی اگر هم بزرگسال هستید از آن لذت وافری خواهید برد. حتی بدون دیالوگ هم بسیار تاثیر گذار است و شما را حیرت زده می کند و به راحتی از موانع زبانی می گذرد. بهتر است به خود داستان بپردازیم.
زمان، هفتصد سال بعد در آینده است. شهر آسمان خراشها از زمین تا اوج رشد کرده اند. نمایی نزدیک تر نشان می دهد که تمام آسمان خراشها از زباله ساخته شده است و به طور آراسته ای در شکل های دایره ای و مربعی یکی روی دیگری ساخته شده اند . در تمام زمین، تنها یه مخلوق تکان میخورد . و آن (Wall-E) است. آخرین نسل ربات های وظیفه شناسی که به وسیله نور خورشید تغذیه می شوند. او (مذکر) – داستان شکی در جنسیت او باقی نمی گذارد – آشغالها را جارو می کند و در شکم خودش آنها را بسته بندی می کد و از راهی که باد در آن می وزد آنها را به بالای آخرین آسمان خراش می برد که آن را در کنار دیگر بسته ها قرار دهد . Wall-E تنهاست. اما آیا او خودش این را می داند؟
او شب ها به خانه اش میان انباری بزرگ می آید، جایی که او چند تا گنج را که در حال سپوری کردن آشغالها پیدا کرده است، زینت داده و با لامپهای کریسمس آنها را تزئین کرده است. او در موقع استراحت خود به گردش می پردازد، بعد از گردش و بعد از اینکه تایرهایش خسته شدند به خواب عمیقی فرو می رود.
یک روز کار روزانه Wall-E پا به سن گذاشته به هم میخورد. چیز جدیدی در دنیایش ظاهر می شود که مرکبی است از چیزهای قدیمی ی که در پشت مانده است. این از نظر چشمان ما یک فضا پیمای صاف و صیقلی است. اما از نظر Wall-E کی میدونه؟ Wall-E توسط کشتی فضایی به فضا می رود با تمام کشف های گرانبهای اخیرش به فضاپیمای آکسون باز می گردد. او یک گیاه سبز بی عیب و نقص کوچک هم دارد که آن را در میان سنگ ریزه ها پیدا کرده بود و به داخل یک کفش منتقل کرده.
تابحال به اندازه کافی شنیده اید که جذب داستان شوید، یا بیشتر میخواهید؟ برای اولین بار صداهایی گفتاری در فیلم شنیده می شود. Wall-E فرهنگ لغت خاص خودش را دارد و یک جفت چشم بسیار زیبا که او را مخلوقی معصوم و محتاج به محبت نشان می دهد. ما با خانواده hoverchair آشنا میشویم. خانواده ای که با کشتی فضایشان روی صندلیهای راحتی، دور فضا می گردند. آنها همه مثل عمه سوسی چاق هستند. در قسمتی ما با جریانی مواجه میشویم که می توان آن را ساخته سر آرتور کلارک نامید. انسانیت بار دیگر باز می گردد. آیا این به ضرر فیلم است؟
فیلم، دید فوق العاده ای دارد. و همانند بسیاری از کارهای کمپانی پیکسار نوع رنگی دارد که شاداب، تازه و سرحال آور است. اما زیاد تحمیل کننده (pushy) نیست . سبک ترسیم هم مانند کتاب های کمیک است، به عنوان یک حرفه ای در کتاب های طنز کمیک همه چیز یک نگارش سبک شده ای دارد که به فیلم فراست می دهد. و باید فکر های زیادی هم در نوع طراحی Wall-E به کار رفته باشد که مهربانی و عاطفه را در آن تداعی می کند. قرار دادن این فیلم فوق العاده در کنار پاندای رزمی کار برای جذاب شدن از سفارشات ویژه زیادی برخوردار بود. اما در انعکاس آن فکر می کنم که پاندا بسیار چاق بود و دیگر خنده دار نبود. Wall-E اما عبوس، سخت کوش و با شهامت به نظر می رسد و شخصیتش را با زبان بدنی (body language) بیان می دارد. به خصوص با آن دوربینی که به جای چشماش تعبیه شده است. فیلم، برگشتی هم به روزهای اولیه والت دیزنی دارد که سعی بر آن داشته اند از شخصیت های انسانی بکاهند و آن افکار را در قالب های حیوانات و طبیعت و هر چیز دیگری بیان کنند .
فیلم نامه فیلم هم جای تامل دارد و فیلم نامه ای سرسری و سرگرم کننده نیست و هر بیننده ای که فیلم را ببیند قطعا به آن می اندیشد. داستان در قالب متفاوتی با دیدی واقع گرایانه بیان شده است که می تواند به عنوان یک فیلم بزرگ علمی تخیلی شناخته شود.
کرک هانیکات / هالیوود ریپورتر
میشه گفت که رکورد زده شده است. استودیو انیمیشن پیکسار دوباره خودش را در اوج قرار داده. در Wall-E بعد از شاهکار رفیع و زیبای “راتاتوی” پیکسار و کارگردان – نویسنده، اندرو سانتان با نهمین پروژه شان درباره رباتهای هشتصد سال آینده برگشته اند. فیلمی متفکرانه، جذاب، زیبا و رمانس و یکی از بهترین فیلم های صامت . خب، شما که از رباتها انتظار ندارید که حرف بزنند، دارید؟ صدای زمینه فیلم پر از صدای چک چک، انفجارها، موسیقی و حتی رقص است. در اینجا یک دیالوگ کوتاه وجود دارد که کل داستان در آن گفته شده است . سانتان و تیم همکارش دنیایی گفتاری دیداری از زبان بدنی ساخته اند که می توانند رنگین کمانی از احساسات را به بیننده انتقال دهند.
فیلم بسیار هوشمندانه و مبتکرانه است که شما را نگران خواهد کرد که نکند بینندگان اصلی سینما به خوبی بتوانند با آن رابطه بر قرار کنند اما همانند آن کاری که قهرمان “راتاتوی” با بینندگان انجام داد مطمئنا Wall-E هم آن ارتباط را برقرار می کند. فیلم بسیار شیرین و جذاب است و با فضایی مسحور کننده احاطه شده است.
طراحی بصری Wall-E را به جرات می توان بهترین کار پیکسار نامید. نکته ای که باعث شده است Wall-E فوق العاده شود، استفاده کردن از شیوه ساخت فیلم های کلاسیک است. فیلم با انیمیشن CG آمیخته است، برای رها کردن Wall-E درون اشتیاقی رمانتیک.
بعد از کار، Wall-E ویدئویی را که ساخت سال ۱۹۶۹ است، نگاه می کند. ویدئو موزیکال است و دو تا آهنگ دارد که معنی عشق و احساس را به Wall-E می فهماند. او حتی یاد می گیرد که چطور دست کسی را بگیرد.
بن برات نوعی صدا و موسیقی را برای فیلم نواخته است که شما خاضرید قسم بخورید که آن صداها دارند حرف میزنند. اگر چنین چیزی امکان پذیر باشد در اینجا ما با بهترین نمونه اش طرف هستیم.

منبع:movieland

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:29 AM
نام فبلم: هنکاک (Hancock)
کارگردان: پیتر برگ
نویسنده: وینسنت انگو، وینس جیلیگان
تاریخ اکران: ۲ جولای ۲۰۰۸
ژانر: اکشن / کمدی / درام / فانتزی
جمله تبلیغاتی: قهرمانانی هستند. ابرقهرمانانی هستند. و بعد از آنها…
درجه فیلم: PG-13 برای سکانس‌های اکشن تخیلی، خشونت و زبان فیلم
زمان فیلم: ۹۲ دقیقه
بازیگران: ویل اسمیت، جیسون بیتمن، ادی مارسن و چرلایز سرون
فیلم “هنکاک” بر اساس فیلمنامه‌ای با عنوان “امشب، او می‌آید” ساخته شده است که وینسنت انگو آن را در سال ۱۹۹۶ نوشته بود. ابتدا قرار بود کمپانی وارنر براز آن را تهیه کند که سرانجام سونی این کار را انجام داد.
خلاصه داستان:
یک سری فهرمان وجود دارند… یک سری ابرقهرمان وجود دارند… و بعد از آن‌ها هنکاک. قدرت زیاد، مسئولیت زیادی نیز به همراه دارد. همه این را می دانند، همه، به جز هنکاک. شاید قهرمان بازی های هنکاک که مردی زننده، غیرمعقول و نیشدار است با نیت خوب او به انجام برسند و جان‌‌های بیشماری را نجات دهند، اما به نظر می‌رسد همیشه خسارات بحث برانگیزی به دنبال دارند. مردم سرانجام به ستوه آمده اند. شهروندان خوب لس آنجلس، همان طور که قدر داشتن چنین قهرمانی در منطقه خود را می‌دانند، در تعجبند که چه کاری انجام داده‌اند که سزاوار چنین مردی هستند. هنکاک جزو آن کسانی نیست که به طرز تفکر دیگران اهمیتی بدهد… تا این که جان یک مدیر روابط عمومی به نام ری امبری را نجات می‌دهد و از آن جاست که این ابرقهرمان به تدریج می‌فهمد که ممکن است نقطه ضعفی نیز داشته باشد. مواجهه با این موضوع می‌تواند بزرگترین آزمایش هنکاک باشد… و یک مأموریت که می‌تواند ثابت کند که یک شکست خورده نیست، چیزی که مری، همسر ری مرتباً آن را می گوید.
حاشیه ها:
- فیلمنامه “هنکاک” بیش از یک دهه از یک کمپانی به کمپانی دیگر و از یک کارگردان به کارگردان دیگر حواله می‌شد تا سرانجام در اکتبر ۲۰۰۶ کمپانی سونی سکان هدایت این فیلم را بر عهده پیتر برگ گذاشت. پس از چندین بازنویسی و تغییر عنوان، فیلمبرداری فیلم “هنکاک” از جولای ۲۰۰۷ آغاز شد.
- این فیلم یک هفته قبل از اکران عمومی در ایالات متحده، به طور رایگان برای پرسنل پایگاه نظامی آمریکا در خاورمیانه پخش شد.
- وقتی مری برای خوابیدن آماده می‌شود می‌توان دید که یک تی شرت دانشگاه مک آلستر را پوشیده است. پیتر برگ، کارگردان این فیلم فارغ التحصیل دانشگاه مک آلستر در سنت پاول، ایالت مینسوتای امریکا است.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:39 AM
کارگردان : لوئیس لتریر / نویسنده : زک پن و ادوارد نورتن / بازیگران : ادوارد نورتن ، لیو تیلر ، تیم راث ، تیم بلیک نلسون ، ویلیام هارت و لو فریگنو / مدت زمان : ۱۱۴ دقیقه / درجه بندی : PG-13 /
بدون شک “هالک شگفت انگیز” یک ورژن ایده آل از دوگانه آن است برای کسانی که فیلم “هالک” (۲۰۰۳) آنگ لی را بسیار پر حرف و اندیشناک یافتند. فیلم از پهلوی دسیسه جنبه های اثری هالک دام (

) می گذرد و راه بسیار زیادی را در این زمینه طی می کند، یا به جرات می توانم بگویم ، شلوغ و دارای سکانسهای اکشن بدون تفکر است . در این زمان هالک شگفت انگیز مسابقه نهایی هالک در هالک
را با بلونسکی شگفت انگیز تمام کرده بود .
تفکر درباره وضعیت غیر قابل باور داستانی درباره هالک، که یکی از کوچکترین مخلوقات کمیک در مارول است. شما در این فیلم با کاراکتر متفاوتی دست و پنجه نرم می کنید، دکتر بروس بنر دانشمند که آدمی به نسبت معتدل تر است و هالک وحشی و ویرانگر که هر وقت به او اطلاع می دهند که تجاوزی رخ داده است، دست به کار می شود و با متجاوزان می جنگد، و خیلی اوقات با سلاحهای خالی ارتش که او را نشانه گرفته اند روبرو می شود. اینجا حتی یک سوال جالب وجود دارد که آیا دکتر بنر واقعا از درون هالک آگاه است؟ در ورژن آنگ لی، او کم یا بیش، به بتی رز اعتراف کرد که “وقتی که این اتفاق می افته، وقتی که من رو احاطه میکنه، وقتی که کاملا کنترلمو از دست می دم، اینو دوست دارم. در این ورژن توسط لوئیس لیتریر، بهترین بنر (ادوارد نورتن) می تواند با هالک بودن، که بخاطر ازدیاد اسید بدنش است، کنار بیاید و تمام چیزیکه او به خاطر دارد، تکه های کوتاهی از لحظه ها است.
آشکاره که داستان واقعی هالک یک تراژدی است چون بنر با تحریک نوعی ماده در خونش به هالک تبدیل می شود. اما اگر بنر، هیچ وقت به هالک تبدیل نشود، هیچکسی هیچوقت میل ندارد که فیلمی درباره او بسازد. و اگر هالک هرگز بنر نبود، شاید مثل گودزیلا می شد که همه چیز را در هم می درید و آنوقت آن شخصیت تک بعدی می شد.
ورژن آنگ لی، در نوع روابط والدین و فرزندی اش در مقایسه با داستان اصلی بسیار درخشان تر بود. بتی رز (جنیفر کانلی) از پدرش ژنرال (سم ایلیوت) وحشت دارد و بروس بنر (اریک بانا) در دست پدرش، یک دانشمند که در اصل او ژن های هالک را درست کرده بود و آنها را درون پسر خودش قرار داد، عذاب می کشید. (نیک نوتلی در نقش دکتر بنر پیر صحنه زیبایی را داشت)
در ورژن جدید، بتی (لیو تیلر) هنوز هم مشکلات بزرگی با پدرش (ویلیام هارت) دارد. او از دست نقشه های پدرش که در پی ساختن ارتشی از سوپر سرباز ها است به تنگ آمده است. در هر دو فیلم، بنر و رز عاشق همدیگر هستند اما خیلی با هم گرم نمی گیرند چون کار هالک بسیار پیچیده می شود هرچند که صحنه ای هوشمندانه در هالک وجود دارد، جایی که بروس بزرگترین شانسش را برای عشق بازی با بتی قطع می کند، بخاطر اینکه وقتی که او خیلی هیجان زده می شود به هالک تبدیل می شود، البته بتی هم دختر شجاعی است ولی نه به آن حد که بتواند جلوی هالک مقاومت کند.
تامل در صحنه ژن (Gen) و ایده رز برای ساختن سربازان هالک مانند می تواند بدترین کابوس یک فرمانده باشد. وقتی که آنها هالک نبودند چه احتیاجی به تمرین دادن آنها است؟ آیا هزاران ادوارد نورتن را به درون قلمرو دشمن می کشاندید و از سقوط آزاد آنها و تبدیل آنها به هالک ، هیجان زده می شدید؟ (در ضمن این تغییر حالت به طور قطع در این هالک اتفاق می افتد)
پس چه چیزی باعث دوست داشتن “هالک شگفت انگیز” می شود؟ ما اجرایی صدایی از ادوارد نورتن، به عنوان مردی که نا امیدانه نمی خواهد که به هالک تبدیل شود و نمی خواهد که به برزیل برای یادگیری کنترل تنفس در خشم برود را داریم . و همچنین ما با لیو تیلر در حالتی کاملا هم آهنگ با ادوارد نورتن طرفیم. اقامت بنر در برزیل با برداشتی حیرت انگیز آغاز می شود، ما در سطحی بلند و بلند تر از تپه های ریو پرواز می کنیم و صد ها، هزاران خانه را می بینیم که یکی روی دیگری ساخته شده اند و همه برای هوا چنگ می زنند.
این محله “شهر خدا” است و تقریبا تا جاییکه می توانم بگویم، ما به چیزی کاملا واقعی نگاه می کنیم نه CGI. کارگردان به برداشت اجازه می دهد که آن صحنه بدون هیچ دلیل منطقی طولانی تر شود، حدس من این است که، او هم مثل من از این صحنه حیرت زده شده است و اجازه داده به آن که ادامه پیدا کند چون بسیار شگفت انگیز و متحیر کننده است. صحنه های برزیل شامل بنر، متقاعد کننده هستند. هرچند وقتی او به طور تصادفی یک بطری نوشیدنی نرم را با خونش آلوده می کند فیلم واقعا با پی آمدی منطقی رو به رو نمی شود همانند جایی که نوشیدنی در آمریکا مصرف می شود. نظامیان ارتش منطقه ای را در بیرون از شهر خدا منفجر می کنند و در تمام فیلم، ژنرال بی پروایانه آتش زنش استفاده می کند و شما تعجب می کنید که چرا، او هیچ وقت یک حامی ندارد و چرا هزاران هزار سرباز که در آنجا کشته می شوند و چرا سعی در کشتن هالک بدون هیچ گونه اثری دارند.
ورود امیل بلانسکی (تیم راث)، که ژنرال رز او را به خاطر سرسختی اش نسبت به کسان دیگه، به کار میگیرد. بلانسکی تعقیب را در ریو دو ژانیرو رهبری می کند. دکتر ساموئل استرنز (تیم بلاک نیلسون) همکار محقق بنر، تحت فشار قرار گرفته است که آمپولی هالکی را به بلانسکی تزریق کند و او را برای مبارزه ای با هالک آماده سازد. و این مبارزه همانطور که گفتم به طور بیرحمانه ای انجام می پذرید. مرد آهنی در این نوع مبارزه بسیار بهتر عمل کرده است و پایانی قابل باور بین اصلی و مقلد دارد.
وقتی که شما می نشیند و هالک شگفت انگیز را تماشا می کنید، این مخلوق عجیب به این می ماند که همانند یک لیوان نوشیدنی تلخ محدود شده است. او تا وقتی که چیزی نمی نوشد آدم خوبی است، اما وقتی که در نوشیدن زیاده روی می کند، برای آن مرد احساس تاسف می کنید.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:40 AM
خوبی هرگز بد به نظر نمیرسد: نقدی بر پسر جهنمی ۲ - 18-07-2008



کارگردان: Guillermo del Toro/بازیگران: Ron Perlman و Luke Goss منتقدین: راجر ایبرت و پیتر تراورز
صلح موقتی بر پا می شود. انسانها شهرهایشان را پس می گیرند و غول ها هم جنگل هایشان را. اما انسانها با درست کردن پارکینگ های زیاد و بازارهایی فروش در معامله تقلب می کنند، و حال شاهزاده نوادا (لوک گراس)، پدرش (شاه) را به مبارزه می طلبد و امیدوار است که جنگی بین آن دو درگیرد. این شامل هشیاری ارتش طلایی با میلیون ها جنگجو هم می شود که علیه تصمیم شاهزاده نوالا (آنا ویلسون) قد علم کرده اند.
و بقیه ماجرا… من خیلی درگیر نقشه های فیلم نشدم، فقط این را بگویم که پسر جهنمی (ران پرلمن) و دور و بری هایش طرف انسانها را گرفته اند و برای آنها می جنگند. همراهش شامل ایب ساپین (داگ چونز) که مانند ماهیگیر هاست، و بسیاری دیگر که همه در فیلم جذاب ظاهر شده اند و بیننده را به هیجان می آورند.
من آن صحنه های ابتکارانه را که به بازار غول ها ختم شد را تحسین می کنم. فکر کنم که در اینجا دل تو رو به واقع از صحنه Tatooine saloon از فیلم جنگ ستارگان الهام گرفته است.
من آن صحنه های ابتکارانه را که به بازار غول ها ختم شد را تحسین می کنم. فکر کنم که در اینجا دل تو رو به واقع از صحنه Tatooine saloon از فیلم جنگ ستارگان الهام گرفته است. و با در کنار نهادن مخلوقات عجیب و غریب، سایه ها و چیزهای دیگر نماهای بسیار جذابی را درست کرده است که بیننده را روی صندلی میخکوب می کند. فیلم به طور فوق العاده ای یک مکان جدید را برای دیدن به ما عرضه می دارد که در آینده این به یک کلاسیک تبدیل خواهد شد.
دیگر چی؟ در فیلم دو داستان عاشقانه هم وجود دارد که آن ها را بر عهده خودتتان می گذارم که از آنها سر در بیاورید. همچنین آهنگ خوانده شده در فیلم هم بسیار غیر منتظره است. دوباره اشاره کنم که بازی ران پرلمن در نقش پسر جهنمی بسیار قوی و تاثیر گذار است. بله، او در بیشتر مواقع یک CGI است اما صدا، چهره و حرکاتش بر روی پرده بر جای می ماند و او را به یکی از بزرگترین قهرمانان فیلم های کمیک تبدیل کرده است. دل تورو که فیلم ها هزار توی پن، دوگانه پسر جهنمی و تیغ را در کارنامه دارد، تصمیم بر این دارد که “دکتر عجیب” و “هابیت” را بسازد. او یک تصور خلاقانه بی پایانی دارد و می فهمد که افسانه چطور درست می شود و چطور می ماند. چرا آنها ما را سرگرم می کنند و در بعضی اوقات در مقابل چیزی می ایستند. برای مثال شاید برای عشق.
پسر جهنی ۲ به طور تکرار پذیری ادامه یافته است اما هیچ وقت خسته کننده نیست. شما از دیدن فیلمی به کارگردانی دل تورو که قرار است هابیت را هم درست کند، خسته نمی شوید.
قسمت دوم و ادامه فیلم پسر جهنمی (۲۰۰۴) که توسط گیلرمو دل تورو کارگردانی شده است، همانند فیلم هنری و شاهکار او، هزار توی پن، نیست. اما کار او بر سری کمیک بوک هایی خانه تاریک توسط مایک میگنولا، به طور حتم یک بسته سرگرم کننده، اکشن و تصویری بسیار جذاب است. اگر شما به دنبال یک چهره خلاقانه می گردید، از قبل نیروانا (nirvana) را پیدا کرده اید، چیزهایی که در شب له می شوند؟ دل تورو یک میلیون از آنها را جمع آوری کرده است، و من در این شک ندارم. صحنه ای در بازار ماهیگیران وجود دارد که تقریبا با بازار مشروب فروشی فیلم جنگ ستارگان مساوی است، برای اولین باری که جورج لوکاس هنوز می دانست که چطور آن را انجام دهد. “من یه بچه نیستم، من یه تومورم”. پسر جهنمی خودش باز توسط، ران پرلمن با چهره ای قرمز ایفا شده است و هنوز هم برای سازمان دفاع و تحقیق بر ضد اهریمن پلید می جنگد. نتیجه یک فیلم جذاب و به طور غریبی تاثیر گذار است. فیلم می توانست بیشتر از آن صحنه های انسانی استفاده کند. اما در اینجا اژدها هایی برای کشتن وجود دارند، نه برای یادآوری شاهزاده نوادا (لوک گاس، خونسرد ترین آدم شریر) که ارتش طلایی رباتها را به زندگی بازگرداند که زمین را نابود کنند. پسر جهنی ۲ به طور تکرار پذیری ادامه یافته است اما هیچ وقت خسته کننده نیست. شما از دیدن فیلمی به کارگردانی دل تورو که قرار است هابیت را هم درست کند، خسته نمی شوید.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:40 AM
سفر به مرکز زمین - 18-07-2008



نام فیلم: سفر به مرکز زمین (Journey to the Center of the Earth)
کارگردان: اریک بره‏ویگ
نویسندگان: مارک لوین، جنیفر فلاکت، مایکل ویس - بر اساس رمانی از ژول ورن
تاریخ اکران: ۱۱ جولای ۲۰۰۸
ژانر: اکشن/ماجرایی/خانوادگی/فانتزی/تخیلی
جمله تبلیغاتی: همین سیاره. دنیایی متفاوت.
درجه فیلم: PG برای شدت اکشن های ماجرایی و بعضی صحنه های ترسناک
زمان فیلم: ۹۲ دقیقه
بازیگران: برندان فریز، جاش هاتچرسون، آنیتا بریم
“سفر به مرکز زمین” فیلمی سه بعدی به کارگردانی اریک بره‏ویگ که اقتباسی از رمانی به همین نام نوشته نویسنده مشهور فرانسوی، ژول ورن است. اریک بره‏ویگ، کارگردان این فیلم پیش از این مسئولیت جلوه های ویژه فیلم هایی چون “مردان سیاه پوش”، “پیترپن” و “روزی پس از فردا” را بر عهده داشته است و “سفر به مرکز زمین” اولین تجربه کارگردانی او در سینماست.
خلاصه داستان:
دانشمندی نظری، به نام تره‏ور اندرسون به همراه برادرزاده‏اش شان و راهنمای محلی زیبایشان، هانا، طی یک سفر علمی، به طور غیرمنتظره ای در یک غار به دام می افتند و تنها راه نجاتشان این است که هر چه بیشتر به طرف اعماق زمین حرکت کنند. این سه نفر با سفر به دنیاهایی ناشناخته با موجوداتی افسانه ای و خارق العاده مواجه می شوند… از جمله گیاهان آدم خوار، ماهی های بزرگ گوشت خوار پرنده، پرندگان مشتعل و دایناسورهایی هولناک از دوران گذشته. این سه ماجراجو، به زودی درمییابند که با افزایش فعالیت های آتشفشانی در اطرافشان، باید قبل از این که دیر شود راهی برای بازگشت به سطح زمین پیدا کنند.
حاشیه ها:
در ابتدا پاول چارت که فیلم سازی مستقل است، برای نویسندگی فیلمنامه و کارگردانی این فیلم با وارنر براز قرارداد امضا کرد و فیلمنامه اولیه را نوشت. اما پس از این که تصمیم گرفته شد فیلم به صورت سه بعدی فیلمبرداری شود، چارت عنوان کرد که در این صورت فیلم به جای یک فیلم حماسی اکشن-ماجرایی، بیشتر شبیه یک “گردش سواره در یک پارک تفریحی” خواهد شد و از این پروژه کناره گیری کرد. به نظر می رسید این رمان ژول ورن یکی از کتاب های مورد علاقه او بوده است. سرانجام اریک بره‏ویگ که یک متخصص جلوه‏های ویژه است جایگزین چارت شد و برای تأکید بر سه بعدی شدن فیلم فیلمنامه به صورت گسترده ای مورد بازنگری قرار گرفت.

دیالوگ بیاد ماندنی:
شان: (در حال فرار از دست دایناسور) قبلاً دایناسور دیده بودی؟
تره‏ور: نه با پوست و گوشت!

مووی لند

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:41 AM
این پادشاهی واقعا ممنوعه است: تحلیلی بر کار مشترک چان و لی - 18-07-2008



پادشاهی ممنوعه (Forbidden Kingdom) اولین فیلم مشترک جکی چان و جت لی بود که در آوریل ۲۰۰۸ در آمریکا اکران شد. این فیلم هنوز در کشور های اروپایی اکران نشده و در ماه جولای در اروپا پخش خواهد شد به همین بهانه نگاهی به نقد هایی که در باره این فیلم نوشته شده است داریم.
این فیلم در مجموع آرای منتقدان از ۱۰۰ نمره ۵۷ گرفت که نمره ای متوسط رو به پایین محسوب می شود. وقتی به محتوای این نقد ها نگاه می کنیم خیلی زود متوجه می شویم که منتقدان روی خوشی به این فیلم نشان نداده اند و زیاد از آن راضی نبوده اند.
http://www.picestoon.com/out.php/i25357_forbidden.jpg
Adam Markovitzمنتقد اینترتینمنت ویکلی در نقدی می نویسد:
بدترین قسمت این فیلم داستان کهنه و نخ نمایی است که دو شخصیت اصلی فیلم یعنی استاد کونگ فو (Jackie Chan) و مونک (Jet Li) تلاش می کنند تا نوجوانی را به قدرتی که در واقع به او تعلق دارد برسانند. این پادشاهی واقعا ممنوعه است.
این منتقد از ۱۰۰ امتیاز ممکن فقط ۲۵ امتیاز برای پادشاهی ممنوعه در نظر گرفته است.
منتقد سایت راهنمای تلویزیون هم درباره این فیلم میگوید: بسیار با شکوه هست که دو بازیگر صاحب سبک در فیلمهای رزمی را با هم و بر یک صفحه ببینی.
James Berardinelli درباره این فیلم مینویسد که این اثر برای طرفداران سبک اکشن یک فانتزی رویایی با داستانی عالی است. می توان بعد از “ببر خفته، اژدهای پنهان” این فیلم را ماندگار ترین فیلم رزمی دانست.
در نقد “واشنگتن پست” به این مسئله اشارعه شده است که فیلمی که در بین دو زمان مختلف جهش داشته باشد می توان یک تجربه قوی و قدرتمند باشد. از نمونه های این فیلم ها می توان به”جادوگر شهر از”، “ترمیناتورها” و سفر به آینده اشاره کرد. اما در پادشاهی ممنوعه این حالت بیشتر شبیه یک جشن مصنوعی و غیر واقعی است.
http://www.picestoon.com/out.php/i25358_forbiden1.jpg
این اثر برای طرفداران سبک اکشن یک فانتزی رویایی با داستانی عالی است. می توان بعد از “ببر خفته، اژدهای پنهان” این فیلم را ماندگار ترین فیلم رزمی دانست.
درجه تعیین شده برای این فیلم PG-13 هست که برای صحنه های رزمی و خشونت موجود در نظر گرفته شده است.
داستان فیلم درباره نوجوان آمریکایی است (Michael Angarano) که در زمان سفر می کند و به چین باستان میرود جاییکه به جنگجویانی میپیوندد که برای پادشاهی آزاد میجنگند

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:41 AM
http://www.picestoon.com/out.php/i25360_indianajones4poster2.jpg
منتقد: راجر ایبرت
کارگردان : استیون اسپیلبرگ / نویسنده : دیوید کویپ و جورج لوکاس / بازیگران : هریسون فورد ، کیت بلانشت ، کارن آلن ، شیا لابوف ، ری وینستون و جان هارت / مدت زمان : ۱۲۴ دقیقه / کمپانی : پارامونت / درجه بندی : PG-13
“ایندیانا جونز و قلمرو جمجمه کریستال”. با صدای بلند بگو. اگر شما هم مثل من عاشق قصه های عامه پسند هستید ، عنوان فعلی کافی است تا ضربان قلبتان را بالا ببرد. چیزی که من میخواهم، اکشن مضحک است، اکشن زیاد. من مورچه های آدم خوار میخوام، شمشیر بازی دو نفر در پشت یک جیب که با سرعت در حال حرکت است، گودالهای زیرزمینی طلا، انسانهای شریر و بد سگال، سقوط از آبشارهای بلند و شرحی از بشقابهای پرنده. و در میان اینها تعداد زیادی میمون.
چیزی که من میخواهم، اکشن مضحک است، اکشن زیاد. من مورچه های آدم خوار میخوام، شمشیر بازی دو نفر در پشت یک جیب که با سرعت در حال حرکت است، گودالهای زیرزمینی طلا، انسانهای شریر و بد سگال، سقوط از آبشارهای بلند و شرحی از بشقابهای پرنده. و در میان اینها تعداد زیادی میمون.
فیلم های ایندیانا جونز توسط استیون اسپیلبرگ کارگردانی شده اند و جورج لوکاس و گروه کوچک فیلم نامه نویس آنها را نوشته اند. اما آنها در جهان خودشان سیر می کنند، جهنمی که خودشان به وجود آورده اند. تمام چیزی که می توانی انجام بدهی این است که این یکی را به سه تای دیگر مقایسه کنی ، و بعد از آن ، چه چیزی شما را مجذوب می کند؟ اگر شما چهار پوند سوسیس را بخورید ، چطور شما انتخاب می کنید که کدام یک مزه بهتری داشتند؟ خوب، اولی، البته و بعد یک علاقه مرده به آن وجود دارد . بخاط همین است که هیچ یک از حوادث نمی تواند با “مهاجمین کشتی گمشده”(۱۹۸۱) برابری کند. اما اگر “جمجمه کریستال” (یا “معبد سرنوشت” در سال ۱۹۸۴ و یا “آخرین جنگ صلیبی” در سال ۱۹۸۹) در ابتدای این سری فیلم ها آمده بود، چه کسی می داند که چقدر تازه تر ممکن بود به نظر برسد؟ حقیقت، “مهاجمین کشتی گمشده” به عنوان یک شاهکار اکشن جلوتر از چهارتای دیگر قرار دارد.
“جمجمه کریستال” حتی از روس ها هم زهر چشم میگیرد، و شدیدا از آنها به عنوان آدمهای بد نام برده شده، چیزی که در چند سال اخیر بسیار شاهدش بوده ایم. به غیر از اینها، یک بار دیگر شاهد بازی هریسون فورد در نقش ایندیانا جونز هستیم که الان ۶۵ سال سن دارد ولی بیشتر به ۵۵ یا ۴۶ ساله میخورد که این زمانی بود که “معبد سرنوشت” را ساخت. او یکی از آن چهره های رابرت میچم مانند را دارد که پیر به نظر نمی رسد ولی فقط اخموتر به نظر
“جمجمه کریستال” حتی از روس ها هم زهر چشم میگیرد، و شدیدا از آنها به عنوان آدمهای بد نام برده شده، چیزی که در چند سال اخیر بسیار شاهدش بوده ایم. به غیر از اینها، یک بار دیگر شاهد بازی هریسون فورد در نقش ایندیانا جونز هستیم که الان ۶۵ سال سن دارد ولی بیشتر به ۵۵ یا ۴۶ ساله میخورد.
او و یار همراهش مک مکهال (ری وینستون) به آرامی برده می شوند، ایرنا اسپالکو ( کیت بلانشت) که آدم پستی است با اهانت و تند خویی آنها را به انباری غار مانند می برد برای جستجوی صندوقی که ایندیانا جونز سه سال پیش آن را دیده است. محتوی این قسمت از فیلم فوق العاده جذاب هستند (من عاشق این صحنه ها هستم) و خودشان را تسلیم آنها می کنند.
این قسمت ها بسیار تو در تو است برای اینکه بخواهم آنها را توضیح دهم. صندوقچه ایرنا، مک و روس ها به آمازون می روند. در سر راه آنها ماریون راون وود (کارن آلن) که دوست دختر ایندیانا از فیلم اول است و یک موتور سوار جوان به نام مت ویلیامز (شیا لابوف) که همیشه مشغول شانه کردن موهایش است را، با خود می برند. آنها همچنین پروفسو اکسلی (جان هارت) را که معلم بازسالخورده دانشگاه شیکاگو است و وظیفه اش خواندن تمام زبانهای ضروری است و دانستن تمام پیش زمینه های مورد نیاز و شرح دادن تقریبا همه چیز است را، پیدا می کنند و با خود می برند.
چیزی که در جنوب آمریکا اتفاق می افتد توسط احتیاجات فیلم تشریح داده شده است. ۱- سکانسهای بسیار مهیج تعقیب و گریز. ۲- مناظر حیرت انگیز و پر هیبت فیلم. ما صحنه هایی از دو جیپ را می بینیم که در سرازیری یک کوه در حال مسابقه و تعقیب و گریز هستند و به قدری جالب هستند که آدم را تا سر حد جنون پیش می برند. بسیاری از کاراکتر های اصلی فیلم سرانجام خودشان را در هر دو جیپ می بینند و با جست و خیزهایی سریع این ور و آن ور می کنند و جیپ ها هم گهگاه به هم میخورند. بیشتر پشتیبانان روسی ایرنا اتمسفر هستند، مفید و لوله تفنگهایشان را به طرف ایندیانا نشانه رفته اند، اما خودش می تواند رانندگی کند، شمشیربازی کند، شلیک کند و همین طور تمام شب را ادامه دهد.
تمام اینها دست به دست هم می دهند تا آنها بتوانند آن صندوقچه را در حفره های زیرزمینی اهرام عهد باستان پیدا کنند. جایی که آنها شهری باستانی و ساخته شده از طلا و … اما صبر کنید، فراموش کردم که آنها جمجمه کریستال را در یک گودال پیدا کردند. خوب جناب، این فقط یکی از ۱۳ جمجمه کریستال است و ۱۲ تای باقیمانده آن هنوز در آن حفره است . وقتی که اوضاع روبه را ه شد، ماجراهای شگفت انگیزی اتفاق می افتد . پروفسور الکسی در بیشتر اوقات جمجمه سیزدهم را حمل می کند و می فهمد که این جمجمه مانع پیدا شدن سروکله مورچه های آدم خوار میشود. این همچنین نمایانگر یک سیزدهم بصیرت درباره همه چیز است.
اما وظیفه حفره (chamber) چیست؟ “دروازه ای است به بعد دیگر” . الکسی می گوید : ایندیانا درست می گوید “من فکر نکنم که بخواهیم از آن راه برویم” این حیرت انگیز است که بازیگر اصلی فیلم برای بیشتر از ۲۰ یا ۳۰ بار کشته نمی شود ، هرچند که ایریانا به زنی تبدیل می شود که همه چیز را می داند. در سن بالای او، پروفسو الکسی با خستگی ناپذیری میان دو جیپ این ور و آن ور می پرد، از آتش و سیل و سقوط از بلندیها نجات پیدا می کند و تمایل دارد که جایزه “گلادیاتو آمریکایی” را هم به او بدهند. ارتباط بین کاراکتر اصلی با بقیه کاراکتر ها حاوی علاقه است یعنی اینکه هر وقت همدیگر را گم کنند، فوری همدیگر را پیدا می کنند و در به در نمی شوند.
دیگه چه چیزی مانده که به شما بگویم ، فارغ از چشمک زدن معکوس چراغ قرمز دیجیتال و بقیه ماجراهای آن این را بگویم که اگر شما از دیگر فیلم های ایندیانا جونز خوشتان آمده، از این یکی هم خوشتان می آید و اگر از قبلیها خوشتان نیامده، احتیاجی به حرف زدن با شما نیست. و این را هم بگویم که یک منتقد سعی می کند که فیلم را در مکانی هم خط با دیگر منتقدا قرار دهد و شاید بعضی ها همچنان تمایل به دومین پوند از سوسیس ها* داشته باشند
*. منظور راجر ایبرت قسمت دوم ایندیانا جونز میباشد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:41 AM
Get Smart - 18-07-2008



http://www.picestoon.com/out.php/i25365_20071115GetSmartposter.jpg
نام فیلم: Get Smart
کارگردان: Peter Segal
نویسنده: Tom J. Astle و Matt Ember
تاریخ اکران: ۲۰ ژوئن ۲۰۰۸
ژانر: اکشن، کمدی، جنایی
جمله تبلیغاتی: نجات دنیا و عشق ورزیدن به آن…
درجه فیلم: PG-13 به خاطر صحنه های اکشن و زبان
زمان فیلم: ۱۱۰ دقیقه
بازیگران: Steve Carell و Anne Hathaway و Dwayne Johnson و Alan Arkin
Get Smart یک اقتباس از نوشته های مل بروکس و باک هنری است آنها در دهه شصت سریالی جاسوسی کمدی برای تلویزیون نوشته بودند که بسیار پر طرفدار هم بود و حالا نسخه سینمایی آن در سال ۲۰۰۸ ساخته شده است.
ستاره های این فیلم استیو کارل در نقش مکسول اسمارت و Anne Hathaway در نقش مامور ۹۹ هستند. آلن آرکین هم نقش رییس را بر عهده دارد.
داستان:
مکسول اسمارت ماموریت می یابد تا عملیات خرابکاران بزرگ را که قصد بر هم زدن دنیا را دارند بی نتیجه بگذارد. این عملیات را گروهی موسوم به KAOS انجام میدهد. مکسول در پی بدست آوردن ارتقا است اما رییس او بیشتر تمایل دارد تا او در شغل فعلی باشد زیرا اعتقاد دارد که او در این سمت بیشتر به درد میخورد. اما همزمان با این اتفاقات امنیت گروه امنیتی و هویت آنها در معرض خطر قرار میگیرد. بنابر این مکسول همراه با مامور ۹۹ در پی حفاظت از گروه بر می آیند.
مکسول و مامور ۹۹ به روسیه سفر می کنند تا متوجه بشوند که KAOS چگونه به سلاح های اتمی دسترسی پیدا کرده اند. در این سفر مکسول سعی می کند تا به مامور ۹۹ ثابت کند که گرچه او را به عنوان یک مامور ناشی و خام میشناسند اما او در واقع یک حرفه ای است.
حاشیه ها:
- Jennifer Love Hewitt و Rachel McAdams نامزدهای دیگر نقش مامور ۹۹ بودند که عاقبت این نقش به Anne Hathaway رسید.
- وقتی پروژه ساخت این فیلم در سال ۱۹۹۸ آغاز شد جیم کری به عنوان بازیگر در نقش اصلی در نظر گرفته شده بود.
- منتقدان در سایت یاهو امتیاز متوسط -B را برای این فیلم در نظر گرفته اند و البته بینندگان هم تقریبا با آنها هم نظر بوده اند و امتیاز +B را برای فیلم پسندیده اند.
- این فیلم در هفته اول اکران در آمریکا و کانادا در ۳۹۱۱ سالن سینما به نمایش در آمد که ۳۸,۶۸۳,۴۸۰ دلار نیز فروش داشت و در همان هفته هم صدر فروش هفتگی را به خود اختصاص داد.
- کارگردان جوان این فیلم پیش از این هم فیلمهای موفقی را در کارنامه خود داشته که از میان آنها می توان به “مدیریت خشم” (Anger Management) و The Longest Yard اشاره کرد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:42 AM
http://www.picestoon.com/out.php/i25370_kungfupanda.jpg


کارگردانان: Mark Osborne و John Stevenson
تاریخ اکران: ۶ ژوئن ۲۰۰۸
ژانر:انیمیشن/اکشن
درجه فیلم: PG
زمان فیلم: ۸۸ دقیقه
صدا پیشگان: جک بلک، داستین هافمن، آنجلینا جولی، جکی چان
درباره داستان:
در چین باستان جایی که حیوانات صحبت می کنند. جایی که بدترین و شرور ترین موجود تای لونگ پلنگ است. تای لونگ از زندان فرار می کند. داستان درباره یک بی ادب و بی مسئولیت است. اسم این پاندا “پو” است. او بزرگترین علاقه مند کونگ فو در آن حوالی است. او در مغازه خانواده اش کاملا به درد نخور و بی مصرف است. ناگهان پو از طرف یک ستاره شناس معروف برای تکمیل کاری باستانی انتخاب می شود. رویاهای او به واقعیت تبدیل می شوند زمانی که می بیند میتواند به دنبال علاقه اش یعنی آموختن کونگ فو برود و زیر نظر استاد ارشد به تمرین بپردازد. اما قبل از اینکه او متوجه بشود. پلنگ کینه توز و خائن کارشکنی می کند. آیا او می تواند با این شرایط به رویاهایش وفادار بماند؟
دلایلی برای دیدن فیلم:
مهمترین مسئله در باره این فیلم لیست درخشان کسانی است که صدایشان را در اختیار کارکتر های فیلم گذاشتند. این اتفاق به نظر من از زمان اولین شرک و داستان کوسه ای رایج شد. یعنی زمانی که بازیگران بزرگ دست به کار شده و در انیمیشن ها هم شرکت کردند. در باره این انیمیشن هم چنین اتفاقی افتاد کافی است اسامی آنها را مرور کنید.
این فیلم یک اثر خانوادگی است که در خلال نمایش مطالب خوبی را به بیننده مخصوصا کودکان می آموزد. پیام فیلم در واقع خود باوری و یافتن خویش و مسئولیت پذیری است.


مطمئن باشید جذابیت های ویژه ای در این مسئله نهفته است که حیوانات با فنون رزمی با یکدیگر مبارزه کنند.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:42 AM
ترسناک حقیقی: تحلیلی بر ۱۴۰۸ - 19-07-2008



http://www.picestoon.com/out.php/i25371_1408poster2.jpg
منتقد: دسون تامسون
کارگردان: میکائیل هافستروم / نویسندگان: مت گرینبرگ، اسکات الکساندر و لری کاراسزفسکی / بازیگران: جان کیوزاک، ساموئل ال.جکسون، مری مک کورمک، جاسمین جسیکا آنتونی، کریستوفر کری / مدت زمان: ۱۰۴ دقیقه / درجه بندی: PG-13
تولیدکنندگان فیلم‌های ترسناک خونی مثل “هتل”ها و “اره”ها، گوش کنید! شلاق‌هایتان را پایین بگذارید، اره برقی و چاقوهای تیزتان را زمین بگذارید و یک فیلم ترسناک حقیقی ببینید. شاید چیزی یاد بگیرید. مسلماً اگر به طور فنی صحبت کنیم فیلم‌های شما در حوزه سینمای وحشت قرار می گیرند، در حالی که “۱۴۰۸″ با بازی جان کیوسَک، یک داستان روح است. ولی هر دو ژانر در یک جادوی سیاه مشترک هستند: دست کاری اعماق ترس بیننده. پس، ماسک های چرمیتان را بردارید و روی صندلیتان بنشینید… البته کسانی که شلاق ندارند. این فیلم، که بر اساس داستان کوتاهی از استیفن کینگ است، حاوی چند درس کاربردی است.
درس اول: تنها چیزی که نیاز دارید یک اتاق هتل ساده و مقدار زیادی تخیل برای گرفتن گلوی تماشاگران است. وقتی یک نویسنده‌ی کتاب‌های راهنمای خانه‌های شبح زده به نام مایک انسلین (کیوسک) اتاق ۱۴۰۸ هتل دلفین را بررسی می کند، متوجه می شود که چیزهای آشنایی مثل رادیو، انجیل، تلفن و یک نسخه تقلبی از نقاشی “شکار” نیز می توانند ابزاری برای ایجاد تهدید و ارعاب باشند.
درس دوم: اگر کاری کنید که تماشاگران نگران کاراکترها شوند، به آن‌ها رسیده‌اید. ممکن است در فیلم “۱۴۰۸″ مایک مثل یک اسب پیر و خسته به نظر آید که تا به حال به یک اتاق ارواح یا یک خانه شبح زده - حتی دارای شر - قدم نگذاشته باشد. اما او مردی با حساسیت بالاست که حساسیت هایش را پوشانده و پشت این فضای مجزا خانواده‌ای رنجور نهفته است. ما فوراً این رو احساس می کنیم، برای همین نگرانیم که این امتحان بی گناهیش را زنده سپری کند.
درس سوم: شما به یک هدف مخفی و والاتر احتیاج دارید. سینمای خونی شما صرفاً دعوت به مشاهده‌ی شکنجه و عذاب است. مایک باید وارد گذشته‌ی عذاب آوری شود که سعی دارد فراموشش کند. هر چه بیشتر وارد عمق فیلم می شویم، بیشتر وارد روح مایک، و از جهتی روح خودمان می شویم.
درس چهارم: اگر یک بار اصول را در نظر بگیرید، بقیه مانند هدایت خودکار هواپیما و پذیرایی است. کارگردان سوئدی این فیلم، میکائیل هافستروم هدایتی اجباری برای فیلم خلق کرده است. تک تک ضربان‌های فیلم از نظر اهمیت سنجش شده اند و ترس در حال افزایش ما تقریباً به بی نهایت می‌رسد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:43 AM
سفرِ روزِ طولاني به دلِ شب٭ (نقد فیلم پيش از آن‌كه شيطان بفهمد مُرده‌اي) - 22-07-2008




http://wildaboutmovies.com/images_5/BeforeTheDevilKnowsYoureDead.jpg



سینمای ما - «هيچ چيز مثل يك سرقتِ خوب...اعضاي يك خانواده را دور هم جمع نمي‌كند»
اين جمله تبليغاتيِ «حرفه خانوادگي» (1989)، كمديِ سياه و جناييِ كم‌تر ديده شده به كارگرداني سيدني لومت و نوشته وينسنت پاتريك (بر اساس نوول خودش) است. آن‌جا، جسي‌مك مولن (شان كانري)، سارقي حرفه‌اي، سرسخت و بازنشسته است كه به گذشته تاريك و پر از جنايت و شرارت‌اش مي‌بالد. مك‌مولنِ سارق، صاحب دو پسر به نام‌هاي ويتو (داستين هافمن) و آدام (متيو برودريك) است كه از هيچ نظر به هم شباهتي ندارند. ويتو طي داستان تلاش مي‌كند كه پيشينه تاريكِ خانواده، روي اخلاق تنها پسرش، تأثيري نگذارد و از طرف ديگر هواي برادرِ جوان‌تر و خوش پوش‌ترش، آدام، را هم دارد. بي‌خبر از آن‌كه آدام و پدر، طرح يك سرقتِ بزرگ و وسوسه‌كننده- حتي براي ويتو- را ريخته‌اند. حالا، بعد از گذشتن چيزي حدود دو دهه، سيدني لومت با «پيش از آن‌كه شيطان بفهمد مرده‌اي» دوباره به مضمون‌ها و دغدغه‌هاي آشنا و مورد علاقه‌اش سري زده، اما اين‌بار با ملودرامي نكبت‌بار و بي‌رحمانه كه غلظت سياهي‌اش بارها بيش‌تر از ساخته‌هاي قبلي و مشابه اين كارگردان 84 ساله است.
عنوانِ تازه‌ترين فيلمِ لومت با اين جمله كامل مي‌شود:«مي‌تواني نيم ساعت توي بهشت باشي...پيش از آن‌كه شيطان بفهمد مرده‌اي» كه از يك مثلِ ايرلندي گرفته شده:«مي‌تواني غذا و پوشاك داشته باشي، و يك بالش نرم زير سرت، مي‌تواني چهل سال را توي بهشت سپري كني، پيش از آن‌كه شيطان بفهمد مرده‌اي». قرار گرفتن اين عبارات، ميانِ تصاويرِ ابتدايي و فصل سرقتِ زودهنگام و غافل‌گير كننده داستان، به سرعت متوجه‌مان مي‌كند كه با يك داستان كاملا اخلاقي مواجه‌ايم. اين‌جا هم درست شبيه «بعد از ظهر نحس» (1975)، از درخشان‌ترين و موفق‌ترين آثار لومت، بدون معطلي به سكانس سرقت مي‌رسيم. باز هم با شخصيت‌هايي طرف هستيم كه اين اولين بارشان است مي‌روند دزدي و اتفاقا هميشه هم به كاهدان دستبرد مي‌زنند. در «بعد از ظهر نحس»، سال (جان كازال)، دلِ قرص و محكم‌تري در سرقت نسبت به ساني (آل پاچينو) احساساتي (كه حتي اسلحه توي دست‌اش در مقايسه با قد و قامت كوتاه‌اش توي ذوق مي‌زند) دارد اما جايي كه بايد شش دانگ حواس‌اش جمع باشد، يك تير، بدون آن‌كه بفهمد، وسط پيشاني‌اش قرار مي‌گيرد. حالا در «پيش از آن...» كمدي موقعيتي كه سارقان در آن قرار گرفته‌اند بيش‌تر از آب درآمده و درست از لحظه شليك دور از انتظار پيرزنِ داخل جواهرفروشي (رزمري هريس)، كه به سرعت مي‌فهميم مادر يكي از سارقان است، به بابي (برايان اف. اُ. برن)- همراه مثلا نترسِ هنك (ايتان هاوك)- شكل مي‌گيرد. وضعيتِ اسف‌بار اما خنده‌آوري كه با ديدن سر و شكلِ ظاهري هنك (يه خاطر اين‌كه شناسايي نشود يك كلاه گيس ابلهانه و سبيلِ مسخره‌اي گذاشته!) موقع فرار از مهلكه، كامل مي‌شود.
داستان با شيوه‌اي كه روايت مي‌شود، بعد از فصل سرقت، به سه روز پيش از دزديِ هنك برمي‌گردد. هنك از آن شخصيت‌هايي است كه لومت در پروراندن‌شان استاد است؛ مصيبت و ذلت در سراسر زندگيِ شخصيِ هنك ديده مي‌شود. خانواده او كاملا از هم پاشيده و هيچ پولي در بساط ندارد. هنك حتي در مخارجِ تنها فرزند خود كه پيشِ همسر سابق‌اش زندگي مي‌كند مانده اما از آن طرف سودايِ رابطه پايداري با جينا (ماريسا تامي)، همسرِ خيانت‌كارِ برادرش، اندي (فيليپ سيمور هافمن) را در سر مي‌پروراند. درست برعكسِ داستان «حرفه خانوادگي» كه داستين هافمن به عنوان برادر بزرگ‌تر، خيال داشت لكه‌هاي ننگِ جنايت‌هاي پيشينِ پدر و پدربزرگِ خانواده را پاك كند و اما بالاخره هم به وسيله آدام، برادر كوچك‌ترش وسوسه شد، در «پيش از آن كه...» اين اندي، پسر ارشد خانواده است كه تجسمي است از تباهي مطلق. شروري آرام و صبور كه از همان ابتدا نطفه شرارت را در دلِ اين ملودرامِ سياه مي‌اندازد. اين اندي است كه با خونسردي ترسناكي پيشنهادِ سرقت از جواهر فروشيِ پدرشان (يا به قول خودش عمليات مامان و بابايي!) را به برادر كوچك‌تر مي‌دهد. نكته‌اي كه رابطه نامشروعِ جينا، همسرِ اندي با هنك را از حد و اندازه يك خيانت در زندگي زناشويي صرف فراتر مي‌برد و به داستان بعدي اخلاقي/ مذهبي مي‌دهد.
البته روايت با تمهيدي كه از همان شروع ماجرا انتخاب كرده، ما را به زندگيِ خصوصي و شخصيتِ اندي بسيار نزديك مي‌كند. به همين خاطر تا آخر ماجرا با شيطان هم دردي مي‌كنيم! اندي، تصويري است از يك فرزندِ ارشدِ سرتق و ناخلف كه همواره سودايِ دنياي بهتري را در سر مي‌پروراند يا به عبارت ديگر دقيقا معلوم نيست كه چه مرگ‌اش است. كاراكتري كه به لطفِ اجراي قدرتمند و باوقارِ فيليپ سيمور هافمن، انقدر تلخ و رذيلانه از آب درآمده است. اندي از يك سو مقابل اعضاي خانواده كوچك‌ترين نقطه ضعفي از خود بروز نمي‌دهد و دائما با خنده‌هاي آرام و گاهي مخوف‌اش عكس‌العمل نشان مي‌دهد اما از سوي ديگر تنها سنگ صبور او، يك دوجنسيِ صاحبِ شيره‌كش‌خانه است. فقط پيش او نمي‌خندد و از دردهاي مبهم‌اش مي‌گويد. شايد به همين دليل مأواي نهايي اندي، البته براي به دست آوردن مقداري پول، دستِ آخر همان شيره‌كش‌خانه مي شود. به اين ترتيب، شليكِ اندي به آن مشتري‌اي كه به سبك و سياقِ خماري‌هاي آشناي خودش روي تخت دراز كشيده، جلوه‌اي عميق‌تر مي‌يابد. اندي در آن فصل، در واقع آشكارا به چهره گنديده‌اش شليك مي‌كند.
٭ ٭ ٭
تنها سكانس‌هاي آرام و بدون تنش در سرتاسرِ اين ملودرامِ آشفته و غمگنانه لومت، همان فصل‌هايي است كه اندي به خلوت‌كده غريب‌اش توي آن برج عظيم و بلند مي‌رود. او جايي در ميانِ سكوتِ مرگبارِ خماري‌اش پيشِ سنگ صبورِ بي‌رگ و مخنث‌اش اعتراف مي‌كند:« هميشه وقتي به صورت حساب ملك‌ها و دارايي‌هام فكر مي‌كنم، مي‌بينم كه هر چقدر توي اون‌ها بالا و پايين مي‌كنم و صفحه‌هاشون رو ورق مي‌زنم، همه چي تميز و حساب شده ست. جمع كل‌اش هميشه با مجموع قسمت‌هاي مختلف برابره. روشن و شفاف. ولي توي زندگيم هيچ جمعي وجود نداره. هيچ‌چي به هم ربط نداره. جمع من با مجموع قسمت‌هام برابر نيست. مجموع همه قسمت‌هام با خودم برابر نيست...»
...با همه اين حرف‌ها و اداي احترام برايِ اين ملودرامِ تازه و باشكوهِ سيدني لومت 84 ساله (سن استاد را داريد كه؟) و سياهه بلندِ آثارِ ماندگارش، و از همه مهم‌تر بازي‌هاي قدرتمندي كه اگر «پيش از آن‌كه شيطان بفهمد مرده‌اي» در روايت داستان‌اش تا حدودي موفق شده، آن را بيش‌تر مديونِ همان‌ها و بخصوص هافمن و تامي است، فيلم در جمع‌بندي و پايان خود، به نظر نگارنده، تا اندازه‌اي ضعيف و الكن ظاهر مي‌شود. طوري كه ديالوگ‌هاي سحرانگيزِ هافمن در فصلي كه ذكر شد، توصيف مناسبي براي كليتِ فيلم به نظر مي‌رسد؛ مجموع همه قسمت‌هاي آن با «خود»ش برابر نيست.

٭عنوانِ فيلمي به كارگرداني سيدني لومت، نوشته يوجين اونيل.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:43 AM
معرفی فیلم جدید بتمن به نام The Dark Knight "new Batman - 24-07-2008



http://www.picestoon.com/out.php/i25597_darkknightgalleryburningposter.jpg
The Dark Knight
"new Batman"
شوالیه سیاه (بتمن جديد)
گیشه سينماهاي خارجي را تصرف كرد !!!
کارگردان: کریستوفر نولان
فیلمنامه نویس: کریستوفر نولان و جاناتان نولان
بازیگران: کریستین بیل، هث لجر، آرون اکهارت . . .

معرفي فيلم : قسمت جدید از فیلم "بتمن" با نام "شوالیه سیاه" تا بحال با ۱۵۵ میلیون و ۳۴۰ هزار دلار در صدر گیشه هالیوود قرار گرفت.
به نقل از خبرگزاری رویترز، "شوالیه سیاه" در اولین تعطیلات آخر هفته اكران خود با ۱۵۵ میلیون و ۳۴۰ هزار دلار فروش، نه تنها در صدر گیشه هالیوود قرار گرفته است، بلكه توانسته ركورد ۱۵۱ میلیون و یكصد هزار دلاری فیلم "مرد عنكبوتی ۳" در می ۲۰۰۷ را شكسته و نام خود را به عنوان پرفروشترین فیلم اكران شده طی تعطیلات آخر هفته به ثبت رساند.
به گزارش رویترز، فیلم "شوالیه سیاه" به كارگردانی "كریستفر نولان" و بازی "كریستین بل" هم‌اكنون در ۲۰ كشور جهان از جمله استرالیا، مكزیك و برزیل در حال اكران است و تاكنون بیش از ۴۰ میلیون دلار فروش كرده است.
بنا براین گزارش، فیلم‌های "ماما میا" با ۲۷ میلیون و ۶۰۰ هزار دلار فروش، "هانكوك" با ۱۴ میلیون دلار فروش، "سفر به مركز زمین" با ۱۱ میلیون و ۹۰۰ هزار دلار فروش، "پسر جهنمی ۲: ارتش طلایی" با ۱۰ میلیون دلار فروش، "وال ای" با ۹ میلیون و ۸۰۰ هزار دلار فروش، "شمپانزه فضایی" با ۷ میلیون و ۴۰۰ هزار دلار فروش، "تحت تعقیب" با ۵ میلیون و ۱۰۰ هزار دلار فروش، "باهوش باش" با چهار میلیون و ۱۰۰ هزار دلار فروش و "پاندا كونگ‌فو باز" با یك میلیون و ۸۰۰ هزار دلار فروش به ترتیب در جایگاه دوم تا دهم این جدول را به خود اختصاص داده‌اند.

ديدگاه : اين فيلم يكي از بهترين و موثرترين رقابت ها را در اينترنت داشت و تعجبي هم ندارد كه سينماها اينقدر دارند درباره اش تبلیغ مي كنند. حتي بعيد نيست كه آنها سانس 3 و 6 صبح را به سانس هايشان اضافه كنند. فيلم قبلي نولان ( بتمن ) كلي فروخت و حالا اين فيلم با استفاده از تصاوير فوق واضح رنگي و آهنگهاي جذاب و كريستين بيل ، كه تازگي ها چاق شده ديدني است. يكي ديگر از نكات فيلم اين است كه هث لجر يكي از آخرين بازي هايش را در اين فيلم ارائه داد. تعداد وب سايت هايي هم كه به اين فيلم پرداختند آنقدر زياد بود كه حسابش از دستمان در رفت. با عرض پوزش از مرد آهني،‌ هانكوك و غول باورنكردني بايد بگوييم كه احتمالا شواليه سياه قهرمان فيلمهاي تابستانانه خواهد بود.

خلاصه داستان : جنگجوي شنل پوش ( بيل ) به همراهي ستوان گوتام ( گوتام نام شهر است ) ، جيم گوردون ( الدمن ) و وكيل ناحيه ، هاروي دنت ( اكهارت ) تصميم به دستگيري خرابكارتازه شهر، جوكر ( لجر ) مي گيرند . . .

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:43 AM
نام فیلم: شوالیه تاریکی (Dark Knight)
کارگردان: کریستوفر نولان
بازیگران: کریستین بیل، هیث لجر، مگی جنیلهال، گری اولدمن و مورگان فریمن
ژانر: اکشن، ماجرایی، جنایی، گانگستری، دنباله و اقتباس
درجه فیلم: PG-13 برای بر خی صحنه های خشن
شعار تبلیغاتی فیلم: چرا اینقدر جدی؟
شوالیه تاریکی یکی از فیلمهای ابر قهرمانی در سال ۲۰۰۸ است این فیلم را کریستوفر نولان کارگردانی کرده و در نوشتن فیلمنامه آن نیز سهیم بوده است. فیلم مانند قسمت های قبلی آن بر اساس داستان های مصور بتمن محصول کمپانی DC Comics ساخته شده است. این فیلم ادامه و دنباله ای است بر فیلم” بتمن آغاز می کند” در سال ۲۰۰۵/ این فیلم ها یعنی آغاز بتمن و شوالیه تاریکی را می توان از جهتی از سر گیری بتمن در سینما نامید. چرا که این فیلمها بعد از وقفه ای هشت ساله دوباره درباره این سوپر قهرمان ساخته شدند. در شوالیه تاریکی کریستین بیل مجددا نقش اصلی را بر عهده دارد. در این قسمت دشمن اصلی بتمن و هدف اصلی مبارزاتش جوکر (هیث لجر) خواهد بود.
شوالیه تاریکی برای ساخته شدن از لوکیشن های مختلفی بهره برد که مهمترین آنها شیکاگو بود که بتمن آغاز می کند هم در آنجا ساخته شد البته در این قسمت از مکان های دیگر در ایالت های مختلف آمریکا استفاده شده است و همچنین بخش هایی از فیلم از انگلستان و قسمت هایی هم در هنگ کونگ ساخته شده است.
نولان برای ساخت این فیلم از دوربین های I MAXنیز استفاده کرده و بر روی صحنه های پر زد خورد نیز کار ویژه ای شده است. از تفاوت های مهم این قسمت می توان به تغییر کردن لباس بتمن اشاره کرد و اینکه در این فیلم این لباس مجددا طراحی شده است. در لباس قبلی محدودیت هایی بود که در این لباس جدید سعی شده تا آن محدودیت ها بر طرف شود. وسیله ی نقلیه جدید بتمن هم در این فیلم عرضه می شود. موتور بتمن که در فیلم قبلی اثری از آن نبود اما این بار صحنه های زیادی وجود دارد که بتمن را سوار بر آن ببینیم.
از نکات مهم در باره این فیلم مرگ بازیگر جوکر، هیث لجر در ژانویه ۲۰۰۸ بود که باعث شد که کمپانی وارنر بسیاری از تریلر های خود را تغییر دهد و نقش این بازیگر در پیش نمایش ها را پر رنگ تر کند. به هر حال این فیلم در ۱۶ جولای در استرالیا در ۱۸ جولای در آمریکای شمالی و ۲۵ همین ماه در انگلستان به نمایش در خواهد آمد.
داستان:
بتمن در همکاری با گروهبان گردون است. او در برابر جنایت های شهر گاتهام مبارزه می کند اما به تازگی در این شهر اتفاقاتی می افتد که رد پای جوکر، خلافکار معروف در آن به چشم میخورد. بتمن باید بر علیه او مبارزه کند و او نیز می خواهد تا بتمن را برای همیشه از سر راه خود بر دارد. البته در بین این عملیات اصلی ماجراهای دیگری هم برای بتمن بوجود می آید و آن روابط عاشقانه است که پیش می آید…
درباره فیلم:
وقتی که قرار شد که نولان قسمت بعد از “بتمن آغاز می کند” را کارگردانی کند تصمیم گرفت تا تفسیر دوباره ای از شخصیت جوکر ارائه دهد. بنا بر همین موضوع در ۳۱ جولای ۲۰۰۶ وارنر اعلام کرد که فیلم جدید عنوان “شوالیه تاریکی” را یدک می کشد و دنباله ای بر همان داستان است. این نخستین بار است که فیلمی درباره بتمن ساخته می شود و در نام اصلی کلمه بتمن وجود ندارد. نام اصلی این فیلم تنها شوالیه تاریکی است. کریستین بیل در این باره توضیح میدهد که بتمن در درون من است و کار کریس با دیگران کاملا تفاوت دارد.
بعد از تحقیقات بسیار جاناتان برادر و دستیار نویسنده ی کریستوفر، درباره ظاهر جوکر پیشنهاداتی کرد. Jerry Robinson یکی از طراحان شخصیت جوکر درباره تجسم این شخصیت با دیگران همفکری بسیار کرد. نولان تصمیم گرفت که از بازگشت به شخصیت جوکر جلوگیری شود و او را در حال به قدرت رسیدن به نمایش در آورند. او در این باره توضیح می دهد که شخصیت جوکر واضح است. او به هیچ وجه خاکستری نیست هرچند شاید بنفش باشد! او به شکل باورنکردنی سیاه و تاریک است. نولان ادامه میدهد که ما هرگز نمیخواهیم جوکری را به تصویر بکشیم که در داستان های اصلی کمیک حاضر بود. جوکر عامل اصلی هیجان و تحرک در این فیلم است و ما درباره بر خواستن و به قدرت رسیدن جوکر صحبت می کنیم نه درباره جوکر در داستان ها. نولان اشاره می کند به این مسئله کهBatman: The Killing Joke تاثیر زیادی بر عقاید جوکر داشته. او می تواند هر کسی را تا این مرحله پایین بکشد.
نولان اشاره ای هم به فیلم Heat ساخته مایکل مان با بازی رابرت دونیرو و آل پاچینو دارد و آن را یکی از منابع الهام خود ذکر می کند. او این الهام را صرف ساختن گاتهام کرد.
زمانی که برای لوکشین فیلم گروه به دنبال مکانی مناسب بود. مدیر یافتن مکان مناسب، رابین هیگز از لیورپول دیدن کرد زیرا تمرکز اصلی بر روی شهرهایی بود که در کنار دریا قرار دارند. نامزد های دیگر برای فیلمبرداری شهرهای یورکشایر، گلاسکو و بخشهایی از لندن بودند.
در آگوست ۲۰۰۶ با توضیحات و صحبت های یکی از تهیه کنندگان فیلم، چارلز روون، قرار شد تا نسخه آی ماکس این فیلم هم برای اکران آماده شود.
نهایتا وارنر شیکاگو را برای شروع کار انتخاب کرد. دلیلشان هم این بود که نولان پیش از این یک تجربه صادقانه و به یادماندنی را برای فیلم بتمن آغاز می کند در آن شهر داشت. فیلمبرداری بتمن برای سیزده هفته در شیکاگو آغاز شد و این مسئله ۴۵ میلیون دلار به اقتصاد شیکاگو کمک کرد و هزاران موقعیت شغلی فراهم آورد.
در سپتامبر ۲۰۰۷ وقتی که تیم سازنده در حال ساخت صحنه های فیلم با اتومبیل بتمن بود تصادفی رخ داد که باعث شد Wickliffe مسئول تکنیکی فیلم کشته شود. بنابر این شوالیه تاریکی اختصاص داده شده است به Wickliffe و لجر…

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:43 AM
اوان نیرومند Evan Almighty - 24-07-2008




http://karajkid.files.wordpress.com/2007/11/2007-6-25-evan_almighty.jpg






نام: اوان نیرومند Evan Almighty
تاريخ انتشار : ۲۲ ژوئن 2007
استديو : Universal Pictures
کارگردان : Tom Shadyac
بازيگران : Steve Carell, Morgan Freeman, Lauren Graham, John Goodman
نوع فيلم : کمدی، تخیلی، فانتزی
رده سنی : PG-13
مدت : ۹۰ دقيقه
خلاصه داستان:
اگر فکر می کنید که رابطه غیر معمول خدا با بندگان خاص خودش با فیلم بروس نیرومند در سال ٢٠٠٣ به آخر رسید، اشتباه می کنید! چون ماجرا با اتفاق هایی که بر سر اوان-خبرنگار خودپسند آن فیلم- می افتد، ادامه دارد.
اوان باکستر بعد از کسب محبوبیت از طریق تلویزیون در انتخابات کنگره شرکت کرده و راهی کنگره آمریکا می شود. شعار انتخاباتی وی دنیا را عوض خواهیم کرد بود و حال که به واشنگتن رفته، قصد دارد تا به این وعده خود عمل کند. اما اولین روز اقامت در خانه تازه با رسیدن محموله عجیب آغاز می شود. کسی برای او وسایل نجاری عتیقه ای فرستاده و باکستر یقین دارد که اشتباهی صورت گرفته است. اما فردای آن روز محموله بزرگی از چوب می رسد و سر و کله شخصی هم پیدا می شود که از وی می خواهد تا شروع به ساختن یک کشتی بزرگ کند، چون سیل عظیمی در راه است. این آدم که ماموریت نوح پیامبر را به باکستر اعطا می کند، کسی نیست جز خدا!!!

نقد:

اولین و آخرین باری که اوان باکستر را دیدیم نقش رقیب بروس نولان را در بروس نیرومند در ایستگاه تلویزیونی شهر بوفالو داشت. او حالا به ویرجینیا آمده و قصد دارد تا کارهایی انقلابی انجام دهد. اما از سوی خدا ماموریتی به وی محول می شود که چندان هم تازه و انقلابی به نظر نمی آید. اوان نیرومند که ابتدا قرار بود با حضور جیم کری و جنیفر آنیستون در قالب ادامه ماجراهای بروس نولان ساخته شود، بعد از انصراف کری تبدیل به فیلمی از آخرین کمدین آمریکایی-استیو کارل- شده است. کارل که با فیلم باکره چهل ساله یک شبه تمامی درهای شهرت و موفقیت به رویش باز شد، ستاره اصلی این فیلم ١٧٥ میلیون دلاری نیست! بلکه مسئولان جلوه های ویژه و فیلمنامه نویس آن استیو اودکرک هستند که نمونه تازه ای از آقای اسمیت-در حد و اندازه های قرن بیستم- ارائه کرده اند. اوان باکستر قرار است همان کاری را بکند که چندین دهه قبل مخلوق فرانک کاپرا انجام داد. یعنی توجه دادن سیاست مردان آمریکا به چیزهایی ورای فهم آنها که این بار مشیت الهی و قدرت خداوند هدف قرار گرفته است. اتفاقی که باعث شده در زمانه ما این فیلم تبدیل به یک قصه پریان بی رنگ و رو شده و تماشاگرش را خسر الدنیا و آخرت رها کند.
تام شدیاک متولد ١٩٥٨ را با ایس ونچورا:کارآگاه حیوانات شناختیم. فیلمی که برای او و جیم کری سرآغازی درخشان بود. آنها کوشیدند تا با ساختن قسمت دوم ماجراهای ایس ونچورا این توفیق را تکرار کنند و پیام دوست داشتن حیوانات را در قالب فیلمی کمدی به بینندگان خود عرضه کنند. فیلم های بعدی این دو نفر مانند دروغگو، دروغگو و بروس نیرومند نیز موفقیت هایی نسبی برای شان فراهم کرد. فیلم پروفسور نخاله نیز زمینه ساز ساخت قسمت های بعدی توسط ادی مورفی شد، فیلم هایی که با تکیه بر جلوه های ویژه نوین قادر به تعریف قصه خود بودند.همین امر باعث کاهش نقش نویسنده و بازیگر و حتی کارگردان در خلق فیلم ها شد و حاصل کار فیلم اخیر است که با وجود کار چندین نفر روی فیلمنامه و سر انجام اودکرک، باز عنان فیلم در دست متخصصین کامپیوتری است. فیلمی که حتی تماشاگر ساده پسند و هالوی آمریکایی را نیز چندان راضی نکرده و کمتر از ١٠٠ میلیون دلار در گیشه در آمد داشته است. یعنی شکست تجاری!!!
حتی بیرون کشیدن شخصیت استیو کارل از باکره ٤٠ ساله[که در صحنه ای از فیلم شاهد سر در سینمایی هستیم با این عنوان: باکره ٤٠ ساله ازدواج می کند] و تلفیق آن با اوان باکستر نیز چاره ساز نیست. تنها نکته قوت فیلم حضور مورگان فریمن در نقش خداست، که گمان نمی کنم انگیزه کافی را برای توصیه تماشای فیلم فراهم کند. ولی خدا را چی دیدید؟ شاید تهیه کنندگانش از همین حالا به فکر قسمت سومی با نام ریتای نیرومند باشند؟

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:44 AM
معشوقه دیگر بولین، گناه کار یا بی گناه - 24-07-2008



http://www.picestoon.com/out.php/i25694_otherboleyngirlposter.jpg
معشوقه دیگر بولین، گناه کار یا بی گناه
عنوان فیلم: معشوقه دیگر بولین
کارگردان: جاستین چادویک
بازیگران: اریک بانا – اسکارلت جوهانسون – ناتالی پورتمن – دیوید موریسی و…
ژانر: درام – تاریخی – عشقی
نویسندگان: پیتر مورگان ( فیلمنامه )
فیلیپا گرگوری ( رمان )
سال ساخت: ۲۰۰۸
محصول آمریکا و انگلستان
خلاصه داستان
ماجرای فیلم در رابطه با دو خواهر زیبا به نام های آن و مری ( دختران سرتوماس بولین) است که خواهر کوچکتر یعنی مری آماده ازدواج با جوانی از شهرشان است. دایی و پدر این دو دختر که انسانهای مذهبی و متعصبی وبه دنبال پست و مقامی بالا نزد شاه هنری انگلستان هستند، در دیداری که قرار است شاه از شهر داشته باشد به دختر بزرگتر ( آن ) سفارش می کنند که توجه و علاقه شاه را جلب کند. چون ملکه انگلستان همسر شاه دیگر بچه دار نمی شود و پسری به دنیا نیاورده که بتواند وارث تخت پادشاهی بشود و این مساله توجه شاه را به دنبال همبستر دیگری متمرکز می کند. شاه با آن آشنا می شود و صبح فردا برای شکار با هم به جنگل می روند که به دلیل اشتباهی از آن، شاه زخمی شده و برای مراقبت از وی، مری را به نزد شاه می فرستند. شاه هنری مری را می بیند و وی را که تازه ازدواج کرده، به قصر فرا می خواند و ماجراهایی بین این دو خواهر و تک برادرشان پیش می آید که دیدنی است.
نقد فیلم
ابتدا باید راجع به کارگردان انگلیسی این فیلم مطلبی را عنوان کرد که وی تا به حال فقط سریال می ساخته، جوان است و این اولین فیلم بلند سینمایی وی محسوب می شود.
اگر بخواهم در ارتباط با متن رمان و تفاوت آن با فیلمنامه و کلا ساختار فیلم در مقایسه با آن توضیح دهم، مطالعه متن اصلی رمان را می طلبد که فعلا موفق به یافت آن نشدم و اجازه صحبت در این مورد را ندارم. اما باید ذکر کنم که اکثر رمان های انگلیسی به زیبایی احساسات کاراکترها و چیدمان صحنه را توضیح می دهند، اما فیلم با جزیئات کامل آنها را به تصویر نمی کشد و ممکن است اگر داستان کمی پیچیده باشد بیننده ماجرای فیلم را به طور کامل متوجه نشود و به خواندن رمان نیاز پیدا کند.
ماجرای فیلم بسیار تند سپری می شد و مشخص بود که حذفیات زیاد دارد و زمان زیادی برای ساخت فیلم در نظر گرفته نشده بود. کارگردان قصد داشت که فیلم ریتم تند و در حال جریان خود را حفظ کند، اما در قسمت هایی موفق نبود. یکی از این فیلم هایی از این قبیل که به نظر من از این قاعده مستثنی بود، شجاع دل، شاهکاری از مل گیبسن بود که ریتم آهنگین خود را در سراسر فیلم حفظ کرد و به زیبایی به شخصیت پردازی و ایجاد فضایی نامحدود برای برقراری ارتباط با تماشاگر پرداخت و شاید به سختی بتوان چنین اشکالاتی در آن یافت. این فیلم نیز می خواست ریتمی مانند ریتم شجاع دل را پیدا کند که به هیچ وجه چنین نشد و زمان ۱۱۵ دقیقه برای این مهم امکان پذیر نبود.
اما داستان فیلم، داستانی متفاوت بود و این خود نکته مثبتی در ارتباط با فیلم است. اگر بخواهیم فیلمی دیگر که از لحاظ موضوع شباهت زیادی به این فیلم داشت نام ببریم، می توان به واتل (۲۰۰۰) ساخته رولند جوف با هنرنمایی ژرارد دوپاردیو اشاره کرد.
این فیلم در فستیوال برلین سال ۲۰۰۸ به نمایش در آمد و در فستیوال تین چویس نیز در رشته بهترین بازیگر زن ( اسکارلت جوهانسون ) نامزد شد. زیاد مورد توجه منتقدان و سینماگران و خصوصا مردم واقع نشد و مورد استقبال خوبی قرار نگرفت.
فیلمبرداری فیلم در حد معمولی، مانند سایر فیلم هایی از این نوع بود و حالت خشک انگلیسی خود را حفظ کرده بود.
حال به بیان مسائلی که در فیلم مورد اعتراض واقع شده بود می پردازیم. تعصبات مذهبی مسیحی کاتولیک و ارتباط آن با دربار شاه، اعتقادات و رسوم خانواده ها و کلا نقش تمام این عوامل در زندگی دختران در زمان شاه هنری انگلستان، محور اصلی این فیلم بود. اعتقاداتی که گاه آنها را بالاجبار در اختیار پادشاهی قرار می داد. رسم و رسومی که دیگر در دنیای امروز جایی ندارند و حق و حقوقی که به هیچ عنوان شایسته بشر نبوده و کاملا غیر منطقی دنبال می شد. چاپلوسی دربار، حسادت، زیراب زنی و … خیلی مسائل دیگر وجود داشت که تماشاگر را مبهوت می کند و بیننده نمی تواند با این فضای سیاه ارتباط برقرار کند. هر چند که واقعیتی بیش نیست. واقعیتی که تلخ است و هنوز در خیلی جوامع آثارش را می توان یافت. اتفاقی که در سکانس های پایانی می افتد، فیلم را با سایر که در این ژانر ساخته می شوند متفاوت می کند و هیجانی خاص به فیلم می بخشد. سرنوشت هر یک از شخصیت ها در نوع خود جالب است که در پایان فیلم روایت می شود.
قوانین بی پایه واساس و تعصب گرایانه دربار و نقش آنها در صدور حکم دادگاهی و تاثیر مستقیم نمایندگان دینی و مذهبی کاتولیک در این نوع احکام و تصمیمات نابخردانه و ظالمانه آنها یکی از موارد اعتراض این فیلم بود که در بسیاری از فیلم های از این نوع دیده بودیم.
نشان دادن وضعیت زن در جامعه دیروز و مقایسه آن به صورت تحت الفظی با وضعیت زن در جامعه امروز و اینکه مرد در زمان های گذشته چه قدرت و اختیاراتی داشته و چگونه علایق، احساسات، خلاقیات و خیلی خواسته های زن سرکوب می شده نیز از نکاتی بود که به خوبی به تصویر کشیده شد.
به طور کل فیلم حاوی پیام بزرگی بود اما کارگردان در فضاسازی و مخصوصا این نوع حال و هوا کمی خام و بی تجربه عمل کرد. با این حرف نمی خواهم اثر کارگردان را زیر سوال ببرم، چون مطالعه بر روی یک اثر ساعت وقت می طلبد و نظر من نمی تواند دلیل بر ضعیف بودن فیلم باشد.
موویلند

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:44 AM
شازده ای از سیاره جدید:تحلیلی برکی-پکس - 24-07-2008



http://www.picestoon.com/out.php/i25695_kpaxmovieposter.jpg
منتقد: راجر ایبرت
کارگردان: Iain Softley بازیگران:Kevin Spacey, Jeff Bridges, Alfre Woodard, Mary McCormack
اگر یک نفر از سیاره ای دیگر به میان ما بیاید و ظاهرا هم شبیه انسان ها باشد و حقایقی هم درباره خواستگاهش بگوید، شک نکنید که میخواهد شبیه پروت، قهرمان کی-پکس باشد. کسی خود را در برابر نگهبانی انستیتو بیماری های روانی منهتن و پزشک آنجا ناتوان دید. ممکن است این فرد درباره پزشک روانکاوش به خوش شانسی پروت نباشد.
در حقیقت بیماران، داستان های خوبی سر هم می کنند. پروت نقشی است که توسط کوین اسپیسی ایفا شده است. اسپیسی در این فیلم بهترین بازی را ارائه میدهد و از دیگر بازیگران متمایز است. پروت خود را مسافر بین کهکشانی معرفی می کند. او تئوری انیشتین را رد می کند و با این کار سفر همزمان با سرعت نور و یا سریع تر از آن را ممکن اعلام می کند و با این کار باعث تعجب عده ای ستاره شناس و منجم می شود.
پروت نقشی است که توسط کوین اسپیسی ایفا شده است. اسپیسی در این فیلم بهترین بازی را ارائه میدهد و از دیگر بازیگران متمایز است.
Jeff Bridges نقش پزشکی را بازی می کند که درگیر مسئله ی پروت می شود. البته او در زندگی خودش هم دارای مشکلاتی هست. او به شدت به شغلش وابسته است و بیش از اندازه معمول برای آن زمان می گذارد و این مسئله همسرش را ناراحت می کند. در مسئله پروت هم برای دکتر چیز های عجیبی مطرح می شود این که او می تواند نورهایی را ببیند که انسان باچشم معمولی از دیدن آن عاجز است و یا همان توضیحات درباره سفر با سرعت همزمان یا بیش از نور و همچنین طرز میوه خوردن پروت که موز را به آن شکل فجیع میخورد.
او برای دکتر توضیح میدهد که کی-پکس یک سیاره است. در این فیلم از نیروهای ماورایی و شفا بخش خبری نیست پروت پسر خدا نیست او کسی را شفا نمیدهد اما او رابطه بسار خوبی با بیمارن بخش روانی انستیتو منهتن دارد. حرف ها و رابطه های او نشان از این دارد که او میخواهد دیگران را درمان کند. در بخش هایی از این فیلم و رابطه پروت با بیماران شباهت بسیاری با فیلم “دیوانه از قفس پرید” دارد.
در کل این فیلم مانند پینگ پونگی است که بین دکتر روانکاو و پروت در جریان است. در این بین هم همسر دکتر همیشه نگران است که شوهرش همیشه درگیر کار است و تمام فکرش را درگیر شغلش می کند.
حرف ها و رابطه های او نشان از این دارد که او میخواهد دیگران را درمان کند. در بخش هایی از این فیلم و رابطه پروت با بیماران شباهت بسیاری با فیلم “دیوانه از قفس پرید” دارد.
پایان کی پکس پایان غم انگیزی نیست که ما را به اشک ریختن دعوت کند و باعث ناراحتی شود بلکه این پایان سعی می کند تا مقدماتی را برای بیشتر فکر کردن و تعمق تدارک ببیند. آیا پروت واقعا از سیاره ای دیگر آمده بود؟ در پایان چه اتفاقی برای او می افتد؟ به این سوالات نمیشود به شکل کامل پاسخ داد. پاسخ دادن به، دلیل وسعت دید او، استعداد بالا در کم خطا بودن و یا بیان مسائلی در رابطه با نجوم و ستاره شناسی که تنها منجمین بزرگ آن را کشف کرده بودند. ما باید این مسائل را با سفر دکتر به نیومکزیکو برابری دهیم تا بتوانیم قانع شویم. (شاید پروت خود را در قالب انسانی دیگر قرار داده بود.)
در پایان این پاسخ ها آزمایش ناپذیرند و من آنها را ین شکلی دوست دارم. من فیلمی که بیننده را در ابتدا امیدوار و در پایان ناامید می کند تحسین می کنم. مهم نیست که پروت راست می گفت یا توهم داشت چیزی که اهمیت دارد اعتقاد راسخ او بود.
موویلند

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:44 AM
چهار ماه و سه هفته و دو روز - 24-07-2008



http://www.picestoon.com/out.php/i25696_4months3weeks2days02.jpg
اولین بار که اسم این فیلم را شنیدم جشنواره فیلم کن سال پیش بود که این فیلم برنده نخل طلایی شد و چقدر هم سر و صدا کرد. بعد از اون کمی در باره داستان فیلم که نو آوری بود برای خودش، خواندم و دیگر خبری از این فیلم نشد تا روزی به شکل اتفاقی وبلاگی دیدم . در اون وبلاگ کلی به فیلم خورده گرفته بود که این دری وری ها چیه و این فیلم نبود مستند پزشکی بود! و…
این پست اون بلاگ انگیزه شد تا زودتر از این ها فیلم را ببینم. تا دیشب که دیدم و این فیلم پر نقص و ایراد بد جوری به دلم نشست. اصلا شیفته ایراد هایش شدم نه اینکه چون خیلی ها از اون ایراد گرفته اند نه. این دومین تجربه این هفته من بود که از سینمای تجملی! هالیوود با آدمک هایش دل بکنم و بفهمم سینمای متعالی یعنی چی؟* سینمای بدون امکانات اما با تفکر. سینمایی که تنها دارایی اش اندیشه پشت فیلم خواهد بود. این فیلم محصول رومانی است و کارگردان جوان او پیش از این هرگز به موفقیتی مانند این نرسیده بود.
از داستان فیلم چیز زیادی نمی نویسم تا اول برای کسانی که فیلم را ندیده اند بی ارزش نشود و دوم برای آنها که دیده اند ملال آور نباشد! اما همین قدر بدانید که داستان در باره سقط جنین در عصر حکومتی کمونیست و دیکتاتور است. و مصایبی که در این ماتم سرا بر دو دانشجو می رود، تلاش برای بقا…
داستان کشش های لازم برای ادامه را دارد اما سکانس های این فیلم به نظر من بیش از معمول طولانی بود و اتفاقا در چند جا این طولانی شدن سکانس همراه بود با سکوت بازیگران در صحنه که البته برای شخص من جالب بود. اما بخش های مختلف از جمله آمدن آن به اصطلاح دکتر به هتل، رفتن دختر به خانه دوست پسرش و … سکانس های بسیار طولانی بودند که گاهی هم بیننده را خسته می کردند. از نکات دیگه فیلم هم جای خالی موسیقی متن به شکلی که باید بود البته نمی دانم نسخه ای که من داشتم اینطور بود یا این فیلم در کل به این شکل بود. نحوه فیلم برداری هم در جاهای مختلف زیبا بود. از جمله صحنه هایی که شخصیت اول از جلوی دوربین حرکت می کرد و دوربین بر روی دست فیلمبردار او را تعقیب می کرد و بعد از چند قدم بدرقه می ایستاد و او دور می شد تا از نظر پنهان شود.
نحوه فیلم برداری هم در جاهای مختلف زیبا بود. از جمله صحنه هایی که شخصیت اول از جلوی دوربین حرکت می کرد و دوربین بر روی دست فیلمبردار او را تعقیب می کرد و بعد از چند قدم بدرقه می ایستاد و او دور می شد تا از نظر پنهان شود.
و اما پایان فیلم و پیام های فیلم که هیچ کدام از پیش مشخص نبود نحوه تمام شدن مثل این بود که کسی آدم را میان خوابی که میبیند بیدار کند که من از این گونه پایان لذت بردم و پیام ها و مفاهیم فیلم هم اشارتی بود کوتاه که هر روزه در سینمای جهان بیشتر باب می شود و دیگر اگر فیلمی بخواهد مفاهیمش را به شکل مستقیم بیان کند استقبال لازمه انجام نمی شود.
به هر حال این فیلم چه خوب و چه بد برای نیمه شب من عالی بود و فیلم دل نشینی در آمد. راستی اگر فیلم را هم دیدید؟ از بازی شگفت انگیز کریستین دختر نقش اول غافل نشوید.
* تکرار می کنم ابدا منظورم این نیست که سینمای غیر هالیوود مترادف است با سینمای متعالی.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:45 AM
جایی فراتر از لندن و روسیه: نقدی بر وعده های شرقی - 24-07-2008



نقد راجر ایبرت:http://www.picestoon.com/out.php/i25697_epsmall160x96.jpg
وعده های شرقی دیوید کراننبرگ با بریدن گلوی یک فرد و غش کردن یک دختر در خون در داروخانه آغاز می شود و همه این اتفاقات در یک باند زیر زمینی روسی که به لندن مهاجرت کرده اند مرتبط می شود. آنها جنایتکارانی خانوادگی هستند. مانند خانواده کورلئونه با این تفاوت که اینها خردمند تر و رییس یا همان پدر خوانده شان ترسناک تر است. خانواده Vory V Zakone، خاندانی معروف در میان باند های تبهکاری روسی است که البته مقداری از درآمد های خود را از راه قانونی بدست می آورند که در این فیلم رستوران داری مطرح شده است.
دختر نوجوانی که در داروخانه خونریزی می کند به بیمارستان برده می شود. در آنجا مامایی به نام آنا، بچه او را به دنیا می آورد ولی دختر در آغوش آنا میمیرد. آنا خشمگین و مصمم تصمیم میگیرد تا برای زنده ماندن کودک تلاش کند. او از عموی روسی اش کمک میخواهد تا دفترخاطرات دختر را ترجمه کنند. اما وقتی او قبول نمیکند از آدرس روی کارت در دفترچه به رستوران سیمون میرود غافل از این که او پدرخوانده مافیای روس است. البته عموی آنا به او گفته بود که ابدا به آنجا نرود. سیمون پسر پستی به نام کریل و یک راننده و محافظ با وفا اما بیرحم به نام نیکلای دارد.
وعده های شرقی یک فیلم جنایی هیجان انگیز معمولی نیست چون کراننبرگ یک کارگردان معمولی نیست. کراننبرگ کارگردانی است که در هر فیلم، نسبت به فیلم پیشین خود بهتر شد و درجه خود را بالا و بالاتر برد. و حالا او همکاری هوشمندانه و موفق دوباره ای با ویگو مورتنسن بعد از فیلم تاریخچه یک خشونت (A History of Violence) دارد.
نه، مورتنسن روسی نیست اما در این فیلم حتی یک مشکل هم در لهجه روسی او پیدا نخواهید کرد او به شدت غرق در نقشش شده است شاید در صحنه اول حتی او را نشناسید. نائومی واتس هم در نقش یک دختر مهاجر نسل دومی در فیلم حضور دارد. در ابتدا مشخص نمی شود که شخصیت او چرا درگیر یک سری ماجرا می شود و چرا آن دفترچه خاطرات برای آدم های داستان اهمیت حیاتی پیدا می کند.
زندگی بچه، برای آنا اهمیت بالایی پیدا می کند اما به زودی متوجه می شود که خطری جدی زندگی او و کودک را تهدید می کند. او به دنیایی رانده شده است که همه افراد در آن در تضاد و مخالفت و چالش با یکدیگرند. فیلمنامه فیلم نوشته استیون نایت است نویسنده قدرتمند فیلم Dirty Pretty Things درباره بازار سیاه اعضای بدن. او اهل لندن است و از آدم های بومی آنجا محسوب می شود بنا بر این خوب میداند که چگونه دیگران را مجذوب و علاقه مند این شهر کند.
مورتنسن در نقش نیکلای در این فیلم نقش کلیدی را به عهده دارد. او مورد اعتماد و امین سیمون است. این مسئله دون کورلئونه را به یاد ما می آورد که او نیز فرد امینی خارج از خانواده خود داشت. Tom Hagen از پسران پدر خوانده نبود و در اینجا هم سیمون بیش از کریل، پسرش، به نیکلای وابسته است و بیشتر به او اعتماد دارد. آنا که نقش او را واتس بازی می کند احساس می کند که می تواند به نیکلای اعتماد کند. صحنه های درگیری و اکشن فیلم مانند صحنه های رقص است برای یک فیلم موزیکال. نیکلای در این فیلم وارد صحنه های اکشنی میشود که استاندارد های آن مانند صحنه های تعقیب و گریز فیلم”ارتباط فرانسوی” است. در سالهای آینده مطمئنا این فیلم الگوی دیگران خواهد شد.
کراننبرگ میگوید که او فیلمهای جنایی را به خاطر خودشان دوست ندارد. او می گوید، من Miami Vice و the other night را تماشا کرده بودم و آنوقت متوجه شدم که علاقه ای به اینها ندارم اما فیلمهای جنایتکاری که زندگی مردم را نشان میدهد که در مناطقی زندگی می کنند که با جنایت و خلافکاری همیشگی پیوند خورده، آنها را دوست دارم.
در این فیلم شخصیت ها همگی در موقعیت های آزمایش قرار میگیرند. افراد در اینجا هر کدام برای خود اسراری دارند آنها آن چیزی که ظاهرشان نشان میدهد نیستند و برای خود چیزهای زیادی برای مخفی کردن دارند و روند فیلمنامه هم به طوری است که این مسائل را مخفی می کند اما زمانی که پیله هر کس سوراخ می شود چه اتفاقی می افتد؟ باز هم هرکس میتواند برای خود پناهگاهی داشته باشد؟ در این زمان افراد چه می کنند؟
در مصاحبه ای کراننبرگ در خواست می کند که همه این چیز ها را به گردن فیلمنامه نیاندازید. او میگوید که هرچیز بدی که به فیلمنامه آسیب میرساند را تصحیح کرده است و این فیلم اثری درباره چی و چگونه نیست این فیلمی است در باره چرا؟! این داستان درباره انسان های حقیقی و باور پذیر است. این اتفاق یک بار در اثر قبلی کارگردان یعنی تاریخچه خشونت دیده شده بود و کسانی که آن فیلم را دیده اند در زمان تماشای وعده های شرقی متوجه هستند که با چه اثری روبرو هستند.
در اینجا من درباره بازیگران و کارگردانی و… صحبت کردم و درباره روند فیلم. درنهایت این فیلم ما را میبرد به جایی فراتر از جنایت و لندن و روسیه و باندهایش. این فیلم ما را میبرد به قلمرو اسرار آمیز طبیعت انسان ها.
موویلند

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:45 AM
هری پاتر و سنگ جادو - 24-07-2008



http://www.picestoon.com/out.php/i25698_300116515.jpg
هری پاتر و سنگ جادو یک فیلم ماجرایی بسیار قوی است. فیلمی پر از هیجان و وحشت و به شکل شگفت آوری پایبند به متن کتاب. در فیلم ایراد و نقص را به سختی می توان به چشم دید و همه اینها به خاطر کریس کلمبوس کارگردان فیلم است.
این فیلم که در واقع از روی کتابی با همین عنوان به وسیله جی کی رولینگ نوشته شده است در متن اصلی بسیار روشن و واضح و پر از جزییات بود و سینمایی شدن آن ریسک آن را داشت که به لطافت و دقت آن ضربه بزند. این فیلم را میتوان نسخه ی دومی از سری فیلم های ایندینیا جونز برای بینندگان جوان تر دانست که در زمان ایندیاناها آنقدر بزرگ نبودند تا از فیلمی ماجرایی در مورد مسائل ماورا طبیعه لذت ببرند. برای آنها لذتبخش خواهد بود که با سگ سه سر و راهروهای پر پیچ و خم و گیاهان دهشتناک و از همه مهمتر جادوگر شریر روبه رو شوند این فیلم به درستی ترسناک است اما نه خیلی ترسناک فقط به اندازه کافی…
سه بچه پاک و معصوم و البته جسور، کانون توجه قرار میگیرند. دانیل رادکلیف پسر بچه ای با عینک گرد انگار دقیقا همان کاراکتری است که من تصور میکردم منتها کمی بزرگتر از شخصیت فعلی. دنیل پیش از این یکبار نقش دیوید کاپرفیلد را برای شبکه بی بی سی بازی کرده بودو حالا به جای هری پاتر ایفای نقش می کند . هری کوچکی که زندگی اش بسیار راز آلود آغاز می شود.
هری زندگی نا امید کننده ای دارد او با خانواده ی خاله اش در حومه شهر زندگی می کند و سهم او از این زندگی یک اتاق زیر پله کوچک و نمور است. او توسط خاله و شوهر خاله اش بزرگ شده اما رابطه ی میان آنها بسیار ضعیف است تا اینکه نامه ای به دست هری می رسد. نامه ای از مدرسه ای به نام هاگوارتز مدرسه ای مخصوص جادوگران. اولین تصویر از مدرسه برای ما بسیار مهم است میتواند شاخص سنجشی برای جلوه های ویژه فیلم باشد. گرچه این روز ها با کامپیوتر می توان هر چیز غیر واقعی را باور پذیر جلوه داد اما همین کار هم نیازمند دقت و ظرافت بالایی است. اما در مورد هری پاتر یک اشتباه همه چیز را از بین میبرد زیرا در این فیلم تمام چیز هایی که میبینیم غیر واقعی خواهند بود پس باید آنقدر دقیق ساخته شوند تا جعلی و مصنوعی نباشند. مدرسه ای بزرگ و با شکوه بر فراز دریاچه ای بزرگ طبیعی و واقعی مشابه چیزی که در “همشهری کین” دیده بودیم.
در مدرسه هری به سرعت دو دوست و یک دشمن پیدا می کند. هرمیون گرنجر(اما واتسون) دختری شاد و پر جنب و جوش با موهای فرفری و دیگری رون ویزلی ( روپرت گرینت) پسری که همه چیز را از شانس میداند. و دشمن هری دراکو مالفوی ( تام فلتون) که هر کاری را که میخواهد انجام میدهد او مصمم است تا گروهی را که در آن قرار دارد را به مقام اول مدرسه برساند.
گروهی از بازیگران معروف انگلیسی چیزی که دست اند کاران ساخت فیلم میخواستند گروهی از بازیگران بریتانیایی که دور هم جمع شده اند از آلن ریکم در نقش پرفسور اسنیپ با آن طرز ادا کردن کلمات. مگی اسمیت در نقش منیروا مک گوناگل که تازه وارد ها را به وسیله ی کلاه گروه بندی تقسیم می کند و ریچارد هریس در جایگاه آلبوس دامبلدور رییس مدرسه و رابی کالترین که شکاربان غول پیکر هاگوارتز است کسی که رکورد دار لو دادن مطالب مهم و محرمانه است.
همان طور که گفته شد کامپیوتر ها تلاش کرده اند تا مناظر و تصاویر خیالی را رسم کنند که باور پذیر و قابل قبول از آب در بیایند. تماشاگران و علاقه مندان به این داستان تعجب خواهند کرد که سینما چطور میخواهد بازی مانند کوئیدیچ را شبیه سازی کند؟ آنها شگفت زده خواهند شد. من وقتی این تصاویر را در فیلم دیدم آنها را مطابق با تصورات خودم پیش از دیدن فیلم یافتم و به یاد نظریه ای در مورد نویسندگان افتادم که آنها مطلبی را مجسم می کنند و بعد سعی در منعکس کردن آن در ذهن خوانندگان دارند. این که در بعضی اوقات فیلم های اقتباسی به کتاب شبیه نیستند به خاطر این است که سازندگان کتاب را نخوانده اند و بنا بر این شکی از موضوع در ذهنشان مجسم نشده پس نمی توانند چیزی را که تصوری از آن ندارند را ترسیم کنند.
در این فیلم این گونه تصورات بسیار است علاوه بر مسابقات کوئیدیچ می توان به صفحه بزرگ شطرنج کشنده اشاره کرد و یا یک اتاق پر از کلید های در حال پرواز و گودالی پر از گیاهان خطرناک، جنگلی تاریک و پر از راز و رمز و حیوانی ترسناک که هری را تهدید می کند اما در این جنگا حیوانات خوب هم دیده می شوند زیر زمین های مدرسه کتابخانه ی بزرگ و شنل نامرئی کننده که شما را از دید دیگران پنهان میکند اما نه بدون زحمت…
موویلند

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:45 AM
ملکه The Queen - 24-07-2008




http://i10.tinypic.com/4373ukn.jpg



کارگردان: استیون فریرز

فیلمنامه: پیتر مورگان

مدیر فیلمبرداری: آفونسو بیتو

موسیقی: الکساندر دزپلت

تدوین: لوچیا زوکتی

بازیگران:

هلن میرن
مایکل شین
جیمز کرامول
الکس جنینگز
راجر آلام

محصول 2006 انگلستان/فرانسه/ایتالیا
مدت: 97 دقیقه



http://i2.tinypic.com/33yngq1.jpg




خلاصه داستان:

در اول سپتامبر 1997 شاهزاده دایانای محبوب و مردمی در حادثه ای جان می سپارد. مردم خشمگین به تناوب, رسانه ها, راننده شاهزاده و دربار را مقصر حادثه قلمداد می کنند. ملکه الیزابت دوم گرچه به خاطر این حادثه بشدت اندوهگین است ولی مصلحت را در این می بیند که چندان مجال بروز به احساساتش ندهد و همین باعث می شود مردم او را به بی عاطفگی متهم کنند. در این میان تونی بلر جوان که نخست وزیر جدید کشور است, جانب ملکه را می گیرد و در رفع تنشهای موجود می کوشد ...



http://i7.tinypic.com/3zl9f2g.jpg



نقد:

چیزی عوض نشده


تقریبا ده سال پیش , قبل از یازدهم سپتامبر و عصر رونق همه جانبه اینترنت، مرگ شاهزاده دایانا نقطه اوج همه رویدادهای رسانه ای - سیاسی آن زمان بود. این حادثه هیچ کس را به اندازه ملکه انگلستان دچار وحشت و سردرگمی نکرد , چون متوجه شده بود که خبر مرگ دایانا که مانند یک بمب اتم در همه جای دنیا صدا کرده و احساسات خروشان ملتی خشمگین را هم برانگیخته، موقعیت و جایگاه او را به طور سرنوشت سازی تحت الشعاع قرار خواهد داد.


http://i15.tinypic.com/2mcwx6t.jpg



‏ استیون فریرز با این فیلم بسیار دل نشین دوباره سری به آن روزها می زند. هلن میرن با این که از ملکه به وضوح جوان تر و بلندتر است و با آن کلاه گیس , عینک و لباس های از مد افتاده به شکل ترسناکی تغییر قیافه داده، اما به گونه بی نظیری در قالب ملکه فرو رفته و به خصوص خیلی زیرکانه راه رفتن او را تقلید می کند. آن جا که میرن پیشاپیش گروهی از سگ های گرگی که ورجه وورجه می کنند راه می رود، به خوبی می توان به انتخاب درست فریرز پی برد. ولی صدای میرن به هیچ وجه آن شکوه و وقار صدای ملکه را ندارد. ظاهرا قسمت هایی از اندام میرن را هم با پروتز حجیم تر کرده اند. مایکل شین هم با موهای تیره و صورت بی چین و چروک در نقش تونی بلر که روزهای خوش آغازین در دست گرفتن قدرت را سپری می کند، بازی بامزه و جذابی ارائه داده است. شین در حال صعود به جایگاه والایی به عنوان بازیگر است.



http://i14.tinypic.com/2i1p9c6.jpg


‏شاید بتوان گفت بهترین لحظه های فیلم فصل های ابتدائی آن، پیش از حادثه بزرگ, و نیز آخرین مواجهه بلر و ملکه در فصل پاییز است؛ در شرایطی که سروصداهای حاصل از مرگ دایانا خوابیده، و ملکه هم از تنگنا بیرون آمده و برون گرا، لوده و خیلی رک شده است. یکی از بامزه ترین لحظه های فیلم هم آنجاست که بلر نخست وزیر جدید، برای نخستین ملاقات هفتگی اش به درون قصر هدایت می شود و ملکه در حالی که لبخند گنگی مانند یک استاد بزرگ شطرنج بر لب دارد، این تازه کار دستپاچه را به حضور می پذیرد. او در آغاز به بلر خاطر نشان می کند که تا حالا با ده نخست وزیر که اولین آن ها وینستن چرچیل بود کارکرده است: چرچیل درست روی همین صندلی سر جای شما نشست.» به این ترتیب ملکه با صحبتهایش بلر را حسابی سر جایش می نشاند.



http://i10.tinypic.com/42ix3dy.jpg



وقتی آن خبر فجیع همه جا پخش می شود فریرز به خوی نشان می دهد که چه طور اعضای حزب کارگری جدید ملکه را به ستوه می آورند و در نهایت با مهارت تمام از وقایع اخیر در جهت تحقق اهداف دولت و ارائه چهره ای نوگرا و دل سوز از دولت حاکم استفاده می کنند. با وجود این , فیلم از گوشزد کردن این نکته غفلت میکند که چه گونه حزب و کشور پیش از آن موفق شدند به واسطه اندوه و ماتم ناشی از مرگ جان اسمیت بسیار محبوب ,سیاست حزب کارگری جدید را شکل دهند.



http://shutter14.pictures.aol.com/data/pictures/07/006/3E/6F/DD/C9/p8v3YbuXy6oQb286rO4Ah++e2yRXiq3t0196.jpg



وقتی ملکه با بچه ها به بالموران می رود در حقیقت از این نمایشی که از خانواده سلطنتی در معرض دید عموم قرار گرفته، زخم خورده و خشمگین، عقب نشینی می کند. در این بخش کمی از شور و حرارت فیلم کم می شود, چون ذهن ملکه درگیر و پر از ابهام است و تماشاگر به درستی نمی تواند افکار او را بخواند. رویکرد فیلمنامه هوشمندانه پیتر مورگان به درستی جوری بوده که تصویر یک آدم رنج کشیده , غمگین و گریان از ملکه در ذهن تماشاگر جای نگیرد. به هر حال این بانوی سرشناس همان کسی است که صرفا به خاطر خراب شدن قایق سلطنتی اش در انظار عمومی گریه کرد در جای دیگری از فیلم ملکه با دیدن لاشه بی سر گوزنی که در یک گردش تفریحی شکار شده به خود می لرزد. تصویری تا این حد درمانده و اغلب ساکت و نگران و اخم آلود از ملکه متاثر کننده است. شاید هم او واقعاً همین طور باشد و تمام آن شوخ طبعی یا خشونت هلن میرن تنها یک تمهید دراماتیک است. اما چند جای فیلم احساس کردم که روح دایانا در فیلم هم درست مثل دنیای واقعی, ملکه را تحت الشعاع خود قرار داده است.



http://i3.tinypic.com/4014l4z.jpg http://i15.tinypic.com/2vuem9c.jpg



هرچه مقید بودن دیالوگ ها کمتر می شود، افشاگرانه تر و سرگرم کننده تر می شوند و لذت گناه آلود گوش دادن به نظرها و حرف های خصوصی ملکه برای تماشاگر بیش تر می شود. بازی پرونلا اسکیلز در نقش ملکه در نسخه تلویزیونی A Question of Attribution (آلن بنت , 1992 ‏) را خوب به خاطر می آورم. یادم هست وقتی دیدم که یک بازیگر نقش ملکه ای را که هنوز زنده است این قدر راحت و خودمانی بازی می کند لرزه به تنم افتاد. به نظرم آن فیلم از هر هجويه ای مخرب تر بود. اما اکنون در سال 2006 که دیگر آن احساس تابو بودن موضوع وجود ندارد، این فیلم به وضوح یادآوری می کند که ملکه چه گونه سرسختانه دوام آورد چون هیچ وقت این ضرورت برایش پیش نیامد تا در نمایش هایش از صداقت, از نیروی فکری یا شعور سیاسی اش مایه بگذارد. کشف این حقیقت باید مایه تسلای خاطر ملکه شده باشد که پس از گذراندن پنج سال بسیار وحشتناک که مجبور شده حتی مالیات بر درآمد هم بپردازد، خیلی زود اوضاع به روال عادی اش برگشت. هیچ وقت کسی انتظار تحول یا سازش بزرگی از او نداشته است. حالا ‏بلر در حال عقب نشستن است و تمام امیدها و آرمان گرایی های سال 1997 فروپاشیده است. ملکه گذشته از هر چیز فیلمی است تاریخی که در تماشاگر, احساس اندوه به جای می گذارد, زیرا درمی یابد که طی این مدت، تحولات زیادی صورت نگرفته است.

پیتر برادشاو , گاردین

به نقل از شماره 353 ماهنامه سینمایی فیلم

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:45 AM
گروگان (Hostage) - 25-07-2008




http://i9.tinypic.com/4mk3drn.jpg


نام:
گروگان (Hostage)
کارگردان:
فلورنت سیری (Florent Siri)
تهیه کننده:
مارک گوردون (Mark Gordon)
آرنولد ریفکین (Arnold Rifkin)
فیلم نامه نویس:
داج ریچاردسون (Doug Richardson )
بازیگران:
بروس ویلیس (Bruce Willis)
کوین پلاک (Kevin Pollak)
جیمی بنت (Jimmy Bennett)
موسیقی:
آلکساندر دسپلت (Alexandre Desplat)
فیلم بردار:
جیوانی کلتلاچی (Giovanni Fiore Coltellacci)
ادیتور:
ریچارد بیارد (Richard Byard )
شرکت پخش کننده:
میراماکس فیلمز (Miramax Films)
تاریخ انتشار:
2005

زمان فیلم:
113 دقیقه
بودجه فیلم:
52 میلیون دلار

فروش فیلم:
34 میلیون دلار در آمریکا


درباره فیلم:
گروگان یک فیلم اکشن محصول سال 2005 میباشد. کارگردان این فیلم "فلورنت سیری" میباشد که که این فیلم آخرین اثر روی پرده رفته این کارگردان است. "فلورنت سیری" در کارنامه اش در کل 5 فیلم دارد که از کارگردانهای کم کار در عرصه فیلم سازی است. فیلم نامه نویس گروگان "داج ریچاردسون"، یک نیمه متخصص در زمینه فیلمهای اکشن به حساب میرود فیلمهایی همچون "قطار پول، پسران بد، جان سخت 2" از کارهای این نویسنده هستند. این اثر در 113 دقیقه ساخته شده است و نمره 6.7 را از بینندگان دریافت کرده است.


نمایی از داستان:
گروگان به زندگی و شرح حال یک مامور از جان گذشته و فداکار میپردازد که تمام زندگی فردی و خانوادگیش دستخوش مبارزه با گروگانگیری شده است. او در پس یک گروگانگیری در پی توطئه ای شاهد به گروگان گرفته شدن زن و فرزند خود نیز میشود و دست آخر با تلاش و فداکاری زیاد این ماجرا را ختم میکند.



http://i19.tinypic.com/4y6rej7.jpg





نقدی کوتاه:


در فیلم گروگان همانطور که از اسم آن پیدا است همه چیز خطم به یک موضوع میشود یعنی گروگان گیری. در ابتدای فیلم "جف" در خنثی سازی یک گروگان گیری نا موفق است زیرا به جای اتکا روی قوانین، روی حس خود اتکا میکند و در نتیجه به مشکل بر میخورد. زندگی او دچار تحول میشود و او به شهری منتقل میگردد در هیچ کجای فیلم متوجه نمیشویم که آیا خود او این راه را انتخاب کرده یا وادار شده است. از پس این ماجرا همسر و مخصوصا فرزند "جف" به شدت به او فشار می آورند آنها زندگی در "لس آنجلس" را ترجیح میدهند. برای مرتبه دوم در فیلم یک گروگانگیری اتفاق می افتد و "جف" اینبار بر اساس قوانین عمل میکند و پرونده را به پلیس مرکزی تحویل میدهد.
اما اینبار به طور نا خواسته عده ای برای وادار کردن او به مداخله زن و بچه "جف" را به گروگان میگیرند و این سومین باری است که گروگانگیری داریم. بار چهارم زمانی است که "جف" با گروگان گیرهای زن و فرزندش تماس میگیرد و میگوید که اگر "اسمیت" را میخواهند باید زن و فرزند او را آزاد کنند. در واقع اینبار خود "جف" گروگانگیر است.
این وابستگی اثر به موضوع اصلی و حضور این موضوع در تمام طول فیلم به عنوان محور اصلی، جای توجه و تشویق دارد.
اما فارغ از ماجرا، "گروگان" یک اکشن است که با محوریت "بروس ویلیس" ساخته شده، نمونه های قبلی چنین فیلمهایی را میتوان در سری "جان سخت" جستجو کرد. با این تفاوت که این بار "بروس ویلیس" پیر تر شده و دیگر نمیتواند یک تنه مثل سابق از پس همه بر بیاید.
تند و کند کردن صحنه ها، انفجار ها، تیر اندازی ها همگی مشخصات فیلمهای اکشن مود روز در هالیوود است و از این حیث به "گروگان" نمیتوان امتیاز بالا تری داد. اما نکاتی نیز در فیلم قابل توجه است مثلا اینکه "جف" یکبار بر طبق احساس عمل میکند و شکست میخورد و بار دیگر بر طبق همان احساس عمل میکند و پیروز میشود. دیگری اینکه در فیلم سعی شده است "جف" را شخصیتی نشان دهند که همچنان و در سن بالا یک پلیس وظیفه شناس و فداکار است و هیچ چیز جز کار حساسش برای او مهم نیست تا آن حد که زندگی خانوادگیش تحت خطر قرار میگیرد.
در پایان اگر حال و حوصله دیدن یک فیلم اکشن با پس زمینه خانوادگی را دارید این فیلم را توصیه میکنیم. ضمنا باید اشاره کنم که این فیلم توسط "M.A.N" ترجمه فارسی شده است.



شرح ماجرا:


"جف تالی"افسر ویژه پلیس ضد گرونگانگیری است. مردی زن سابق و بچه زن را به گروگان گرفته است. "جف" به همراه یک تیم کامل در منطقه حضور پیدا میکند و به تک تیر اندازها اجازه شلیک به مرد گروگانگیر را نمیدهد. این عمل "جف" موجب میشود در نهایت مرد گروگانگیر، گروگانها را بکشد. "جف" که مقصر شناخته میشود برای خدمت در پلیس شهری، به یک شهر کوچک منتقل میگردد.

خانواده "جف" از زندگی در "بریستو کامینو" خوشحال نیستند و مدام با "جف" به جر و بحث میپردازند. "مارس" "دنیس" و "کوین" سه جوان ولگرد و سابقه دار هستند آنها در خیابان با خانواده "اسمیت" برخورد میکنند و تصمیم میگیرند که به خانه آنها بروند و ماشین آنها را بدزدند. "والتر اسمیت" یک حسابدار پولدار است که با دو فرزندش در یک خانه ویلایی زندگی میکند. " مارس" به همراه " دنیس و کوین" که دو برادر هستند به سراغ خانه "اسمیت" میروند و وارد خانه میشوند.



http://i9.tinypic.com/4ts44jp.jpg

آنها "والتر" و بچه هایش را گروگان میگیرند و تقاضای پول میکنند. "تامی" پسر "اسمیت" زنگ خطر مخفی را به صدا در میاورد. یک مامور به منزل "اسمیت" اعزام میشود و پس از
چک کردن محل تقاضای کمک میکند. "جف" که رئیس پلیس است خود به محل میرود تا اوضاع را بررسی کند. "مارس" که از بیماری روحی رنج میبرد وقتی متوجه میشود که پلیس به آنها مظنون شده یک پلیس را میکشد و به سمت پلیس دیگری شلیک میکند.
"دنیس" عصبی میشود و با زدن "والتر" او را بی هوش میکند. "جف" نیز به منطقه میرسد و اقدام به نجات دادن پلیس مجروح میکند.

پلیس اوضاع را بررسی میکند. آنها متوجه هویت "دنیس" و "کوین" میشوند. "جف" با "دنیس" تماس میگیرد و از او میخواهد که سلامت "اسمیت" را تایید کند. تلویزیون ها نیز از ماجرا گروگانگیری با خبر شده اند. "دنیس" به سراغ گاو صندوق "اسمیت" میرود و در آنجا مقدار زیادی پول پیدا میکند. آنها دیگر به خواسته خود رسیده اند و به دنبال راه فرار میگردند.

"اسمیت" حسابدار مشکوکی در فیلم نمایش داده مشود او در ابتدای فیلم نیز مشغول کد کردن چند حساب است و تمام اطلاعات را درون یک دی وی دی ذخیره میکند. و به طرفش میگوید که برای تحویل آماده است. بعد از ماجرای گروگانگیری افراد مشکوک طرف حساب "اسمیت" که به نظر وصل به سازمانهای امنیتی آمریکا هستند برای کنترل اوضاع و خارج کردن دی وی دی حامل اطلاعات وارد صحنه میشوند. تا اینجای فیلم هویت دقیق این افراد مشخص نیست.

"جف" قضیه گروگانگیری را به پلیس مرکزی واگذار میکند و خودش راهی منزل برای دیدن زن و فرزندش میشود. در راه چند نفر که در ماشین "جف" مخفی شده اند به او حمله میکنند. آنها از قبل "آماندا" و " جین" زن و فرزند "جف" را به گروگان گرفته اند. آنها به "جف" میگویند که باید به خانه "اسمیت" برود و فرماندهی را به عهده بگیرد و همینطور اجازه ندهد کسی وارد منزل بشود تا آنها وارد منزل "اسمیت" بشوند و دی وی دی حاوی اطلاعات را پیدا کنند.

"تامی" پسر کوچک "اسمیت" خود را از طریق کانال کولر به اتاقش میرساند و با "جف" صحبت میکند. او به "جف" از وضعیت خود و پدر و خواهرش میگوید و اینکه از طریق دوربین های امنیتی ساختمان، حتی بیرون خانه را نیز میتواند ببیند. "جف" فورا با فرماندهی پلیس تماس میگیرد و به آنها اطلاع میدهد که دوربین های امنیتی را هدف قرار دهند.

"جف" با "دنیس" تمای میگیرد و به او میگوید که پلیس قصد دارد او را بکشد. "دنیس" قبلا از پلیس یک هلیکوپتر برای فرار خواسته است. در واقع "جف" به خاطر جان خانواده اش نباید اجازه دهد کسی وارد شود. "جف" با "دنیس" صحبت میکند که "اسمیت" را آزاد کند. آنها قبول میکنند و "جف" به همراه دو نفر دیگر با یک آمبولانس وارد محل میشوند.
"اسمیت" آزاد میشود و "جف" برای گرفتن اطلاعات مربوط با دی وی دی باید او را از بی هوشی بیرون بیاورد. "جف" نقشه میکشد که اعلام کند "اسمیت" فوت کرده است و خودش او را به هوش بیاورد و از او اطلاعات بگیرد.



http://i18.tinypic.com/539ajnn.jpg

افرادی که زن و بچه "جف" را گروگان گرفته اند با او تماس میگیرند و اطلاع میدهند که دیگر کسی نباید وارد منزل "اسمیت" شود. آنها باور کرده اند که "اسمیت" مرده است.
پلیس هویت "مارس" را نیز پیدا میکند. او در بچگی پدر و مادرش را از دست داده و خود نیز سابقه دار است. "مارس" به "دنیس" و "کوین" پیشنهاد میکند که خانه "اسمیت" را بسوزانند و از آنجا فرار کنند.

"والتر اسمیت" به هوش میاید و محل دی وی دی را به "جف" میگوید. "جف" تصمیم میگیرد 3 پسر گروگانگیر را به داخل حیاط منزل بکشد و بعد آنها را دستگیر کند. او قبلا به "تامی" گفته است که دی وی دی را پیدا کند. "جف" به سراغ "دنیس" میرود و به او میگوید که در ازای تقسیم کردن پول حاضر است که آنها را از ملهلکه نجات دهد. ضمنا به او میگوید که "اسمیت" مرده است. "جف" با این نقشه قصد دارد این 3 نفر را به حیاط منزل بکشد.

"مارس" از دختر "اسمیت" جنیفر" خوشش آمده است و میخواهد او را نیز با خود سوار هلیکوپتر کند. "جف" از این وضعیت راضب نیست و به "دنیس" میگوید که این بر خلاف قراری است که داشته اند. تلاش "جف" بی ثمر میماند و او نمی تواند ماجرا را تمام کند.
پلیس مرکزی از کار "جف" راضی نیست و میخواهد او را کنار بگذارد. در همین زمان "اف بی آی" از زاه میرسد. "جف" متوجه میشود تبهکارانی که زن و بچه اش را گروگان گرفته اند اینبار در لباس "اف بی آی" ظاهر شده اند. "مارس" برای آتش زدن خانه و فرار، تمام منزل را به بنزین آغشته میکند و "دنیس" و "کوین" را نیز میکشد.

"جنیفر" "مارس" را زخمی میکند. نیروهای در لباس "اف بی ای" نیز مشغول ورود به منزل میشوند. "جف" با "تامی" تماس میگیرد و متوجه میشود جان بچه ها در خطر است. او تصمیم میگیرد خود شخصا وارد منزل شود و با یک ماشین اقدام به شکستن در منزل و ورود به آن میکند. "مارس" خانه را آتش میزند ولی "جف" در نهایت موفق به نجات بچه ها میشود. دی وی دی نیز به دست مامور در لباس "اف بی آی" می افتد ولی خانه آتش میگیرد و آن مامور نیز کشته میشود. "مارس" نیز در خانه آتش میگیرد و کشته میشود.


با "جف" تماس گرفته میشود و به او میگویند که خانواده اش کشته خواهند شد به دلیل اینکه او کار را خراب کرده است. "جف"به آنها میگوید که "اسمیت" زنده است و حاضر است او را با خانواده اش تعویض کند. در مسیر "اسمیت" به "جف" میگوید که که او فقط یک حسابدار بوده است و کارش رسیدگی به حسابهای افرادی مشکوک اما با نفوذ و قدرتمند بوده است و هرگز آنها را ندیده است. "جف" و "اسمیت" به کمک هم زن و بچه "جف" را آزاد میکنند و آنها به سلامت از این مهلکه جان به در میبرند.

به نقل از ماهنامه سینمایی فیلم

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:46 AM
هجوم The Invasion - 25-07-2008






http://i21.tinypic.com/2iixs5.jpg

نام: هجوم The Invasion
تاريخ انتشار : ۲۴ آگوست 2007
استديو : Warner Bros
کارگردان : Oliver Hirschbiegel
بازيگران : Nicole Kidman, Daniel Craig, Jeremy Northam, Jeffrey Wright, Jackson Bond
نوع فيلم : علمی تخیلی، مهیج
رده سنی : PG-13
مدت : ۹۹ دقيقه
خلاصه داستان:
پس از سقوط یک شاتل فضایی در دالاس، تاکر کافمن یکی از مسئولان دولتی به هنگام بازدید از محل ناخواسته یکی از قطعات شاتل متلاشی شده را لمس می کند. تاکر در بازگشت به خانه، پس از خوابیدن دچار دگردیسی شده و رفتاری غریب پیش می گیرد. همسر سابق او کارول- روانکاو- که با پسرش زندگی می کند، بعد از جدایی از وی با دکتری به نام بن دریسکول دوست شده و آن دو قصد دارند تا در آینده با هم ازدواج کنند. کارول همزمان با تلفن تاکر که تقاضای دیدار پسرش را دارد، با یکی از بیمارانش که از رفتار غریب شوهرش شکوه دارد، ملاقات می کند. او نمی داند چه بر سر شوهرش آمده ولی حس می کند او همان مردی نیست که باید باشد.
کارول به زودی با موارد مشابه زیادی برخورد می کند و پس از به دست آمدن تصادفی ماده ای مشکوک- چون از آلوده شدن پسرش بیمناک است-آن را در اختیار همکاران بن قرار می دهد. آنها به وی می گویند که این ماده منبع زمینی نداشته و ویروسی است که پس از ورود به بدل انسان، هنگام خواب میزبان شروع به فعالیت کرده و جسم و روح وی را تحت کنترل خود درمی آورد. کارول با بروز نشانه های گسترش بیماری و مشاهده آنها نزد تاکر که پسرشان را نزد خود نگه داشته، به منزل سابق شان رفته و می کوشد تا او را نجات دهد. اما خود نیز آلوده می شود. بن و دوستش دکتر گالئانو از وی می خواهند تا رسیدن آنها مقاومت کرده و به خواب نرود. تا آنها بتوانند وی را یافته و پادزهری را که ساخته اند به آن دو تزریق کنند. ولی کارول که تحت تعقیب عوامل تاکر و مبتلایان به ویروس قرار گرفته، دیگر توان مقاومت در برابر بی خوابی را از کف داده...
نقد :

چه کسی می خواهد چهارمین بازسازی هجوم ربایندگان جسم را ببیند؟

شاید پاسخ بسیاری به این سوال منفی باشد. چون سینمایی نویسان زیادی در مدح نسخه اصلی[١٩٥٦ دان سیگل] و ذم بازسازی ١٩٧٨ فیلیپ کافمن و نسخه ١٩٩٩ ابل فرارا قلمفرسایی کرده اند. بدیهی است که هر تماشاگر آشنا دچار این فرضیه شود که شیره جان رمان فینی کشیده شده، ولی جرات می کنم و می گویم با توجه به فضا و زمان ساخته شدن نسخه اولیه[جنگ سرد] که نشانه هایی محسوس از کمونیسم ستیزی و در واقع بیگانه هراسی آمریکایی داشت؛ نسخه فعلی لااقل فیلمی است که بر خلاف دو نسخه قبلی در زمانه ای درست ساخته شده است. چون نضج گرفتن حرکت های تروریستی پس از فروپاشی اردوگاه شرق، دنیای غرب را وارد جنگ سرد تازه ای ساخته است. اگر در سال های پس از جنگ جهانی دوم تا فروپاشی شوروی نبرد جاسوس ها زینت بخش فیلم های مهیج بود[شاخص ترین های شان جیمز باند و هری پالمر]، اینک هر شهروند مهاجر یا دو رگه و گاه بومی می تواند در حکم بمب های ساعتی باشد که دشمنان جهان آزاد هر لحظه می توانند آنها را منفجر کنند. نسخه جدید هجوم ربایندگان جسم به شکلی باور پذیر از این هراس سخن می گوید. چون درام فردی موثر یک مادر برای حفظ فرزند را به عنوان پیرنگ برگزیده و از هنرپیشگانی سود می برد که قادر به جلب همدلی بالای تماشاگران هستند. این پیرنگ که در آنونس فیلم با تکیه بر جملاتی چون: هیچ کس نمی تواند به بچه من دست بزند! بر آن تاکید می شود.
تهاجم اولین فیلم انگلیسی زبان الیور هیرشبیگل متولد ١٩٥٧ هامبورگ است که سه سال قبل با فیلم سقوط[Der Untergang] به شهرتی بین المللی دست یافت. البته جیمز مک تیگ کارگردان با ذوق فیلم V برای انتقام نیز در ساخت فیلم سهیم بوده، کسی که سابقه بسیار خوبی در دستیاری فیلم های مطرح یکی دو دهه اخیر از جمله سه گانه ماتریکس دارد و یقیناً در آینده به تنهایی فیلم های قابل اعتنایی هم خواهد ساخت.
تهاجم محصولی ٨٠ میلیون دلاری است که به تازگی نمایش آن آغاز شده و به شکل قطعی نمی توان درباره موفقیت مالی آن اظهار نظر کرد. ولی فروش ٥ میلیون دلاری هفته اول نمایش آن امید چندانی عرضه نمی کند. پیام اصلی اولین فیلم انگلیسی الیور هیرشبیگل کارگردان آلمانی فیلم[ بر اساس شایعات نقش مک تیگ در پرداخت فیلم چندان زیاد نبوده] این است" هیچ کس آنی که نشان می دهد نیست!" همین حرف می تواند به گسترش و رشد بیگانه هراسی غربی ها دامن بزند.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:46 AM
دزدان دریایی کارایب: در پایان دنیا ( Pirates of the Caribbean: At World's End ) - 26-07-2008





http://g-ec2.images-amazon.com/images/I/61ha9vz6hDL._entertainment-reviews_.jpg



کارگردان:گور وربینسکی

بازیگران: جانی دپ (جک اسپارو) ، جفری راش ( باربوسا)، اورلاندو بلوم (ویل ترنر) ، کایرا نایتلی (الیزابت سوان) ، جک داونپورت ( نورینگتون) ، جاناتان پرایس ( فرماندار ودربی سوان) ، استلان اسکار سگارد( بیل ترنر) ، چاو یو نفت(ناخدا سائوفنگ) ، بیل نایگی (دیوی جونز) ، تام هولاندر (لرد کاتلر بکت)

مدت فیلم : 165 دقیقه

محصول 2007 آمریکا

داستان فیلم:

ویل ترنر و الیزابت سوان با ناخدا باربوسا متحد می شوند تا در تلاشی بسیار سخت ، کاپیتان جک اسپارو را از وام ویوی جونز نجات دهند. این در حالی است که لرد کاتلربکت که کشتی ارواح را در اختیار گرفته و تحت کنترل کمپانی هند شرقی است ، قصد دارد فرمانروایی دریاها را از آن خود کند. در این حال ناخدا باربوسا ، الیزابت سوان ، ویل ترنر و کاپیتان جک اسپارو قصد مقابله با آنها را دارند . این دریانوردان باید از میان آبهای خشمگین و خیانت افراد خود جان سالم به در برده ، راه خود را به سوی دریای پر از رمز و راز سنگاپور باز کرده و با دزد دریایی چینی به نام سائو فنگ مقابله کنند . اکنون در انتهای دنیا نه تنها زندگی و آینده خود آنها بلکه آینده جهان نیز به نتیجه این نبرد بستگی دارد ...

نقد فیلم:

طی سه قسمت از این فیلم پر هزینه و پولساز، «جانی دپ» در نقش «کاپیتان جک اسپارو» تبدیل به یکی از محبوب ترین شخصیتهای سینمایی دنیا شد و به نظر می رسد که این فیلم نقطه پایان این سه گانه پرخرج باشد.

«دزدان دریایی کاراییب»محصول دورانی است که کمپانی های فیلمسازی برای تضمین موفقیت چنین سریالهایی ،هر بار بیش تر از قسمت پیشین ، از نظر مالی و هنری و روی آ«ها سرمایه گذاری می کنند ، به طوری که امسال برای چنین فیلمهایی ( شرک، دزدان دریایی کارائیب، مرد عنکبوتی ، جیسون بورن) سال سرنوشت است. دومین قسمت ماجراهای جک اسپارو با برخوردی نه چندان خوب از سوی منتقدان روبرو شد ،ولی این برخورد نتوانست مانع موفقیت مالی آن شود . اما نمایش قسمت فعلی با فاصله کوتاهی از آغاز اکران «مرد عنکبوتی 3» نوعی مبارزه طلبی است که به زودی نتیجه آن تعیین خواهد شد.

برای ساخت قسمت سوم این فیلم حدود 200 میلیون ولار هزینه شد. البته نسخه ای که اکنون به نمایش درآمده بسیار کوتاه شده ، چون مدت نمایش نسخه اولیه آن بیش از سه ساعت بود. قسمت سوم مجموعه ، دورانی را به عنوان پس زمینه داستان خود برگزیده که طی آن امپراطوری بریتانیای کبیر تصمیم به کندن ریشه دزدان دریایی از پهنه آبها گرفته بود و موفق نیز شد ، اما نویسندگان فیلم که قطب مثبت ماجرای خود را در میان دزدان دریایی جستجو می کنند ، بدیهی است که خواستار نابودی آنان نباشند.از این رو همه دزدان دریایی به ظاهر قانون شکن را در برابر مردی قرار می دهند که چکیده استعمار، غرور و بد کاری است ، یعنی «کاتلر بکت» نماینده امپراطوری و کمپانی هند شرقی که در زشت خویی و پیمان شکنی درست دزدان دریایی را نیز از پشت بسته است. پس فرجام کار از ابتدا روشن است.دزدان دریایی در این قصه پیروز میدان هستند و قهرمانان ما در نبردی با شکوه و تماشایی ، لرد بکت و کمپانی هند شرقی را شکست می دهند.

دو قسمت قبلی بیشتر به دلیل جو کمدی خود مورد توجه قرار گرفت اما قیمت فعلی حال و هوایی اندکی جدی تر دارد . این بار وجوه رازآمیز فیلم برجسته تر شده و حتی صحنه های اکشن نیز به گونه ای تحت الشعاع آن قرار گرفته اند. هدف نویسنده و کارگردان مجموعه در قسمت سوم ، این بوده که تمامی شخصیتهایی که در دو قسمت پیشین یه تماشاگر شناسانده شده بودند در این قسمت سرانجامی مشخص پیدا کنند . در این قسمت به شخصیتهای جم اسپارو و ناخدا باربوسا خیلی خوب پرداخته شده است. الیزابت و بیل نیز در صحنه ی اوج داستان با همدیگر ازدواج می کنند . «کایرا نایتلی» در نقش زنی قدرتمند با توانایی هر چه تمام تر ظاهر می شود و «تیا دالما» دیگر شخصیت زن ماجرا نیز که در دو قسمت پیشین در پس زمینه قرار داشت نقش کلیدی پیدا می کند


تک سینما

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:46 AM
نگاهي به فيلم «تحت تعقيب» - 26-07-2008



http://www.bazyab.ir/images/stories/1217052747.jpg

نقصان اقتباس
هومن حاتمي

محمد باغباني؛ تيمور بکمامبتوف کارگردان قزاق که قبلاً با دو فيلم «نگهبان شب» و «نگهبان روز» جهان سينما را متوجه خود کرده بود، حالا با فيلم «تحت تعقيب» توانسته اعتبار و درجه خاصي براي خود دست و پا کند و اگر فيلم هايي چون بتمن، هنکاک و وال-اي نبودند، اوضاع فيلم بهتر از اين هم مي شد.

فيلم هايي که براساس کاميک بوک هاي مشهور و معروف ساخته مي شوند را به سختي مي توان از منظر اقتباس مورد بررسي قرار داد. معمولاً نقاط قوت و ضعف اين گونه فيلم ها را متاثر از منبع اقتباس مي دانند که بنا به انتخاب تهيه کننده ممکن است منبعي باارزش يا بي ارزش باشد. کارگردان و فيلمنامه نويس چنين فيلم هايي معمولاً منتقدان را به کاميک بوک ها ارجاع مي دهند و ادعا مي کنند به دليل محبوبيت آن کتاب مصور و حساسيت هواداران امکان حذف فلان شخصيت يا اضافه کردن شخصيت جديد وجود نداشته است. اين ادعا شايد در مورد مجموعه فيلم هاي «بتمن»، «سوپرمن» يا حتي «مرد عنکبوتي» صادق باشد اما هرگز نمي توان به فيلمي مانند «تحت تعقيب» در چنين چارچوبي نگريست. «تحت تعقيب» برخلاف مثلاً «سين سيتي» نه تنها به منبع اقتباس خود وفادار نمانده است بلکه ساختار و محتواي جديدي به آن اضافه کرده که در مجموعه کتاب هاي مارک ميلار و جًي جي جونز اصلاً وجود ندارد.

اگر بروس وين در کاميک بوک هاي بتمن يک منجي ثروتمند است که در هر بار به شکلي متفاوت همشهريانش را ياري مي کند و اگر پيتر پارکر در تمامي کتاب هاي مصور مرد عنکبوتي پسري خجالتي و اندکي دست و پاچلفتي است که ناگهان صاحب قدرتي افسانه يي مي شود، در فيلم هايي هم که بر اساس اين شخصيت ها ساخته شده اند با همين شخصيت ها مواجهيم که اين بار سر و شکلي سينمايي به خود گرفته اند. «تحت تعقيب» اما در فرآيند اقتباس از يک کاميک بوک ساختار شکن و منحصر به فرد به فيلمي تبديل شده که داستان دستمالي شده خود را در قالب صحنه هاي خيره کننده اکشن به تصوير کشيده است. در کاميک بوک «تحت تعقيب» وسلي گيبسون يک ضد قهرمان بي احساس است که بعد از مرگ ظاهري پدرش آگاهانه و با اشتياق به شخصيتي شرور بدل مي شود تا جاي خالي پدرش را پر کند. در جهان داستاني مارک ميلار چيزي به نام «خير» وجود ندارد چرا که بيشتر ابرقهرمان هاي تاريخي و افسانه يي اش در نبردي خونين قافيه را به ابرشرور هاي داستان باخته اند تا دنياي جديد تماماً در اختيار نيروهاي شر باشد. در صفحات مصور کتاب ها چيزي جز قتل و خونريزي و لذت ناشي از آنها ثبت نشده است تا تماشاگر و خواننده با شخصيت هايي همذات پنداري کند که با لذت آدم مي کشند و حتي مي توانند قربانيان خود را کاملاً تصادفي و از ميان مردم عادي انتخاب کنند. جالب است که در نسخه سينمايي وسلي گيبسون جوان 24 ساله يي است که براي انتقام از قاتل پدرش به انجمن اخوت پا مي گذارد و با شک و ترديد دست به اسلحه مي برد و در نهايت با اشتباه و توطئه يي از پيش تعيين شده پدرش را مي کشد، در حالي که در داستان اصلي وسلي همان جوان دست و پا چلفتي فيلم است که بعد از تبديل شدن به يک شرور حرفه يي با اختيار و از روي قصد قبلي به پدرش شليک مي کند. کتاب مصور اشارات مستقيم و غيرمستقيمي به شخصيت هاي مشهور اين گونه داستان ها دارد و ردپاي بتمن و رابين و زن گربه يي و سوپرمن و مرد عنکبوتي وجود دارد که البته همگي به دست شخصيت هايي مانند جوکر و پنگوئن و ال گو نابود شده اند. فيلم پيش رو جذابيت هاي غيرقابل انکاري به لحاظ سينمايي دارد اما نمي توان اين نکته را ناديده گرفت که اگر وفاداري خود را به منبع اقتباسش حفظ مي کرد اکنون با يکي از فيلم هاي به اصطلاح کاميک بوکي مواجه بوديم که مي توانست نقطه عطفي در فرآيند توليد اين گونه فيلم ها باشد. در هفته هاي اخير شاهد فيلم هاي ابرقهرماني متعددي بوده ايم که هر چقدر فيلم هاي خوبي باشند اما وقتي در کنار هم و با چنين فاصله زماني اندکي اکران مي شوند، مخاطب را دلزده مي کنند. «تحت تعقيب» در کنار فيلم هايي مانند «مرد آهني»، «پسر جهنمي» و «هالک شگفت انگيز» و اخيراً «شواليه تاريکي» صرفاً فيلمي خوش ساخت به حساب مي آيد که با تکيه بر اجراي مناسب و غافلگيري هاي روايي خود سر پا مي ماند. در حالي که اگر استوديوي يونيورسال به جاي حرکت در مسير کليشه ها ترس را کنار مي گذاشت و همان داستان مارک ميلار را با «کمي» چاشني اخلاقي و با همان شخصيتي که به قول خودش «ناچيز ترين عوضي قرن بيستم» است به تصوير مي کشيد، الان شاهد فيلمي جريان ساز بوديم که قواعد جديدي براي ژانر تعريف مي کرد. با مقايسه نسخه سينمايي و کاميک بوک اصلي مشخص مي شود که شباهت هاي هرچند اندکي هم که ميان آنها وجود دارد از ويژگي هاي مثبت فيلم به شمار مي رود. در متني که مارک ميلار براي کتاب نوشته است برخي واژه ها پررنگ شده اند تا با تاکيد بيشتري در ذهن خواننده ثبت شوند. مشابه اين شگرد را در تمهيدات بصري تيمور بکمامبتوف و استفاده از فست موشن ها، اسلوموشن ها، فوکوس و فلو کردن تصوير قابل مشاهده است. همچنين مخاطب قرار دادن خواننده / تماشاگر که در فيلمنامه يي که مايکل برنت، درک هاس و کريس مورگان نوشته اند بسط بيشتري يافته و اندکي محترمانه شده است.

عدم استقبال هواداران و طرفداران نسخه اصلي از نسخه سينمايي در سايه چنين دلايلي توجيه مي شود. شخصيت وسلي و فاکس در کاميک بوک بر اساس ويژگي هاي ظاهري اًمينم و هال بري طراحي شده اند. هواداران کاميک بوک شايد بتوانند آنجلينا جولي را به جاي هال بري بپذيرند اما قطعاً نمي توانند با جيمز مک اوي به جاي امينم کنار بيايند.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:47 AM
نقدی بر فیلم مه: ترس همه چیز را عوض می کند! - 30-07-2008



http://www.picestoon.com/out.php/i26621_themisthorrormovieposter.jpg
عنوان اثر: مه
کارگردان: فرانک دارابونت
نویسندگان: فرانک دارابونت (فیلمنامه)، استیون کینگ (رمان)
بازیگران: توماس جین – مارسیا گی هاردن – توبی جونز- لوری هولدن – ویلیام سدلر
ژانر: درام – وحشت – هیجانی – دلهره – جلوه های ویژه
محصول: آمریکا ۲۰۰۷
خلاصه داستان:
دیوید دریتون هنرمند در استودیوی خانگی خود مشغول طراحی برای پوستر فیلم های هالیوود است که ناگهان برق خانه می رود و طوفانی آغاز می شود. وی همسر و بچه خود را به زیرزمین می برد تا از مشکلات پیش بینی نشده در امان باشند. صبح که از خانه بیرون می آیند با خرابی های زیاد اطاف خانه که در روستایی محلی در حوالی نیویورک است مواجه می شوند و مشاهده می کنند که درختی که دیوید در بچگی روی آن بازی می کرده در اتاق کاری وی فرود آمده است. دیوید به همراه همسایه شان که با هم رابطه خوبی ندارند و فرزند خردسال خود بیلی به شهر می روند تا لوازم مورد نیاز خود را تهیه کنند. در شهر به فروشگاهی می روند که مدتها از همین جا خرید می کرده اند و با اکثر کارکنان محلی آنجا دوست هستند. در همین حین صدای آژیر خطر و اعلام وضعیت قرمز از بیرون فروشگاه شنیده می شود و پیرمردی با لب و دهان خونی وارد فروشگاه می شود. فضای فروشگاه آشفته می شود و مه کل اطراف بیرون فروشگاه را فرا می گیرد. پس از مدتی دیوید متوجه می شود که اتفاقاتی در این مه می افتد که غیر قابل باور است و…..
نقد فیلم:
مه، اثری دیگر از فرانک دارابونت کارگردان آثاری به یاد ماندنی نظیر مسیر سبز و رستگاری شاوشانک است که بار دیگر به همکاری با استیون کینگ نویسنده رمان این آثار پرداخته است. آخرین اثر این کارگردان با استقبال نسبتا خوب مردم مواجه شد اما با موجی از انتقاد از سوی منتقدان هالیوود مواجه شد. عده ای از آنها اعتقاد دارند که کارگردانی نظیر دارابونت که فیلم رستگاری شاوشانک وی در رده دوم برترین فیلمهای سایت آی ام دی بی قرار دارد، نمی تواند چنین فیلمی ساخته باشد و خیلی ها دیدگاه مثبت به این فیلم دارند. فیلم از آثار دیگر دارابونت کمی فاصله گرفته اما دارای پیام است. اینکه انتخاب داستان برای ساخت فیلم درست بوده یا نه، بحثی است که در میان منتقدین مطرح است و نتوانسته رضایت آنها را جلب کند.
مه، آخرین اثر این کارگردان با استقبال نسبتا خوب مردم مواجه شد اما با موجی از انتقاد از سوی منتقدان هالیوود مواجه شد.
فیلم یک دنیایی فرای دنیایی که در آن هستیم را ترسیم می کند و شخصیت هایش را در غالب همان فضا می پروراند. از یک فضای باز کم کم به فضایی محدود و بسته تر می رود و کم کم برای ارتباط با تماشاگر و اینکه بیننده خودش را در آن فضا حس کند تلاش می کند. استفاده از واژه ISTM به جای واژه FOG می تواند سوالی را در ذهن بیننده ایجاد کند که چه تفاوتی میان این دو کلمه وجود دارد که نویسنده از اولی به جای دومی استفاده کرده است. و اینجاست که کلید معمای این اتفاق غیر قابل پیش بینی راهی به سوی یافتن حقیقت به روی انسان باز می کند.
مه، اما چیزی شبیه مرگ است. بخاری که مشخص نیست ماهیتش چیست. بر اثر چه حادثه ای وارد طبیعت شده و حد و مرز آن تا چه شعاعی گسترش یافته است.
تلاش انسان برای رهایی از مرگ و اینکه هر کس به فکر این است که خودش و فقط خودش را نجات دهد. عجز و ناتوانی بشر برای قبول غیر ممکن ها و ماورای دنیای مادی و اینکه بخواهد بداند از چه چیزی فرار می کند و از چه چیزی می ترسد. ترس از اینکه بمیرد بدون اینکه چشمش را کاملا باز کند تا حقایق را ببیند. حقیقت برایش دردناک است و توان مقابله با آن را در خود نمی بیند. به بازیچه ای تبدیل شده که مانند موش آزمایشگاهی مورد سو استفاده قرار گیرد. منتها این دفعه موجود زنده تحت آزمایش موش نیست، بلکه زندگی انسانی است که خودش را همواره برتر می داند و دست از غرور خود بر نمی دارد. غرور از طرفی و ترس از طرفی دیگر.
دارابونت از ابتدا زیر لفظی سیاسی کار کرده و این بار هم هدف مورد نظرش عوامل نظامی و سیاسی و دانشمندانی که زیر نظر این عوامل کار می کنند تا آنها را به اهدافشان برسانند. اهدافی که آسیب های جبران نشدنی و بسیار مخربی دارد و با جان انسانهای روی زمین به خصوص نسل جدید بازی می کند. نمی توان به استفاده دارابونت از جلوه های ویژه در کارش ایراد گرفت. مهم هدف کارگردان است و اینکه سوالی در ذهن بیننده در رابطه با اینکه چرا دارابونت و کینگ این داستان را برای ساخت فیلم انتخاب کرده اند. مسیری که در آن قصد اعتراض داشته چقدر هموار بوده و تا چه اندازه به روی تماشاگر تاثیر داشته است.
دارابونت از ابتدا زیر لفظی سیاسی کار کرده و این بار هم هدف مورد نظرش عوامل نظامی و سیاسی و دانشمندانی که زیر نظر این عوامل کار می کنند تا آنها را به اهدافشان برسانند. اهدافی که آسیب های جبران نشدنی و بسیار مخربی دارد و با جان انسانهای روی زمین به خصوص نسل جدید بازی می کند.
هر کدام از شخصیت های فیلم به نوبه خود سهمی در رساندن پیام کارگردان و به طور کل پیام فیلم داشتند. خانم کارمودی که مذهبی افراطی بود و هیچکس جز خدا را دوست خود نمی دانست در طول فیلم با دیالوگهایش داستان را روایت می کرد و با جمله هایش بیننده را به تفکر وا می داشت. از این شخصیت برداشت های متفاوت می شود اما در واقع این کاراکتر فقط در یک مسیر حرکت می کند و آن این است که او فرستاده خداست و از اینکه پیش بینی هایش درست از آب در می آید لذت می برد و بیش تر به خود می بالد. راه رفتن روی ذهن عوام و ایجاد ترسی که آنها را از هر حرکتی برای جست و جوی حقیقت باز می دارد. در تک تک کاراکتر های این فیلم عنصر خود خواهی و غرور به وضوح دیده می شود. حتی در قهرمان داستان دیوید که در میانه فیلم می توان به وجود رابطه بین او و زنی که از بچه اش نگهداری می کند در گذشته پی برد. با وجود اینکه در ابتدای فیلم صمیمیت انکارناشدنی بین او و همسرش دیده می شود. و این خودخواهی باز هم در پایان به سراغ دیوید می آید و پایانی باور نکردنی رقم می زند.
به نژاد پرستی هم در لایه های نازک فیلم اشاره می شود و دو همسایه از دو رنگ پوست مختلف را کنار همدیگر قرار می دهد و به نتیجه ای تا حدودی قابل قبول می رساند.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:47 AM
نقد فيلم: زيباي آمريكايي (American Beauty) - 30-07-2008



http://www.picestoon.com/out.php/i26703_americanbeauty.jpg
در دو دهه اخير فيلمهاي زيادي در نكوهش و انتقاد شديد از جامعه‌هاي مدرن كه سرآمد آنها جامعه امريكاست در هاليوود ساخته شدند. برخي از اين فيلمها پا فراتر گذاشتند و به جز نقدهاي اجتماعي، حكومت و دولتمردان اين كشور جهان اولي و مدعي مدرنيسم را آماج حملات انتقادي متهورانه خود قرار دادند. ذكر نام اين فيلمها در حوصله اين مقال نيست اما به هر جهت «سام مندز» از قافله اين جريانات عقب نماند و با ساخت زيباي امريكايي پا در جا پاي همقطاران خود گذاشت و با نگاهي عاقل اندر سفيه به اين جامعه كه ارزشهاي آن دگرگون شده‌اند و نوعي بينش عارف مسلكي را در زمينه داشت به انتقاد تند و بي محابا پرداخت. اين فيلم سوگنامه‌اي براي ارزشهاي از دست رفته انساني، اجتماعي و عقيدتي امريكاست و پرداخت آن با جسارت ويژه‌اي صورت گرفته است هرچند مندز بسيار ناتوراليستي برخورد كرده و از باغ پر گل رزهاي امريكايي گلبرگهاي لطيف را تنها رويايي دست نيافتني و خارهاي آن را واقعي و حقيقت قاطع معرفي مي‌كند. اين تمثيلي است از امريكاي امروز. نام فيلم نيز از روي هوشمندي و طبع طنزپردازي و بدبيني انتخاب شده، زيباي امريكايي تنها يك روياست. يك رويا كه در ذهن لستر (با بازي كوين اسپيسي) پرورانده شده و او احساس مي‌كند با دستيابي به آنجلا كه نماد امريكاي متمدن و لطيف و سازگار است به سرحد آمال خود خواهد رسيد دريغ كه آنجلا در ميدان عمل خالي و پوشالي است همانطور كه امريكاي روزگار اكنون هست. دقت كنيد به سكانسي كه لستر در نهايت آنجلا را به كام سكس مي‌آورد اما او اظهار مي‌دارد به رغم ادعاهايي كه داشته هرگز با مردي همبستر نبوده است و اين نهايت طعن و كنايه فيلم به جامعه امريكاست. جامعه‌اي كه تنها ادعا مي‌كند و از داخل تهي‌است. مسائل اجتماعي و بيماريهاي جامعه شناسانه حاد در اين فيلم مورد توجه و انتقاد قرار گرفته‌اند، دقيقاً همان مسائلي كه جوامع مدرن با آن دست به گريبانند (در اينجا قرعه بداقبالي به نام امريكا خورده اما اكثر كشورهاي غربي اين بيماريها را دارند). مسائلي چون عدم يكپارچكي و ارزش‌مداري خانواده و كانون گسيخته آن، همجنس‌بازي، عدم توجه به نيازهاي فرزندان و بي‌عاري ابلهانه از مواردي هستند كه از آنها مي‌توان ياد كرد. آدمهاي فيلم هركدام مشكلي دارند كه از نظر كيفيت و گونه با ديگران در يك طراز قرار مي‌گيرند، همه آنها از وضعيت فعلي راضي نيستند و دنياي بهتري را طلب مي‌كنند درست مثل خود امريكاي بزرگ كه هيچ‌گاه به داشته‌هايش راضي نيست و همواره طمعي سياسي و اجتماعي دارد. لستر مي‌خواهد براي زنان جذاب باشد (نقص رواني)، همسرش با ديگري رابطه دارد (نقص عاطفي)، همسايه‌اش همجنس باز است و پسري آرمانگرا اما پوشالي دارد (نقص اجتماعي)، دخترش خانواده ديگري را آرزو مي‌كند (نقص اجتماعي) و آنجلا دوست دارد تنها ادعا كند و دست به عمل نزند (نقص شخصيتي) و مجموعه همه اين نقصها مي‌شود زيباي امريكايي يا به تعبيري خود امريكا. لستر آدمي روان‌پريش است، استمنا مي‌كند و در روياي خود با دختري زيبا خوش است و اين است نمونه مستند يك شهروند روشن‌ضمير امريكايي. رابطه او با دخترش حتي به ارتباط يك راننده تاكسي با مسافرش هم شبيه نيست و بسيار دردناك و پر ابهام است و اين هم طعنه ديگر مندز به لگدمال شدن ارزشهاست. فيلم با سكانسي از دختر لستر و دوست‌پسرش آغاز مي‌شود. پسر مي‌گويد:«مي‌خواهي پدرت را بكشم؟» و دختر جواب مي‌دهد:«اين كار را مي‌كني؟»؛ از همين جا لبه برنده انتقاد فيلم آغاز مي‌شود اما در نهايت اين آرمانگرايي و تماميت‌خواهي پوچ لستر است كه اين نماد آدم بوالهوس اما ظاهر‌الصلاح را از بين مي‌برد. مرگ لستر استعاره‌اي براي فناي تمناي بهتر بودن، ارزشمند بودن و در عين حال پاك بودن است. آنجلا و گلهاي رز قرمز رنگ نماد تام امريكاست و همسايه خشك و نظامي نماينده خشونت‌طلبي و اتكا به زور و اسلحه در اين كشور است. يكي ديگر از استعاره‌هاي فيلم جاييست كه دختر لستر فيلمي را كه دوست‌پسرش تهيه كرده تماشا مي‌كند. اين فيلم كوتاه چكيده‌اي از آن چيزي است كه مندز قصد دارد به تصوير بكشد. پاييز در اين فيلم كوتاه كنايه از غروب ارزشها و پلاستيكي كه باد آن را به هر طرف مي‌برد نماينده جامعه امريكاست. جامعه‌اي كه بي‌هدف، پوشالي، مصنوعي و بي‌ارزش تن به باد داده و به هر سويي روانه مي‌شود. مندز كار را تمام كرده و مي‌خواهد بگويد: امريكا ديگر تمام شده و صداي خرد شدن استخوانهاي مدرنيسم از دور شنيده مي‌شود.

درباره سام مندز
سام مندز متولد 1965 در انگلستان است. وی فیلمسازی را از سال 1993 آغاز کرد. درابتدای ورود به این عرصه دو سریال ساخت و در اولین تجربه سینمایی‌اش فیلم زیبایآمریکایی را خلق کرد این فیلم توانست جایزه اسکار بهترین کارگردانی را از آن وی کندو دو سال بعد نیز فیلم جاده تباهی را ساخت که این نیز همانند فیلم اولش برنده چندینجایزه اسکار شد و این باعث شد که همگان بر این باور باشند که موفقیت وی اتفاقینبوده است.




درباره كوين اسپيسي
متولد 26 جولاي 1959 در نيوجرسي. او در كاليفرنيا بزرگ شد و در سال 1980 پا به عرصه بازيگري گذاشت. اوج فعاليت هنري او در دهه 90 بود كه در فيلم مظنونين هميشگي (1995) اولين اسكار خود را دريافت كرد و دومين اسكار را در سال 1999 براي فيلم زيباي امريكايي گرفت. فيلمهاي مطرح ديگري كه او در آنها به ايفاي نقش پرداخته عبارتند از محرمانه لس‌آنجلس و زندگي ديويد گيل.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:47 AM
فيلم: بزرگراه گمشده (Lost Highway - 30-07-2008



http://www.picestoon.com/out.php/i26704_losthighway2.gif
ديويد لينچ كارگردان بي‌رحمي است. او عادت دارد مخاطبش را در دريايي از ابهام و سؤال غرق كند، او مي‌پسندد كه بيننده فيلمش هر تاويلي كه دوست دارد از فيلم داشته باشد و اين شگرد اوست. بزرگراه گم‌شده يك سوررئال ناب سينمايي است، ديويد لينچ هم يك سوررئاليست تمام‌عيار است و از اين نظر خيلي از سينماگران بعد از خود را تحت تاثير قرار داده است. او از طرح معما ابايي ندارد و همواره سوال را بدون پاسخ مطرح مي‌كند، پاسخي كه تنها مي‌بايست در ذهن سيال بيننده فيلمش نقش ببندد و او به اندازه بضاعتش از خوشه تحليل و تفسير فيلم ميوه برچيند. فيلم در ابتدا نياز به تحليلي روشن دارد، ارتباطهاي آدمها اگر روشن بشوند به خودي خود پاسخها آشكار خواهند شد. او معمولاً عمق فلسفي فيلم خود را در لباس ابهام و معما كم و زياد مي‌كند و به خصوص بزرگراه گمشده؛ كه استعاره‌ايست براي مسيري كه مي‌بايست بين طرح سؤال و جواب سؤال طي شود سرشار از كنايه و ايهام به ظاهر فلسفي اما در باطن روانكاوانه است. اگر بصورت عادت و با نگاه كليشه‌اي به تحليل فيلم بپردازيم، مي بايست ابتدا دست روي دغدغه فيلمساز بگذاريم. دغدغه لينچ چه بوده كه باعث توليد اين فيلم شده است؟ آن چيزي نيست مگر نقطه ضعفي در شخصيت، كه صاحبش آن را مي‌داند و در صدد نابودي آن است. هر فردي وقتي در تقابل با اين ضعف رواني قرار مي‌گيرد ابتدا بيرونيها و نزديكترين دلايل خارجي را سرزنش مي‌كند و سرزنش خود آخرين راهكار است. از نظر روانشناسي اين موضوع طبيعي نيست هرچند شيوع زيادي دارد. همانطور كه ذكر شد ضعف شخصيتي و علم به داشتن آن و درگيري مذبوحانه با خود چيزي است كه داستان فيلم بر آن سوار است. در بخش ابتدايي و سكانسهاي اوليه فيلم رابطه سرد فرد و رنه و زندگي آنها را در يك خانه بزرگ اما بي‌روح و زندگي مشاهده مي‌كنيم. آنها نسبت به هم بي‌تفاوتند و در گره‌افكني ابتدايي هماغوشي آن دو را مي‌بينيم و مشخص مي‌شود كه فرد در ارضاي همسرش ناتوان است؛ اين همان آغاز كننده تعليق كلاسيك داستان است. فرد زنش را دوست دارد اما او را خائن مي‌پندارد. او نوازنده ساكسيفون است؛ يك هنرمند. كسي كه به زعم ديويد لينچ راههاي گريز زياد براي تخليه رواني خود دارد و اثرش آنچنان است كه شهوت و سكس را تحت‌الشعاع قرار داده است. فرد ناتوان جنسي است و دوست دارد كه دليل ناتواني او بيروني باشد هر چند كه مي‌داند اينچنين نيست و از سرزنش كردن خود بيم دارد. ميل به هنر مي‌توانست دليل بيروني آن باشد اما فرد آن را گم كرده است. فرد همسرش را به دليل مذكور مي‌كشد و او را تكه‌تكه مي‌كند و از اينجا وارد دنياي خيالات او مي‌شويم. دنيايي كه فرد دوست دارد براي زنها جذاب باشد و هيچ دليل روانشناسانه و دروني براي سركوب اميال غريزي‌اش وجود نداشته باشد. او دوست دارد «پيت» باشد و مي‌پسندد زنهايي كه از نظر غريزي و سكس جذاب هستند گرفتار او شوند حتي اگر تعلق مادي به مردي چون «ادي» يا همان ديك لورانت داشته باشند. او خود را پيت مي‌انگارد و دوست دارد كسي همچون آليس ميهمان ضيافتهاي سكسي او باشد. نيمه بيشتر فيلم به روياي چنيني فرد مي‌گذرد. زندان و دادگاه و رانندگي در كوره‌راه تاريك و كلبه‌اي كه مي‌سوزد همه توهمات و خيالات فرد هستند. در دنياي خيالي او، اين يك مرد متول است كه مانع رسيدن او به آليس مي‌شود و نه ضعف جنسي او و اين نهايت خرسندي فرد از چنين رويايي است. ديك لورانت ضعف جنسي فرد در قالبي بيروني است. يكي از معماهاي فيلم حضور مرد مرموزي است كه در ميهماني اندي با فرد ملاقات مي‌كند. او نماد غريزه است. البته بايد اذعان كنم در اين زمينه چندان مطمئن نيستم اما با توجه به اينكه اوست كه در كلبه تنها افتاده در صحرا سعي در تحريك فرد براي كشتن ديك لورانت انتزاعي و سمبليك مي‌كند و حتي به فرد گوشزد مي‌كند كه آليس نام ديگري براي رنه است مي‌تواند كنايه‌اي از افكار نشات گرفته از غريزه باشد. نقطه عطف و كليد معماي فيلم آنجايي است كه آليس در گوش پيت (يا فرد) نجوا مي‌كند كه هيچ‌وقت از آن او نخواهد بود. اين در واقع عدم دستيابي فرد به خواسته واقعي يا خيالي او براي دستيابي به جنس زن است. بعد از اين ماجرا دوباره وارد دنياي واقعي مي‌شويم، جايي كه فرد ديك لورانت را كشته است و آن را به خود بازگو مي‌كند، منظور آنجايي است كه فرد در آيفون خبر مرگ ديك لورانت را مي‌دهد كه اين ابتداي فيلم است. اين پايان راه بزرگراه گمشده است و فرد از سوال ابتدايي به جواب انتهايي دست مي‌يابد. بي‌شك بزرگراه گمشده و دكتر مالهالند از آثار برجسته سوررئاليستي در دو دهه اخير هستند. بزرگراه گمشده از سويي، نظر به مسائل حاد انساني دارد. مسائلي كه براي تمام انسانها دغدغه هستند اما آدمي از رويارويي با آنها ابا دارد. بزرگراه گمشده نوعي روانشناسي است بر خلاف تصوراتي كه اين فيلم را فلسفي مي‌پندارند.

آشنايي با مكتب هنري سوررئاليسم:
اين‌ مكتب‌ هنري‌، جنبشي‌ بود كه‌ در فرانسهِ دهه ِ۱۹۲۰ شكوفا شد. نظريه‌پرداز و سخنگوي‌ اين‌ مكتب آندره‌ برتونبود كه بيانيهِ سوررئاليسم‌ را در سال ‌۱۹۲۴ نوشت‌. چكيدهِ اين‌ بيانيه‌ كه‌ مبتني‌ بر روان ‌شناسي‌ ناخودآگاه‌ فردي‌ در هنر است‌، متوجه رفتار غير عقلايي‌ و ناخودآگاه‌ هنرمند بر پايهِ ادراكات‌ ذهني‌ و رواني‌ او از محيط‌، تداعي‌ معاني‌ و روِياست‌. تخيل‌ و روِيا درآثار هنري‌ سوررئاليستي‌ از جمله‌ فيلم‌ به‌ صورت‌ يك‌سلسله‌ تصاوير آشفته‌ و درهم‌ و برهم‌ از خود آزاري‌ و دگرآزاري‌ بروز مي‌كند كه‌ رفتارهاي‌ عصبي‌، و اعمال‌ خشونت‌آميز نتيجهِ آن‌ است‌. ميل‌ به‌ خودكشي‌ و توجه‌ به‌ مرگ‌، جنايت‌ و اميال‌ سركوبشده‌ و از جمله‌ بينش‌ فرويدي‌ پايهِ مضامين‌ و موضوعات‌ تصاوير سوررئاليستي‌ است‌. شعار سوررئاليست‌ها «عشق جنون‌آميز»بود. معروف‌ترين‌ آثار سينمايي‌ سوررئاليستي‌ جنبش‌ آوانگارد عبارت‌ است ‌ از «سگ‌ اندلسي‌» (۱۹۲۸) و«عصرطلايي‌» (۱۹۲۹) كه‌ توسط‌ دو هنرمند اسپانيايي‌ «لوئيس‌ بونوئل‌» و «سالوادور دالي‌» (نقاش‌ سوررئاليست‌) ساخته‌ شده است‌. بر نحوهِ رفتار شخصيت‌هاي‌ فيلم‌ «سگ‌ اندلسي‌» منطق‌ روِيا حكم‌فرماست‌ و هيچ‌ عملي‌ عقلايي‌ نيست‌، ناخودآگاه‌ و اتوماتيسم‌ در واكنش‌ يعني‌ همان‌ چيزي‌ كه‌ آندره‌ برتون‌ در بيانيهِ سوررئاليسم‌ آورده‌، اساس‌ بازي‌ و تدوين‌ در «سگ‌ اندلسي‌» قرار گرفته‌ است‌. سوررئاليست‌ها به‌ نظم‌ تثبيت‌ شدهِ جامعه‌، سنت‌هاي‌ مورد احترام‌، نظام‌ حاكم‌، خانواده‌، كليسا، پليس‌ و ارتش‌ به‌ ديدهِ هجو مي‌نگريستند، اين‌ جنبه‌ از نگرش‌ اجتماعي‌ آنها در صحنه‌هاي‌ متعددي‌ از فيلم ‌ «عصر طلايي‌» به‌ چشم‌ مي‌خورد.
دلنمک


به قلم احمد ضابطي در فصلنامه هنر

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:47 AM
نقد فيلم: شهر گناه (Sin City) - 30-07-2008



http://www.picestoon.com/out.php/i26706_sincitythemovie.jpg
اخيراً در سينماي هاليوود شاهد نوعي رجعت به دهه‌هاي 30 و 40 و بازگشت به سياه بيني سوررئاليسم هستيم. هرچند اين سبك اكنون به نوعي بينش و البته ژانر نوآر تبديل شده اما به هر جهت خصوصيت و ويژگيهايي كه براي يك سبك خاص احراز شده افول نكرده است و كماكان داراي تعاريف خود مي‌باشد. به نظر مي‌رسد نوآر نامي جديد براي اين سبك امتحان شده و بدبينانه است. دو نمونه از فيلمهاي اخير كه در چنين چارچوبي ساخته شدند «شهر تاريك» و «شهر گناه» هستند. اين دو فيلم را در كنار هم مثال مي‌زنم به اين دليل كه از نظر ساختار و فرم و استفاده درخور از تكنيك سينما در يك رديف قرار دارند. شهر گناه البته بسيار سياه‌تر، بدبينانه‌تر و البته حرفه‌اي‌تر پرداخت شده است. اين فيلم خشن و بي‌پروا توسط سه فيلمساز كارگرداني شده؛ «فرانك ميلر» كه نويسنده اثر نيز هست، «رابرت رودريگز» و «كوئنتين تارانتينو» كه استعدادش را پيشتر در «پالپ فيكشن» به نمايش گذاشته بود. اين سومي به خصوص در نمايش صحنه‌هاي خشن و جريحه‌دار كننده هيچگونه پروا و ابايي ندارد.
اما شهر گناه درباره چيست؟ از نظر نماد شناسي چگونه مي‌توان به آن پرداخت؟ حتي سطحي‌ترين مخاطب سينما وقتي با اين فيلم روبرو مي‌شود از خود مي‌پرسد «فيلم چه چيزي براي گفتن داشت؟» به هر جهت اين فيلم براي مخاطبين معمولي جذابيتهاي درخوري دارد. نحوه فيلم برداري مدرن و اكشن‌هاي جذاب و خيره كننده گواه اين گفته هستند اما آيا اين همه چيز فيلم محسوب مي‌شود؟ قطعاً چنين نيست. در زير پوسته ماجراجويانه داستانهايي كه در فيلم روايت مي‌شود چيز به خصوصي نهفته است. داستان سعي دارد انسان را با درنورديدن پديده‌اي غير انساني كه نامش «گناه» گذاشته شده به نقد بكشد. ريشه‌يابي و علت‌شناسي اين پديده از چند جهت درخور توجه است. فيلم بيان مي‌دارد كه خلق انسان از دو جنس زن و مرد باعث شده كه اولين دستاورد بشري گناه باشد. هرجا كه زن و مردي با هم تلاقي مي‌كنند گناه شكل مي‌گيرد و انسان سير نزولي به سمت غريزه پيدا مي‌كند. با توجه به سكانس افتتاحيه، مرد و زني را مي‌بينيم كه در بالكن يك برج بر فراز شهر سياه ايستاده‌اند و مرد درباره زن بودن و زن كامل بودن طرف مقابلش صحبت مي‌كند اما او را به قتل مي‌رساند و اين پلان قتل بصورت سفيد در زمينه سياه نمايش داده مي‌شود. اين وقتي است كه جان از بدن خارج شده و امكان ارتكاب گناه از بين مي‌رود. عنصر جنسيت چيزي است كه در روانشناسي فرويد از آن ياد شده و سركوب غرايز نوعي بستر سازي براي تبديل شده به ناهنجار رواني مي‌گردد. جنسيت در اين فيلم اولين استعاره از زمينه سازي انسان نبودن است.
فيلم به صورت اپيزوديك و داستان در داستان پرداخت شده است. چيزي كه تارانتينو قبلاً در پالپ فيكشن و بيل را بكش جلد اول و دوم آن را تجربه كرده است. سه داستان مجزا كه در يك كاباره به هم گره خورده‌اند؛ كاباره‌اي كه «نانسي» در آن مي‌رقصد. او كه مظهر پاكي و صداقت است و اين را به «هاتيگان» ثابت كرده اكنون به يك «زن» تبديل شده است، زني كه از بدن و غريزه خوب براي شهوتراني برخوردار است. دقت كنيد به ديالوگ هاتيگان درباره نانسي:«او بزرگ شده. او اكنون بالغ شده است.» اشاره مستقيم او به بلوغ نشان از بستر اصلي فيلم دارد. زن بودن در مقابل مرد بودن و ايجاد كردن بستر لازم براي گناه و غريزه. فيلم نشان مي‌دهد كه همين غريزه مادر ساير گناه‌ها نظير دروغ، خشونت، زياده‌خواهي، طمع و رذالت است. اپيزود مربوط به «گلدي» نشان دهنده اين موضوع است.
زن در اين فيلم مي‌تواند نماد گناه باشد و هرجا كه زني كشته مي‌شود بيانگر تطهير است اما از طرفي هم يك طرفه قضاوت نشده و تعالي همين زن گوشزد شده است. توجه كنيد كه در چند جاي فيلم از «ميهو» به عنوان يك فرشته ياد مي‌شود. نانسي باكره‌اي است كه جز وفاداري چيزي نمي‌داند و سربسته‌تر از همه چيز اين كه زن، مي‌تواند مادر باشد. در چند جاي فيلم به كلمه مادر اشاره مي‌شود. «آيلين» همسر هاتيگان او را رها كرده تا بتواند مجدداً ازدواج كند و صاحب فرزند بشود و در واقع مادر بودن را تجربه كند. فيلم به صورت سياه و سفيد تصويربرداري شده اما برخي از عناصر رنگي هستند. هرجا كه احتمال وقوع گناهي هست رنگ وارد عمل مي‌شود تا آن را غني‌تر جلوه بدهد. تخت‌خواب و موهاي گلدي، لباس زن ابتداي فيلم و فرزند سناتور با رنگهاي تندي چون نارنجي، زرد و قرمز نشان داده مي‌شوند. به نظر مي‌رسد كنتراست بالاي فيلم و سياه و سفيد بودن فضاي داستان و عدم حضور روز در همه صحنه‌ها نشان دهنده سياهي تحميلي دنياي انسانهاست و رنگهاي متمايل به قرمز همگي نماد ميل به گناه هستند.
هاتيگان بعد از اينكه در انتهاي فيلم به رورك دست مي‌يابد آلت تناسلي ذكور او را از بيخ مي‌كند و با اين كار تمام دغدغه داستان بيرون مي‌ريزد:«اگر سكس نباشد گناهي هم نيست.» دقت كنيد كه در چند جاي فيلم مستقيماً به آلت تناسلي مردانه آدمهاي فيلم شليك مي‌شود. فيلم داراي بار رواني زيادي است ولي از انسجام داستاني و روايي شايسته‌اي برخوردار است. ارتباط با داستانها ساده است اما مكاشفت آنها پيچيده به نظر مي‌رسد. فيلم همچون سوررئالهاي ديگر، هيچ راه حلي ارائه نمي‌كند و تنها نكبت زندگي كاملاً غريزي و ددمنشانه را به تصوير مي‌كشد. يكي از نمادهاي تكراري مسئله تيغ ريش‌تراشي و چشم زن است. چيزي كه در فيلم «سگ اندلوسي» اثر لوئيس بونوئل به كار گرفته شده بود؛ شايد تارانتينو و ميلر قصد داشته‌اند ضمن حكم دادن به اينكه با چه فيلمي روبرو هستيم به نوعي ارادت خود را به بونوئل پيش‌كسوت نشان بدهند. شهر گناه اولين فيلم سياه درباره انسان و اميالش نيست و قطعاً آخرين هم نخواهد بود اما يكي از مهمترين آثار نوآر و يا به تعبيري سوررئال مدرن است.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:48 AM
http://www.picestoon.com/out.php/i29490_sweeneytodddeppposter.jpg
نام فیلم: سوینی تاد: آرایشگر شیطانی خیابان (Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street)
کارگردان: تیم برتون
تاریخ اکران: ۲۱ دسامبر ۲۰۰۷
ژانر: جنایی / درام / موزیکال / هیجان انگیز
شعار فیلم: هرگز فراموش نکن، هرگز نبخش.
افتخارات: برنده اسکار و هفده جایزه سینمایی دیگر و نامزد در یافت ۲۴ جایزه

بازیگران: جانی دپ، هلنا بونهام کارتر، آلن ریکمن، تیموتی اسپال، ساشا بارن کوهن
درجه فیلم: R به دلیل صحنه های خشن و خون آلود
مدت زمان فیلم: ۱۱۶ دقیقه
داستان سوینی تاد یک قصه مرموز و تاریک است که به نظر من برای به تصویر کشیدنش تنها، کسی همچون تیم برتون از پس آن بر می آید. این کار، ششمین همکاری مشترک بین تیم برتون و جانی دپ است. این دو دیگر به تمام جزییات یکدیگر آشنا هستند و به راحتی می توانند با هم سازگار باشند. وقتی که برای اولین بار میخواستم این فیلم را تماشا کنم تصویری از فیلمهای قبلی برتون در مقابل صورتم نبود و تنها هراسم آن بود که این فیلم تصاویر قبلی را مخدوش کند اما وقتی که تنها ۳۰ دقیقه از فیلم گذشت، تصاویر تمام فیلمهای برتون را در برابرم دیدم و دقیقا احساس کردم که در حال تماشای شاهکار استاد تخیل هستم آن تجربه، بی نظیرترین تجربه من از برتون بینی هایم بود.
http://www.picestoon.com/out.php/i29489_todd1.jpg
هشدار: ممکن است این متن جذابیت داستان را برای کسانی که فیلم را ندیده ان از بین ببرد.
برای بعضی بچه یتیم های بیچاره/ اولین وعده غذایی مفصل که تا به حال خورده/ پیراشکی گوشت است که از گوشت باباش درست شده/ از آرایشگاه سویینی تاد
این فیلم تیم برتون اقتباسی است از “سویینی تاد: آرایشگر شیطانی خیابان فلیت” این اثر پیش از این خشونت آمیزترین نمایش روی صحنه ها بود و امروز خود را تبدیل به خون آلود ترین فیلمهای روی پرده سینما کرده است. بذله گویی های پر سر و صدا، تراژدی تاریکی درباره انتقام، ضرب و شتم و پیراشکی های خون آلود گوشت انسان.
در این اثر نمی توان از تاثیر طراح لباس و طراح سایه ها (طراح صحنه) چشم پوشی کرد. او در این فیلم صحنه هایی را ساخت که به خوبی تاثیر آثار و فضاهای چارلز دیکنز بر آن مشهود بود. همچنین بازی ها در این فیلم، (جانی دپ)، (هلنا بونهام کارتر) و (آلن ریکمن) بسیار عالی بودند. آنها توانسته بودند به خوبی نقش خود را در این داستان چرک و تاریک ایفا کنند و به خوبی از پس دیالوگ ها و حس ها بر آمده بودند.
و اما در باره خود داستان: در لندن سالهای پیش یک آرایشگر جوان به نام بنیامین بارکر (جانی دپ) به همراه همسر زیبا و کودکش زندگی میکردند. بارکر عاشق خانواده اش بود. اما در آنجا قاضی ستمگری به نام قاضی تورپین (آلن ریکمن) زندگی میکرد او بوسیله یک اتهام ساختگی باربر را به استرالیا تبعید می کند و زن و دختر او را در اختیار میگیرد. او زندگی آرایشگر را نابود میکند و دخترش، جوانا را نیز در اختیار میگیرد. جوانا در حالی بزرگ می شود که در خانه قاضی زندانی است. در ابتدای داستان هم میبینیم که بنیامین بارکر از زندان در استرالیا گریخته است و سوار بر کشتی با جوانی همسفر می شود و به لندن بر میگردد. او بعد از بازگشت به دنبال مغازه آرایشگری خود میگردد و با دوست قدیمی خود خانم لاوت که بدترین کیک های لندن را میپزد دیدار می کند. خانم لاوت از خانواده بارکر برای او میگوید و بعد به بالای مغازه او میروند جایی که آرایشگاه باربر قرار دارد او حالا نام خود را از بنیامین باربر به سویینی تاد تغییر میدهد و دوباره شروع به کار می کند. او کارش را دوباره آغاز می کند اما این بار با دیوانگی بسیار عمیق.
http://www.picestoon.com/out.php/i29491_todd2.jpg
اندکی بعد آنها تصمیم میگیرند تا از مشتری های آرایشگاه به عنوان مواد اولیه پخت پیراشکی های گوشت خود استفاده کنند و به خاطر همین باربر به جای اصلاح صورت مشتری ها گلوی آنها را میبرد و آنها را به خانم لاوت واگذار می کند.
برتون در ارائه یک داستان مفهومی بسیار عالی عمل کرده است. او برای این کار از لندن با کوچه های تنگ، خیابان های کثیف و سایه های بسیار کمک گرفته و آن را به خوبی به تصویر می کشد.
ترانه ها و قطعات موزیکال توسط بازیگران به خوبی هر چه تمام اجرا می شود و در برابر فضای تاریک و وهم آلود فیلم به خوبی صف آرایی می کنند. بازی دو بازیگر اصلی هم بسیار شایسته و عالی بود. جانی دپ که دیگر جایگاهش را در آثار برتون ثابت کرده است و کارتر که پیش از اینها اتهامی به او زده می شد مبنی بر این که او چون همسر برتون است بنابر این در فیلم های او نقشی بدست می آورد اما او در این فیلم و چند اثر قبلی خود به خوبی نشان داد که این رابطه در بازی و هنر او به معنی واقعی بی تاثیر است و او در عرصه ی بازیگری، بسیار تواناست.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:48 AM
نفرین گل طلائی - 09-11-2008



فرانک مجیدی: فکر می‌کنم همه‌ی شما که به تماشای افتتاحیه‌ی المپیک نشستید، چون من ساعت‌ها مسحور زیبایی خیره‌کننده و عظمت آن ماندید. چینی‌هایی که یک‌ششم کره‌ی زمین را اشغال کرده‌اند، مراسمی در خور نام چین و تاریخ آن برگزار کردند.

http://www.picestoon.com/out.php/i57307_poster.jpg


حالا می‌گویید این چه ربطی به فیلم امروز دارد؟ ربطش آنست که کارگردان فیلم امروز ما و مراسم یک نفر هستند: ژانگ ییمو. چند سال پیش، علاقه و اطلاعات محدودی از سینمای چین داشتم و از پیشرفت صنعت فیلم‌سازی آنجا چیزی نمی‌دانستم، تا آنکه با دیدن کار این کارگردان یکی از علاقمندان کارهایش و سینمای چین شدم.البته، سینمای ییمو، فاصله‌ی فراوانی از جنس‌های بنجل چینی دارد و اصل جنس است.
جدیدترین کار ییمو که در سال ۲۰۰۶ اکران شد، به دنبال اقبال عمومی دو فیلم قبلی او “خانه‌ی خنجرهای پرنده” و “قهرمان” بینندگان زیادی را در جهان برای تماشای خود کشاند.نام این کار “نفرین گل طلایی” (http://www.imdb.com/title/tt0473444/) بود.
نفرین گل طلایی، داستانی باستانی از فساد در خانواده‌ی سلطنتی را بیان می‌کند. در قرن دهم میلادی، همگان در ظاهر منتظر فرا رسیدن روز جشن گل طلایی هستند. در این روز تمام محوطه‌ی کاخ امپراطوری، با داوودی‌های زرد رنگ پوشیده می‌شود و همگان به جشن و پایکوبی می‌پردازند. اما جشن امسال آبستن حوادثی پشت پرده است. اشکال کار هم در ساختار در هم گسیخته‌ی خانواده‌ی سلطنتی است.

امپراتور( چو یون فت) سالها قبل ازدواجی داشته که حاصلش یک فرزند پسر، پرنس وان(لیو یه) است که اکنون شانس اول تاجداری پس از پدر است، اما مادر او فوت می‌کند و امپراتور جاه‌طلب پس از مدتی با یگانه دختر امپراتور سابق و امپراتریس کنونی (گونگ لی) ازدواج می‌کند.

امپراتریس زنی فوق‌العاده باهوش، دانا و مکار است و همواره مانند خاری در چشم امپراتور. آنها دو فرزند پسر دارند پرنس جی(جی چو) و پرنس یو(جونجی کین).حالا پس از گذشت سالها که باید جانشین دیگر در فکر تشکیل دولت باشد، امپراتریس قصد دارد فرزند محبوبش پرنس جی را بر تخت بنشاند، هرچند که عشق پنهانی با پرنس وان هم در سر دارد که پرنس از ترس خشم پدر از آن گریزان شده‌است. او معشوقه‌ای دارد که ندیمه‌ی مخصوص امپراتریس است و دختر پزشک مخصوص قصر. امپراتور که به همسرش مشکوک شده که نقشه‌هایی در سر می‌پروراند، اما از سویی چون همسرش شاهزاده خانم چین است نمی‌تواند مستقیماً خونشش را بریزد بنابراین نقشه‌ای طرح می‌کند: با همکاری پزشک و دختر او، در دارویی که هر دو ساعت ملکه آن را مصرف می‌کند مقداری قارچ بسیار سمی پارسی می‌ریزد، این مقدار تا دو ماه دیگر امپراتریس را کاملاً دیوانه می‌کند و او خود بخود از روند کارها حذف می‌گردد. امپراتریس اما، از توطئه‌ی همسرش خبر دارد با این حال آن دارو را مصرف می کند و چشم به راه پسرش، پرنس جی دارد که در مناطق مرزی خدمت می‌کند و برای جشن به قصر باز خواهد گشت و در روزهای انتظار مدام با نخ طلا بر پارچه‌های ابریشم گل طلایی گلدوزی می‌کند. همگان از این کار او در تعجبند و نمی‌دانند او نیز هدفی در سر دارد.


پرنس جوان به هنگام بازگشت بلافاصله نزد مادرش می‌رود و چون راز مرگ تدریجی مادرش را از زبان او می‌شنود تصمیم به انتقام از پدر می‌گیرد و با مادر پیمان می‌بندد در روز جشن، با سربازانش تاج و تخت را از چنگ پدرش درآورد در حالیکه دستمال‌های گلدوزی مادر را برگردن خود و سپاهش دارند. در این میان، امپراتریس ماجرای عاشقانه‌ی ندیمه و شاهزاده وان را در می‌یابد و پزشک نیز بلافاصله استعفا می‌دهد و با دخترش به نزد همسرش باز می‌گردد اما وان تا آنجا هم به دنبال دخترک می‌رود، اینبار همسر پزشک در می‌یابد و شاهزاده را بر آشفته از خانه بیرون می‌کند و به اصرارهای همسرش تنها پاسخ می‌دهد که این عشق باید بین این دو کاملاً فراموش شود. در همین حین طی حمله‌ای وحشیانه به منزل پزشک، پزشک کشته می‌شود و همسر پزشک خشمگین از آنکه می‌داند انگیزه‌ی این عمل چیست و شوهرش چرا قربانی است با دخترش برای برداشتن پرده‌ی آخر می‌رود و این در حالیست که روز جشن فرا رسیده و تمام تراژدیها ناگهان رخ می‌دهد…

فیلم “قهرمان” و فیلم “خانه‌ی خنجرهای پرنده”، پیش از این فیلم با هزینه‌ای هنگفت و وسواس خاصی در روایت و زیبایی‌شناسی تصویری ساخته شده بودند. “قهرمان”، بیانگر داستان سه قهرمان است که چین را با شمشیر خود نجات می‌دهند اما پادشاه از دو تن از آنها که زن و مردی که عاشق همند بیمناک است و از نفر سوم می‌خواهد آنها را بکشد و او با این پیام نزد شاه می‌آید و از کیفیت مرگ آنها سه روایت خواهد گفت که در انتها پایانی غم‌انگیز برای آن سه رقم می خورد اما چین پا بر جا می‌ماند.

”خانه‌ی خنجرهای پرنده” نیز داستان دو مرد است که عشق رقاصه‌ای نابینا را در دل دارند که در آخر خون میان آنها قضاوت آخرین را می‌کند.برای این دو فیلم با هزینه‌های سرسام‌آورشان چند صد هزار نفر از مردم چین به عنوان سیاهی لشگر کار کردند و در انتها آثاری که عرضه گردید از نظر زیبایی بصری چنان در حد کمال است که در هیچ نمونه فیلم دیگری (حتی در فیلم‌های پرخرجی مانند سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها) به چشم نمی‌خورد، ضمن آنکه این دو فیلم در زمان خود به عنوان برترین فیلم‌های چین موجب افتخار مردم چین بودند.
اما درباره‌ی فیلم اخیر حتی چیزی فراتر از دو فیلم قبلی وسواس در طراحی صحنه و تصویر برداری به کار رفت. آنچنان که بقول بیژن اشتری عزیز، بار اول که فیلم را می‌بینی آنچنان محو تصاویر زیبای فیلم می‌گردی که اصلاً نمی‌فهمی داستان فیلم چه بود! من تا بحال ندیده‌بودم فیلمی تک‌تک پلان‌هایش مانند تابلوی نقاشی عظیمی از کار در آید. ساخت این سه فیلم بود که ییمو را لایق اول کارگردانی مراسم بزرگ المپیک کرد که بخوبی از عهده برآمد. طراحی صحنه و لباس این فیلم، بسیار فاخر و با شکوه است.

آنچه بسیار در نظر می‌آید، تحقیق دقیق در آداب و جشن‌ها و رفتارهای خانواده‌ی سلطنتی در هزار سال گذشته است. خوب است گاه چشم آدم به فیلم‌هایی اینچنین بیفتد تا بداند وقتی کشوری هزینه‌ی هنگفتی را صرف ساخت فیلم تاریخی می‌کند، این زحمت را به خود می‌دهد که واقعاً آن برهه‌ی زمانی را به کمال زنده کند و نه مانند کارگردانان کار بلد ما که نه روایت داستان می‌دانند و نه حتی یک بروشور درباره‌ی موضوع سریال‌های فوق‌العاده‌شان ورق می‌زنند و ۶میلیارد هزینه فقط صرف کشیدن خط چشم‌های آنچنانی و بزک کردن‌های ناشیانه برای زیبا جلوه دادن جوانی که قرار است زیباترین موجود بشری شود(که نمی‌شود) می‌گردد!

اما داستان، به زیبایی یکی از بیماری‌هایی را به تصویر کشیده که ادبیات و هنر، همواره در آثار بزرگانش مردمان را از آن بیم می‌دهند: بیماری قدرت دوستی! اینکه قدرت روح انسانی در بالاترین مقام انسانی چنان می‌آلاید که خون تنها سیراب‌کننده‌ی عطش آدمی می‌شود و خود نمی‌بیند چگونه روحش در حال سقوط است و درنمی‌یابد برای بالا ایستادن خود از تن عزیزانش پله می‌سازد تا به اوج برسد. اوج، آن اوجی که قدرت تعریف می‌کند تا شخص قدرتمند خود را صاحب احترام بیابد و در نمی‌یابد که این احترام نیست، ترسی به همراه نفرت است که مردمان را به کرنش وا می‌دارد و این ترس، این نفرت موجی می‌سازد که او و قدرتش را یکباره در خود می‌بلعد. اگر شمشیر روزی در دستان او بود، امروز شمشیر در دست یک ملت است و تنها خون او آتش انتقام را فرو می‌نشاند. ییمو داستان را در روز جشن به پایان می‌رساند اما نمای آخر فیلم بصورت نمادین با ریختن جام زهر بر نشان طلای پادشاهی تمام می‌شود که آن را ذوب می‌کند و نابود می‌سازد. در آخر این رندان هستند که می‌دانند کلاه پادشاهی که بیم جان در او درج است کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد!

ترانه‌ی پایان فیلم با توجه به داستان بسیار تاثیرگذار از آب درآمده و فیلم همچون بسیاری از فیلم‌های تاریخی موسیقی فخیم و فاخری دارد. بازی گونگ لی در نقش امپراتریس و چو یون فت بسیار چشم نواز است. هرچند در روز جشن، رازهایی که باید دانسته شود پیشتر حدس زدنش چندان مشکل نیست، اما بعنوان یک فیلم تاثیر گذار و دقیق تاریخی، ارزش اختصاص یک آخر هفته برای تماشا را دارد.


منبع : یک پزشک

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:54 AM
بچه اشتباهی


فرانک مجیدی: خیلی از ما خانم‌ها، یک زندگی عادی داریم. صبح از خواب پا می‌شویم و اولین حرکتمان برای خانواده است. تصور کن! یک زن هستی و با فرزندت زندگی می‌کنی. راست آنکه، دلیل زنده بودنت را در او می‌بینی و تمام امیدت به زندگی، اوست. روایت جدید کلینت ایستوود، بچه‌ی اشتباهی (http://www.imdb.com/title/tt0824747/)، این رابطه را به تصویر می‌کشد.
در اواخر دهه‌ی ۲۰، کریستین کالینز(آنجلینا جولی) و پسرش والتر با هم در خانه‌ای خوب و در محله‌ای آرام و مناسب در لس‌آنجلس زندگی می‌کنند. کریستین بعنوان سوپروایزر مخابرات کار می‌کند و مهم‌ترین شانس زندگیش والتر است. یک روز کاری برای کریستین پیش می‌آید و او در بازگشت به خانه، والتر را نمی‌یابد. مانند هر مادر دیگری سراغ بچه‌های همسایه یا هر جایی که ممکن است والتر سر بزند می‌رود ولی والتر را نمی‌یابد و این پایان یک زندگی آرام و ساده است. کریستین با پلیس تماس می‌گیرد اما پلیس در اقدامی عجیب می‌گوید تمام ماموران پلیس مشغولند و تا ۲۴ ساعت دیگر وقت رسیدگی ندارند. او منتظر می‌ماند. پلیس‌ها می‌آید و سوالات معمول را می‌پرسند. ماجرای کریستین و والتر به روزنامه‌ها کشیده شده و موعظه‌گری به نام گوستاو بریجلب (جان مالکوویچ) که منتقد نیروهای پلیس است در سخنرانیش از کریستین نام می‌برد. پس از مدتی کاپیتان جی.جی. جونز(جفری داناوان) به کریستین مراجعه می‌کند و به او می‌گوید پسرش زنده است و آنها او را بازگردانده‌اند. کریستین شاد و خوشحال به ایستگاه قطار می‌رود ولی پسرکی که پلیس یافته، والتر نیست. کریستین سعی می‌کند این را به کاپیتان جونز بفهماند ولی او که سرمست از حضور خبرنگاران و بازتاب‌های مثبت این خبر برای اداره‌ی پلیس است به او می‌گوید والتر فقط وزن کم کرده و کمی تغییر کرده که طبیعی است، و حالا احتیاج به خانه دارد پس بهتر است خرابش نکند و قبول کند این پسر، والتر است. کریستین چاره‌ی دیگری ندارد ولی از همان ابتدا در طرز صحبت پسرک، و در حمام کردن بچه و مقایسه‌ی قد پسرک با قد والتر مصرتر می‌شود که او پسرش نیست. پسر حتی معلم مدرسه و جای نشستنش را به یاد ندارد و این که او کریستین را مامان خطاب می‌کند خانم کالینز را عصبی می‌کند. کریستین دوباره و دوباره به جونز مراجعه می‌کند و در همین احوال با بریجلب هم آشنا می‌شود و بریجلب از فساد پلیس برایش می‌گوید و تشویقش می‌کند تا با خبرنگاران مصاحبه کند. جونز که از این موضوع خشمگین است او را به اداره احضار می‌کند و طی یک اقدام عجیب به بیمارستان روانی می‌فرستد. در آنجا با کریستین مثل یک بیمار روانی برخورد می‌شود و دکتر علناً می‌گوید اگر برگه‌ی مربوط به اینکه پسرکی که پلیس یافته، پسر واقعی اوست را امضا کند مرخص می‌شود که کریستین نمی‌پذیرد و به همین خاطر تا پای قرار گرفتن تحت شوک الکتریکی می‌رود و از سویی در نیمه‌ی فیلم با کاراکتر دیگری روبرو می‌شویم،همان گوردون نورث‌کات(جیسن باتلر هارنر) که همه‌ی راه‌ها به او ختم می‌شود و یکی از پلیس‌ها، بازرس لستر ایبارا(مایکل کلی) رد او را در حوادث تلخ رقم‌ خورده می‌یابد…


http://www.mobin-group.com/image/reg/images/9202erhre188_resize_2.jpg


کلینت ایستوود در مقام بازیگر حرف‌های زیادی برای گفتن داشت. چه کسی می‌تواند «خوب، بد، زشت»، «هری کثیف» و «نابخشوده»، را فراموش کند؟ اما در فیلم‌هایی که نام کارگردان گرفت، حتی از ایستوود بازیگر هم قدمی فراتر گذاشت. قدرت بازی‌گیری او از بازیگران جای هیچ حرفی ندارد. “رودخانه‌ی مرموز”، “عزیز میلیون دلاری”، ” پرچم پدران ما”و “نامه‌هایی از آیووجیما” همگی فیلم‌هایی در خور توجه و درخشانند. نکته‌ی جالب در این دو فیلم اخیر آنست که به جنگ آمریکا و ژاپن در دو فیلم جداگانه و از دو زاویه‌ی دید کاملاً متفاوت نگاهی جالب و منصفانه داشت. کاری که از هیچ کارگردان دیگری به یاد ندارم. او با این دو فیلم، موفق شد از دید یک آمریکایی و زاویه‌ی دید خاصش نسبت به جنگ با ژاپن رد شود و یک دید هنری ناب را که فرا وطنی است به نمایش بگذارد.نیز همین دو فیلم، می‌تواند به نوعی تاریخی نیز باشد. ایستوود این بار به طرحی از ران هاوارد علاقمند شده و داستانی واقعی مربوط به ۸۰ سال قبل را به تصویر کشید. روایتی از زندگی عادی یک زن که خباثت یک جنایتکار و بی‌عرضگی پلیس روال عادیش را بر هم می‌ریزد.پلیسی که برایش تعریف و تمجید شنیدن در صفحه‌ی اول روزنامه‌ها و مجلات و ژست لبخند به لب خیلی مهم‌تر از حقیقت است. این پلیس علاوه بر بی‌عرضگی و سوء استفاده از قدرت، احمق هم هست. چنانکه حتی به ذهنش خطور نکرده موارد بچه‌های گم‌شده در ناحیه را به هم ربط دهد. این فیلم مانند فیلم‌هایی از این دست جلو نمی‌رود. تعلیق و هیجان و تعقیب و گریزی نیست و همین موضوع کار را برای ایستوود که مجبور می‌شود دایره‌ی حوادث فیلم را محدودتر کند دشوار کرده و راهی سخت برای راضی کردن بیننده‌ای را که از او متوقع است در پیش دارد. برای دوست‌داران فیلم‌های ژانر حادثه‌ای، این فیلم چیز جدیدی عرضه نکرده و حادثه‌ای نفس‌گیر ندارد. ایستوود فیلم را حول محور کریستین کالینز و ارتباطاتش با دنیای بدون فرزندش ساخته است و داستان را از دید خشم زنانه و عشق مادرانه روایت کرده و همین دید محدود فیلم آن را به اندازه‌ی فیلم‌های قبلی درخشان نمی‌کند و در حد یک فیلم قابل قبول باقی می‌گذارد.
فیلم در جزئیات تاریخی دقت قابل توجهی داشته. دکور جیمز موراکامی و ابزار و مدل‌های ماشین‌ها و موتور سیکلت‌ها، آرایش مو و چهره و مدل‌های کفش و لباس و کلاه واقعاً دهه‌ی بیست و سی را به یاد می‌آورد. جولی بازی خیلی خوبی دارد. زنی که به رغم اندام لاغر و آسیب‌پذیری‌ای که در طرز راه رفتن و گرفتن کیفش به چشم می‌آید، سرسختانه برای یافتن پسرش ایستادگی می‌کند و قدمی عقب نمی‌رود. کاراکتر بریجلب، و طرز سخن گفتنش آدم را به یاد مارتین لوتر کینگ می‌اندازد و قصدش فقط رسیدن به اصلاحاتی در دستگاه رشوه‌گیر و ولنگار پلیس است و بازی مالکوویچ تا آنجا که نقش به او اجازه می‌داده، قابل قبول است. بازی تمام پسر بچه‌های فیلم عالی است، خیلی تاثیرگذارتر از بازی بزرگان! اما فیلم یک نکته‌ی درخشان دارد و آن هم کاراکتر قاتل فیلم، گوردون نورث‌کات، است. چقدر باتلر هارنر درخشان است! با استعدادی که او نشان داد، شانس‌های زیادی در بازیگری خواهد داشت . با آنکه حضور او بسیار محدود بود، بار تاثیرگذاری فیلم تا حد زیادی روی دوش اوست. او تیک عصبی ندارد، کثیف و ژولیده نیست و چهره‌ی مشخصی که از قاتل در ذهن می‌آید را ندارد. او مردی است با لبخندی بسیار زیبا و گرم و رفتاری مودب و نیاز دارد برای احساس حمایت در آغوش گرفته شود. و دقیقاً همین پارادوکس او را ترسناک می‌کند. او با یادآوری جنایتش لبخند درخشانی می‌زند چرا که او به طور خالص، آن قسمت سیاه روح آدمی است که “لذت کشتن” است و خون سیرابش می‌کند و تجسمی انسانی یافته. نمی‌شود گفت او مشکل روانی دارد، او فقط لذت می‌برد، همانقدر که می‌تواند از یک غذای مطبوع در زمستانی سرد در خانه‌ای گرم لذت ببرد و این ترسناک است. او یکی از به یاد ماندنی‌ترین قاتلان سینماست.
http://forum.persiandown.com/images/element/misc/im_msn.gif (http://forum.persiandown.com/thread66426-9.html#)

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:54 AM
مورد عجیب بنجامین باتن

فرانک مجیدی: شاید یکی از بهانه‌هایی که باعث می‌شود، فیلم تماشا کردن را دوست داشته‌باشیم، فرار از روزمرگی‌های زندگی باشد. پس چه باک اگر روایتی که به تماشایش می‌نشینیم، در عالم امکان و واقع نگنجد؟ هر چند ساختن افسانه‌‌وارهایی که به زمان و مکان نامعلومی در صدها سال پیش باز نمی‌گردد و در زمان معاصر جریان دارد، شجاعتی افزون می‌طلبد، ولی شاید یکی مثل “دیوید فینچر”، این دل را داشته‌باشد که از ایده‌ی یک داستان کوتاه “اسکات فیتز جرالد” چنان خوشش آید که دست به ساخت “مورد عجیب بنجامین باتن (http://www.imdb.com/title/tt0421715/)” بزند.
پیرزنی در بیمارستانی در کارولینا در حال مرگ است و دخترش در لحظات آخر نزد اوست. طوفان کاترینا آغاز شده و اوضاع جوی نامساعد است. پیرزن می‌خواهد در لحظات آخر عمر رازی را برای دخترش بازگو کند. پس برای او داستان ساعت‌سازی را می‌گوید که نابینا بود و زندگی خانوادگی کوچکی با پسر و همسرش می‌گذراند؛ پسر به جنگ می‌رود و کشته می‌شود. در آن روزها شهرداری به او سفارش ساخت یک ساعت را داده‌بود. او تمام وقتش را صرف ساخت آن ساعت می‌کند. در روز افتتاح تدی روزولت هم حضور داشت و همگان با تعجب می بینند که ساعت برعکس کار می‌کنند، ساعت‌ساز می‌گوید خودش به عمد آن را اینطور ساخته،” شاید ساعت عقب برود، زمان به عقب برگردد، فرزندان ملت بازگردند و زندگی کنند، ازدواج کنند، بچه‌دار شوند و به مرگ طبیعی بمیرند، شاید پسر من هم برگردد!” پیرزن از دخترش می‌خواهد دفترچه‌ای که در کیف دارد را برایش بخواند. در سال ۱۹۱۸، در میان شادی مردم از پیروزی جنگ جهانی اول در خانواده‌ی باتن‌ها پسری به دنیا می‌آید که جادوی ساعت بر او اثر کرده، او نوزادی ۸۰ ساله است. مادر کودک می‌میرد و توماس باتن( جیسون فلمینگ)، پدر کودک، او را زیر پله‌ی خانه‌ای رها می‌کند که در آن زوج سیاه‌پوستی به افراد پیر جا می‌دهند. زن سیاه‌پوست که کویینی(تاراجی هنسون) نام دارد از شوهرش می‌خواهد که او را نگاه دارند و نامش را بنجامین می‌گذارد. بنجامین (برد پیت) کم‌کم بزرگ می‌شود ولی سنش به عقب باز می‌گردد، او آرزو دارد مثل تمام بچه‌های ۶،۷ ساله باشد ولی ظاهر او مانند پیرمردی ۷۵ ساله است. در همان روزها اتفاقی با پدرش که همواره دورادور به او سر می‌زد ملاقات می‌کند. او با دخترکی زیبا به نام دیزی آشنا می‌شود و با هم دوست می‌شوند. وقتی بنجامین ۱۷ ساله شد (با ظاهری۶۳ساله!) از خانه می‌رود و با کاپیتان مایک(جیرد هریس) به دریا می‌زند. آنها به روسیه می‌روند و او با زنی انگلیسی به نام الیزابت ابوت(تیلدا سوئینتون) آشنا می‌شود. همسر الیزابت جاسوس است. علیرغم شوهردار بودن البزابت، میان بنجامین و او رابطه‌ای عاطفی شکل می‌گیرد. در یکی از روزها الیزابت او را بی‌خبر ترک می‌کند. دیزی(کیت بلانشت) در نیویورک بالرین می‌شود. او و بنجامین همیشه برای هم کارت پستال می‌فرستند. با پیام فرانک روزولت بنجامین و کاپیتان مایک هم وارد جنگ می‌شوند و با حمله‌ی یک زیردریایی مایک کشته می‌شود. بنجامین به خانه بر می‌گردد و باز دیزی را ملاقات می‌کند و یاد روزهای خوش گذشته زنده می‌شود. اما حوادث دیگری هم میان دیزی و بنجامین رخ می‌دهد…




http://xs136.xs.to/xs136/09072/the_curious_case_of_benjamin_button908.jpg


دیوید فینچر، خالق شاهکار “هفت” و فیلم خوب “باشگاه مشت‌زنی”، در سالهای اخیر به سراغ ساخت “زودیاک” رفت. فیلمی درباره‌ی یک داستان واقعی قاتلی زنجیره‌ای که هرگز به دام نیفتاد. این فیلم در قیاس با “هفت” بسیار ناامید کننده بود. پس از این افول بود که فینچر به امید بازگشت به روزهای اوجش با هنرپیشه‌ی محبوبش، برد پیت، دست به خلق تصویری از ایده‌ی جسورانه‌ی فیتز جرالد زد. فیلم راوی ایده‌ی عجیب زندگی وارونه می‌شود. چیزی که شاید به نظر اینقدر عجیب و احمقانه بیاید که خنده‌دار باشد، اما کنجکاوی درباره‌ی اینکه اگر چنین چیزی امکان داشت چطور می‌شد، بیننده را میخکوب می‌کند و با مسیر داستان پیش می‌برد. داستانی که روایتگر بخشی از حوادث مهم تاریخی جهان است.




http://xs136.xs.to/xs136/09072/the_curious_case_of_benjamin_button_2773.jpg


با این حال، این فیلم خالی از اشکال نیست. عشق میان الیزابت و بنجامین خیلی بی‌ریشه و غیر ضروری تصویر شده. بنجامین که قرار بوده در جنگ شرکت کند، حتی برای حفظ ظاهر هم که شده، اسلحه به دست نمی‌گیرد. اصلاً انگار در سکانس جنگ شبانه‌ی قایق و زیردریایی به زور در صحنه چپانده شده که فقط باشد! هر چند که این فیلم حاوی نکات تاریخی خوبی است، اما در مقام قیاس با فیلم “فارست گامپ” ( که بزودی پستی درباره‌اش خواهم نوشت) از بسیاری از جریانات فکری و اجتماعی در آن سال‌ها به سادگی عبور می‌کند و ناگفته رهایشان می‌کند. از اریک راث که سناریوی این فیلم و “فارست گامپ” را به رشته‌ی تحریر در آورده، انتظار بیشتری می‌رفت. اینکه بنجامین وقتی به دوران کودکی می‌رسد ناگهان دیزی را فراموش می‌کند و وقایع زندگیش را از یاد می‌برد با چه منطقی رخ می‌دهد؟ به باور من، بر خلاف تصور خیلی‌ها، حد و اندازه‌ی بازی برد پیت اصلاً اسکاری نیست! صرف یک گریم سنگین نمی‌تواند باعث بهترین بازیگر مرد بودن، شود. بازی پیت خیلی خشک است، چه وقتی الیزابت را از دست می‌دهد، چه وقتی دیزی را دوباره می‌بیند وچه وقتی که می‌فهمد توماس باتن پدر اوست. هرچند صبوری برد پیت در تحمل آن گریم سنگین قابل تقدیر است ولی اگر می‌توانست متناسب با آن گریم فوق‌العاده بازی کند چقدر این فیلم بهتر می‌شد! از دید من، بازی کیت بلانشت بسیار چشمگیرتر از پیت از آب در آمده!
البته فیلم جاهای قشنگی دارد که امضای فینچر را می‌شود بر آن‌ها دید. مثلاً جایی که بنجامین و پدرش به تماشای طلوع آفتاب بر دریا می‌نشینند یا جایی که روح کاپیتان مایک و بنجامین چون مرغی مگس‌خوار و زیبا تصویر می‌شود. گریم‌های فیلم عالی است و صحنه‌آرایی‌ها با تناسب گذر سال‌ها استادانه طراحی شده‌است. این تناسب و تغییر در موسیقی فیلم هم مشهود است. فیلم “مورد عجیب بنجامین باتن” بخاطر ایده‌ی خوبش و چیزهایی که می‌تواند یادآور فینچر باشد ارزش دیده‌شدن را دارد. ” بعضی از مردم برای زندگی کنار رودخانه بدنیا می‌آیند، برخی برای کشته شدن با صاعقه، برخی برای شنیدن موسیقی، برخی برای شنا کردن، برخی برای ساخت دکمه، برخی برای شکسپیر بودن، برخی برای مادر بودن، و برخی برای رقصیدن!” این نریشن سکانس پایانی فیلم بود که بسیار زیبا و دلچسب به تصویر کشیده شده‌بود! بله، همه برای چیزی زندگی می‌کنند اما فقط بنجامین باتن است که مثل بنجامین باتن زندگی می‌کند، برای موردی عجیب!

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:54 AM
تحلیل و بررسی فیلم تک تیر انداز ( shooter ) - قسمت اول - 06-03-2009





محقق : سید علیرضا واعظ موسوی




http://www.memorabletime.com/images/stories/shooter-poster-1.jpg








تحلیل محتوایی

هر کس برای اولین بار فیلم تک تیرانداز را می بیند با خود می گوید که چگونه می شود که آمریکا اجازه می دهد بر ضد سیاست هایش فیلمی به این صورت ساخته شود ؟
چگونه می شود که فیلم هایی از این دست تولید و در جهان پخش می شود ؟
این مطلب در تماشای فیلم های مشابه فیلم تک تیرانداز هم به ذهن بیننده خطور می کند .
در جواب این سوال ها باید گفت که آمریکا این فیلم ها را هدفمند ، می سازد . و هدفش هم انتقاد از خودش نیست ، بلکه می خواهد به دیگران ، خودی نشان دهد . ما می دانیم که منتقدان سیاست های آمریکا که در این کشور به تولید فیلم ها و نشر کتاب هایی بر ضد دولت و سیاست های آمریکا می پردازند ، از سوی مقامات آمریکایی مورد بی احترامی و حتی طرد قرار می گیرند . که از نمونه های این منتقدان می توان به مایکل مور اشاره کرد .
فیلم تک تیر انداز به وضوح حاوی مطالبی است که دانستن آنان خالی از لطف نیست :
1 ) ترک مهره های سوخته : این روش ، روشی آمریکایی است ، که در مورد بسیاری از مهره های سقوط کرده انجام داده می شود و ما به وضوح نمونه هایی از این دست را در تاریخ می بینیم . رها کردن رضا شاه پهلوی پس از سقوطش در جزیره ای که امکانات سکونتی نداشت ، جلوگیری از ورود محمد رضا شاه پهلوی به آمریکا پس از فرارش از ایران و طرد وی ، خالی کردن پشت صدام حسین ، دیکتاتوری که با حمایت آمریکا و غرب قدرت گرفت و ... .
* در ابتدای این فیلم می بینیم ، وقتی سوواگر ( تک تیرانداز و نقش اصلی فیلم ) و همراهش به مشکلی گرفتار می شوند ( در آفریقا ) به فرماندهی تماس می گیرند و گزارش می دهند و انتظار دارند که فرماندهی آنان را یاری کند . ولی در این زمان دوربین فیلم برداری یکی از ماموران سازمان سیا را در مرکز فرماندهی است نشان می دهد ، که دستور خاموش کردن بیسیم را می دهد و این گونه توجیه می کند که آنها برای این عملیات آموزش دیده اند و می توانند برگردند ( ولی آن مامور سیا خود می داند که سوواگر و همراهش گیر افتاده اند و از این رو آنان را مهره سوخته به شمار می آورد و دست از یاری آنان می کشد . )
یک نکته جالب در این قسمت فیلم این است که وقتی دوربین این مامور سیا را نشان می دهد ، ما نمی توانیم بفهمیم که این فرد نظامی نیست و عضو سیا است ، زیرا چنان دستور می دهد و دیگران هم دستورات او را انجام می دهند که ما فکر می کنیم فرماندهی نظامی است ، ولی کمی جلو تر وقتی سرهنگ جانسون و همکارانش دارند درباره سوواگر سخن می گویند ، این مطلب را بیان می کنند که در آن عملیات در آفریقا سیا دستور رها کردن آنان را داده است .
این یعنی چه ؟
در ابتدای فیلم آنچنان آن فرد حاضر در مرکز فرماندهی را نشان می دهد که گویی فرمانده است ولی دقایقی بعد متوجه می شویم که او مامور سیا بوده ، یعنی به بیننده آنچنان القا می شود که سیا قدرتی برتر از ارتش است .
* در قسمتی دیگر از این فیلم وقتی سوواگر به خانه ی تیرانداز فلج می رود ، او به سوواگر می گوید : همان طور که به سراغ تو آمدند ، پیش مکن هم آمدند { برای کشتن مقام اتیوپیایی } . همیشه ازت استفاده می کنند وقتی کارشون با تو تمام شد می اندازنت بیرون .
* در قسمتی دیگر سرهنگ ایزاک جانسون به سناتور مونتانا می گوید : می خواهم یک هواپیمای نظامی بدون بازرسی بشینه ، داخل اون سربازان اعزامی به اتیوپی هستند .
سناتو هم می گوید : سریعتر بکشیدشون .

این چند مورد که در فیلم تک تیر انداز دیده می شود ، همان سیاست استفاده کردن از مهره ها و سپس رهاکردن آنان است . آمریکا این طور با نیرو های خود برخورد می کند . و یکی از دلایلی که همه سیاسیون در نظام آمریکا سعی در بالابردن رتبه خود دارند این است که پایین تر ها برای منافع ملی فدا می شوند !
2 ) قدرت سرکش و عجیب آمریکا : ساختار نظام آمریکا به نحوی است که نمی توان قدرتمند ترین را پیدا کرد .
هیچ کس در آمیکا قدرتمند نیست در عین اینکه همه قدرتمند اند !!
به قول سناتور مونتانا در فیلم تک تیر انداز : در آمریکا طرفی وجود ندارد ؛ در آمریکا دموکراسی یعنی تلاش کردن برای رسیدن به قدرت .
و این همان مطلبی است که در آخر بحث قبلی متذکر شدیم .
سیاست های کلان آمریکا توسط سیاستمداران پنهانی ، طرح می شود و همه کس از نظامیان و سناتور ها و دادگستری و رئیس جمهور ، باید به آن عمل کنند و الا از سر راه کنار می روند .
در مسیر نیل به اهداف نظام آمریکا ، هر کس با هر مسئولیتی ، علاوه بر انجام وظایف محوله خود ، در صدد است رتبه ی خود را در بردار قدرت آمریکا بالا ببرد .
چه کسی حرف آخر را می زند ؟
نمی دانیم . معمولا در هر کشوری یک نفر حرف آخر را می زند ، چه در کشور های در حال توسعه و چه کشور های توسعه یافته . ولی در آمریکا هر کس امکان دارد که قدرتمند باشد . به عبارت دیگر کسی که حرف آخر را می زند ، در شرایط زمانی مختلف متفاوت است .
قدرت برتر عقابی است که سایه اش را بر سر هر کسی که لازم باشد می اندازد .
در این فیلم می بینیم که سوواگر ، وقتی در کوهستان با سناتور ملاقات می کند به او می گوید : تو مردم یک روستا را قتل عام کردی . و سناتور با گستاخی تمام می گوید : یک روستا ! دنیا را هم می تونم بکشم . این دستوری بود که از سوی شخص رئیس جمهور داده شده بود و سیا به اون نظارت می کرد .
در اینجا می بینیم که قدرت رئیس جمهور چقدر زیاد جلوه گر می شود . در ادامه هم وقتی سوواگر تقاضای دیدار با دادستان را دارد ( در اداره دادگستری ) پس ازاثبات بی گناهی اش با استفاده از دلایلی ، سپس عکس های قتل عام روستا را در آفریقا نشان می دهد ولی با کمال تعجب می بیند که سرهنگ جانسون رو به دادستان گفت : تو می خواهی با چی مبازره کنی در حالی که قدرتش را نداری ، این چیزیه که از ما خواستند ، تا بتونیم کشوری ابرقدرت داشته باشیم .
دادستان هم رو به سوواگر می گوید : بدون در نظر گرفتن احساساتم این کار برای منافع ملی بوده ، و قابل توجیه است . دستور این کار از سوی رئیس جمهور بوده
و در ادامه به سوواگر می گوید : بهت توصیه می کنم دنبال این رونگیری .
در اینجا هم باز شاهد بیان قدرت رئیس جمهور هستیم . اما ما شواهدی در تاریخ داریم که قدرت رئیس جمهور کم بوده ، همچون قضیه واترگیت ، که منجر به استعفا نیکسون می شود و یا رسوایی کلینتون و یا ترور کندی .
پس این چه تزادی است که در فیلم و واقعیت وجود دارد ؟
تزادی نیست . همان طور که در فیلم دادستان به سوواگر گفت ، پای منافع ملی در میان است . درزمانی نفت برای کشور مهم است و رئیس جمهور آنقدر قدرتمند می شود ( سایه عقاب قدرت بر سر وی افکنده می شود ) که علاوه بر اینکه دستور حمله به کشوری را می دهد ، برای حفاظت از خطوط انتقال نفت دستور قتل عام روستایی را می دهد . ولی در آن موارد تاریخی یاد شده چون حیثیت آمریکا با نگهداری رئیس جمهور های بی آبرویش ، خدشه دار می شود از این رو این دو رئیس جمهور ( نیکسون ، کلینتون ) باید بروند ، و به عبارت دیگر فدای منافع ملی آمریکا می شوند و در این دو قضیه می بینیم که سایه قدرت بر سر دادگستری آمریکا قرار دارد .
در مورد قضیه کندی هم چون وی دستور جنگ را که از سوی سیا ارائه شده بود امضا نکرد ، و از این کار ممانعت کرد ، می بینیم با اینکه از مدت ریاست جمهوری اش حدود یک سال باقی مانده ، ولی ترور می شود .
توسط چه کسی ؟ فردی نا شناس که وقتی دستگیر می شود توسط یک مامور اف بی آی کشته می شود و راز ترور رئیس جمهور سر پوشیده باقی می ماند .
نکته :سیاستمداران آمریکا می توانستند منتظر بمانند تا کندی دوره ریاست جمهوری اش تمام شود و بعد به نحوی رد صلاحیتش کنند تا دور بعد کاندیدا نشود ، ولی نه ! این کار را نکردند ، آمریکا قلدر است و می خواهد قلدری کند ، آنها این رئیس جمهور را ترور کردند و عمدا شایع کردند که دست اف بی ای در کار بوده تا از این رهگذر عاقبت ایستادن در برابر سیاست های آمریکا را به دیگران نشان دهند .
این است ، روش آمریکا !!

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:55 AM
تحلیل و بررسی فیلم تک تیر انداز ( shooter ) - قسمت دوم - 06-03-2009



3) قلدری آمریکا : کشور آمریکا دارای نظامی قلدر است . نظامی که از این سیاست پیروی می کند:هر که با نیست بر ماست . و این سیاست است که باعث شده دایره ی امنیت ملی ایالات متحده آمریکا تنگ شود و هر حرکتی از سوی کشوری و یا فردی ( چه آمریکایی و غیر آمریکایی ) به امنیت ملی این کشور خطر خدشته را داشته باشد.
ما میدانیم که تهدید کشوری به حمله نظامی ، نقض آشکار حقوق بشر است و این عمل علاوه براینکه جرم به حساب می آید ، باید واکنش تند شورای امنیت را نیز در پی داشته باشد . ولی اینک می بینیم که آمریکا بارها و بارها ایران را به حمله تهدید می کند ولی هیچ واکنشی از سوی شورای امنیت سازمان ملل دیده نمی شود . و این هم نمونه ی دیگری از زورگویی بی پروای آمریکا است ، که البته اینچنین روشی دوام نخواهد آورد . چرا که حکومت های زور نابود شدند و نمونه های آن فراوان در تاریخ دیده می شود .
هر نظامی که به سوی زورگویی و ستم رفته ، نابود شده . چه در عهد باستان و چه جدید و چه در زمان معاصر . در میان کشور های دنیا می بینیم که نظام انگلیس که نظامی پادشاهی است ، با اینکه اکثر نظام های پادشاهی در دنیا منسوخ شده اند . و اکثر کشورها نوعی از انواع انقلاب را در تاریخ خود دارند ولی ، انگلستان انقلاب آنچنانی را در تاریخ خود ندارد ــ به جز انقلاب کرامول که تقریبا شبه کودتا بود ، کرامول با پشتیبانی سپاه مستقل خودش و حمایت نمایندگان مجلس توانست بر نیروهای پادشاه پیروز شود و اولین و البته آخرین نظام جمهوری را در انگلستان ایجاد کند ــ .
چرا پادشاهی انگلستان منسوخ نشد ؟
چون سیاست های انگلستان بر پایه مکر و حیله است ، این کشور با استفاده از همین شیوه ها بوده که توانسته مستعمارات خود را سالهای سال حفظ کند و پس از مدت طولانی که از بقای نظام سلطنت مطلقه این کشور می گذشت ، آنوقت آرام آرام این نوع حکومت به سلطنت مشروطه تبدیل شد ــ بدون هیچ انقلابی ــ و طوری شاه خود را گرامی دشنتد که مرمد انگلستان با شاهان خود به احترام بر خورد می کنند و تاج گذاری آنها را از سنت های خود می دانند . انگلستان روش دیگری در برخورد با مخالفینش دارد ؛ و همچنین شیوه ی دیگری برخورد با مهره های سوخته اش دارد که بر عکس روش آمریکا است و آن این است که این افراد را به خوبی حفظ می کند ( تا سر حد امکان )
آمریکا در فیلم تک تیر انداز زورگویی آشکار و بی پروا را به خوبی نشان می دهد :
* ترور مقام اتیوپیایی به این دلیل که می خواست واقعیاتی را بیان کند که بر ضد نظام آمریکا بود { این مطلب که « هر که بخواهد بر ضد منافع ما سخن گوید ، نابود می شود » بسیار شفاف در فیلم بیان شده ، و این کار نشان می دهد که آمریکا از بیان این قلدر نمایی هیچ باکی ندارد .
* در فیلم بارها گفته می شود که اهالی روستایی در آفریقا کشته شدند تا خطوط انتقال نفت در معرض خطر نباشد .
این مطلب به عنوان مطلبی محرمانه توسط افرادی بیان می شود . و از سوی دیگر نشان داده شده که اقدامات سوواگر برای افشای این جنایت به جایی نمی رسد .
پس این فیلم می خواهد این را بگوید که ، آمریکا هر کار که بخواهد انجام می دهد ( به دلیل اینکه زور دارد ) و هر کس که بخواهد درباره اقدامات آمریکا حرفی بزند نتنها حرفش به جایی نمی رسد بلکه مرگ اتفاقی به سراقش می آید ( قلدرنمایی )!
وقتی سوواگر در مقابل دادستان اثبات می کند که بی گناه است ، سرهنگ جانسون می گه : سخنرانی خوبی بود ولی به من ربطی نداره ؛ و رئیس دادگاه هم می گه : حق با اونه ؛ چیزی برای اثبات وجود نداره
ودر اینجا سوواگر می گه : البته تو این کشور
و این بخش از فیلم هم کاملا موید مطلب فوق است .
* از سوی دیگر هر بار که سخن از قتل عام روستایی در آفریقا به میان می آید ، مقامات حاضر ( دادستان ، سناتور ) می گویند که این دستور شخص رئیس جمهور بوده و این مطلب می خواهد این را در ذهن بیننده حک کند که این کشتار ها و امثال آن امری شخصی و مثلا از سوی سناتوری خواص نیست بلکه امری ملی و خواست حکومت است و به عبارت دیگر کل حکومت به نحوی غیرمستقیم تروریست معرفی می شود ( تروریسم دولتی ) .

4 ) تشویق به هرج و مرج : سیر فیلم ، بیننده را به این نتیجه می رساند که در آمریکا نمی توان حق را به راحتی بگویی . و دو راه بیشتر برای زندگی نداری یا زندگی عادی و در مسیر همیشگی که به این صورت خطر جانی برایت نیست و یک شهروند خوب به حساب می آیی . و یا اینکه در امور کشورت دخالت کنی و در هر زمانی که دولتمردان آمریکا خلاف خواسته هایتان عمل کردند ، تظاهراتی بر پا کنی و یا در تظاهرات ها شرکت کنی و یا اینکه به هر نحوی درباره مسائل مبهمی که در کشور اتفاق می افتد تحقیق کنی که در این صورت امکان دارد هنگامی که در خانه ات خوابی ، به علت نشت گاز خفه شوی و یا اینکه در جاده با تصادفی وحشتناک کشته شوی و یا اینکه جوانی ولگرد ، در خیابان تو را هدف گلوله قرار دهد !!
می بینیم که با توجه به توضیحات بالا ، عده ای که می خواهند به حق برسند و می بینند که نمی توانند آزادانه تحقیق کنند و یا اینکه اصلا توان این کار را ندارند ، طریق اختشاش و به عبارتی خود محوری در قدرت را پیش می گیرند ، و به خرابکاری در کشور می پردازند ( البته همه ی افرادیکه این اعمال را انجام می دهند ـ خرابکاری و اختشاش ـ شامل افراد مذکور نیستند . )
این افراد خود محور ، بسته به ظرفیت روحی خود می تواند درجه ایجاد خطرشان متفاوت باشد ، مثلا افرادی که دارای روحی کوچک هستند فقط به صرف خرید سلاح ( که در آمریکا ظرف چند دقیقه می توان مسلح شد ) و انجام امور خودسرانه و راحت در اجتماع دست می زنند و یا اگر خیلی هنر کنند به جمع گروه های خرابکار می پیوندند و این امور را گروهی انجام می دهند . ولی افرادی که داری روحی بزرگ هستند و می خواهند به گمان خودشان به حق و درستی برسند ، به ایجاد گروه های خرابکاری ، ترور و ... می پردازند .
چرا یکی از خواسته های فیلم تیرانداز القا حس هرج و مرج طلبی به بیننده است ؟
آیا دولت ستیزی منافعی برای نظام آمریکا دارد ؟
بله وقتی فرد یا گروهی به این نتیجه می رسند که خودشان امور را سامان دهند و نیازی به دولت نیست ، ( هرج و مرج) خود را مسلح می کنند ، برنامه ترور ، ارعاب و خرابکاری می ریزند و ... حالا منافع آمریکا کجاست ؟
آمریکا کشوری است ، که بخش عمده ی درآمد و چرخه اقتصادی خود را از فروش اسلحه به دست می آورد .
حال فروشنده سلاح خود را می فروشد و پلیس آمریکا هم مجرمی در مقابل خود دارد که برای مبارزه با آن به جذب نیرو و سلاح بیشتر اقدام نماید و اینگونه است که چرخ آمریکا می چرخد ( البته فروش سلاح در سطح کشور به مراتب کمتر از سطح جهانی است ولی همینکه : 1- چرخه ای به وجود آید و 2 - مردم آمریکا برای اینکه احساس امنیت کنند ، هم خودشان سلاح می خرند و 3 - هم بیشتر به دولت متکی می شود ؛ همه ی این مسائل به نفع نظام آمریکا است . دولتی که اقدامات وهشتناکی انجام می دهد و نمی تواند به راحتی این اعمال را توجیه کند و از سوی دیگر جوانانی دارد که به درستی آنان را تربیت نکرده ؛ چه اشکالی دارد که سلاح را در دسترس آنان قرار دهد ، حس استفاده از آن را با استفاده از چنین فیلم هایی و یا فیلم های جنایی افزایش دهد تا این جوانان به عنوان مجرم در جامعه حاضر شوند و پلیس آمریکا هم به راحتی آنها را بُکشد . )
همان طور که گفتیم سیر رهبری ستیزی ( آنارشیسم ) در فیلم دیده می شود ، اما در انتهای فیلم در یک مکالمه کوتاه بین سوواگر و سناتور شدت می یابد :
سناتور : تو می خواهی با یک حکومت مبارزه کنی ؟
سوواگر : بله ( و سناتور را می کشد )
حس خود محوری در فیلم های دیگری هم به چشم می خورد ، به عنوان مثال در فیلم مجازاتگر ( = مجازات کن ، مجازات ) می بینیم که وقتی شخصیت اصلی فیلم به این نتیجه می رسد که نمی تواند برای گرفتن حقش ، امیدی به یاری دولت داشته باشد ، تصمیم می گیرد که خود مسلح شود و به سراغ جنایت کاران برود .
5 ) عوام فریبی : سیاستی است که آمریکا استفاده می کند و با این روش می تواند به راحتی به کشوری حمله کند و بعد بگوید که برای مبارزه با تروریسم بوده .
در قسمتی از این فیلم می بینیم که به این سیاست آمریکا نیز اشاره شده ، زمانی که سوواگر و سناتور در کوهستان با هم ملاقات می کنند ، سناتور در خلال صحبتهایش این مطلب را می گوید :
ـ این کشور وزیر دفاع داره ، که می ره تلویزیون و می گه کشتن مردم به خاطر دموکراسی بوده نه بخاطر نفت و مردم هم قبول می کنند .

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:56 AM
خارج از کالبد شکافی محتوایی که در بالا بیان شد ، در زیر به ویژگی های ظاهری فیلم می پردازیم :
1 ) فیلم برداری قابل تامل : فیلم برداری صحنه های فیلم بسیار جالب می باشد ، مخصوصا در زمان نشان دادن تیر اندازیها و حالات افراد ، ما بخوبی دقت فیلم بردار و همچنین مدیریت کارگردان را می بینیم .
2 ) حالات چهره بازیگران : بازیگران به خوبی توانسته اند حالات چهره خود را در شرایط مختلف نشان دهند ، حالاتی چون درماندگی ( زمانی که سواگر تیر خورده و در حال فرار است ) ، اضطراب و تفکر ، نا امیدی ( مامور اف بی آی در آخرین صحنه ای که او را می بینیم : در حالی که سرش را تکان می دهد و میگوید باورم نمیشه ؛ ما می توانیم کاملا ناامیدی را در چهره اش ببینیم ) و ... .
3 ) انفجار ها هم به زیبایی کار شده است ، که از جمله بهترین آنها می توان به انفجار خانه سناتور در سکانس آخر فیلم اشاره کرده .
4) استفاده از اشیا : در فیلم به خوبی می بینیم که ابزاری که به هر نحو بر بیننده تاثیر می گذارد گنجانده شده .
* اول از همه باید به محوریت فیلم که بر روی تک تیراندازی استوار است و باعث شده بخشی از فیلم به صحنه های تیر اندازی با تفنگ های جالبی که بیننده را به وجد می آور و جوانان را به یاد بازی های جالبی چون تک تیرانداز و دلتافورس می اندازد اشاره کرد . که این خود باعث جذابیت فیلم و همچنین جذب مخاطب بیشتر برای فیلم می شود .
* مورد بعدی که می توان به آن اشاره کرد استفاده از نشان دولتی افتخار است که در اوایل فیلم جلوه گر می شود .
* استفاده از پرچم های آمریکا در اواخر فیلم ، یعنی زمانی که سرهنگ جانسون از اتاق دادگستری خارج می شود ، بسیار قابل توجه است . در اینجا می بینیم که سرهنگ جانسون به نحوی گستاخانه از اتاق خارج می شود ، او دو در اتاق را با دستانش به شدت باز می کند و در مقابل جانسون که اینکه پشت به اتاق است پرچم آمریکا قرار دارد ، دوربین به نحوی این صحنه را گرفته که گویی جانسون کمی در مقابل پرچم خم شده ( به نشانه احترام ) و این هم به خوبی تاثیر خود را در ذهن بیننده می گذارد ، چرا که دارد به بیننده القا می کند که باید در هر حال به آمریکا احترام گذاشت .





نتیجه پایانی

برداشتن عینک تماشای صرف فیلم ها ، از روی چشمانمان باعث می شود که به راز های این پدیده جالب یعنی تلویزیون و سینما بیشتر دست یابیم .
استالین گفته است : اگر من تلویزیون را در اختیار داشتم دنیا را فتح می کردم .
امروز همچون قرون گذشته سلاح کار اول و آخر را انجام نمی دهد !
امروز دیگر ماننده گذشته ، فقط برتری نظامی ملاک نیست !
امروزه کشور ها سریع به یکدیگر حمله نمی کنند که اگر این کار را انجام دهند با واکنش تند جامعه بین الملل مواجه می شوند .
امروز تبلیغات و فرهنگ است که تاثیر گذار است . امروز یک پایگاه تولید فرهنگ و تبلیغات از یک پایگاه موشکی مجهز به کلاهک های اتمی بیشتر کاربرد دارد . زیرا که سلاح جان و فرهنگ فکر را هدف گرفته .
در جهان کنونی حمله نظامی کار آخر را انجام می دهد .

محقق . نويسنده : سيد عليرضا واعظ موسوي

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:56 AM
پارانوید پارک - 18-03-2009



پارانوید پارک (PARANOID PARK)
کارگردان: گاس ون سنت
فیلمنامه: گاس ون سنت، بلک نلسون
بازیگران: گیب نوینس، دانیل لیو، تیلور مامسن، جیک میلر، لورن مکینی
ژانر: درام
محصول: فرانسه، آمریکا
مدت زمان: ۸۵ دقیقه
درجه بندی: R

حالا می شود نشست و اُمیدوارانه منتظرِ فیلم بعدیِ «گاس وَن سِنت» ماند. حالا او به کارگردانِ خلاق ویژه یی بدل شده که امضائی مُنحصر به خود دارَد و با وجودِ تمامِ گُسترده گیِ فُرمی و پُر از نمونه ی سبکِ فیلمسازی اَش جنس سینمایش مُتمایز و قابلِ تشخیص است. وَن سِنت با این فیلم نشان داد که چطور یک فیلمساز می تواند پله به پله مُشخصاتِ سینمایی اَش را جمع آوری نماید و در این سال های فیلم های بد و فلیمسازانِ بد فیلمسازی خوب باشَد.
«پارانوید پارک» در ادامه ی سینمای «فیل» است. البته خیلی از فیل بهتر است و نماینده ی یک سبک است، اما در مقایسه با دیگر فیلم های سازنده اَش مثل «آیداهوی محبوبِ من» یا «برای او مُردن» نزدیکی بیشتری با فیلمِ پیشینِ او دارد. و به نظر می رسد بخش افزوده ای بر سه گانه ی «مرگ» اوست، که فیل و «آخرین روزها» و «گری» تشکیل اش می دهند. وجوهِ مشترکی مثل مُحیط و روابطِ «مدرسه»ای، حرکت های طولانی دوربین با آدم ها و پرداختن به روابط با این «حرکت»ها از ساده ترین شان هستند. مُنتها پارانوید پارک مرحله ی تکمیلِ فُرم است. جایی برای توقف و نظر افکندن به مسیرِ طی شده و نتیجه گیری است. یک ایستگاه است. جایی که وَن سِنت با جُرأتِ تمام نماهای مُستندِ صِرف را به روایت پیوند می زند، جایی که وَن سِنت تنها به صرفِ «شکستن خطِ روایت» روایتش را نمی شکند؛ این فیلم نُقطه ی بلوغ سینمایِ یک نابغه ی خاموش است. از همین شیوه ی روایت شروع می کنیم.
در «فیل» وَن سِنت داستانِ کُشتار در مدرسه را –که در آن زمان به یک بُحران در مدارس آمریکا مبدل شده بود- از چند زاویه تعریف می کند. روشِ او در این فیلم –که البته چندان هم نو نیست- به عنوانِ تلفیق نوع سینمای تجربی و سینمای داستان گوی شیک و معمولِ یک حرفه ای نسبتاً هیجان انگیز بود و به همان نسبت هم نخلِ طلای «کَن» را به او رساند، اما کارکردِ این روش در سینما (مثلِ عدمِ کاربُردِ یک فرمولِ خوش رنگ و آرمانی در زنده گی) در حدِ همان جایزه و تماشای فیلم به بهانه ی جایزه باقی ماند. چیزی شبیه «قاتلینِ بالفطره / اُلیور اِستون» که –جُدا از تاثیر نفرت انگیزش بر مخاطب عام- در اولین مواجهه اثری مُحکم و پُر انرژی و پُر از قطع و رنگ و ایده است اما اگر دو روز پس از این دیدار بخواهید فیلم را دوباره تماشا کنید دقایقی چند بیشتر دوام نخواهد آورد. فیل را نیز –مثل یک اثرِ تجربی که قرار است فقط یک «تجربه» باشد برای ساختِ یک اثر حقیقی- بیشتر از یک بار نمی شود دید. چون ماحصل کارِ وَن سِنت همین تجربه ی فُرمی است برای نزدیک شدن به فاجعه ی هولناک و برخورد با آن به عنوانِ یکی از همان تصاویرِ عادیِ اوایلِِ فیلم و این که او قرار بود با استفاده از این روش ما را با موقعیتِ روحی وحشتناکِ آدم های داستان و قاتلین یکی کُنَد و بعد به مان بگوید:«نگاه کنید. شما حالا اصلاً از این کُشتار متعجب یا هراسان نمی شوید. چون شما الان خودِ این دو قاتل هستید. شما هیچ احساسِ بدی ندارید»، که گرچه این خود تجربه ای ستایش آمیز است اما به عنوانِ اثری «سینمایی» که باید قابلیتِ بارها دیده شدن و نه حالا هر دفعه رسیدن به کشفی تازه که دستِ کم بر جا ماندن همان لذتِ اولیه را در مُخاطبش داشته باشَد موفق نیست. اما در پارانوید پارک وَن سِنت از همان فرمولِ پیشنهادی اَش در شکستنِ روایتِ فیل استفاده می کند و نشان می دهد که چطور باید آن را با سینما تلفیق کرد و به این قابلیتی که گُفتم رسید. یعنی روایت را شکست و با این حال فیلمی ساخت که بشود بارها تماشایش کرد و خسته نشد و راضی بود. وَن سِنت با دوباره یا پاره پاره تعریف کردن یک موقعیت کم و بیش به این نتیجه می رسد. مثلاً اولین بار که «آلکس» شب را در خانه ی دوستش «جارِد» سر می کند تنها یک موقعیتِ ساده است با مٌشخصاتِ ساده ی بی مسیر که می توانند مقدمه ای باشند برای پیش بُردِ یک داستان اما در دومین مرتبه ی مواجه شدن با این صحنه حالا که ما می دانیم آلکس از بارِ گُناهِ عظیمی انباشته شده و شبی سخت و تاریک در پیش دارَد همه چیز طورِ دیگری معنا می شود، وَ این احساس ما که اگر داستان به شکلِ کلاسیک وَ خطی اَش تعریف می شد شاید به این قوت وجود نداشت یکسر مدیونِ هُنرِ وَن سِنت و بازی با اطلاعات است. از سوی دیگر وَن سِنت نشان داد می تواند با حفظ جذابیت های روایت حادثه ی ساده ی یک روزنامه را گرفت، مُتلاشی کرد، وَ از پاره های آن یک فیلم ِتمام عیار ساخت. از این نظر وَن سِنت با روایت یک کارِ مُهم هم به نفعِ داستان انجام می دهد؛ «میشاییل هانکه» در «پنهان»-البته با شیوه ای رادیکال- نشان داد که یک انسان چطور می تواند هیولایی در خودش پنهان داشته باشَد –و البته این نمایش را نیز مثل هر مفهومِ دیگری بدونِ تأکید در لایه هایِ اولیه ی فیلم پنهان نمود- و وَن سِنت نیز با در هَم ریختن روایت اَش انگشتِ خود را به سوی رفتارِ طبیعی و مظلومانه ی آلکس می گیرَد در حالی که در تمام آن مدت او یک قاتل ساکت بوده است وَ ترفندِ اُستادانه ی هانکه را در مُدلِ سینماییِ خودش با لحنی تُند تر وَ غِلظتِ بیشتر مطرح می کند.
http://cinemajournal.org/wp-content/uploads/paranoid1.jpg

مونولوگ های آلکس مثلِ نوعی اعتراف می مانند. نوعی اعتراف برای مقابله با آنچه اتفاق افتاده است یا در توجیه آن. نوعی بیوگرافی. آلکس در نهایت همه ی این اعترافات را می سوزانَد و با این حرکتِ نمادین از مرحله ای از زنده گی اَش –که از دیدِ فیلمساز در زنده گیِ امروزِ خیابانیِ جوانانِ آمریکایی باید مرحله ای ثابت باشد- عبور می کند. یعنی به آرامشِ عجیبی می رِسَد که به نحو ظریفی از میانِ حجمِ انبوهِ تصاویر و رنگ ها بیرون می آید و برجسته می شود. برداشتِ گُزارشیِ فیلمساز از اعترافات وَ پیوندِ صحنه های مستندِ تخته سواری در این میان ریشه دارَد در علاقه ی وَن سِنت نسبت به نزدیک شدنِ به حالتی مُستندگونه که روی مرزی تُنُک و نادیدنی پیش می رود. که نسبت به حساسیتِ زنده گیِ آدم های فیلم های فیلمساز که اغلب جوان ها هستند بسیار در خورد و موجه است. وَن سِنت علاقه ی زیادی به مسائلِ جوانان دارَد وَ اغلبِ آثارش با این مفهوم آشنا هستند وَ گُزینه ی مُشترک میانِ فیلم های او شاید همین علاقه باشد، که رفته رفته از سطوحِ ساده و بی انعطاف به کند و کاوشِ عمیقِ یک هنرمندِ بزرگ تبدیل شده اَند. او برای نزدیک شدنِ بی چون و چرا به سوژه هایش –کاری که از نظرِ خیلی از فیلمسازانِ دیگر سهل و دمِ دستی محسوب می شود- از به کار بُردنِ هیچ چیز دریغ نمی کند. وَن سِنت از استفاده کردن از قطعاتِ رَپ نمی ترسد، او برای رسیدن به مقصودش هر کاری می کند و این قابلِ ستایش است. همه ی این ها در راهِ «ساختمان» اثر برای او کاملاً عادی و مُتداول هستند. همه در جهتِ زیباییِ فیلم. چون وَن سِنت به این مرتبه رسیده است که بداند هیچ صحنه ای به تنهایی از عُهده ی حملِ معانی موردِ نظرِ او بر نمی آید و همه ی این ها فقط وقتی در کنارِ هم (و سرِ جای خودشان) قرار بگیرند می توانند به مقصودِ سازنده شان نزدیک بشوند. البته این بدان معنی نیست که او صحنه ها را به حالِ خود رها کرده وَ هیچ دخالتی در هدایتِ شان ننموده. بلکه او سعی کرده به نوعی از هدایتِ نامرعی برسد و منطق و نگاهِ خودش را از وجه عینیِ اثر حذف نماید. دوباره نگاه کنید به سکانسی که آلکس برای خواندنِ حوادث در روزنامه به رستورانِ مترو می رود وَ «مِیسی» و دوستش به او بر می خورَند؛ این صحنه ی کوتاه معنای حقیقیِ «کارگردانی» در سینمای وَن سِنت است.
تفاوتِ عُمده ی پارنوید پارک با خِیلِ فیلم هایی از این دست که در شیوه ی قطع خوردن و ترکیبِ موسیقی و داستان
(نوعی کلیپِ بُلند) شباهت هایی سطحی دارند از جایی آغاز می شود که وَن سِنت در کنارِ حرکت روی مرزِ باریکِ ساختارِ «مُستند/داستان» وَ «تعریفِ یک داستان» تعادلی زیبا می تراشَد. کاری که او در هیچ کُدام از آثارِ گُذشته اَش موفق به انجام اَش نشده بود. البته گوشه هایی در آیداهوی محبوبِ من وَن سِنت میانِ روایتِ یک داستانِ ساده برای دست یابی به مٌدل های «مُستند» و «ذهنی» تلاشی کرده بود و این تلاش ها البته در چنان فضای از ابتدا ثبت شده ای اگر ناهمگون به نظر نمی رسید مُخاطب اَش را جذب نمی نمود. در حالی که آن تلاش ها اکنون در پارنوید پارک خود یک ویژه گی به حساب می آیند که مستقیماً در انسجامِ اثرِ پاره پاره ی او مؤثر اُفتاده اند. تعادلِ ذکر شده در سینمای وَن سِنت به اوجِ خود نزدیک می شود و شاید یکی از مهم ترین پله های آن را طی می نماید. پله ای که به توسطِ آن فیلمساز به سبکی غریب و در بینِ مُدل های مختلفِ فراوانش در سینمای هول هولکی و سرِ هم بندی شده ی این سال ها بدیع نزدیک می شود. منتظرِ اثرِ بعدی وَن سِنت ماندن حالا شاید از هیجان انگیزترین کارها باشد. زیرا فیلمساز حالا می داند چه طور در مقابلِ «اَدا» و «ژست» پایداری نماید و جذابیت های معمول و موقتیِ جنسِ سینمای پُر مثال اَش را دور بریزد و از موادِ بُنجُل و کلیشه شده ی آن «سینما» وَ «هُنر» بیآفریند. خوشبختانه او در تشویق ها گُم نشُد و درجا نزد و تکرارِ فیل نشد، بلکه خود به عنوانِ یک جریان به راه اُفتاد تا سینمای آینده اَش را تکان بدهد.
زنده گی آلکس فقط بخشی از زیستنی ست که وَن سِنت به آن اِشاره می کند. چون خیلی از آدم های این فیلم نه تنها شبیه آلکس زنده گی نمی کنند بل که شاید تماماً در جهتِ مُخالفِ شخصیت اَش باشند. آلکس تنها بخشی محدود و مختصر از دُنیایی ست که فیلمساز می خواهد به ما نشان بدهد. با مُشکلاتی از مُدلِ لوس و مبتذلِ کسانی که در عراق و آفریقا از جنگ و فقر می می رند با دوستی های ساده و درگیری های ساده در دُنیایی که آدم ها تازه دارند با آن به شکل جدی و مسؤلیت پذیر مواجه می شوند. همانطور که فیلمساز در فیل نیز نشان داده بود قاتلینِ ترسناکی که باید مُشکلاتِ حل نشدنیِ وحشتناکی داشته باشند تنها آدم هایی ساده هستند با روحیات ساده و افکارِ ابتداییِ کارتونی.
نمایشِ وَن سِنت از پارکِ پارنوید که کاملاً مخالفِ ذهنیتی ست که می گوید آنجا باید حتماً جای مخوف و مخرب کننده ی مضطرب کننده ای باشد. در ابتدای فیلم این مکان جایی بی آزار با آدم های طرد شده ی بی آزار و تفریحاتِ بی آزار نشان داده می شود. وَ در جهتِ پُر از مدخل های مفهومیِ فیلم وَن سِنت کم کم دیدگاهِ خودش را از این گسترده گی بیرون می کشد و در میانِ این همه سرنوشت و قصه و آدم راهِ معینی را بر می گزیند وَ به آن می آویزد. در کنارِ این ها پارکِ پارانوید فقط نمادی از زنده گی امروز جوانان نیست، نمادِ زنده گی خاصِ یک گروهِ خاص نیست، بلکه نشانِ بزرگی ست که فراتر از معنایِ لُغوی اَش می رود و تمامِ دُنیای فیلم را در بر می گیرد و در جزئیاتِ نادیده هم اثر می گذارد.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:56 AM
پورکو رسو - 18-03-2009



هر وقت فیلمی از «میازاکی» می‌بینم حس دلنشینی دارم. این مرد می‌داند که چطور در دل تصاویر فیلم‌هایش چاشنیه اسرارآمیز خودش را اضافه کند تا هرشخصی با هر سلیقه و هر سنی محو تصاویر فیلمش شود. میازاکی هر بار موفق می‌شود در داستانی که برای شما تعریف می‌کند چاشنی جدیدی بریزد که علاوه بر جذابیت‌های خاص سینمایش که همیشه وجود دارند، بیننده‌ی فیلمش چیز جالبی هم داشته باشد تا کشف کند و از آن لذت ببرد. اگر کمپانی‌های فیلم سازی بزرگ مانند «دیزنی» یا «دریم ورکز» در بین فیلم‌هایی که هر سال به نمایش در می‌آورند یک شاهکار دارند. میازاکی با این که تقریبا کم و با فاصله‌ی زمانی طولانی فیلم می‌سازد ولی به تنهایی موفق می‌شود هر بار شاهکار بلامنازعی را به طرفدارانش تقدیم کند. نمود این واقعیت در لیست پرفروش ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ژاپن به خوبی به چشم می‌خورد. چهار فیلم اول این لیست متعلق به فیلم‌های میازاکی‌ست و این موضوع دیگر ثابت شده است که مگر اینکه خود میازاکی فیلم جدیدی بسازد تا این لیست تغییر کند.
با وجود پیشرفت‌های چشمگیر و گاها حیرت انگیزی که صنعت انیمیشن سازی به خود دیده است و هر سال فیلمی هست که ما را علاوه بر داستان شیرینش محو در جزئیات گرافیکی تصویرش هم بکند ولی میازاکی با همان روش های قدیمی و تکنیک‌های کنارگذاشته شده فیلم می‌سازد و هر فیلمش به نوعی یک فیلم کلاسیک هم به حساب می‌آیند. اولین فیلمی که از میازاکی دیدم «قلعه‌ای در آسمان»ش بود. فیلمی که می‌گویند یکی از کمتر پسندیده شده ترین فیلم‌های میازاکی‌ست. اما به جرات می‌توانم بگویم که این فیلم تنها بین شاهکارهای دیگر میازاکی فیلم متوسطی‌ست. اما به تنهایی و بدون در نظر گرفتن فیلم‌هایی مثل «شهر اشباح» یا «قلعه‌ی متحرک هاول» یک شاهکار زیبایی شاختی و حتی فلسفی‌ست که موفق می‌شود با هوشمندی فیلم سازش چند موضوع مهم و قابل تامل را در خود جای دهد. این مهمترین جنبه‌ی سینمای میازاکی‌ست. در مقابل چشمان حیرت زده‌ی شما او می‌تواند داستانی برایتان تعریف کند که غنا و سنگینی تمامی قصه‌های کلاسیک عاشقانه را در خود داشته باشد. او می‌تواند تا شیوه‌های کلایسک تصویرسازی و انیمیشن دنیایی از زیبایی و رنگ همچون بهشتی خلق شده توسط انسان در مقابل جشمانتان به نمایش بگذارد.
http://cinemajournal.org/wp-content/uploads/affiche-porco-rosso.jpg
هر بار که فیلمی از او می‌بینم با شخصیت‌های داستانش زندگی می‌کنم، شاد می‌شوم، ناراحت می‌شوم و حتی عاشق می‌شوم. شخصیت‌هایی که بعد از دیدن همه‌ی فیلم‌هایش متوجه می‌شوید که بسیار به هم شبیه هستند و حتی من این را به شما می‌گویم که تمام شخصیت‌های فیلم‌های او همگی در واقع یک نفر هستند که میازاکی آنها را در بستر اتفاقت متفاوتی قرار می‌دهد تا با شیطنتی که همیشه در چهره‌اش (میازاکی) موج می‌زند آنها را تماشا کند که چه کار می‌کنند و مشکلاتشان را چطور حل می‌کنند. در واقع میازاکی فیلم‌هایش را نمی‌سازد و شخصیت‌هایش را خلق نمی‌کند بلکه میازاکی خودش و اطرافیانش را بر می‌دارد و در کالبد نقاشی شده‌ی شخصیت‌هایش می‌ریزد و بیشتر اوقات هم تنها جنبه‌های کودکانه را انتخاب می‌کند و سپس آنها را در جهان‌های متفاوتی قرار می‌دهد تا زندگیه خودشان را بکنند. شاید تعجب کنید اما این مرد هرگز برای ساختن فیلم‌هایش مخصوصا این آخرین شاهکارهایش از یک فیلمنامه‌ی ثابت استفاده نمی‌کند. بلکه طرحی کلی در ذهنش می‌ریزد و دنیای کوچکی که حتی ممکن است یک اتاق کوچک باشد را خلق می‌کند و شخصیت‌هایش را درون آن قرار می‌دهد و به آنها اجازه می‌دهد تا زندگیشان را شروع کنند، جان بگیرند و دنیای زیبای خودشان را بسط و گسترش بدهند.
میازاکی بارها و بارها و حتی به طور مستمر در تک تک فیلم‌هایش انزجار خود را از جنگ و دشمنی و حمایت خود را از طبیعت نشان داده است. همیشه به ما یاد داده است تا در بدترین شرایط و ناامید کننده ترین موارد امیدوار باشیم چون این نیروی عشق است که می‌تواند موجودات غول پیکر «وادی باد» یا شیطان‌های افسارگسیخته‌ی «پرنسس منونوکه.»

و حتی تاریکی قلب «هاول» را در «قلعه‌ی متحرک هاول» آرام کند و دوباره زندگی را در آنها جاری سازد. او حتی وقتی در پرنسس منونوکه خدای طبیعت را مرده می‌بیند باز هم نا امید نمی‌شود و مرگ او را باعث زاده شدن دوباره‌ی طبیعت می‌شود اما این بار وظیفه‌ی محافظت از این طبیعت را به عهده‌ی انسان‌ها می‌گذارد.
میازاکی عاشق خلق کردن دنیاهای خیالی و بهشت‌های گمشده‌ای است که باید کشفشان بکند و ما را هم با خود به جستجوی زیبایی‌های آنها ببرد. این دنیاها در همه‌ی فیلم‌های او وجود دارند که ممکن است یه شهر بزرگ در آسمان باشد یا در انتهای تونلی تاریک و نمور باشد که شهر اشباهی در پایان آن انتظارمان را می‌کشد و یا در گذشته‌ی دوری در اعماق تاریخ دوست داشتنی باشد که میازاکی آن را تصور می‌کند و حتی شکافی در بین صخره‌ای در وسط دریا که خلبانی کهنه کار در آن مخفی می‌شود و یا حتی بهشتی در اعماق دریا در این آخرین فیلم سرمستانه‌اش «پونیو بر روی صخره.»
نمی‌دانم چرا هر وقت می‌خواهم درباره ی فیلم‌های این مرد بنویسم احساس عجیبی دارم. احساسی توام با غرور، توام با غمی کوچک که امروز کم کم از بین می‌رود. این غرور از آنجاست که به خود می‌بالم که تا آنجایی که جستجو کرده‌ام و چیزی نیافته‌ام تنها فردی هستم که به صورت مستمر درباره‌ی او و سینمایش و تک تک فیلم‌هایش می نویسم و غم چون این رویا پرداز کمتر در ایران شناخته شده است و امروز خوشحالم از این که مطالب کوچکم باعث می‌شود تا او بیشتر شناخته شود و این را حداقل در میان دوستانم مشاهده می‌کنم کنجکاو می‌شوند تا فیلم‌های او را ببینند. فیلم‌های او بسیار کم در ایران پیدا می‌شوند و همین جستجو برای یافتن فیلم‌های او خود لذت بینهایت زیبای‌ست که گهگاهی یکی از روزهای من را بعد از پیدا شدن یکی از فیلم‌هایش رنگ دیگری می‌بخشد. امروز در کمال ناباوری و بازهم شیطنت آمیزی که هر بار اتفاق می‌افتد در بین فیلم‌های قدیمی دوستم یکی دیگر از فیلم‌های او را یافتم. «پورکو رسو» فیلمی که هیچ شناختی به جز تصویر پوسترش که قبلا دیده بودم از آن نداشتم. و دوباره لذت سینمای میازاکی در بعد از ظهری سرد.
پورکو رسو داستان خلبان پیریست که از ارتش جدا شده است و در مخفیگاه خود منتظر حمله‌ی دیگری از سوی دزدان هوایست تا با هواپیمای قدیمیش به جنگ با آنها برود. هواپیمایی پیر که خراب شدنش باعث می‌شود تا خلبان پیرش دوباره لذت عشق و دوستی را مزه کند.
نکته بسیار جالب در اینجا چهره‌ی حیوانی پورکو رسوست، او به شکل یک خوک در‌آمده است و این تغییر شکل به این دلیل است که غرور کودکانه‌اش باعث شده که خودش را از دیگران جدا کند و با شغل نچندان شریف جایزه بگیری زندگیش را بگذراند ولی با این حال او قهرمان مردم دنیای دوست داشتنیش است. دنیایی کاریکاتو گونه که حتی بدجنس ترین تبهکارانش به شدت خنده دار و قابل درک هستند و در واقع حتی نمی‌توان آنها را بد نامید. پورکو رسو ضد قهرمانی‌ست که بیشتر از هر چیز دوست داشتنی‌ست. اما مگر میازاکی با یک کاراکتر راضی می‌شود. دختر کوچکی که با سن کوچکش طراح هواپیماست، چیزی که تنها در دنیای میازاکی امکان وقوع دارد. شخصیتی که فقط میازاکی می‌تواند خلقش کند. دختر شیرین و دوست داشتنی که شما هم همراه دیگر مردهای فیلم عاشقش می‌شوید. و در کنار آنها یک عشق قدیمی و به انتظار نشته و پر امید که دوباره در قلب پورکو بیدار می‌شه و دنیایی از شخصیت‌های رنگ وارنگ که باید بشینید و از آن لذت ببرید.
همه چیز فیلم مثل همیشه رنگ میازاکی و خلاقیت بدون مرز او را در خود دارند و نمی‌توان گفت که چیزی کم و کسر است. پورکو رسو فیلم به شدت شادی‌ست که نشان از روحیه‌ی لطیف سازنده‌اش دارد. این بار میازاکی داستان فیلمش را با همه‌ی خیالی بودنش در بستر تاریخ واقعی روایت می‌کند. داستانی که در زمان جنگ دوم جهانی اتفاق می افتد و نکوهش «فاشیست»‌ها را در پس زمینه‌ی خود دارد. ولی میازاکی هرگز اجازه نداده است که سایه تاریک فاشیست‌ها بر روی دنیای شاد فیلمش احساس شود بلکه از آنها چیزی به جز اسمی که با نفرت یاد می‌شود در فیلم وجود دارد.
مردی که بعد از سال ها هنوز می‌تواند چنین شاد و سرمست باشد فیلم سازی‌ست که تک تک فیلم‌هایش سرشار از حس زنده بودن است. هر فیلمی که از او ببینید شیرین تر از فیلم قبلیش است. شیرینی که در یکی بیشتر از دیگری حس می‌شود و به یاد داشته باشید که با دیدن هر فیلم میازاکی لذت زندگی را احساس خواهید کرد.


هادی علی پناه

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:57 AM
سفری تلخ و شیرین به دنیای افسانه ها با هزار توی پن

http://www.picestoon.com/out.php/i53388_mELLABERINTODELFAUNOLOGO.jpg

هزار توي پن El laberinto del fauno ساخته گيلرمو دل تورو Guillermo del Toro فيلمي که در
سال (2006) اکران شد و در همان سال هم در فستيوال معتبر کن فرانسه هم به نمايش درآمد اين
فيلم به حدي روي تماشاگراني که فيلم را دیدن اثر گذاشته بود که پس از پايان فيلم به مدت
22 دقيق به تحسين فيلم و ابراز احساسات پرداختن خوب اين موضوع نشان دهنده اين موضوست
که با فيلم سطحي و کم رمق و بي محتوايي روبرو نيستيم به قدري اين ژانر در سينما
بخصوص اين داستان در سينما دستمالي شده است که انتظار ساخت چنين فيلم مانايي براي
تماشاگران نميرفت هزار توي پن با ديگر همتايان مشابه خود اصلا قابل مقايسه نيست اين فيلم
در پنج بخش نامزد دريافت اسکار شد و در نهايت موفق به دريافت سه جايزه اسکار شد جداي از
اين برنده ي 67 جايزه معتبر بين الملي هم شده جزو 250 فيلم برتر سايت عظيم imdb نشانگر
جادوي اين فيلم و تاثيري است که روي مخاطبين خود گذاشته است....


At its Cannes Film Festival release, it received a 22 minute standing ovation

گيلرمو دل تورو اين فيلمساز مکزيکي از استعداد هاي فيلمسازي و روياپردازي سينماي معاصر
جهان است وي يکي از يكي از بزرگترين كارگردانان حال حاضر سينماست فاتنزي هاي خلق شده در
فيلم هاي دل تورو با ديگر کارگردانان قابل قياس نيست وي با فيلم کرونوس Cronos و ستون
فقرات شيطان نشان El Espinazo del diablo داد که ذهني خلاق و روياپردازانه دارد از فيلم هاي
ديگر وي که فکر کنم اکثر شما دوستانم دیده باشید میتوان به فیلم های تجاری تقليد Mimic
Blade II و دو فيلم Hellboy اشاره کرد....

از مشخصه هاي فيلمسازي دل تورو ميتوان به فيلمنامه هاي متفاوت با ساير فيلم هاي مشابه
استفاده از جلوه هاي تصويري خاص فيلمبرداري هاي خوب و تکنيکي فيلمش نام برد....

http://www.picestoon.com/out.php/i53386_mLaberintoDelFaunoEl3.jpg

دل تورو به خوبي توانسته روايت دوگانه ي فيلمش را به شکلي منسجم و يکدست همراه
با ضرباهنگي خوب به سرانجام برساند، تلفيق دو دنياي متفاوت مرز بين خيال و واقعيت در فيلم
بسيار جذاب درآمده، فيلم به گمان من احساسي ترين و لطيف ترين ساخته دل تورو تا کنون است،
اين لطافت که به دنياي کودکانه و معصومانه فيلم منتهی مي شود، دنيايي پاک و بي آلايش که در
دنياي بيرحم امروزي رنگ و لعاب دگري به خود گرفته، اوفلياي Ofelia قصه ي ما معصوم بيگناه و
در حين حال بسيار شجاع و بي باک است، اين ويژگي های خاص افلياي قصه ما به بلوغي در فيلم
رسيده که بسيار تماشايي است، از سوي ديگر بازي سرگي لوپز Sergi Lopez در نقش کاپيتان ويدال
Captain Vidal جذاب و تماشايي است، شخصيت روان پريش و بيمارگونه ي ويدال در مقابل اوفلياي
فيلم باعث شده ترکيب خوبي بر پرده ي سينما جان بگيرد، البته نبايد از بازي ساير بازيگران فيلم هم
چشم پوشي کرد، هدايت بازيگران مکمل از امتيازهاي ديگر فيلم است که به خوبي توانسته اند در
فيلم فضاهای خالی فیلم را پر کنن.....

در اينجا نبايد از موسيقي تاثيرگذار فيلم هم غافل شد، ملودی های بسيار زيبای فيلم لذت ديدن فيلم
را برايمان دوچندان مي کند، موسيقي فيلم توسط خاوير ناوارته Javier Navarrete ساخته و پرداخته
شده، موسيقي فيلم به شدت ملوديک است، ملودي هاي ساخته شده توسط آهنگساز حکم نمک را
براي فيلم ندارند، بلکه جزوي انکارناپذير از فيلم است و بدون در نظر گرفتن موسيقي اين فيلم گيرایی
و تاثيرگذاري اش را به اين شدت نداشت، موسيقي اين فيلم را همانند يک آلبوم موسيقايي مستقل
ميتوان بارها شنيد و لذت برد.....

خاوير ناوارته آهنگساز اسپانيايي فيلم در فيلم ستون فقرات شيطان سابقه ي همکاري با دل تورو را
قبلا داشته و اين دومين همکاري اوست.....

فیلمبرداری و طراحی صحنه ی فیلم همگی بر شایسته بودن اثر دل تورو تاکید دارند، خود دل تورو در
مصاحبه ایی که در مورد فیلمش انجام داده بود گفته: خلق چنین فیلمی همیشه از دیرباز آرزویش بوده
و این مدعا کاملا در پلان پلان فیلمش کاملا واضح است، از این رو که او نویسنده ی فیلمنامه ی فیلمش
است و الحق و النصاف هم فیلمنامه ی درخور و جالبی هم برای شاهکارش نوشته ....

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:57 AM
فرشتگان و شیاطین

فرشتگان و شياطين بر محور رودرويی و جدال قديمی بين دين کليسا و علم ساخته شده است. پدر سيلوانو، روحانی دانشمندی که در مرکز تحقيقات هسته‌ای اروپا در ژنو روی پديده‌ای جديد و ناشناخته به نام آنتی‌متر مطالعه می‌کند، قبل از اين‌که به دست دشمنان علم به قتل برسد، می‌گويد که علم قادر است بين انسان و خداوند پيوند ايجاد کند.

http://www.picestoon.com/out.php/i57351_angels1.jpg

در مقابل، روحانی جوانی به نام کمرلنگو پاتريک که خود فرزند پيشرفت‌های علمی و نتيجه عمل لقای مصنوعی است و در گذشته خلبان هلی‌کوپتر بوده، علم و دستاوردهای علمی را تهديد بزرگی برای کليسا تلقی می‌‌کند و آتش‌ها و فتنه‌‌ها‌يی برپا می‌کند تا مانع از ادامه کار کاردينال‌های شيفته علم و دستاوردهای علمی شود.

فرشتگان و شياطين بخش اول رمان رمز داوينچی نوشته دن براون است اما دنباله فيلمی است که ران هورد در سال ۲۰۰۶ برمبنای رمز داوينچی ساخته است.‌ بعد از ساخته شدن فيلم و قبل از نمايش عمومی آن، جنجال بسياری پيرامون آن از طرف مقامات واتيکان و شخصيت‌‌های مسيحی ايجاد شد اما اينک بعد از نمايش عمومی فيلم مشخص شده که همه اين جار و جنجال‌ها، هياهويی قلابی بوده و فيلم نه تنها هيچ ضديتی با دستگاه کليسا و مذهب ندارد بلکه تماماً در خدمت کليسا و تبرئه آن از هرگونه فساد درونی و زد و بند سياسی، مالی يا اخلاقی است.


به قول زن بروکس منتقد فيلم گاردين تنها گناه اين فيلم حماقت آن است. ران هورد در اين فيلم نشان می‌دهد که کليسا نه تنها دشمن علم نيست بلکه بسياری از روحانيون مسيحی و دانشمند واتيکان سرگرم مطالعه روی جديدترين پديده‌های علمی‌اند.

رابرت لنگدن (با بازی تام هنکس)، استاد دانشگاه هاروارد، نشانه‌شناسی سکولار است که به مسيحيت اعتقادی ندارد اما جست‌وجو در تاريخ مسيحيت و کشف رمزها و نشانه‌های مذهبی حرفه‌ی اوست و برایش جذابيت فراوانی دارد. از سوی ديگر او قبلاً در رمز داوينچی نشان داد که آن‌قدر به حرفه‌اش دلبسته است که با وجود خطرات بی‌‌شمار، برای کشف رازهای خوفناک درون قلمرو واتيکان، ترس به خود راه نمی‌دهد و همانند کارآگاهی زيرک و بی‌باک، به استقبال خطر می‌رود.

http://www.picestoon.com/out.php/i57352_angelsdemonstomhanks.jpg

با اين حال حرفه نشانه‌شناسی، انگيزه و دليل محکمی برای تن دادن به اين مأموريت خطرناک و وارد شدن در هزارتوی پيچيده و خوفناک روابط مافيايی و اسرارآميز درون واتيکان نيست. شخصيت پروفسور لنگدن و ماجراجويی او شباهت زيادی به شخصيت پروفسور اينديانا جونز دارد اما برخلاف اينديانا جونز که ماجراجويی جزئی از سرشت او و شخصيت دوگانه علمی و کابويی اوست، در اينجا ما واقعاً نمی‌دانيم که چرا پروفسور لنگدن بايد خود را وارد اين بازی خطرناک رقابت و دشمنی بين کاردينال‌های سرخ‌پوش واتيکان کند.

بيشتر کارها و عملياتی که او در اين فيلم انجام می‌دهد از حد وظايف و علایق يک نشانه‌شناس فراتر است. کنجکاوی‌های او با توجه به حرفه‌اش طبيعی و پذيرفتنی است اما نه تا آن حد که او را با آدم‌کش‌هايی حرفه‌ای که کاردينال‌ها را می‌دزدند و سر به نيست می‌کنند يا می‌خواهند واتيکان را با بمب منفجر کنند، مواجه کند‌.


فيلم با مرگ پاپ شروع می‌شود و با انتخاب پاپ جديد به پايان می‌رسد. در اين فاصله اتفاق‌های زيادی می‌افتد که مهم‌ترين آن‌ها عبارت است از قتل روحانی دانشمندی (وترا) که روی پديده‌ای ناشناخته به نام آنتی‌متر کار می‌کند، ربوده شدن کاردينال‌ها، استخدام پروفسور لنگدن برای پی بردن به راز ربوده شدن کاردينال‌ها، تلاش او برای سردرآوردن از توطئه‌های درون دستگاه واتيکان و کشف محل اختفای کاردينال‌ها و نجات آن‌ها، تلاش برای کشف بمب قدرتمندی که قرار است در ميدان شهر منفجر شود، تا پايان غيرقابل پيش‌بينی آن و روشن شدن ماهيت توطئه‌ها و نجات واتيکان از شر شياطين.‌

ساختار پليسی فيلم و تعقيب و گريزها، جذابيت‌های کافی برای درگير شدن مخاطب و دنبال کردن رويدادهای فيلم ايجاد می‌کند. پروفسور لنگدن همانند کارآگاهی باهوش با تکيه بر دانش نشانه‌شناسی‌اش، پيش می‌رود و در نهايت موفق می‌شود راز ربوده شدن و قتل کاردينال‌ها را برملا کرده و واتيکان را از شر وجود نيروهای اهريمنی و شيطانی برهاند.

اما واقعيت اين است که در طول فيلم کمتر پروفسور لنگدن را در حال نشانه‌شناسی و رمز‌خوانی و بيشتر در حال نقشه‌خوانی و گمانه‌زنی در‌باره محل اختفای کاردينال‌ها يا دنبال کردن مسير انگشت مجسمه فرشته‌های درون واتيکان می‌‌بينيم.

http://www.picestoon.com/out.php/i57350_angelsanddemons.jpg

سکانس ورود لنگدن به آرشيو واتيکان برای ديدن نسخه دست‌نويس کتاب گاليله که روزگاری کليسا آن را ضاله اعلام کرده بود، از سکانس‌های جذاب، دراماتيک و پر تعليق فيلم است. با ورود لنگدن و مأمور محافظ واتيکان به اتاق شيشه‌ای، ناگهان برق آرشيو قطع می‌شود و آن‌ها درون محفظه شيشه‌ای زندانی می‌شوند در حالی که اکسيژن اتاق در حال تمام شدن است و آن‌ها بين مرگ و زندگی دست و پا می‌زنند.

روايت به گونه‌ای پيش می‌رود که پيش‌بينی در مورد هويت مجرمان واقعی کليسا را ناممکن می‌سازد. همه نشانه‌هايی که فيلم تا سکانس نهايی در اختيار مخاطب قرار می‌دهد سرنخ‌هايی انحرافی و گمراه کننده‌اند.

لنگدن وارد فضايی مشکوک و پرسوء ظن می‌شود. در يک سو ريختر، رئيس پليس سوئيسی واتيکان قرار دارد که نوع رفتار شک‌برانگيز او و کارشکنی‌ها و مانع‌تراشی‌هايش برای پروفسور لنگدن، او را به مظنون درجه يک تبديل می‌کند. در سوی ديگر گروه زيرزمينی نامرئی به نام ايليوميناتی قرار دارند که به خاطر طرفداری‌شان از علم از سوی کليسا سرکوب و تکفير شده و از قرن هفدهم به گروه زيرزمينی مخالف کليسا و دين تبديل شده و در صدد انتقام‌جويی‌اند.

همه نشانه‌ها حاکی از مشارکت آن‌ها در آدم‌ربايی و توطئه عليه دستگاه کليساست. از سوی ديگر کشيش جوانی به نام کامرلنگو (با بازی ايوان مک گرگور) نيز هست که در فيلم چهره به ظاهر موجهی دارد و نگران از دست رفتن اعتبار کليسا و شکاف بين مذهب و علم است.


در صحنه‌ای از فيلم او از کاردينال‌ها می‌خواهد در واتيکان را باز کنند و حقايق را در مورد علت ربوده شدن کاردينال‌ها به مردم بگويند اما با روشن شدن ماهيت واقعی او در پايان فيلم، تماشاگر می‌فهمد که رودست خورده است.

به گمان من اين چرخش دراماتيک در فيلمنامه، که شگرد چندان تازه‌ای هم نيست، تنها امتياز فيلم «فرشته‌ها و شياطين» جدا از موسيقی زيبای سمفونيک و کليسايی هانس زيمر، آهنگساز فيلم است.

شخصيت ويتوريا، زن فيزيکدان در فيلم شخصيت بسیار ضعيفی است و حضور او در کنار پروفسور لنگدن، هيچ تأثيری در پيشرفت فيلمنامه ندارد. در حالی که اين شخصيت در رمان دن براون پرداخت محکم‌تری داشته است. شايد تنها دليل وجود او در فيلم برهم زدن يکدستی آزاردهنده فضای مردانه درون فيلم بوده که الزاماً تابع فضای مردانه درون واتيکان بوده است.

در اين ميان پرهيز فيلمساز از کليشه‌های متعارف هاليوود در مورد ايجاد رابطه عاشقانه بين پروفسور لنگدن و ويتوريا، عملی شجاعانه و قابل تأمل است. ران هورد که در «کد داوينچی» به خاطر عدم نمايش رابطه جنسی بين دو شخصيت زن و مرد داستان مورد سرزنش واقع شد، حالا يک قدم پيش‌تر گذاشته و در اين فيلم رابطه عاطفی و عاشقانه بين دو شخصيت زن و مرد قهرمان داستان را کاملاً حذف کرده است.

پرویز جاهد

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:57 AM
مان در تازه‌ترين فيلم خود دشمنان مردم Public Enemies از آخرين ساعات زندگي جان ديلينجر، سارق مشهور غرب آمريكا مي‌گويد و او را در شرايطي تصور مي‌كند كه در سينمايي در شيكاگو نشسته و بازي كلارك گيبل را در نقش بلكي گالاگر در فيلم ملودرام منهتن (از دبليو اس ون ديك ) تماشا مي‌كند.

http://www.picestoon.com/out.php/i59267_7445.jpg

جان ديلينجر روستا زاده‌اي كه شمار بانك‌هاي سرقت شده‌‌اش هنوز مشخص نشده ارتباط نزديكي با سينما داشت.او نه تنها عاشق فيلم‌هاي كلارك گيبل بلكه شبيه‌‌اش هم بود و دهه دوم زندگي‌‌اش بين سال‌هاي 1924 تا 1933 را در كافه‌هاي اينديانا به درگيري و قمار گذراند و البته هميشه از اين بابت احساس شرمندگي مي‌كرد؛ گرچه در دوران ركود اقتصادي كمتر آمريكا‌يي‌اي از زندگي‌‌اش راضي بود اما با اين وجود علاقه او به سينما ماندگار بود. سينما در همين سال‌ها از صامت به ناطق تغيير چهره داد و ديلينجر هم همپاي سرگرمي شماره يكش چهره‌اي تازه از خود بروز داد.در بخشي از فيلم دشمنان مردم، مان صحنه‌اي واقعي و البته تكان‌دهنده از زندگي ديلينجر را به تصوير كشيده است.

جان كه براي تماشاي فيلم به سالني رفته، پيش از اكران با ساير تماشاگران خبري را در ارتباط با خودش مي‌بيند. گوينده خبر به تماشاگران مي‌گويد كه ديلينجر شايد در سينما كنار تماشاگران نشسته باشد و از همه مي‌خواهد افرادي كه كنارشان نشسته‌اند را وارسي كنند اما در آن سالن همه در هيجان شروع فيلم هستند و كسي به ديلينجر توجهي ندارد.

يكي ديگر از جالبترين ديالوگ‌هاي فيلم را در اواخرش مي‌شنويم؛ جايي كه تيمي از ماموران اف بي‌آي درباره اينكه ديلينجر كدام سينماي شهر را براي تماشاي فيلم ترجيح مي‌دهد، بحث مي‌كنند. 2‌سينماي نزديك مامورين، فيلم‌هاي ملودرام منهتن و خانم ماركر كوچولو را اكران كرده‌اند و يكي از مامورين با اشاره به فيلم دومي مي‌گويد: فكر نمي‌كنم جان ديلينجر فيلم‌هاي شرلي تمپل را دوست داشته باشد.

در اين مورد حق با اين مامور اف بي‌آي بود چرا كه ديلينجر در بيرون سينماي بيوگراف در همان شب كشته شد و رهبري تيم اف بي‌آي را مامور ويژه، ملوين پرويسي بر عهده داشت كه نقشش را كريستين بيل ايفا مي‌كند.

از آن پس ديلينجر اسطوره‌اي در سينما و تاريخ معاصر آمريكا بود. او الگوي همفري بوگارت در نقش روي‌ارل گنگستر در فيلم High Sierra از رائول والش شد و پس از آن نيز به شكل مستقيم و غيرمستقيم در فيلم‌هاي متعددي از جمله آنها تا شب زنده ماندند از نيكلاس ري (با بازي فارلي گرانگر در نقش بووي)، ديلينجر ساخته برادران كينگ (با باري لاورسن تيرني در نقش ديلينجر1945 )، زني با لباس قرمز ساخته لوئيس تيگو (با بازي رابرت كنراد 1979)، ديلينجر از جان ميليوس (با بازي وران اوتس در نقش ديلينجر 1973) به تصوير كشيده شده است.

او حتي با گذشت 75 سال از مرگش هنوز هم يكي از قهرمانان مردمي در آمريكاست. مان هم اين جمله را تكرار مي‌كند و اضافه مي‌كند: وقتي به‌دنبال لوكيشن‌هاي بكر براي فيلم بوديم به منطقه بوهميا لاج درشهر مانيتويچ رفتيم. اينجا محل درگيري تاريخي ديلينجر و عده‌اي از دوستانش از جمله نلسون بيبي فيس با ماموران اف بي‌آي بود و وقتي به آنجا رسيديم متوجه شديم اين منطقه هنوز مهم‌ترين جاذبه توريستي شهر به حساب مي‌آيد و در و ديوار پر از روزنامه‌هاي آن دوره با تيترهاي اول و عكس‌هاي بزرگ ديلينجر بود.

تيترهايي مثل شنبه: ديلينجر از زندان فرار كرد؛ دوشنبه سرقت ديلينجر از بانكي در گرانگ كسل! بعد چهارشبنه دوباره ديلينجردر صفحه اول، جمعه همين‌طور و شنبه هفته بعد هم به همين صورت! فاصله زماني بين روزنامه‌ها نهايتا 3روز بود و ما كه در دوران انتخابات رياست‌جمهوري آمريكا در ماه نوامبر آنجا بوديم مي‌ديديم روزنامه‌ها حتي براي باراك اوباما كه در آن منطقه محبوب بود با اين فونت‌ها تيتر نمي‌زدند!

ديلينجر براي دوره‌اي پس از روزولت دومين فرد مشهور آمريكا بود و البته قهرمان ملي هم محسوب مي‌شد.

دليل اين مسئله به شرايط اقتصادي كشور برمي‌گشت. در دوران ركود اقتصادي مردم معتقد بودند كه بانك‌ها و مؤسسات مالي مسئول اصلي نابساماني‌ها هستند و ديلينجر هم دقيقا همين مكان‌ها را هدف سرقت‌هاي خود كرده بود.پس از سرقت‌ها افرادي به‌دنبال دستگيري او بودند كه توانايي حل مشكلات روز جامعه را نداشتند و او را سپر بلايي براي منحرف كردن افكار عمومي كرده بودند. اف بي‌آي و مقام‌هاي قضائي آمريكا نشان داده بودند هيچ كاري را به‌درستي نمي‌توانند انجام دهند و دستگيري ديلينجر هم البته يكي از آن كارها بود و در مقابل ديلينجر كه فردي شوخ طبع بود به خوبي از رسانه‌ها براي مقاصد شخصي‌‌اش استفاده مي‌كرد.

دشمنان مردم نخستين فيلمي است كه تصميم گرفته ديلينجر واقعي را به دور از افسانه‌هاي رايج به تصوير بكشد و مان هم براي اين هدف زمان زيادي صرف كرده است. او پس از مطالعه مقاله‌اي در مجله ونيتي فير به قلم برايان بارو در مورد تاريخچه گروه‌هاي تبهكار دهه 1930 (كه در تاريخ معاصر آمريكا اصطلاحا دشمنان مردم ناميده مي‌شوند) به موضوع علاقه‌مند شد. بارو در اين مقاله خاطر نشان كرده بود كه تمامي چهره‌هاي مشهور اين دوره، سارقان بانك‌ها و آدم‌ربايان، از باني و كلايد گرفته تا كلي مسلسلي و آلوين كارپيس و حتي جان ديلينجر در يك فاصله زماني 14 ماهه بين سال‌هاي 1933 تا 34 به شهرت رسيده و كشته شدند. ظهور اين چهره‌ها به ادگار هوور اين پيام را داد كه موج ملي جنايت در سرتاسر كشور در راه است و بايد با به كار‌گيري عده‌اي از ماموران مسلح و تشكيل نيروي مجهز پليس فدرال به مبارزه با اين تبهكاران رفت.

مان از يك تيم كامل براي تهيه فيلمنامه استفاده كرد: آن بيدر‌من نويسنده سريال NYPD Blue و رونان بنت نويسنده.مان كار بنت در نگارش رمان فاجعه‌سازان و فيلمنامه بايگاني شده‌‌اش پيرامون زندگي چه‌گوارا را پسنديده بود.

به گفته مان چيزي كه بنت را براي اين همكاري واجد شرايط مي‌كرد نگارش 2 فيلمنامه ديگر به نام‌هاي چهره و فرار موفق درباره دنياي تبهكاران بود.

اين دو در كنار مان تلاش چند ماهه‌اي براي بدل كردن مقاله جدي بارو به فيلمي جنايي را داشتند. نويسندگان، باني و كلايد را كاملا از فيلمنامه حذف كردند و چند صحنه كوتاه را به آلوين كارپيس (با بازي جيواني ريبسي ) دادند و ديلينجر، نلسون بيبي فيس (با بازي استيون گراهام ) و نامزد ديلينجر بيلي فرچت (با بازي ماريون كوتيار) را شخصيت‌هاي محوري قرار دادند.

ولي با وجود تعدد فيلمنامه‌نويسان نتيجه كار هنوز هم فيلمي از مان با تمامي خصوصياتي است كه علاقه‌مندان فيلم‌‌هايش از او سراغ دارند و مي‌توانند تشابهاتي بين آن و ساير فيلم‌هايش بيابند: قهرمان تبهكار حرفه‌اي بخت برگشته‌اي همچون فرانك (با بازي جيمز كان ) فيلم «سارق» است كه براي استقلال و در اختيار گرفتن سرنوشتش مي‌جنگد اما نه تنها از سوي فرد مقابلش در گروه قانونمداران تحت تعقيب است بلكه تبهكاران شيكاگو (در اين فيلم )هم كه سارقان بانك را مخل آسايش مصنوعي‌شان در امور قاچاق و كافه داري مي‌بينند، با ماموران فدرال در دستگيري ديلينجر همكاري دارند. در دشمنان مردم هر شخصيت اصلي گروهي براي خود دست و پا كرده كه به دقت رتبه‌بندي شده‌اند؛ همچون قاچاقچيان مواد‌مخدر و نوچه‌هايشان در فيلم Miami Vice يا دزدان و نيروهاي پليس فيلم‌هاي سارق و مخمصه و كت قرمزها و سرخپوست‌هاي آخرين موهيكان‌ها و يا حتي شبكه سي بي‌اس نيوز و سران كارخانه دخانيات در خودي.

ديلينجر در جايي از فيلم تمايلش را براي ليز خوردن و بيرون رفتن از گوشه ماجرا بيان مي‌كند و البته ما اين احساسات را در فرانك فيلم سارق هم سراغ داريم كه زندگي‌‌اش را براي ممانعت از نابودي استقلال و آزادي عملش توسط پليس‌هاي فاسد و تبهكاران بلند پايه تباه كرد. اينها موضوعاتي هستند كه كم و بيش بدون توجه به داستان اصلي در فيلم‌هاي مان تكرار مي‌شوند و دشمنان مردم هم از اين قاعده مستثني نيست.

مان مراحل پيش توليد فيلم را در سال 2007 گذراند و فيلمبرداري در سال قبل انجام شد اما حالا كه دنيا و به‌ويژه آمريكا با ركود اقتصادي دست و پنجه نرم مي‌كند زمان نمايش فيلم كاملا مناسب به‌نظر مي‌رسد. مان اين موضوع را تا حد زيادي با شانس در ارتباط مي‌بيند اما با خنده مي‌گويد: همه اين اتفاقات در تاريخ رخ داده و ما ديگر به سطحي از درك اجتماعي رسيده‌ايم كه آنها را درك كنيم؛ البته اگر روبات‌ها و اسباب بازي‌هاي فيلم ترانسفورمرها اجازه اكران به مابدهند!

ترجمه: اميررضانوري‌زاده: گاردين

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:58 AM
فیلم ستایش Adoration کار جدید کارگردان نوآور کانادائی، اتوم اگویان، که نمایش آن این هفته در سینماهای آمریکا شروع شده، بازگشتی است به تم و فضای فیلمهای بیست سال پیش اگویان که محور همه آنها، نقش تکنولوژی در وارونه کردن حقیقت بود و تاثیر آن در رابطه آدمها. در فیلم «ستایش» پسری که پدر اردنی و مادر کانائائی اش را سالها پیش در حادثه تصادف اتوموبیل از دست داده است، هویت کاذبی برای خودش می سازد به عنوان فرزند یک تروریست اردنی که در کیف معشوق حامله کانادائی خود، بمب کار گذاشته بود تا هواپیمای عازم اسرائیل را منفجر کند.

http://www.picestoon.com/out.php/i59991_adoration.jpg

اتوم اگویان خیلی به تم ویدیو و تصور فرزند از پدرومادر برگشته در کارهایش. در یکی از کارهای اولیه اش که گل کرد بیست سال پیش، Family Viewing پدری دوست داشت از زندگی خانوادگی و اطاق خوابش فیلم بگیرد ولی پسرش نگران مادربزرگ بود که در خانه سالمندان مدام جلوی تلویزیون می نشست. در آن فیلم، حقیقت ویدیو و حقیقت تلویزیون و حقیقت زندگی را کنار هم می گذاشت. یا در فیلم دیگرش بیست سال پیش، Next of Kin باز پسری است که به دعواهای پدرمادر گوش می کند و روانپزشک از زندگی آنها ویدیو می گیرد. در خیلی دیگر از فیلمهای او، با بررسی حقیقت از دیدگاه های مختلف روبرو هستیم که بحث اصالت خاطره و هویت را مطرح می کند.



جستجو برای حقیقت درونمایه خیلی از فیلمهای دیگر اتوم اگویان هم هست به خصوص مهم ترین فیلمش The Sweet Hereafter یا آخرت شیرین... که تحقیق است در باره یک تصادف اتوبوس مدرسه، از زبان آدمهای مختلف. اگویان، که پدرمادرش ارمنی های مصری هستند مهاجر به کانادا، در فیلم جدیدش، ستایش یا Adoration به موضوع تروریسم و اینترنت پرداخته، و حقیقت و دروغ، در خاطرات یک پسربچه که عامل و قربانی یک حادثه تروریستی را پدر و مادر خودش قلمداد می کند، و کارش به جائی کشیده می شود که تصورش را هم نمی کرد.



در فیلم «ستایش» اتوم اگویان بار دیگر به رابطه تکنولوژی، انسانیت و تروریسم می پردازد و می خواهد نشان دهد که تکنولوژی هر چند پیوندها و گفتگو میان جوامع را گسترش می دهد، اما می تواند حقیقت را وارونه جلوه کند.


کارگردان اتوم اگویان می گوید ما حالا توان خارق العاده ای داریم که همیشه در تماس باشیم و به جهان هائی دسترسی داریم که تصورش را هم نمی کردیم. اما هستی مان همچنان در فضای فیزیکی است و هنوز هم رابطه فیزیکی ما با آدمهای دیگر است که هویت ما را می سازد. او می گوید علیرغم تماس با جهان های دیگر، اینترنت و تکنولوژی نمی تواند به اندازه سفر ما در جهان فیزیکی، تاثیرگذار باشد.


بازیگر اسکات اسپیدمن می گوید خیلی از ماجراهای این فیلم فقط در سینما امکان پذیر است اما اساس آن، یعنی پسربچه ای که گذشته خودش، و پسر خودش را زیر سئوال می برد، کاری است که همه ما کم یا بیش می کنیم. به خصوص پدرمادری که مرده باشند. این پسر در سن یاغیگری است، سنی که می خواهد بداند کیست و هویت داشته باشد ودنبال راهی می گردد که در نقش جدیدی خود را گم کند، برایش شوق انگیز است که پسر یک تروریست باشد.

اسکات اسپیدمن در این فیلم نقش دائی پسربچه را بازی می کند که بعد از فوت خواهرش، پسر او را بزرگ می کند. اگویان توضیح می دهد که این نقش برای بازیگری مسن تر از اسکات اسپیدمن نوشته شده بود، ولی وقتی اسکات امتحان آن را داد، به قدری عاطفی بود که او نقش را به خاطر او عوض کرد، حالا این نقش معنی دیگری پیدا کرده یعنی دائی، به جای اینکه دهه چهارم عمر را صرف این بچه کرده باشد، بیست سالگی اش را وقف کرده... که از نظر عاطفی یک تغییر عظیم است ولحن فیلم را عوض می کند. او بازی اسپیدمن را «انفجاری» توصیف می کند.



محور داستان فیلم، نقش معلم مدرسه است که آن را هنرپیشه کانادائی خانم آرسینه خانجیان بازی می کند که همسر اتوم اگویان است و محور خیلی دیگر از فیلمهای او.


دیوان بوستیک می گوید از جمله، در این فیلم روی اینترنت برای مردم موعظه می کند در باره تروریسم و خانواده اش و تصور مردم در باره این چیزها. او می گوید موضوع فیلم این است که کار این پسربچه، با هویت کاذبی که برای خودش آفریده، به چه جاهای تیره ای کشیده می شود.


شاید داستان واقعی مرگ پدرومادر این پسربچه هم نوعی تروریسم بود پدر بزرگ بچه این اعتقاد را دارد یعنی می گوید تصادفی که در آن پدر اردنی بچه و مادر کانادائی او کشته می شوند، عمدی بوده، که این بچه را یتیم کرده. او همه عربها را به تروریسم متهم می کند.

معلم مدرسه یک خبر واقعی از روزنامه را می دهد به این پسربچه که ترجمه کند. خبر در باره تروریستی است که در چمدان معشوق حامله اش بمب گذاشته که هواپیمای عازم اسرائیل را منفجرکند. زن از ماجرا بی خبر است و جان او و فرزند نازاده اش، در جریان بازرسی امنیتی چمدانهای مسافران، نجات پیدا می کند.


به پیشنهاد معلم، این پسربچه که خودش از پدر اردنی و مادر کانادائی است، این خبر را داستان خودش می کند. یعنی خودش را می گذارد جای جنین زن حامله که در اثر کشف بمب در چمدانش، از مرگ نجات پیدا می کند. بعد، این را می برد گذارد روی اینترنت، به صورت ویدیو در چت روم، و بحث در می گیرد در چت روم ها.

حادثه تروریستی یعنی بمب همراه با مادر کانادائی حامله از شوهر اردنی، در اسرائیل منفجر نمی شود اما در فیلم، انفجار مجازی هم کافی است. تصادفی که گذشته و سرنوشت این بچه را شکل داده هم مثل این داستان دراماتیک و تکان دهنده است. مثل خیلی دیگر از فیلمهای اتوم اگویان، در هر حقیقت، یک چیز کاذب هست و در هر چیز کاذبی، حقیقت هست. و به این ترتیب، این بچه به جای دیگری می رسد از طریق هویت کاذبی که ساخته که یک خانواده جدید است و یک هویت جدید. این یک خلاصه بود از داستان فیلم که البته پر از پیچش و چرخش های عجیب و غریب است. یعنی یک ملودراماست در چارچوب یک فیلم غیرمتعارف.

اما فیلم، به قول ری بنت، منتقد ورایتی، که سال گذشته آن را در جشنواره کن دیده بود، فیلمی است در باره قدرت تفکر کاذب و دروغ به طور کلی و تاثیر آن بر تخیل و ایمان آدمهای دیگرکه دروغ را بارها و بارها تکرار می کنند. دروغی که بارها و بارها تکرار شود، به ایمان تبدیل می شود. فیلمی است با بصیرت، از دید این منتقد.

ولی ساختار فیلم، به این نیست. اگویان به سبک فیلمهای دیگرش، به خصوص فیلم «جائی که حقیقت نهفته» Where the Truth Lies ماجرا را در عین حال در چند لایه یا چند خط مختلف جلو می برد، یعنی قصه را همزمان در چند مقطع زمانی مختلف و از چند دیدگاه مختلف جلو می برد. ساختار پیچیده ای است، که می خواهد به بحث جنجالی در چت روم اینترنتی برسد. وقتی این پسربچه داستان را در اطاقهای گپ اینترنتی، یا چت روم ها بیان می کند، صدای اعتراض از گوشه و کنار بر می خیزد و مسائل جدیدی مطرح می شود، و از جمله بحث اخلاق تروریسم باز می شود و مفهوم قهرمانی و آنچه «شهادت» خوانده می شود.



سئوال این است که یک عرب اردنی می خواسته دوست دختر حامله کانادائی اش را در انفجار هواپیمائی در اسرائیل قربانی کند، آیا قهرمان بوده یا جنایتکار؟ آیا قربانی کردن زن جوان و فرزند به دنیا نیامده او، یک قهرمانی است یا یک عمل خبیثانه؟ آیا این زن شهید است یا قربانی؟

اما به قول منتقد ورایتی، تماشای این بحث های چت روم ویدیوی یک کم خسته کننده است چون بحث ها خیلی طولانی می شود. اما در این فیلم، اگویان موضوع های مختلفی را مطرح می کند، از مشکل ارتباط در ماورای مرزها و فرهنگها، تا علاقه انسان به خلق هویت های متعدد و حقیقت های متعدد، یا جانشین سازی.


ورایتی نوشته هرچند اگویان، همانطور که در فیلمهای دهه 1980 خودش هم نشان داد، خیلی به موضوع نقش تکنولوژی و سوء استفاده از تکنولوژی در زندگی های ما علاقه دارد، اما در این فیلم، این ها را کنار می گذارد برای اینکه به قصه دراماتیک فیلم چرخشی غیرعادی بدهد، وقتی معلم مدرسه با بازی آرسینه خانیان، می رود با دائی بچه ملاقات می کند با سئوال های عجیب و غریب در باره والدین بچه... با توجه به اینکه ایده ترجمه آن خبر تروریست هم از خود این معلم آمده، شاید بشود حدس زد که داستان به کجا کشیده می شود.

منتقدها فیلمهای پیچیده دوست دارند، چون امکان قلمفرسائی به آنها می دهد. وکارگردانهائی مثل اتوم اگویان هم طوری کار می کنند که خوراک بدهند به منتقدها برای این قلمفرسائی ها. اصلا انگار نقد فیلمش را قبل از سناریوی آن در ذهنش می نویسد.

اما بعضی منتقدها زیرکانه دم به تله نمی دهند اسکات فونداس در ویلج وویس نوشته در این فیلم اگویان دارد زور می زند و عرق می ریزد که حرفهائی که در فیلمهای بست سال پیش بدون زحمت طرح می کرد را به خورد تماشاگر بدهد. و اختلاف سلیقه ها هم جالب است. در حالیکه منتقد هالیوودریپورتر موسیقی مایکل دینا Danna را امتیاز فیلم دانسته، منتقد «ورایتی» نوشته این موسیقی همان لطمه ای که به فیلمهای دیگر اگویان می زند، به این فیلم هم زده است.


بهنام ناطقی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:58 AM
لعنتي‌هاي بي‌آبرو (يا هر ترجمه ديگري Inglourious Basterds) باوجود تك لحظه‌هاي درخشانش نمي‌تواند خاطره خوش«قصه‌هاي عامه‌پسند» را تداعي كند انتظارش را نداشتيم اما فيلم جنگي خالق «قصه‌هاي عامه‌پسند» اثري بسيار ملال‌آور و خسته‌كننده است!

http://www.picestoon.com/out.php/i60197_inglouriousbasterdsposter2.jpg

كسل‌كنند‌گي صفتي است كه تصور نمي‌رفت روزگاري دامن تارانتينو راهم بگيرد. او حتي در بدترين روزهايش هم كه «بيل‌ را بكش» و «ضدمرگ» را مي‌‌ساخت، به ندرت اين‌چنين دچار اطناب و زياده‌گويي مي‌شد. نمايش «لعنتي‌هاي بي‌آبرو» در كن، بيشتر نااميدي برانگيخت تا شور و شعف! آن هم درحالي‌كه فيلم تازه تارانتينو به هيچ‌وجه مانند «ضد مرگ» مزخرف نيست ولي تارانتينو زماني بيش از 160دقيقه را به مجموعه‌اي از تصاوير، كنش‌ها و ديالوگ‌ها اختصاص مي‌دهد كه به راحتي مي‌شد بخش‌هايي از آن را حذف كرد، بي‌آنكه خدشه‌اي به فيلم وارد آيد؛ چيزي كه انتظارش را از تارانتينو نداشتيم، آن هم در فيلمي كه به مولفه‌هاي سينماي او كاملا نزديك است.

ديالوگ‌هاي كنايي و طنزآميز، اغراق‌هاي هميشگي و خشونت در كنار شوخ‌طبعي و شخصيت‌هايي كه مشابه‌اش را فقط مي‌شود در فيلم‌هاي تارانتينو نمونه‌هايش را سراغ گرفت، شايد به صورت مجرد جالب توجه باشند ولي تركيب آنها در كنار يكديگر فاقد شور و طراوت «قصه‌هاي عامه‌پسند» است. عنوان‌بندي فيلم به اثري از «انزوكاستلاري» اشاره دارد كه در 1978 درباره جنگ جهاني دوم ساخته شده است. تارانتينو در فيلم تازه‌اش، روايتگر گروهي از سربازان آمريكايي به رهبري «آلدو راين» با بازي «براد پيت» است كه وحشت به جان نازي‌ها مي‌اندازند. «آلدو» كه نام مستعارش «آپاچي» است، با اعمال خشونت‌بارش يادآور برخي از كاراكترهاي «سگداني» و «قصه‌هاي عامه‌پسند» است.

بيشتر خلاقيت تارانتينو نيز صرف يافتن راه‌هاي تازه‌اي براي اعمال خشونت شده است؛ مانند اعدام فردي به وسيله چوب بيسبال! در سكانس‌هاي خشونت‌بار فيلم تلاش كارگردان و انرژي خارق‌العاده‌اي كه صرف متقاعد‌كننده بودن صحنه‌ها شده، كاملا محسوس است‌ ولي فصل‌هاي اكشن فيلم باتوجه به زمان طولاني 160 دقيقه‌اي كمتر از آن است كه بايد باشد، در عوض تا دلتان بخواهد آدم‌ها حرافي مي‌كنند و البته ديالوگ‌هاي «ساموئل بكت»ي مي‌گويند. فيلم مجموعه‌اي از اپيزودهاي مجزاست كه پيوند درستي ميانشان برقرار نشده است. «لعنتي‌هاي بي‌آبرو» مشكل سناريو دارد.

درست برعكس «سگداني» و «قصه‌هاي عامه‌پسند» كه نقطه قوتشان سناريو بود و حالا بهتر مي‌شود به اهميت حضور راجرآيوري همكار فيلمنامه‌نويس تارانتينو در ساخته‌هاي اوليه‌اش پي برد. تنها چيزي كه مي‌توانست فيلم را نجات دهد، لحظه‌هاي خاص و منحصر به فرد تارانتينويي است كه تعدادشان در «لعنتي‌هاي بي‌آبرو» آن‌قدر نيست كه بتواند آن را سرپا نگاه دارد، به همين دليل، فيلم در اوج تنش‌ها، كسل‌كننده مي‌شود و ديالوگ‌هاي شوخ‌طبعانه خيلي زود بي‌مزه و تكراري مي‌شوند. تماشاگر ديالوگ‌هاي مشابه اينها را به شكل بسيار بهتري از زبان شخصيت‌هاي «قصه‌هاي عامه‌پسند» شنيده است، گويي فيلم را يك فيلمساز نه‌چندان با استعداد، با تقليد از تارانتينو ساخته است و اين براي فيلمسازي كه با 2فيلم اولش،‌ جهان را متوجه نبوغ خود كرد، شكستي همه جانبه است.



فيلم قرار است با به تلاقي رسيدن چند خط داستاني به اوج خود برسد؛ جايي كه گروه «لعنتي‌ها» ماموريت مي‌يابند سينمايي را منفجر كنند، آن هم در حالي كه زني با نام «شوسانا» با بازي «ملاني لارنست» كه نازي‌ها خانواده‌اش را به قتل رسانده‌اند، انگيزه‌اي مشابه دارد. در قطب شر ماجرا هم «هانس لاندا» افسر نازي با بازي «كريستوف والتس» ايستاده كه خانواده «شوسانا» را به قتل رسانده است. عمليات گروه «لعنتي‌ها»‌ در كنار فعاليت «شوسانا» و نامزدش «مارسل» كه «جك ايدو» نقش‌اش را ايفا مي‌كند، بيشتر زمان فيلم را به خود اختصاص داده و البته آلماني‌ها را هم نبايد فراموش كرد كه با وجود شناعتشان، احمق‌تر از آن هستند كه بتوانند نقشه‌هاي متفقين را كشف كنند. تارانتينو مي‌كوشد تا با استفاده از دستمايه‌اي كه دستش را براي ايجاد تعليق باز گذاشته، نفس تماشاگر را در سينه حبس كند؛ اما لحظاتي كه واقعا نفس‌گير باشند، ناچيز هستند.

http://www.picestoon.com/out.php/i60194_News91.jpg

خشونت در كنار طنز، اين‌بار به جاي آنكه فيلم را چند لحني كند، فقط بر آشفتگي آن افزوده و حتي در جاهايي ضرب تنش‌ها را گرفته است. به همين دليل، همه چيز بيش از حد لزوم كش‌داده مي‌شود و مزه‌پراني‌هاي بازيگران نمي‌تواند به پيكر نيمه‌جان فيلم، خوني‌‌تازه تزريق كند. از آن حس سرزندگي و طراوت ساختاري «قصه‌هاي عامه‌پسند» هم در فيلم جنگي كمتر نشاني مي‌توان يافت. اين‌بار حتي از ارجاع‌هاي هوشمندانه به سينما و فيلم‌ها هم خبري نيست.

در پردازش شخصيت‌ها دقت وهوشمندي لازم صورت نگرفته و تقريبا تمام كاراكترها در سطح مي‌مانند. تركيب بازيگران كه از ميان هنرپيشه‌هاي كشور‌هاي مختلف انتخاب شده‌اند ناهمگون است؛ به خصوص اينكه برخي از آنها نمي‌توانند نقش خود را خوب بازي كنند؛ از «تيل‌ اشويگر» گرفته تا خود «براد پيت» كه سال‌ها براي بازي در فيلمي از تارانتينو صبر كرد تا در يكي از ضعيف‌ترين كارهايش حضور يابد. تلاش «پيت» براي يك بازي متفاوت البته كاملا مشهود است ولي اغراق و اطناب جاي چنداني براي هنرنمايي او هم باقي نمي‌گذارد.

تارانتينو در لعنتي‌هاي بي‌آبرو موقعيت را مي‌سازد ولي نمي‌داند با آن چه كار كند، انبوهي از كاراكترها را بر پرده مي‌آورد ولي چنان بي‌تعادل اين كار را مي‌كند كه در نهايت آنها را در حد تيپ باقي مي‌گذارد؛ تيپ‌هايي نمايشي كه اغراق‌گويي جزو خصايص ذاتي‌شان است. فيلم شايد چنان كه تارانتينو گفته شبيه هيچ اثر جنگي ديگري نباشد ولي اين وجه تمايز نيز در مجموعه‌اي آشفته و كسالت‌بار نمي‌تواند به تنهايي امتيازي تلقي شود.

قطعا كسي توقع نداشت تارانتينو يك فيلم جنگي كليشه‌اي بسازد و اينكه او تاريخ جنگ جهاني دوم را از نو و براساس سليقه شخصي خودش بنويسد هم مايه نكوهش نيست. آنچه تاسف‌بار است تلاش ناكام اوست براي خلق فيلمي در اندازه‌هاي «قصه‌هاي عامه‌پسند» كه هنوز هم با فاصله، بهترين اثرش است. تارانتينو البته در تك‌لحظه‌هايي كه درخششي همچون شهاب دارند، همچنان «تماشايي» است اما تعداد اين لحظه‌ها چنان اندك هستند كه خيلي زود در كلاف سردرگم داستان گم مي‌شوند .

منبع: همشهري

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:58 AM
يادداشت راث اِشتين -سانفرانسيسکو کِرانيکِل- بر فيلم کمربند قرمز redbelt ترجمه پيمان جوادي



سينماي ما - ديويد ممت در فيلم جديدِ سرگرم‌کننده و جذابش، «کمربند قرمز»، از جوجيستو –نوعي کُشتي ژاپني– به عنوان استعاره‌اي براي زندگي استفاده کرده است. هرچند که «کمربند قرمز» يک سري از ويژگي‌ها و همينطور آن حال و هواي ديگر فيلم‌هاي ورزشي مثل بيسبال را ندارد اما ترکيبي جذاب از فيلم‌هاي خانوادگي و فيلم‌هاي –شکل گسترش يافته‌اي از جودو– رزمي ست.

فيلمنامه «کمربند قرمز» توسط کسي نوشته شده که علاوه بر اين‌که تجربه دريافت جايزه معتبر پوليتزِر در زمينه نمايشنامه‌نويسي دارد، پنج سال را نيز به صورت مداوم و پيگير به دنبال آموزش و کسب تجربه در رشته جوجيتسو بوده است. «کمربند قرمز» فيلم سرگرم‌کننده و مفرحي ست که سعي شده تا ساختار و سبک خاص و مشخصي را دنبال کند اما در اين ميان ممت بيشترين تاثيرپذيري را از فيلم‌هاي جنگي و همينطور فيلم‌هاي ورزشي دهه 30 و 40 داشته است. غالب گفت و گوها در «کمربند قرمز» بريده بريده و کوتاه‌اند که هر از گاهي تکرار مي‌شوند مثل "صحيح است، صحيح است". اين‌گونه مي‌توان حدس زد که ديالوگ‌ها صرفا براي هر صحنه و با توجه به ويژگي هرکدام از بازيگران نوشته شده است. به کلاهبرداري، دوز و کلک‌ها، شرط بندي‌ها، زد و بندها و مسائل مالي پشت پرده جوجيتسوي حرفه‌اي نيز خوب پرداخته شده.


ممت در فيلم براي جريان رشوه دادن و فساد برگزارکنندگان و حاميان مالي مبارزات قهرماني واژه "هزينه مالي کردن" را به کار برده است.

مايک تِري (چيوتِل اجيوفور) صاحب يک مدرسه و آموزشگاه جوجيتسو در بخش قديمي و فرسوده لوس‌آنجلس است. او کسب درآمد از هنرهاي رزمي به وسيله مسابقه دادن را براي خود کسرِ شان مي‌داند و به شدت با آن مخالف است. در واقع مايک يک اصولگراست که اعتقادات خود و همچنين راه و رسم، سنت‌ها و مباني اخلاقي و رفتاري قهرمانيِ سامورايي را به تدريج در حين آموزش‌ها و تمرينات در ذهن شاگردانش القاء مي‌کند. مايک بخاطر مشکلات مالي به سختي قادر به باز نگه داشتن مدرسه‌اش است و همسرش ساندرا (آليس براگا) هم سعي دارد تا از طريق کتاب‌هاي مديريت به او کمک کرده و کمي اوضاع مدرسه را سر و سامان بخشد. يک تيراندازي تصادفي که غفلتا از يک اسلحه کمري شليک شده است نيز بر گرفتاري‌ها و مشکلات مايک، ساندرا و مدرسه‌شان مي‌افزايد.


شايد بتوان مايک را يکي از جالب‌ترين شخصيت‌هاي چندسال اخير در دنياي هاليوود برشمرد. او در يک کلوب شبانه، چِت فرانک (تيم آلن)، ستاره فيلم‌هاي نازل و ارزان قيمت را از کتک خوردن نجات مي‌دهد. فرداي همان روز، مايک دعوتنامه‌اي براي صرف شام در خانه چِت و وصول 20 هزار دلار طلا دريافت مي‌کند. تمام صحنه‌هاي مربوط به ميهماني در خانه مجلل فرانک خيلي خوب از کار درآمده که نشان از تجربه و مهارت بالاي ممت دارد. در ادامه نه تنها چِت از مايک مي‌خواهد تا بهترين دوست و همراه او باشد – او از مايک مي‌خواهد تا در فعاليت‌هاي اقتصادي همراهي‌اش کند– بلکه همسر چِت (ربکا پيگِئون) نيز از ساندرا توقع دارد تا در حلقه ياران و دوستان نزديک وي قرار گيرد. فيلم دنياي وسوسه‌انگيز و پر زرق و برق تجارت و مُد لباس را جلوي چشمان زن و شوهر جوان به نمايش مي‌گذارد. هرچند که زودباوري و ساده‌دلي مايک و ساندرا بامزه از کار درآمده اما در عين حال به نوعي هم حرکت بر روي لبه تيغ محسوب شده و مخاطره‌آميز است.

http://www.picestoon.com/out.php/i60228_2008redbelt001.jpg

انتخاب بازيگران با دقت صورت گرفته است. اجيوفور («با من حرف بزن» و «فرزندان بشري») بازيگر بزرگ و شناخته شده‌اي نيست، اما حضوري قوي و شخصيتي جذاب و تاثيرگذار دارد، و با قاطعيت اما به نرمي، ملايمت و مجاب‌کننده جملات خود را بر زبان مي‌آورد. در يک کلام، او تصويري کلي از يک مرد مهربان که قدرت و نيروي فوق‌العاده‌اي در درونش نهفته دارد را به نمايش مي‌گذارد.

تيم آلن در نقش چِت درست در مقابل مايک قرار دارد. کسي که جا به جا کردن هيکل سنگين و گنده‌اش به اين سو و آن سو برايش تبديل به عادت شده است. روش آلن تظاهر به خونگرمي و مهرباني ست، طوري‌که به سرعت شما را حتي اگر در ميان جمعيت کثيري قرار داشته باشيد تحت تاثير قرار مي‌دهد. با وجود آن‌که بازيگران زن فيلم همگي بازي‌هاي خوبي از خود به نمايش گذاشته‌اند اما صحنه‌هاي مربوط به آن‌ها هيچ احساسي را در تماشاگران برنمي‌انگيزد تا جايي که تصنعي و اغراق‌آميز جلوه مي‌کنند. در اين ميان بازي اِميلي مورتيمِر در نقش وکيل دعاوي شايان توجه است. اين خانم وکيل کسي ست که دچار گرفتاري‌ها و مسايل عاطفي خودش است و همان کسي ست که عامل تيراندازي تصادفي و بروز آن همه گرفتاري و مشکلات است.



تنها پس از پايان فيلم است که متوجه خواهيد شد که ماجراي تيراندازي چيزي نبوده مگر براي منحرف‌کردن ذهن تماشاگران. اگر ممت همان مهارت و استادي و درخششي را که در فيلمنامه‌نويسي دارد در ساخت و کارگرداني سومين فيلمش هم داشت، به طور قطع يقين «کمربند قرمز» مي‌توانست به فيلمي بزرگ و ماندگار تبديل شود. به نظر مي‌رسد که ممت در صحنه‌هاي داخلي مدرسه مايک فراموش کرده که با فضا و مکاني بزرگتر از تُشک کُشتي براي خلق موقعيت‌هاي بهتر و همينطور به وجود آوردن صحنه‌هاي جالب و مهيج‌تر روبروست. لوس‌آنجلس هم که محل رخداد و وقايع فيلم است بيشتر شبيه به شهري غير قابل سکونت، شهري سوت و کور و در حال ويراني شبيه است؛ درست شبيه نقاشي‌هاي ادوارد هوپر. همه چيز فيلم در خدمت اين است تا مبارزات جوجيتسو چشمگير و خيره‌کننده به نظر برسد تا جايي که صحنه‌هاي مربوط به مسابقات قهرماني بيشتر با اندام و بدن‌هاي ورزيده و عضلاني ورزشکارها و جست وخيز و فعاليت آن‌ها روبرو هستيم. خلاصه اين‌که، علي‌رغم تمامي مشکلاتي که فيلم با آن‌ها روبروست عشق و علاقه ممت را به ورزش در تک تکِ فريم‌هاي فيلم مي‌توان مشاهده نمود.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:59 AM
جنجال بزرگ! (يادداشت دِرِک اِلِي –ورايتي– بر فيلم پارکينگ parking یا Ting che ترجمه پيمان جوادي)

http://forum.persiandown.org/%5BIMG%5Dhttp://www.picestoon.com/out.php/i60281_parkingposter1.jpg%5B/IMG%5Dhttp://www.picestoon.com/out.php/i60283_parkingposter1.jpg

يک اثر دقيق و خوش‌ساخت شبيه کمدي سياه «پس از ساعت‌ها» که تقريباً قصد انتقال همان معاني و مفاهيم را به تماشاگر دارد. در اين کمدي سياه تايواني دوبله پارک کردن ماشين‌ها باعث و علت بسياري از مشکلات، غم و غصه‌ها و ناراحتي‌هاي يک شهروند عادي تايپه‌اي مي‌شود. «پارکينگ» نخستين فيلم بلند سينمايي چونگ مونگ هونگ کارگردان و سازنده فيلم‌هاي مستند و آگهي‌هاي بازرگاني و تجاري، فيلمي تأثيرگذار است که يک دور کامل در بيشتر جشنواره‌هاي معتبر و بين‌المللي دنيا چرخيده و مي‌تواند گشاينده راه بسياري از فيلمسازان تايواني در آينده باشد. اين فيلم تايواني اين شانس را هم داشت تا با استفاده از بازي چانگ چِن در نقش اصلي در بازارهاي آسيايي موفق عمل کند.

بر اساس يک ضرب‌المثل چيني «بدشانسي‌ها هرگز به تنهايي نمي‌آيند» و اين مسئله براي چِن مو (چانگ) زماني شکل واقعي‌تري به خود مي‌گيرد که سعي در جلوگيري و مانع شدن از تهيه و فروش شيريني‌هاي خانگي يک شيريني فروشي دارد و يک قرار ملاقات شام نيز براي رفع کدورت با همسرش در روز مادر بگذارد. بعد از يک گفت و گو و در نهايت يک بگو و مگوي عجيب و غريب با صاحب فروشگاه در رابطه با خريدن انواع کيک و شيريني، چِن ماشين‌اش را در حالتي پيدا مي‌کند که توسط يک ماشين ديگر در يک حالت پارک دوبله مسدود شده، او در يک عمل انفجارآميز عصبي شيشه جلوي اتومبيل را مي‌شکند و ...


فيلم از اين لحظه به بعد با لحني تصنعي و تا اندازه‌اي دور از واقعيت ادامه پيدا مي‌کند. چِن ابتدا با آرايشگري يک‌دست (جک کائو) که به خاطر ماشين قراضه‌اش ناراحت و دلخور است جر و بحث مي‌کند. خانه چِن روبروي يک آپارتمان سه طبقه است، جائي‌که يک زوج سالخورده عجيب و غريب و غير عادي زندگي مي‌کنند. نوه آنها (لين کاي چونگ) هم که دختري جوان است به همراه آنها زندگي مي‌کند و بر اين باور است که چِن همان پسر آنها –دايي خودش– است که مدت‌ها پيش گم شده و هيچ خبري از او نيست. ما از طريق فلاش‌بک‌هاي متعدد فيلم متوجه مي‌شويم که پسر اين زوج سالخورده در سلامت کامل به سر مي‌برد اما مدتي ست که درگير ماجراي آدم‌ربايي از يکي از مشتريان ثروتمندش جهت پرداخت هزينه‌هاي پزشکي همسر بيمارش شده است.

کارآکترهاي ديگر فيلم شامل يک آرايشگر مهربان و خوشرو اما مرموز و اسرارآميز، يک زن جوان چيني (پِگي تيسِنگ) و دوست مذکرش (لئون داي)، يک خياط (هونگ کونگ) که در مجاورت و همسايگي آنها زندگي مي‌کند و يک گروه از گنگسترها مي‌شود.

فيلم تقريباً چهارچوب مشخص و معيني دارد و در يک محدوده جغرافيايي و مکاني کاملاً مشخصي مي‌گذرد، اما تصاوير به مانند خلاصه و شرح کوتاهي از گذشته کاراکترها و داستان‌هاي پس‌زمينه ماجراهاي فيلم عمل مي‌کنند که تا اندازه‌اي جالب و جذاب از کار درآمده، در طول فيلم نشانه‌هايي آشنا از سينماي آسيا يا حکايت‌هاي نيمه روياگونه و نيمه افسانه‌اي چيني مي‌توان يافت از جمله، فيلم‌هاي کارگردان هنگ‌کنگي جاني تو، و همينطور فيلم «گرگ‌ها زير نور ماه زوزه مي‌کشند» و «قواعد بازي» ساخته کارگردان تايواني هو پينگ.

http://www.picestoon.com/out.php/i60282_12112123140.628453007738.jpg

چِن در طول فيلم آدمي بدگمان و شکاک معرفي مي‌شود که نسبت به همه چيز و همه کس سوءظن دارد و هميشه در حال غُر زدن و نِق نِق کردن است و تقريباً آدمي خودآزار و تلخ به شمار مي‌رود. تنها چيزي که از گذشته او دستگيرمان مي‌شود در حد همان اشارات کوتاهي ست که در گفت و گوها و يکي دو فلاش‌بک به او مي‌شود و تا اندازه‌اي هم برخي از روابط و علاقه‌هايش به برخي از کاراکترهاي فيلم. فيلم يک موسيقي پاياني سرخوشانه و سرزنده –برخلاف خود فيلم– دارد که با همه بخش‌هاي فيلم از کاراکترها گرفته تا ماجراها و حوادث فيلم در ارتباط است. بيشتر بازيگرها آنگونه که سبک و شيوه خاص همه بازيگران شرق آسياست در صحنه‌هاي احساسي و عاطفي فيلم موفق عمل کرده‌اند. خودِ چانگ هم در نقش اصلي فيلم آدمي عصبي‌مزاج و هميشه گيج و حواس پرت است که به خوبي از پس نقش خود برآمده. بقيه بازيگران فيلم از جمله کائو و تو، به شکلي ماهرانه و بدون هيچ غلو و اغراقي در نقش کاراکترهاي بامزه فيلم ظاهر شده‌اند که با مزه‌پراني و ديالوگ‌هاي خنده‌دار و بامزه يک جورهايي حال و حال فيلم را در يک حالت تعادل ميان يک کمدي سياه و يک کمدي سرخوشانه نگه داشته‌اند.

فيلمبرداري نوآر و پر از سايه و روشن فيلم هم کار خودِ کارگردان فيلم چونگ مونگ هونگ است که عالي و در حد استانداردهاي جهاني ست. فيلم کلاً به لحاظ مسائل فني بسيار دقيق و خوش‌ساخت از کار درآمده، اما اگر در اين ميان 5 يا 10 دقيقه از ميزان فيلم در طول تدوين کاسته مي‌شد مي‌توانستيم شاهد يک کمدي سياه با ريتمي تندتر و روان‌ترباشيم.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 07:59 AM
سوناتي براي آلماني خوب (يادداشت مهتاب ساوجي بر فيلم زندگي ديگران )


Das Leben der Anderen

http://www.picestoon.com/out.php/i60385_DasLebenderAnderen.jpg

ترديد، ترديد ميان احساسات دروني و تناقض آن با وظيفه‌ي محول شده و تحول حاصل از اين سرگرداني در زندگي ديگران دستمايه‌ي مناسبي است براي تعريف يک درام تاثيرگذار انساني که وقايعش مربوط به سال 1984آلمان است. پنج سال پيش از فرو ريختن ديوار برلين.

قهرمان ماجرا يک مامور خونسرد و حرفه‌اي اشتازي (سازمان امنيت ملي آلمان شرقي) است. يکي از همان مامورهاي مغرور و کار کشته‌اي که با کنترل وحشتناک و استراق سمع‌هاي وسيع ترس و نفرتي عميق را در دل هزاران هزار طعمه‌ي خود مي‌کاشتند به گونه‌اي که آثار و لطمات روحي ناشي از اين جاسوسي و عدم احساس امنيت تا مدت‌هاي مديد در دل مخالفين دولت آلمان شرقي باقي ماند. به کاپيتان ويسلر حرفه‌اي ماموريت مي‌دهند زندگي يک زوج هنرمند را که گمان مي‌رود به فعاليت‌هاي ضد دولت مشغول‌اند زير نظر بگيرد، وي در ابتدا کار استراق سمع را کامل و بي‌نقص انجام مي‌دهد اما کم کم اين کاوش در زندگي ديگران او را به باورهاي جديدي مي‌رساند، اين ماموريت تازه آن طور که بايد پيش نمي‌رود و ويسلر گرفتار در وضعيتي بغرنج ميان احساسات دروني و وظيفه‌اش سرگردان است.


تا اين جاي کار فهميده‌ايم سوژه ،سوژه‌ي جذابي است. شخصيت‌هايي چند وجهي، گرفتار در وضعيتي پيچيده و در نتيجه خلق درامي مهيج. با اين حال اين موضوع جذاب نياز به بستر مناسبي براي تعريف شدن دارد. اين که موقعيت‌ها را طوري فراهم کني و گره‌هاي داستاني را به گونه‌اي انتخاب کني که مخاطب تحول يک مامور نظامي خشک و متعصب را به يک انسان مردد که سرانجام دست به فداکاري بزرگي مي‌زند، بپذيرد. فيلم‌نامه‌ي جذاب و بي‌نقص دونرسمارک بي‌شک از اصلي‌ترين دلايل تاثيرگذاري و موفقيت درام انساني زندگي ديگران است.
در ابتداي فيلم دوربين از پشت سر مظنوني را همراهي مي‌کند که براي بازجويي به دفتر ويسلر برده مي‌شود.


اين مدخل ،شروع مناسبي است براي ورود به فضاي اثر، چرا که از طرفي با ورود مخاطب به همراه مظنون به دفتر ويسلر رعب و وحشت حاصل از ملاقات با او به خوبي منتقل شده و فضايي ترسناک و پرتعليق خلق مي‌شود و از طرفي ديگر با اين فاصله‌ي ابتدايي ميان مخاطب و قهرمان داستان و سپس نزديک شدن تدريجي تماشاگر در طول درام، تحول وي و تغيير ديدگاه مخاطب نسبت به وي بهتر و تاثيرگذارتر از کار در مي‌آيد.

اما موتور درام زماني به حرکت مي‌افتد که کاپيتان ويسلر به همراه مافوقش به سالن نمايشي مي‌روند تا وي با مظنونان جديد خود آشنا گردد. گئورگ درايمن و نامزدش کريستا ماريا.

ويسلر با دوربين دو چشمش از بالاي سالن به شکار جديد خود مي‌نگرد، نگاهي در ابتدا عادي و از سر وظيفه که در ادامه به شکلي شيفته‌وار به سوژه‌ي خود مي‌نگرد. حضور قدرتمند ماريا که چشم در چشم ويسلر ديالوگ‌هاي تاثيرگذار درايمن پيرامون عشقي نافرجام را بازگو مي‌کند، او را تا حدي متاثر مي‌سازد. با اين حال وي هنوز يک مامور حرفه‌اي و کار کشته به تمام معناست که مي‌خواهد از طريق استراق سمع مظنونين‌اش را به دام اندازد. ويسلر پس از جاسازي ميکروفون در جاي جاي منزل درايمن، کارش را آغاز مي‌کند. اولين شب کاري او در آن شيرواني خالي و سرد طبقه‌ي بالا که بي‌شباهت با سردي و سکون منزل خودش نيست مصادف است با جشن تولد درايمن در منزل گرم و نوراني‌اش.... و اين آغاز ماجراست. ويسلر به کار خود مشغول است تا اين که به رازي تلخ پي مي‌برد؛ رابطه‌ي وزير فرهنگ حکومت مطبوعش با کريستا ماريا در ازاي اجازه‌ي فعاليت به او. ويسلر با اتصال سيم‌ها و به صدا در آوردن زنگ کاري مي‌کند که درايمن، ماريا را با وزير ببيند، پس از وظيفه‌ي خود که تنها ثبت اعمال و گفتار مشکوک سوژه است تخطي مي‌کند. اما مسئله فقط اين نيست، بلکه ظرافت اين اتفاق در اين است که در اين لحظه، درست در اين لحظه ويسلر ديگر نه يک مامور فرمان‌بردار و خشک دولتي که به يک نمايشنامه‌نويس بدل مي‌گردد و جايگاهي همتراز درايمن مي‌يابد. جرقه‌ي حاصل از اتصال سيم‌ها شبيه همان نقطه‌ي شروعي است که در ذهن نمايشنامه‌نويس براي نگارش درامش شکل مي‌گيرد.


از حالا به بعد ويسلر دست به خلق درامي مي‌زند که قهرمانانش درايمن و ماريا هستند. اوست که در لحظات کليدي ماجرا خود شخصاً وارد عمل شده و به هر چيز سر و سامان مي‌دهد و اوضاع را کنترل مي‌کند.
با ماريا در کافه ملاقات کرده و به او گوشزد مي‌کند جايگاهش را فراموش نکند. به مقامات بالادست درباره‌ي فعاليت درايمن و دوستانش دروغ مي‌گويد و از همه مهمتر حتي هنگامي که ناخواسته و در جايگاه يک بازجوي خشن از ماريا اقرار مي‌گيرد با پنهان کردن ماشين تحرير درايمن سعي دارد جان آن‌ها را نجات داده و بازهم اوضاع را کنترل کند. ويسلر حتي سالها پس از فروختن ديوار برلين و اتحاد دو آلمان در انزواي خودخواسته‌اش فرو رفته و اين سکوت و انزوا هاله‌اي از قداست به او مي‌بخشد. بدين ترتيب کاپيتان ويسلر خشک و مستبد ابتداي کار در پايان، مرتبه‌اي همتراز تمامي قهرمانان تنها و منزوي تاريخ سينما مي‌يابد. مرد خاکستري‌پوش و با هوشي که جسارت مقابله با تمامي چيزهايي که روزي برايش ارزشي داشتند را مي‌يابد و ويژگي‌هاي عميق انساني را جايگزين ضوابط خشک حرفه‌ي خود مي‌کند .

http://forum.persiandown.com/images/statusicon/wol_error.gifاین تصویر تغییر اندازه داده شده. برای نمایش آن به صورت کامل لطفا روی این نوار کلیک نمائید. اندازه اصلی تصویر 700x296 و حجم آن 49KB می باشد.http://www.picestoon.com/out.php/i60388_thelivesofotherspic.jpg

قدرت و جادوي حضور کاپيتان ويسلر به ميزان فراواني مديون حضور اولريش موهه است. هنرمندي که پيچيدگي‌هاي شخصيتي کاپيتان ويسلر را با آن نگاه نافذ و احساسات متضاد توامان و با سکوت‌ها و وقار موجود در جزء جزء رفتارش عالي از کار در مي‌آورد چه در لحظاتي که به سان يک مامور مخوف سازمان مطبوعش از ديگران بازجويي مي‌کند، چه هنگامي که همپاي نواي غم‌انگيز پيانوي درايمن آرام آرام مي‌گريد و چه هنگامي که با اعلام فرو ريختن ديوار برلين با سکون و آرامش ظاهري از سر جايش برخاسته و از محل کار اجباريش بيرون مي‌رود.
در عين حال نبايد از بازي خوب مارتينا گدک و سباستين کخ نيز قافل شد. ترديد و دودلي موجود در چهره و رفتار گدک درون آشفته‌ي او را که به خاطر حرفه‌اش دست به هر کاري مي‌زند عالي نشان مي‌دهد. اوج بازي گدک در دو صحنه اتفاق مي‌افتد، صحنه‌اي که رو در روي درايمني که او را از رفتن به نزد وزير منع مي‌کند با نگاهي که ترديد دروني‌اش را عيان مي‌سازد حس مي‌کند به چيزي شبيه به همان عروسک دلقک پشت سرش تبديل شده و صحنه‌اي که در بازجويي با ويسلر ويراني‌اش را تمام و کمال مي‌بينيم.


موسيقي گابريل يارد هم توانسته توامان هم در ايجاد فضاي رعب‌آور آلمان آن سال‌ها و هم در بيان وضعيت پيچيده‌ي سه شخصيت محوري‌اش موفق عمل کند.
کارگرداني دونرسمارک در اولين تجربه‌ي حرفه‌اي اش نمره‌ي خوبي دريافت مي‌کند، دونرسمارک به خوبي توانسته با ايجاد فضاهاي سرد و ساکن اروپاي آن دوره که هماهنگ با موضوع و موقعيت‌هاي فيلم است احساسات مخاطب را برانگيزد و او را با اثر درگير سازد. علي رغم ريتم کند و زمان نسبتا طولاني فيلم، وجود موقعيت‌هاي پر تنش موجود در ظاهر آرام هر واقعه سبب مي‌گردد مخاطب تا پايان فيلم کشش و علاقه‌ي خود را به همراهي با شخصيت‌هاي داستان حفظ کند. حتي علي رغم آن‌که به نظر مي‌رسد فيلم در چند نقطه بايد به پايان برسد، پايان به شدت تاثيرگذار و قوي اثر جاي هر گونه اعتراض را پر مي‌کند. ويسلر مصر بود پايان اثري که خلق کرده به سان همان نمايشنامه‌ي درايمن پاياني خوش باشد، اما چنين تصوري در وضعيت بغرنج و خفقان آور آن روزها امري محال بود و جز پاياني تراژيک و قرباني شدن يکي از شخصيت‌ها چيز ديگري قابل تصور نبود. با اين حال ويسلر سالها بعد مزد تلاش‌هايش را مي‌گيرد. کتابي به نام (سوناتي براي آلماني خوب) نوشته‌ي درايمن، تقديم به ويسلر.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:00 AM
پیشنهاد proposal فیلم ویژه ای است؛ ویژه به این دلیل که شباهتی به هیچ یک از فیلم های پرفروش یکی دو ماه اخیر هالیوود ندارد اما توانسته است در هفته آغازین اکران خود حدود 33 میلیون دلار فروش داشته باشد و در صدر جدول پرفروش ها جای گیرد. این مساله می تواند ناشی از دو دلیل عمده باشد؛ دلیل اول آن که بینندگان پیگیر سینمای هالیوود خسته از تماشای اکشن هایی مانند

http://www.picestoon.com/out.php/i60706_TheProposalMovie.jpg

«سرچشمه مردان ایکس: وولورین»، «رستگاری نابودگر» و «سفر ستاره ای» به درام عاشقانه و سراسر آرامش «پیشنهاد»، پناه آورده اند.

«پیشنهاد» از حیث بازیگری فیلمی معمولی است که این متوسط بودن بیشتر ناشی از آن است که بازیگران نقش های اصلی یعنی ساندرا بولاک و رایان رینولدز بازی هایی در حد متوسط ارائه کرده اند و در هیچ صحنه ای نکوشیده اند، کاری فراتر از آنچه پیش تر از آنها دیده بودیم، از خود ارائه دهند. دلیل اصلی این مساله را نیز باید نه به توانایی بازیگران که به کارگردانی متوسط کار نسبت داد. آن فلچر کارگردان زن 43 ساله این کار که پیش از این، دو درام «حرکت تدریجی» و «27 دست لباس» را نیز ساخته بود، در ساخت «پیشنهاد» مبنای کارش را بر صحنه های کمیکی که به سبب قرار گرفتن کاراکترها در موقعیت های خاص ایجاد می شوند قرار داده و بدون توجه به توانایی های خاص هر یک از بازیگران تنها از آنها خواسته فیلمنامه نوشته شده را اجرا کنند. این مساله مهم ترین علت مصنوعی بودن بازی ها در برخی صحنه ها است.


پیشنهاد» فیلمی درباره روابط انسانی است و شاید هم به همین دلیل بوده که مردان هم به اندازه زنان از تماشای آن لذت برده اند. «پیشنهاد» فیلمی خاص نیست که قصد داشته باشد با روایت یک ماجرای عجیب و غریب، مخاطب خود را دچار نوعی دگردیسی ویژه نماید بلکه کارگردان کار و البته قبل تر از وی، فیلمنامه نویس این اثر کوشیده اند برشی کوتاه و البته سرنوشت ساز از زندگی یک زوج جوان را به نمایش بگذارند و حین نمایش این بخش، مسائلی را که این روزها انسان ها در برقراری ارتباط با هم نوعان خود با آنها درگیرند را با زبانی طنزگونه به نمایش بگذارند. فیلم با ترفندی قرن بیستمی آغاز می شود؛ قرار است دو نفر که هیچ علاقه ای و از آن بدتر هیچ سنخیتی با یکدیگر ندارند تنها به دلیل آن که یکی از آن دو بتواند مجوز اقامت در ایالات متحده را پیدا کند، با همدیگر ازدواج کنند. این دو با اینکه مدت ها همکار یکدیگر بوده اند اما هیچ آشنایی از روحیات یکدیگر ندارند و به همین دلیل گاه و بیگاه اسباب آزار و اذیت یکدیگر را فراهم می کنند.

مخاطب سینما در بدو نمایش فیلم حس می کند، این عدم تجانس روحی است که سبب ساز درگیری های پیش آمده میان این زوج جوان شده ولی کارگردان فیلم، آرام آرام و از نیمه فیلم به بعد سعی در القای این مفهوم دارد که نه تنها این دو نفر آن طورها هم که خودشان فکر می کنند با یکدیگر تفاوت ندارند بلکه در مورد بسیاری از مفاهیم، به یک شیوه فکر می کنند ولی از آنجا که رابطه زناشویی آنها براساس احساس شکل نگرفته و هر دو طرف درگیر در ماجرا، ازدواج شان را ناشی از دیدگاه های منفعت طلبانه طرف مقابل می دانند، به همین دلیل اصلا قصد ندارند برای ساعاتی هم که شده به ویژگی های مثبت یکدیگر فکر کنند. این طرز تفکر برآمده از فرهنگ های مادی گرایانه قرون وُسطی است اما متاسفانه طی سالیان دراز که از آن دوران می گذرد و علیرغم تلاش بسیاری از جامعه شناسان، این نوع اندیشیدن نه تنها از بین نرفته که شاید طی ده سال اخیر شدت آن بیشتر هم شده است. «پیشنهاد» تلنگری است به انسان های مادی گرای جوامع امروزین که برای ساعاتی هم که شده از غرض ورزی نسبت به هم نوعان خود پرهیز کنند و با دیدی مثبت به دنیای پیرامون خود بنگرند.


پیشنهاد» فیلم ویژه ای است؛ ویژه به این دلیل که شباهتی به هیچ یک از فیلم های پرفروش یکی دو ماه اخیر هالیوود ندارد اما توانسته است در هفته آغازین اکران خود حدود 33 میلیون دلار فروش داشته باشد.

http://www.picestoon.com/out.php/i60707_sandrabullock.jpg

و اما داستان فيلم

مدت اقامت قانونی مارگارت تِیت ( با بازی ساندرا بولاک) در ایالات متحده در انتهای خود قرار دارد و وی باید به زودی این کشور را ترک کرده و به سرزمین مادری خود کانادا بازگردد اما مارگارت که ویراستار کتاب بوده و در حیطه کاری خود نسبتا شناخته شده است، حاضر نیست به این راحتی آمریکا را ترک کند بنابراین تصمیم می گیرد با منشی خود آندرو پَکستون ( با بازی رایان رینولدز) که یک آمریکایی است ازدواج کند و بدین ترتیب در آمریکا بماند؛ آندرو هم که فکر می کند این کار سبب ساز تحکیم موقعیت شغلی وی می شود از این پیشنهاد استقبال می کند! این دو نامزد می کنند و در تعطیلات آخر هفته برای دیدار با خانواده آندرو به آلاسکا می روند، پدر و مادر آندرو از این دو می خواهند که هر چه زودتر مقدمات ازدواج خود را فراهم کنند و وقتی با بی تفاوتی آنها روبه رو می شوند تصمیم می گیرند که در همان جا مراسم ازدواج را برگزار کنند اما مارگارت به ناگاه تغییر عقیده داده و تصمیم می گیرد به کانادا بازگردد. او در شرف بازگشت به کشورش قرار دارد که آندرو سر رسیده و از مارگارت می خواهد با او ازدواج کند

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:00 AM
بازسازی تسخیر قطار پلم یک دو سه Taking of Pelham 1 2 3 فیلم حادثه ای جدید از کارگردان، تونی اسکات با شرکت دنزیل واشینگتن و جان تراوولتا ماجرای گروگانگیری مسافران یک قطار زیرزمینی نیویورک است که شبکه خط آهن زیرزمینی شهر را به اختلال کامل تهدید می کند. پلم یک دو سه بازسازی فیلمی است به همین نام با شرکت والتر متائو که در سال 1974 بیرون آمد و تصویری متفاوت از نیویورک ورشکسته و در حال سقوط آن زمان، نشان می داد.

http://www.picestoon.com/out.php/i60918_takingpelham123poster.jpg

فیلم تسخیر قطار پلم یک دو سه که از پس فردا، پنجشنبه، در سینماهای آمریکا اکران می شود. ظاهرا علاقمندان فیلمهای حادثه ای هیجان انگیز به آرزوشان می رسند، یک فیلم از تونی اسکات... با بزرگترین ستارگان هالیوود... دنزیل واشینگتن و جان تراولیتا، نقش های اصلی این فیلم را بازی می کنند که ماجرای یک قطار ربائی است در راه آهن زیرزمینی نیویورک.




این فیلم دومین برداشت سینمائی از کتاب پرفروش نویسنده جان گودی John Godey است. نخستین روایت سینمائی آن که به کارگردانی جوزف سارجنت Joseph Sargent در سال 1974 بیرون آمد با بازی والتر متائو، که به دلیل نمایش زوال ابرشهر نیویورک در آن زمان، و همچنین به دلیل اینکه برای اولین بار آسیب پذیری در برابر عملیات تروریستی را به نمایش می گذاشت، حالا تبدیل شده به یک فیلم کلاسیک، و از جذابیت های هیجان انگیز آن این بود که به سبک سینمای واقعی گرای آن زمان کار شده بود، به سبک فیلمهائی مثل «رابط فرانسوی» French Connection داستان فیلم را طوری مونتاژک کرده بودند که در زمان واقعی اتفاق می افتاد، یعنی ماجراهای اصلی در همان یک ساعتی مهلتی می گذشت که تروریست ها به مدیران شهر می دهند برای نجات گروگانها. در روایت تازه، از کارگردان برجسته هالیوود تونی اسکات، همین ترفند را به کار می برند، ولی داستان را به زمان حاضر آورده اند، و از جمله تحول شهر نیویورک را نشان می دهد در این 35 سال، و شخصیت های تازه و تحولات تازه به آن افزوده اند.


pelham123-poster برای افتتاح اکران عمومی فیلم تسخیر قطار پلم 123، که ماجراهای آن در راه آهن نیویورک اتفاق می افتد، بخشی از ورودی سینمای مان در وست وود لس آنجلس را به شکل ایستگاه مترو در آورده بودند. جان تراوولتا که برای فوت فرزند 13 ساله اش عزادار است، نیامده بود، اما دنزیل واشینگتن در میان خبرنگاران بود.


در فیلم «تسخیر قطار پلم 1 و 2 و 3» دنزیل واشینگتن نقش یک مامور کنترل حرکت قطارهای زیرزمینی را ایفا می کند که با ماجرای قطار ربائی خیره کننده تبهکاران روبرو می شود.
دنزل واشینگتن می گوید در دوره آموزشی که در باره ایمنی مترو طی کرد، نشان می دهند که تماس دست با ریل سوم که برق فشار قوی از آن رد می شود، آدم را از درون به بیرون کباب می کند.



جان تراوولتا در نقش سردسته گروه چهارنفری تبهکاران، تهدید می کند که اگر ظرف یک ساعت غرامت پرداخت نشود، مسافران مترو را یکی بعد از دیگری به قتل خواهد رسانید. لوئی گوزمان، همبازی تراولتا در نقش یکی از چهار تبهکار، می گوید از کار کردن درکنار جان تراولتا به خود می بالد.

کارگردان تونی اسکات می گوید شخصیت تراولتا ترکیبی است از خنده دار، عصبانی، ولی با قلبی بزرگ -- که ترکیبی غیرعادی است برای یک تبهکار، و قلب بزرگ را در چشمانش می توان دید. فیلم تسخیر قطار پلم 123، بازسازی یک فیلم دهه 1974 است از جوزف سارجنت، که با داستانی مشابه، بوروکراسی شهرداری و پلیس را هدف انتقاد گرفته بود.


Tony Scott مشهور است که تونی اسکات هنگام کارگردانی با حرکات عصبی و دادو فریاد، بازیگران را به هیجان می آورد. تونی اسکات دلیل هیجان زیاد خود را هنگام فیلمبرداری توضیح می دهد. او می گوید هیجان شدید او ناشی از ترس از شکست است، ترس از شکست در خلاقیت، نه شکست تجاری... ترس از اینکه به حدنصاب خودش نرسد.


وقتی فیلمی از روی یک فیلم دیگر ساخته می شود یا نمونه دیگری از همان داستان ساخته شده، معمولا موضوع مقایسه پیش می آید، به خصوص با یک فیلم کلاسیک و تاریخی. فیلم سال 1974 جوزف سارجنت، به خاطر نمایش واقعی گرایانه نیویورک و اوضاع اجتماعی آن دوره، یک نیمچه کلاسیک است. بر عکس آن سبک مستندوار و واقعی گرایانه، در فیلم جدید با کار حساب شده و پر پرداز بصری تونی اسکات روبرو هستیم که از نهایت امکانات بصری و به خصوص موسیقی و افکت های کرکننده، برای تحریک تماشاگر استفاده می کند.

ولی زمان هم عوض شده نسبت به دهه 1970.. محور این داستان در واقع یک ماجرای تروریستی است، فلج کردن شبکه قطارهای زیرزمینی شهر... و طبیعی است که بعد از 11 سپتامبر به خصوص در نیویورک، برداشت کاملا متفاوتی طلب می کند. و به قول تاد مککارتی، منتقد ورایتی، مقایسه جامعه نیویورک 35 سال پیش چنانکه در آن فیلم تجلی پیدا کرده بود، و نیویورک امروز، جالب توجه است. در آن زمان، نیویورک یک شهر ورشکسته بود که زیر فشار هزینه های رفاه اجتماعی دولت محلی، فساد و بی حالی پلیس و مقامات قرار داشت -- فیلم «تسخیر پلم یک دو سه» شهری در آستانه سقوط را نشان می داد که شهردارش زیر لحاف پنهان شده بود -- شهری که در این فیلم ترکیب جمعیتی آن بدرستی نشان داده نمی شود. بیشتر مسافران قطار زیرزمینی یا ایتالیائی هستند یا یهودی، که پیشداوری آمریکائیان آن زمان راجع به نیویورک را نشان می دهد.

http://www.picestoon.com/out.php/i60919_takingpelhamtravoltal.jpg

Pelham123 - Travolta رئیس تبهکارها در آن فیلم، با بازی رابرت شا، یک مزدور جنگی خونسرد است که بین مذاکرات تهدیدآمیزش با کنترل کننده مترو، کتاب جدول کلمات حل می کند. خونسردی و حرفه ای گری او در تضاد با ناشیگری و بی نظمی نظام اداری قرار داشت. از طرف دیگر، آمریکای آن دوره هم دستخوش بحران واترگیت بود و پیامدهای جنگ ویتنام جامعه ای بود پر از تفرقه های سیاسی و اجتماعی، و تبعیض نژادی و جنسی، که همه در فیلم جوزف سارجنت منعکس شده.

اما نیویورکی که در روایت سال 2009 تونی اسکات می بینیم، شهر متفاوتی است، با جمعیتی چندگانه از نظر نژادی، و تشکیلاتی حرفه ای تر و مقاماتی جدی تر. سرفرماندهی کنترل شبکه راه آهن زیرزمینی مثل ایستگاه کنترل فضائی ناسا ست، از نظر تجهیزات پیشرفته. سناریوی فیلم برداشت متفاوتی از داستان دارد. در فیلم 35 سال پیش، تاکید بر چفت و بست داستان حادثه ای بیشتر بود و رنگ اجتماعی و واقعی گرایانه، در فیلم جدید تاکید بر روانشناسی شخصیت هاست، که آنها را از حالت ژنریک فیلم قبلی بیرون می آورد... و تضادهائی مثلا از نظر موقعیت و طبقه اجتماعی، و نوع تبهکاری هر طبقه، نمایش می دهد که در فیلم قبلی نبود.



Taking of Pelham one, two, three 1974 از جمله منتقدهائی که از این فیلم انتقاد کرده اند، باید از دیوید ادلستاین در هفتگی نیویورک اسم ببریم، که نوشته تونی اسکات که با طرح حرکتهای مداوم دوربین، فیلم را دائما در حرکت نگه می دارد، علیرغم اینکه مامور مترو نشسته پشت میکروفنش و تبهکارها هم قطار را متوقف کرده اند نو همه منتظر پرداخته شدن غرامت هستند. او انتقاد کرده که این حرکتهای مداوم دوربین به اسکات فرصت نمی دهد که به بافت اجتماعی شهر توجه کند، و به قدری پیچش اضافه در قصه وارد شده که برای ساختن یک فیلم دیگر کافی است. از دید ادلستاین، همه دست اندرکاران این فیلم مثل شخصیت جان تراولتای تبهکار هستند که فقط به پول فکر می کنند.

مایکل رکتشافن در هالیوود ریپورتر نوشته ساختار موش و گربه کلاسیک این قصه، با روش فیلمسازی تونی اسکات، که مدام می خواهد با حرکت دوربین و مونتاژ سریع، فیلم را تندتند جلو ببرد، در تضاد است، چون بیشتر برخوردهای تهبکار با بازی تراوولتا و مامور مترو با بازی دنزل واشیگتن از دور و با بی سیم و تلفن است، اسکات مجبور شده، با انتقال حادثه به بیرون از این برخورد، تحرک ایجاد کند و به همین خاطر داستانهای موازی و حاشیه ای که مطرح می کند، حواس تماشاگر را پرت می کند.

بهنام ناطقی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:01 AM
معرفي هري پاتر و شاهزاده دورگه harry potter and the half-blood prince

تازه‌ترين فيلم از مجموعه هري پاتر را مي‌توان موفق‌ترين فيلم مجموعه تا به امروز دانست. منتقدان آن را بهترين مجموعه مي‌دانند و تماشاگران هم براي ديدنش سر و دست مي‌شکنند! وارنري‌ها بايد خيلي نگران تمام شدن اين گنج سرشار باشند که آخري را دو قسمت کرده‌اند!

http://www.picestoon.com/out.php/i60960_harrypotterandthehalfbloodprince03.jpg

هواداران بي‌شمار هري پاتر جادوگر جوان و قهرمان خيالي مجموعه فيلم‌هايي به همين نام، براي تماشاي تازه‌ترين فيلم از اين مجموعه ساعت‌ها در مقابل سينماها صف کشيدند تا در اکران نيمه‌شب اولين شب نمايش، از نخستين تماشاگران اين فيلم باشند. بليت‌هاي فيلم «هري پاتر و شاهزاده دورگه» در بيش از 4000 سينماي مختلف در شب اول نمايش ناياب شد و به اين ترتيب سري فيلم‌هاي هري پاتر يک بار ديگر رکوردي تازه از نظر بالاترين فروش در گيشه بر جاي گذاشت. «هري پاتر و شاهزاده دورگه» درشب اول نمايش در ساعت 12 نيمه‌شب به روي پرده آمد و بيش از ?? ميليون دلار فروش کرد؛ رکوردي که سال گذشته با فروش 18 ميليون دلاري «شواليه تاريکي» از سري فيلم‌هاي بتمن به اين فيلم که آن هم از محصولات استوديوي برادران وارنر بود، تعلق گرفته بود! استقبال مخاطبان و به خصوص نوجوانان از اين فيلم خيلي خوب بوده است و اکثر آنان نيز اين فيلم را خيلي بهتر از قسمت قبلي آن يعني «هري پاتر و محفل ققنوس» مي‌دانند. گويي اقبال مخاطبان از آنجا ناشي شده که در اين قسمت، وامداري کارگردان به کتاب بيشتر بوده و ديويد يتس توانسته بيشتر از قسمت قبل رخدادهاي شرح داده شده توسط جي. کي. رولينگ را به فيلم برگرداند. دست‌اندرکاران سينما در هاليوود از هم‌اکنون حدس مي‌زنند که فيلم «هري پاتر و شاهزاده دورگه» بيش از300 ميليون دلار فقط در ايالات متحده و کانادا فروش خواهد داشت. درآمد گيشه در سطح بين‌المللي نيز به‌مراتب بيش از اين خواهد بود.


راجر ايبرتبه نظر مي‌رسد وقايع روايت شده در هري پاتر و شاهزاده دورگه در غارهايي زيرزميني در حال رخ دادن است؛ غارهايي مملو از درياچه و زورق‌هايي براي عبور از اين درياچه‌ها! اين تصوير بي‌شباهت به آنچه در «شبح اُپرا» ديده بوديم، نيست! در هنگام تماشاي آن فيلم من زودتر از حد تصور غرق در جريان فيلم شده و در دام‌هاي تصويري آن گرفتار شدم ولي هنگام ديدن شاهزاده دورگه با احتياط پيش رفتم و تلاش کردم اشتباه گذشته خود را تکرار نکنم. فراموش نکنيد اين مساله‌اي نيست که همه مخاطبان قادر به انجام آن باشند و اين همان چيزي است که سبب‌ساز بالا رفتن ميزان استقبال از قسمت جديد هري پاتر شده است!!! قسمت ششم هري پاتر بسيار عظيم‌تر از قسمت پيشين آن بوده و ماجراهاي اسرارآميز فيلم نيز بسيار ترسناک‌تر از قبل روايت شده‌اند. در فيلم با هري پاتري روبه‌روييم که نه تنها خودش در معرض خطراتي جدي که از سوي وولدِمورت هدايت مي‌شوند، قرار دارد بلکه اين خطرات همکلاسي‌هاي وي در مدرسه هاگوارتز را هم تهديد مي‌کند. در تمام طول فيلم فاصله‌اي تهديدآميز ميان هري پاتر و وولدمورت وجود دارد و باز هم در تمام طول فيلم هري پاتر به دنبال آن است که براي از ميان برداشتن اين فاصله، روشي را کشف کند.

در يکي از نماهاي آغازين فيلم هري پاتر را مي‌بينيم که در يکي از کافه‌هاي زيرزميني شهر لندن در حال خواندن يادداشت‌هايي است که در ميان آنها يک جمله بيش از بقيه جلب نظر مي‌کند؛ آن جمله، اين است: "آيا هري پاتر براي پيشبرد مقاصدي خاص انتخاب شده است؟!" گذشت زمان فيلم ما را متوجه اين موضوع مي‌کند که پاسخ اين سوال صد در صد مثبت است چرا که هري پاتر براي از ميان برداشتن حقه‌هاي وولدمورت انتخاب شده يعني موجودي که حتي اجزاي تشکيل‌دهنده نام وي نيز تداعي‌گري پليدي است؛ مورت در زبان فرانسه به معناي مرگ و نيستي است و وول نيز مي‌تواند به معناي دزدي و سرقت به کار رود! قسمت تازه هري پاتر از نظر روايت داستاني نسبت به قسمت قبلي يک گام به پيش است چرا که سناريست کار توانسته به درستي تعليق موجود در داستان جي.کي. رولينگ را وارد فيلمنامه کند و همين تعليق است که در کنار فيلمبرداري درست و همچنين طراحي صحنه دقيق موجبات بالا رفتن کيفيت نهايي فيلم را فراهم آورده است.

وسلي موريس- آنچه با عنوان «هري پاتر و شاهزاده دورگه» پيش رو داريم در واقع قسمت ششم از مجموعه فيلم هاي هري پاتر است و گويي قصد بر آن بوده مخاطبان با ديدن اين فيلم براي تماشاي قسمت پاياني آن آماده شوند. پروژه پاياني اين مجموعه که «هري پاتر و حفره مرگبار» نام گرفته، آن قدر عظيم بوده که تهيه‌کنندگان تصميم دارند، آن را در دو قسمت مجزا آماده اکران کنند. البته به نظر مي‌رسد بخشي از اين عظمت مربوط باشد به دلارهايي که قرار است با اکران دو قسمت بعدي به گيشه سرازير شود؛ به هر حال اينکه داستان در دو قسمت تمام شود به مراتب سود بيشتري را نصيب تهيه‌کنندگان خواهد کرد! داستان «هري پاتر و شاهزاده دورگه» به مانند يک پازل پيچيده است و با گذشت زمان فيلم به تدريج پازل‌ها گشوده مي‌شوند و کليدهاي مختلفي براي باز شدن دربها يافت مي‌شوند اما ضربه اصلي در قسمت پاياني فيلم وارد مي‌آيد که در اوج کشمکش داستاني، باز کردن درب نهايي به دو قسمت آينده موکول مي‌شود و اين همان چيزي است که سبب ايجاد سرگيجه براي مخاطبان مي‌گردد.

در قسمت تازه هري پاتر با يکي دو کاراکتر جذاب روبه‌روييم؛ يکي از اين کاراکترها، شخصيتي است با نام پرفسور هاراکو اسلاگ هورن که توسط جيم برودبنت ايفا مي‌شود. اين کاراکتر مجموعه‌اي است توامان از پيچيدگي‌هاي روحي و نقائص جسمي و جيم برودبنت تلاش کرده با تکيه بر نقائص فيزيکي وي راهي براي نمايش احوالات رواني خاص وي پيدا کند. به جز جيم برودبنت و در برخي قسمت‌ها مايکل گامبون در بازي ساير بازيگران و به خصوص بازي دانيل رادکليف هيچ اثري از تازگي به چشم نمي‌خورد و شايد بتوانيم بگوييم قسمت تازه هري پاتر از نظر بازيگرداني يک فيلم زير حد متوسط است اما خوشبختانه داستان سياه و اسرارآميز «شاهزاده دورگه» به کمک کارگردان آمده و اين بازي‌هاي نه‌چندان خوب را تحت‌الشعاع قرار داده است!

نکات حاشيه‌اي:
هواداران هري پاتر از حدود يک هفته پيش از آغاز اکران اين فيلم، اخبار مربوط به هري پاتر و شاهزاده دورگه را در ميان ده مطلب مطرح سايت توييتر قرار داده بودند!

فيلم تازه هري پاتر تقريبا هم زمان با مخاطبان عام، مورد توجه منتقدين سينمايي نيز قرار گرفته و توانسته در مجموع نمره "خوب" منتقدان را کسب کند. تماشاگران فيلم که غالبا جوان و نوجوان هستند نيز اين فيلم را يک فيلم "افسون کننده" خوانده و نمره "عالي" را به آن داده‌اند.

http://www.picestoon.com/out.php/i60961_harrypotterandthehalfbloodprince10.jpg

مشخصات فيلم:
هري پاتر و شاهزاده دورگه
Harry Potter and the Half-Blood Prince

کارگردان: ديويد يِتس
فيلمنامه: استيو کلاوز براساس داستاني از جِي.کِي. رولينگ
مدير فيلمبرداري: برونو دلبونل، مايکل بروستر
تدوين: مارک دِي
طراح صحنه: آلستير بولاک، مولي هيوز، اسلوان يو رِن، گري تام کينز، هتي استوري، مارتين اسکادلر، مارتين فولي
موسيقي: جان ويليامز، راب هيوستون
بازيگران: دانيل رادکليف، اِما واتسون، روپرت گرينت، تام فِلتون، هلنا بونهام کارتر، ديويد برادلي، روبي کولترين، وارويک ديويس، آلن ريکمن، مگي اسميت، جيم برودبنت، مايکل گامبون
مدت: 153 دقيقه
محصول 2009 آمريکا
ژانر: علمي، تخيلي، اکشن، حادثه‌اي

داستان فيلم:
هري پاتر (با بازي دانيل رادکليف) که هم‌اکنون در سال ششم مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز تحصيل مي‌کند، در حال کشف اسرار کتابي است که به شاهزاده دورگه تعلق دارد. اطلاعات موجود در کتاب و همچنين شرکت هري پاتر در کلاس‌هاي خصوصي رئيس مدرسه جادوگري يعني دامبلدور ( با بازي مايکل گامبون) هري را با دنياي سياه و دردناکي که در پشت چهره ظاهري وولدِمورت وجود دارد، آشنا مي‌کند. هري پاتر و دامبلدور درصدد هستند تا به کمک يکديگر کليد اسرار دفاعي وولدمورت را پيدا کنند و در طي اين مسير دامبلدور از دوست و همکلاسي قديمي خود پرفسور هاراکو اسلاگ هورن (با بازي جيم برودبنت) نيز کمک مي‌خواهد. در اين ميان روابطي که ميان دانش‌آموزان مختلف مدرسه هاگوارتز رخ مي‌دهد بر پيچيدگي ماجراها مي‌افزايد...

منبع : ياهوموويز و آي.ام.دي.بي حامد مظفري

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:02 AM
معرفي فيلم رستگاري نابودگر terminator salvation حامد مظفري

http://www.picestoon.com/out.php/i61504_terminatorsalvationver5.jpg

به علت اجراي برنامه ضد بشري اسکينت، از جهان چيزي باقي نمانده به جز يک مشت زمين بي‌حاصل؛ نه شهري، نه خانه‌اي، نه غذايي، نه مزرعه‌اي و نه هيچ چيز ديگري، شايد هم انسان‌ها در اماکني نامرئي مخفي شده‌اند! مقاومت انساني از فرسنگ‌ها زير دريا و توسط ژنرال آشداون هدايت مي‌شود، آشداون قصد دارد اسکينت و همراهانش را از بين ببرد که در اين راه جان کانر و مارکوس رايت هم به کمک او مي‌آيند؛ مثلث برآمده از سه کاراکتر آشداون، کانر و رايت، هسته اصلي فيلمي را تشکيل مي‌دهند که اگرچه به دليل عدم حضور آرنولد شوارتزينگر در آن، جذابيت قسمت‌هاي پيشين خود را ندارد اما اين مزيت را دارد که با مطرح کردن صريح و بي‌پرده آينده فانتزي روابط ميان انسان‌ها و روبات‌ها، براي مدت کوتاهي هم که شده توجه مخاطب را به پيشرفت‌هاي روزافزوني که در زمينه ارتقاي تکنولوژي هوش مصنوعي انجام شده، معطوف نمايد.

رستگاري نابودگر پس ازنابودگر، نابودگر: روز داوري و نابودگر 3: رستاخيز ماشين‌ها چهارمين فيلمي است که از مجموعه نابودگرترميناتور ساخته و روانه اکران شده است. قسمت‌هاي اول و دوم ترميناتور که بدون شک بهترين قسمت‌هاي آن بودند توسط جيمز کامرون کارگرداني شدند ضمن اينکه يکي از تهيه‌کنندگان قسمت دوم ترميناتور هم خودِ کامرون بود اما وي به دلايل مختلف از ساخت قسمت سوم اين مجموعه سرباز زد تا جاناتان ماستو براي کارگرداني آن انتخاب شود.

تازه‌ترين قسمت ترميناتور هم که بخش عمده‌اش به نمايش تقابلات ميان نيروهاي انساني و قواي رباتيک اختصاص يافته است، توسط کارگرداني نسبتا جوان به نام مک جي کارگرداني شده است؛ مک جي تمام تلاش خود را کرده تا فيلمي بسازد مملو از صحنه‌هاي اکشن و سکانس‌هاي تعقيب و گريز! حجم صحنه‌هاي اکشن به کار رفته در فيلم آن قدر زياد است که در برخي جاها مخاطب فکر مي‌کند در حال تماشاي يک بازي کامپيوتري است نه يک فيلم داستاني و شايد همين بي‌توجهي به قصه‌پردازي، اصلي‌ترين ضعف فيلم پرهزينه «رستگاري نابودگر» باشد.


راجر ايبرت- يکي از قديمي‌ترين اصول فيلم‌سازي در هاليوود بر اين مبنا استوار است که اصلي‌ترين عنصر يک فيلم، داستان آن است و في‌الواقع اين داستان است که در مرتبه اول اهميت قرار دارد اما تماشاي «رستگاري نابودگر» براي من تداعي‌گر اين مساله بود که در هاليوود جديد تنها اين استوري‌بورد است که اهميت دارد. پس از بررسي دقيق اين فيلم متوجه اين مساله شدم که در اين فيلم تنها چيزي که اهميت داشته رعايت توالي حوادث بوده و بس، به طور خلاصه مي‌توان «رستگاري نابودگر» را چنين توصيف کرد: مرگ يک شخص، رستاخيز او، رودررويي وي با ديگر افراد و در نهايت جنگ‌هاي پياپي! همين چهار عنصر است که حدود دو ساعت از زمان شما را مي‌گيرد بدون اينکه حتي يک خط داستاني بِکر براي شما روايت شود. صحنه‌هاي اکشن فيلم که حدود 90 درصد از فيلم را به خود اختصاص داده‌اند

صرف نمايش نبردهايي شده‌اند که احتمالا طي 10 سال آينده بين انسان‌ها و ابرکامپيوترها رخ خواهند داد!!! يکي از جالب‌ترين نکات فيلم بازگو کردن اين مساله است که ربات‌هاي ساخته دست بشر به سرعت مراحل تکميل هوش مصنوعي را طي کرده و پس از چندي به مرحله خود‌هدايت‌گر خواهند رسيد؛ بله، اسکينت به مرحله خودآگاهي رسيده و قصد دارد به دلايلي که براي ما نامعلوم است، به نابودي نوع بشر دست زند! اما برنامه‌هاي او بدون عکس‌العمل باقي نمانده و به زودي کُنش او با واکنش مقاومت انساني که توسط جان کانر و مارکوس رايت هدايت مي‌شود، رو به رو مي‌گردد و اين همان چيزي است که بيش از همه مورد توجه علاقمندان داستان‌هاي ويليام فالکنر قرار مي‌گيرد!!! کريستين بيل در اين فيلم در قالب کاراکتر جان کانر ايفاي نقش مي‌کند؛ نقشي که پايه‌گذار نيمي از جريانات حاکم بر فيلم است.


به نظر مي‌رسد در اين فيلم نسبت به قسمت‌هاي سابق، وجوه انساني کاراکتر کانر به شدت تضعيف شده و احتمالا مکانيکي بودن بازي کريستين بِل هم ناشي از همين مساله است. «رستگاري نابودگر» بيش از هر چيز ديگري به مطرح کردن پرسش‌هايي درباره ارتباط ميان انسان و ماشين‌هاي هوشمند مي‌پردازد، سپس در مورد مراحل تکامل ماشين‌ها، ارتقاي سطحي هوشي آنها و در نهايت خيزش آنها سخن مي‌گويد. اگرچه بخش اعظمي از فيلم به نمايش نبردهاي ميان يک موجود شِبه انسان و همچنين يک موجود رباتيک اختصاص يافته است اما در هيچ کجا دلايل روشني براي اين مبارزات ارائه نشده است و به نظر مي‌رسد دو طرف درگير تنها به اين دليل با تمام ابزارهايي که در اختيار دارند به مبارزه با يکديگر پرداخته‌اند، که دنباله‌اي بر ترميناتور ساخته شود!

لوک واي. تامپسون- بدون شک نابدگر ساخته مک جي اصلا فيلم غيرمنتظره و جديدي نبوده و شايد حتي در برخي قسمت‌ها خيلي تکراري نيز به نظر برسد. اين فيلم نه تنها از سه فيلم قبلي اين مجموعه ضعيف‌تر است بلکه حتي در سطحي پايين‌تر از فيلم‌هاي فانتزي يکي دو سال اخير قرار دارد. البته براي آنها که قسمت‌هاي قبلي ترميناتور را نديده‌اند و به خصوص براي نوجوانان، اين فيلم مي‌تواند پر از سورپرايزها و نماهاي ترسناک مهيج باشد اما اين، همه آن چيزي نيست که براي ساخت قسمت جديد يک دنباله با پيش‌زمينه‌اي نظير آنچه ترميناتور دارد، لازم است! اگر قصد داريد که به تماشاي اين فيلم برويد، سعي کنيد هيچ کدام از پيش‌پرده‌ها يا کليپ‌هاي تبليغاتي مربوط به اين فيلم را تماشا نکرده و حتي از خواندن هرگونه مطلبي راجع به اين فيلم خودداري کنيد چرا که به طريق تجربي اثبات شده است در فضايي که هرج و مرج برآمده از آثار فانتزي بيش از هر چيز ديگري نمايان است، نداشتن هيچ‌گونه پيش زمينه ذهني نسبت به يک فيلم، تماشاي آن را لذت‌بخش‌تر مي‌کند! احتمالا تنها در اين صورت است که براي لحظاتي کوتاه هم که شده از ديدن اين فيلم لذت مي‌بريد وگرنه «رستگاري نابودگر» هيچ نشاني از ساختار مهيج و ديالوگ‌هاي کوبنده سه قسمت پيشين در خود ندارد و به دليل عدم کارکرد دراماتيک فيلم هر آنچه که در قسمت‌هاي قبلي سبب حيرت بيننده مي‌شد اينجا به اسبابي جهت تمسخر بيننده تبديل شده است!

http://www.picestoon.com/out.php/i61503_terminatorsalvation.jpg

تهيه‌کنندگان رستگاري نابودگر از مخاطبان اين فيلم و به ويژه منتقدان خواسته‌اند که به اين دنباله به چشم ديگر دنباله‌هاي سطحي که اين روزها ساخت آنها در هاليوود به شدت شيوع پيدا کرده، نگاه نکرده و حتما فيلم را ببينند و سپس به اظهار نظر درباره آن بپردازند! هر چند دلايل اين اظهارنظر تهيه‌کنندگان مشخص نيست ولي شايد بتوان اين امر را جزيي از يک برنامه تبليغي دانست که براي هدايت مردم به سينماها طراحي شده است.

جوزف مک گينتي نيکول مشهور به مک جي کارگردان چهل و يک ساله اين فيلم که متولد ميشيگان است، فارغ‌التحصيل مقطع کارشناسي رشته روانشناسي مي‌باشد. وي هر چند در زمينه تهيه آثار تلويزيوني و همچنين ساخت موزيک ويدئو، فعاليت‌هاي بسياري داشته است اما در زمينه ساخت فيلم کارنامه چندان پرباري ندارد و به جز اين فيلم، تنها کارگرداني آثاري نظير فرشتگان و چارلي و ما، مارشال هستيم را برعهده داشته است.



داستان فيلم:

حوالي سال 2018 و پس از آن، که تعداد بسيار زيادي از آدميان توسط اسکينت قتل عام مي‌شوند، جان کانُر (با بازي کريستين بيل) مامور مي‌شود براي مقابله با اسکينت و نابودگران تحت حمايت وي، به هدايت نيروهاي انساني بپردازد. در ادامه موجودي عجيب با نام مارکوس رايت (با بازي سام وارثينگتون ) که توانايي‌هاي فوق‌العاده‌اي هم دارد به جان مي‌پيوندد. مارکوس رايت يک قاتل قديمي است که به تازگي از خواب کرايوژنيک (خواب يخي/ انجماد شبيه به مرگ) برخاسته است. جان درباره ماهيت مارکوس که اتفاقا بسيار شبيه به او بوده و غالبا مانند وي تفکر مي‌کند، ترديد دارد و نمي‌داند که وي از گذشته آمده يا به آينده تعلق دارد، بنابراين چندان که بايد به او اعتماد نمي‌کند ولي با عملي شدن تهديدات نهايي اسکينت، جان کانر مجبور مي‌شود که با مارکوس رايت متحد شود؛ اين دو سفري اوديسه‌وار را آغاز کرده و به قلب عملياتي اسکينت نفوذ مي‌کنند و در آنجا است که با حقايق دهشتناکي از برنامه‌هاي اسکينت آشنا مي‌شوند؛ برنامه‌هايي که براي نابودي نوع بشر طراحي شده‌اند!!!

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:02 AM
معرفي کامل فيلم سرچشمه مردان ايکس: وولورين

http://img30.imagefra.me/img/img30/2/8/9/seenomore/f_37vmsais63im_ae7acd7.jpg

درباره فيلم:

به نظر مي‌رسد هيچ چيز نمي‌تواند حتي سر سوزني در وولورين نفوذ کند! او نه تنها از نظر فيزيکي ظاهري عجيب پيدا کرده بلکه هيچ سلاحي بر وي کارگر نيست و قادر است در کوتاه‌ترين زمان ممکن، هرگونه دردي را التيام بخشد! اين موضوع يکي از اصلي‌ترين ايراداتي است که به ماهيت وجودي چنين پديده‌اي وارد است. آخر چگونه امکان دارد که يک موجود زنده و حتي ماورايي از کاميوني در حال حرکت که در وضعيت انفجار قرار گرفته به سوي يک هلي‌کوپتر در حال پرواز يورش ببرد بدون اينکه پره‌هاي هلي‌کوپتر به وي آسيب برسانند؟!

در جايي ديگر شاهد اين هستيم که انفجاري عظيم در نزديکي اين ابرقهرمان رخ مي‌دهد اما وي هيچ عکس‌العملي از خود نشان نمي‌دهد. با اين وضعيت تنها حدسي که مي‌توان زد آن است که نويسندگان سناريو شالوده کار خويش را بر غيرقابل نفوذ بودن اين موجود قرار داده‌اند و با اين حساب ما هم نبايد نگران خطراتي باشيم که وولورين را تهديد مي‌کنند. او صرفا ماهيتي داستاني دارد و تنها براي توالي دنباله‌سازي است که به کار رفته است! «سرچشمه مردان ايکس: وولورين» مجموعه‌اي از رويدادهاي مختلف است که با در نظر گرفتن فاکتور زمان، رخ مي‌دهند. در اين فيلم مقدار بسيار اندکي ديالوگ وجود دارد که آن هم صرف تهديد، ارعاب، تجديد پيمان و در برخي موارد ضجه‌هاي ناشي از سوگواري و در نهايت شرح ماوقع بعضي از اتفاقات مي‌گردد. در فيلم هيچ نکته‌اي که مربوط به طبيعت والاي انساني باشد به چشم نمي‌خورد، هيچ تمرکز شخصيتي ماوراي آنچه در ظاهر کاراکترها مي‌بينيم، وجود ندارد، درسي براي آموختن موجود نيست و حتي سرگرمي که قابل تجربه باشد هم به چشم نمي‌خورد! ضرب و شتم و درگيري، صحنه‌هاي پر زد و خورد و جلوه‌هاي ويژه بصري تنها عناصر به کار رفته در اين فيلم هستند!!!


نظرات منتقدان:

راجر ايبرت- «سرچشمه مردان ايکس: وولورين» در نهايت به سوال کليدي مربوط به منشا لوگان که به ايجاد پره‌هايي عريض و طولاني در بدنش تن در داده، پاسخ مي‌دهد و با اين پاسخ مخاطبي را که طي سه قسمت قبلي اين مجموعه سينمايي و با ديدن فيزيک غيرمتعارف لوگان، پرسش‌هاي بيشماري برايش رخ داده بود و به اين ترتيب در تعليقي فراوان فرو رفته بود را اندکي آرام مي‌کند. لوگان اکنون 175 سال سن دارد اما ظاهرا تغييرات فيزيکي او پس از اينکه به سن هيو جکمن مي‌رسد، پايان مي‌پذيرد!!! و نه ما و نه حتي خودش، نمي‌فهميم که اين دگرديسي چگونه رخ داده است؟! لوگان يک برادر ناتني به نام ويکتور دارد.

داستان فيلم حوالي سال 1840 ميلادي و در مناطقي در شمال غربي کانادا آغاز مي‌شود، زمان مربوط به آغاز ماجراهاي فيلم کمي شوخ‌طبعانه انتخاب شده چرا که کانادا در 1867 شکل گرفته و مناطق شمالي آن هم در سال 1870!!! اما من و شمايي که به تماشاي اين فيلم رفته‌ايم که پژوهشگر علم تاريخ نيستيم. بنابراين بهتر آن است که ايراد تاريخي وارد نکنيم. به جز اين سوال ديگري که به ذهن خطور مي‌کند آن است که با توجه به آمريکايي بودن لوگان و برادرش، اين کانادايي‌تبار بودن چگونه توجيه مي‌شود؟ در پاسخ به اين پرسش هم مي‌توان گفت، آنها اگرچه تباري کانادايي دارند، اما به عنوان نيروهاي آمريکايي هم در جنگ‌هاي داخلي شرکت داشته‌اند و هم در جنگ‌هاي جهاني اول و دوم و از اين لحاظ ايرادي بر آنها وارد نيست! در ويتنام لوگان توسط يک واحد سياه و اسرارآميز که تحت نظر يک تشکيلات زيرزميني به مديريت استريکر فعاليت مي‌کند، جذب شده و استريکر از وي مي‌خواهد بر روي طرح خلق يک موجود جهش‌پذير که قدرت‌هاي تمام موجودات جهش‌پذير ديگر را داشته باشد، کار کند. استريکر از لوگان مي‌خواهد در راه انجام ماموريت از هر الگويي که به نظرش مي‌رسد استفاده کند، در اين ميان پسربچه‌اي که چشمانش مانند پرتو ليزر مي‌درخشند هم مي‌تواند به عنوان نمونه به کار رود... شايد اين ايده من کمي غيرمنصفانه باشد ولي به هر حال اينطور فکر مي‌کنم که هيو جکمن يک بدشانس تمام عيار است.

زيرا در شرايطي که همه به دنبال رستاخير ابرقهرمان‌ها بودند، وي کاراکتري با عنوان وولورين را مي‌آفريند که از نظر گيرايي و يا به عبارت بهتر جذبه تصويري براي من و بسياري ديگر هيچ چيزي ندارد! وولورين بذله‌گو نيست، باهوش نيست و قوه درک بالايي هم ندارد. اين کاراکتر در صحبت کردن هم هيچ خط مشي مشخصي ندارد و تنها سعي دارد لغاتي ابتدايي به مانند عشق، نفرت و انتقام را با عصبانيت بسيار در دايره واژگانش بگنجاند! «سرچشمه مردان ايکس: وولورين» از نظر فيلمبرداري، نحوه روايت داستاني و همچنين استفاده درست از جلوه‌هاي ويژه، فيلم خوش‌ساختي به شمار مي‌رود. گاوين هود کارگردان فيلم تلاش کرده با حفظ اصالت مجموعه، داستان قسمت جديد را روايت کند و همين عامل هم موجب شده که بسياري از پسران جوان هوادار اين مجموعه، از تماشاي اين قسمت هم راضي باشند... من پس از تماشاي فيلم‌‌هايي نظير «بتمن»، «اسپايدرمن»، «آيرون من» و «سوپرمن» به شدت تحت تاثير قرار مي‌گرفتم اما «مردان ايکس» هيچ جايي در حافظه من نخواهد داشت و هيچ‌گاه موقع پياده رفتن در خيابان به اين نمي‌انديشم که اگر وولورين سر راهم سبز شد، چه واکنشي نشان دهم؟!

مت پيس- ...اگر به دنبال ديدن صحنه‌هاي داراي انفجارهاي مهيب هستيد، اگر دوست داريد حرکات محيرالعقول بدلکاران موتورسوار را ببينيد و اگر به داد و فرياد و صحنه‌هاي پر زد و خورد علاقه زيادي داريد، حتما نسخه تازه «مردان ايکس» را ببينيد. اما اگر مي‌خواهيد فيلمي را ببينيد که رقيبي براي «شواليه تاريکي» يا «آيرون من» باشد اصلا سراغ «سرچشمه مردان ايکس: وولورين» نرويد که بدجوري توي ذوق‌تان مي‌خورد! اگر بيننده مجموعه «مردان ايکس» بوده باشيد، حتما با تماشاي قسمت‌هاي قبلي، اين سوال به ذهن‌تان خطور کرده است که چگونه شده، موجودي مانند وولورين به وجود آمده است؟! قسمت جديد اين مجموعه، داستان تغيير ظاهري لوگان پس از ورود وي به برنامه ايجاد جهش ايکس را بازگو مي‌کند. فيلم مي‌خواهد از اين موضوع سخن بگويد که چرا وولورين پنجه‌هايي درخشان و تيز دارد اما در نهايت آنچه که براي تماشاگر باقي مي‌ماند، مجموعه‌اي است از درگيري‌هاي سطحي، خونخواهي‌هاي بچگانه و پاياني کاملا غير قابل پيش‌بيني و شايد هم لوث!!!

نکات حاشيه‌اي:

- گاوين هود که کارگرداني «سرچشمه مردان ايکس: وولورين» را برعهده داشته، پيش از اين، فيلم‌هايي خوب مانند «تسوتسي» و «تسليم» را ساخته و عليرغم موفقيت نسبي آن دو فيلم، سعي کرده هيچ يک از المان‌هاي تحسين‌برانگيز دو فيلم قبلي خود را به قسمت جديد «مردان ايکس» وارد نکند و ارائه‌گر يک کار جديد و امتحان نشده باشد.

براي اجراي صحنه‌هاي فانتزي و همچنين صحنه‌هاي اکشن موجود در فيلم «سرچشمه مردان ايکس: وولورين» از يک گروه جلوه‌هاي ويژه 58 نفره و همچنين يک گروه بدل‌کاري 61 نفره استفاده شده است. چاد استالسکي که در کنار ديويد ليچ طراحي صحنه‌هاي اکشن ميداني اين فيلم را برعهده داشته است، درباره کيفيت کارش چنين مي‌گويد: "براي بالا بردن حس طبيعي صحنه‌ها مي‌بايست بسياري از صحنه‌ها به صورت واقعي فيلمبرداري شوند. ما هم با به خدمت گرفتن گروهي از زبده‌ترين بدل‌کاران، توانستيم حجم بالايي از طرح‌هايي که در ذهن داشتيم را به اجرا درآوريم!"

http://img36.imagefra.me/img/img36/2/8/9/seenomore/f_2hlnsqf1pslm_58707be.jpg

مشخصات فيلم:

کارگردان: گاوين هود
فيلمنامه: ديويد بنياف، ديويد آير براساس طرحي از اسکيپ وودز، اسکات سيلور و جيمز واندربيت
مدير فيلمبرداري: دونالد ام.مک آلپين، براد شيلد، لاري بلانفورد
تدوين: نيکلاس دي توث، مگان گيل
طراح صحنه: کارن مورفي، برايان ادموندز، مارک رابينز، هلن جارويس، مايکل دينر
موسيقي: ريچارد ويتفيلد، هري گِرِگسان ويليامز
بازيگران: هيو جکمن، ليو شرايبر، دني هيوستون، لين کالينز، رايان رينولدز، تيم پوکاک، تروي سيوان، تاهينا توزي، ويليام آي.ام، تيلور کيچ، دومينيک موناگان
مدت: 107 دقيقه
محصول 2009 آمريکا
ژانر: اکشن، حادثه‌اي، علمي، تخيلي

داستان فيلم:

سرچشمه مردان ايکس: وولورينداستان وولورين/لوگان (با بازي هيو جکمن) را با تکيه بر گذشته سخت و رمانتيک او بيان مي‌کند و به تشريح روابط وي با ويکتور کريد (ليو شرايبر) و همچنين ورود وي به برنامه ساخت اسلحه بديُمن ايکس مي‌پردازد. در شرح اين دوره ضمن اينکه چندين افسانه ديگر از مردان ايکس نيز بروز مي‌يابند، با وولوريني روبه رو هستيم که با جهش‌هايي کاملا جديد و بعضا آشنا مواجه مي‌شود... وولورين که موجودي جهش‌يافته است به دنبال آن است که انتقام مرگ دختر محبوبش کايلا سيلورفاکس (با بازي لين کالينز ) را از ويکتور کريد که اخيرا به سابرتوث تغيير نام داده، بگيرد و در نهايت اين خونخواهي به ايجاد يک جهش در برنامه اسلحه ايکس منجر مي‌گردد...

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:04 AM
نقد فیلم The Ugly Truth

کمدی عشقی حقیقت زشت که از جمعه هفته پیش، در آمریکا اکران شده، ماجرای برخورد خشمگین زن و مرد است که به عشق می نجامد. کترین هایگل در نقش تهیه کننده باید با یک مجری تلویزیونی سر کند که اندرزهای بی پروا و غیرمتعارف در باره عشق و رابطه و ازدواج می دهد، از جمله اینکه کشش جنسی نه عشق، انگیزه اصلی روابط است. حرفهائی که به نظام اخلاقی شخصیتی که خانم هایگل بازی می کند، نمی برازد. اما در طول فیلم، مرد زیرک و زن شناس، با بازی جرالد باتلر، خودش عاشق زن دلربائی می شود که با اندرزهای خود، از کترین هایگل می سازد.

http://www.picestoon.com/out.php/i62561_90B8442AB73D14FE22F0827E86E1.jpg

حقیقت زشت ظاهرا فیلم زیبا و خوش رنگ و لعابی است با شرکت کترین هایگل که نمونه خوبی است برای همه چیز خوب و زیبا و بی نقص.. حقیقت زشت حقیقتی است که هیچکس نمی خواهد با آن روبرو بشود، که یعنی رابطه بدون دلفریبی نمی شود و آنچه می گویند عشق و در قلب جای دارد، شهوت است و در جای دیگری از بدن.



اینها مطالب یک کتاب است به نام Manual یا دستور استفاده، از یک مدل و زن باز سابق به نام استیو سانتاگاتی، مرد خوش قیافه و زن پسندی که در این کتاب طرز سلوک با مردها را به زنها یاد می دهد، یعنی این حقیقت زشت که واقعا در ذهن مردها چی می گذرد اما به دور از کلیشه ها احساساتی بازی، اندرزهای، صدای مردی است که از ته قلب به زنها احترام می گذارد و انها را دوست دارد از آن مردها که بلد هستند چطور سر صحبت را با زنها باز کنند که و چی بگویند که زن فقط صبح روز بعد وقتی دارد به آپارتمان خودش بر می گردد، متوجه قصد نهائی از حرفهای آنها بشود.



در فیلم حقیقت زشت جرالد باتلر نقشی شبیه استیو سانتاگاتی Santagati نویسنده کتاب The Manual را بازی می کند سناریوی فیلم حاصل همکاری سه تا زن جوان است که دیالوگ های فیلم را پر کرده اند از تک جمله های پرمغز... به هرحال، در طول فیلم، همانطور که معمول کمدی های عشقی است، این دو که همدیگر را دفع می کنند، به هم جذب می شوند و زن عصا قورت داده ای که خانم هیگل نقشش را بازی می کند، و مرد سرسخت و همه چیز دان و رام نشدنی که جرالد باتلر نقشش را بازی می کند، سرانجام در برابر هم نرم می شوند.



در حقیقت زشت، شخصیت کترین هایگل بس که جدی و پرکار و حاضر جواب است که نمی تواند مردی برای عشق شکار کند، اما سرانجام یک کارشناس تور زدن جنس مخالف، با بازی جرالد باتلر او را به دام می اندازد. کترین هایگل می گوید شوهرش جاش کلی در روزهای اول آشنائی خیلی خونسرد و بی اعتنا بود.



هیگل می گوید شوهرش جاش کلی که حالا خیلی مهربان و عاشقانه رفتار می کند، اوائل آشنائی با رفتار سردش کترین هایگل را عاشق خودش کرد، در حالیکه خانم هیگل را در باره عشق خودش در شک و تردید نگه داشته بود. هی گل می گوید پنج هفته بعد از آشنائی، مطمئن بود که جاش را دوست دارد و عشقش را به او به ابراز کرد، که کار ترسناکی است ولی کارگر افتاد.


جرالد باتلر حاضر نمی شود زن محبوب خود را برای خبرنگار توصیف کند و می گوید با هر زن فرق می کند، بخشی از آن زرنگ بودن بودن است و بخشی خنگ بودن. گاهی در زندگی به خودش می گوید زن زرنگ نمی خواهد ولی می بیند که نشد، پس می گوید زن زرنگ می خواهم، بعد که زن زرنگ را می گیرد، می بیند باز هم نشد...


شخصیت جرالد باتلر در فیلم «حقیقت زشت» نویسنده یک کتاب پرفروش و مجری برنامه تلویزیونی مشاوره عشقی است که به خصوص درسهای دلفریبی به مردها می آموزد.

http://www.picestoon.com/out.php/i62685_theuglytruth1.jpg


خانم هیگل می گوید در عشق به بازی دادن طرف اعتقاد ندارد و تلاش برای وانمود کردن و نقش ایفا کردن را بیهوده می داند و می پرسد اگر دختری حرفهای شیطان و بانمک نداشت چی؟ اگر دلم نخواهد راجع به سیاست و پرزیدنت اوباما حرف بزنم چی؟ چرا نباید راجع به هر چی دلم می خواهد حرف بزنم، اگر او علاقه نداشته باشد، در هر حال فایده ندارد.


Ugly Truth دیروز آشپزی بود در فیلم جولی و جولیا، و امروز عاشقی، ظاهرا هالیوود زنها را کشف کرده، و این تازگی دارد. چون معمولا فیلم ها برای پسربچه ها ساخته می شود توسط پسر بچه های سابق، و خیلی از فیلمهای پرفروش مرد محور هستند، ولی سال گذشته، فیلمهائی مثل «سکس و شهر» یا «او چندان هم خاطرخواه تو نیست» یا خواستگاری The Proposal فروش های خوبی در گیشه داشته اند و نشان دادند که یک بدنه تماشاگر هست که در بازار کنونی به اندازه کافی به او خدمت نشده.


ما به قول کرک هانیکات، منتقد هالیوود ریپورتر، فیلم «حقیقت زشت» اگر هم نتواند مثل فیلمهای موفقی که اسم بردم، بین همه زنها هواخواه داشته باشد، با زیرکی سعی کرده مردها را هم داشته باشد، و به این ترتیب، موفقیت متوسطی برایش پیش بینی شده بود که به آن رسید در دو هفته اخیر.. این فیلم کار رابرت لوکدیکف کارگردانی است که تا حالا دو تا فیلم زن محور موفق داشته، یعنی tفیلم legally blonde با شرکت ریس ودرسپون و



ولی داستان عشق دو آدم متضاد نمونه های هالیوودی زیاد دارد.... این دو تا چطور به هم می رسند؟ چه شگردی در سناریو هست؟

فیلم حقیقت عشق به خاطر اینکه رومانتیک و لعابی و احساساتی و آفتابی و پر امید است، معذرت خواهی نمی کند. برای اینکه آمده یک سرگرمی بسازد برای روزهای داغ تابستان ولی در واقع، پرده سینما ادامه بحثی است که بیشتر زوج های جوانی که با هم به سینما آمده اند بین هم دارند و بحثی است که در همه خانواده ها هم هست: آیا دوستی دختر و پسر همیشه عاشقانه است یا عاشقانه باد باشد یا خواهش تن و شهوت هم در آن نقش دارد.


درسی که شخصیت جرالد باتلر می دهد، این است که محور رابطه، خواهش تن است و شهوت است و با تهیه کننده برنامه کترین هایگل شرط می بندد که اگر او توانست خلاف آن را ثابت کند، از برنامه بیرون برود. درست مثل شرطی که در فیلم ده شیوه برای به هم زدن با دوست پسر دیدیم با بازی کیت هادسن.. دختر همان راک هادسن که متخصص این فیلمهای نبرد جنسیت ها بود، همراه با دوریس دی، به صورت خیلی موفق و کلاسیک اش در فیلمهای مشهور دوریس دی و راک هادسن مثل Pillow Talk و Lover Come Back هست یا فیلم های کترین هپپورن و اسپنسر تریسی، مثل Desk Set که آن دو هم همیشه یک زن و مرد همکار یا رقیب بودند خیلی متعهد به کارشان... این فضائی است که فیلم حقیقت زشت می خواهد احیا کند و امروزی کند -- مبنای آن فیلم ها، رقابت یک زن و مرد جدی بود که هرکدام جداگانه در کارشان موفقیت خیره کننده دارند که دشمنی شدیدشان به تدریج به عشق شدید تبدیل می شود.


در پرداخت فیلم، به خصوص دیالوگها که قرار است ذهنیت شخصت ها را نشان بدهد، ولی درست عکس فرمول های این فیلمها عمل کرده اند، اینجا مرد است که نقش مربی عشوه گری را بازی می کند برای یک زن و حتی طرز لباس پوشیدن و حرف زدن و راه رفتن نوع خاص را به او یاد می دهد و طبیعی است که کترین هایگل دل همین مرد را می برد.


از تضادهای دیگر آن، این است که در حالیکه فیلمی است خوشرنگ و آفتابی، نویسندگان سعی کرده اند خلاف آب شنا کنند، زبان رکیکی دارد، خواسته یک جور سنت شکنی بکند، به قول راجر ایبرت، فیلم حقیقت زشت به قدری دل انگیز است که آدم روش نمی شود مجلس آن را با انتقاد کردن بر هم بزند، اما این کمدی با همه تلاشی که می کند، گیر کرده در داستان قابل پیش بینی اش و در استفاده بی حدش از واژگان ناباب.


اما بعضی منتقدها تحمل نمی کنند حتی درس های سطحی که این فیلم در باره عشق می دهد. مانولا درگیس منتقد نیویورک تایمز نوشته تعجب دارد که سه تا زن این آشغال را خلق کردند و کلمبیا که زیر نظر خانم ایمی پاسکال، یعنی یک زن اداره می شود، آن را تولید و پخش کرده . درسی که از این فیلم می گیریم این است که در ذهنیت هالیوود امروز، زنهای موفق و خواستنی هرگز نمی توانند خوشحال و مجرد باشند.


منتقدها داستان فیلم را به خاطر اینکه قابل پیش بینی است، کوبیده اند. اینکه داستان یک فیلم فرمولی را بکوبند به خاطر اینکه فرمولی است مثل انتقاد از شربت است چون شکر دارد. ولی به قول منتقد روزنامه دیلی آبرور، دالاس، فیلم خوش ساخت و خوش آب ورنگی است با فیلمبرداری راسل کارپنتر، که فیلم تایتانیک را گرفته بود، به خصوص وقتی شخصیت کترین هایگل را در استودیوی تلویزیون نشان می دهد، صحنه های آن خیلی چمشگیر می شود.

http://www.picestoon.com/out.php/i62686_uglytruthl.jpg

این منتقد از زبان پرنیش و گاه رکیک دیالوگها هم تعریف کرده ولی نوشته دیالوگ شوخ و هنرپیشه هائی که روی پرده به هم کشش نشان دهند، این روزها کافی نیست برای جلب توجه تماشاگر. بنابراین، این فیلم حرفهای شیطان و بی پرده مایک، شخصیت جرالد باتلر را اضافه کرده در حالیکه سعی می کند شوق به کار بردن واژگان بی پرده در مکانهای عمومی را به شخصیت عصا قورت داده کترین هایگل نشان دهد و همچنین لذت پوشیدن بعضی زیرپوشهای خاص.



منتقد هالیوود ریپورتر نوشته جذابیت و کشش بازیگر ها این فیلم را جذاب می کند اما کارگردان نتوانسته از فضای استودیوی تلویزیون آنهم در شهری مثل سکرامنتو، پایتخت کالیفرنیا، بهره برداری کند. کری ریکی، در فیلادلفیا اینکوایرر نوشته نیروبخش است دیدن زنی به کمال کترین هیگل در کنار مردی به برازندگی مردانه جرالد باتلر در کنار هم روی یک پرده ولی باید پرسید چرا این هنرپیشه های داغ روز خود را به یک کمدی عشقی متعهد کردند که حتی در دهه 1950 هم خنده دار نبود. با این حال، خیلی از منتقدها هم این فیلم را کوبیده اند، مثلا کلادیا پوئیگ در یو اس تودی نوشته یک کمدی عشقی فاقد جذابیت است و به قدری قابل پیش بینی است که از آن باید برای درس کلاس اول کمدی عشقی نویسی استفاده شود

بهنام ناطقی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:04 AM
نقد و بررسی فیلم یتیم Orphan



قهرمان فیلم ترسناک یتیم که اکران آن از همین جمعه در سینماهای آمریکا شروع شد، یک بچه پرورشگاهی شیطان صفت است که زوج فرزندباخته ای او را به فرزندی قبول می کنند. هیچکس به هشدارهای مادر در باره نافرزندی غیرعادی توجه ندارد. «یتیم» که یک فیلم فرمولی از سینمای ترسناک بچه محور است، در دست کارگردان اسپانیائی هوم کولت - سرا، از محدودیت های ژانر فراتر می رود و منتقدها انسجام وصلابت آن را ستوده اند.

http://www.picestoon.com/out.php/i62688_orphanmovieposterscreening.jpg


وسط ماه آگست است و ظاهرا وقتی است که هر کس هر چه دستش برسد اکران می کند. به طور سنتی، این ماه فیلمهای عمده تابستانی را همه دیده اند و فیلمهای فصل جدید هنوز شروع نشده، خیلی از مردم در سفر هستند برای تعطیلات و بچه ها هنوز هم همه دنبال سرگرمی می گردند -- برای همین جدول اکران فیلمها در هم است -- از یک طرف جی آی جو را داریم فیلم جنگی 180 میلیون دلاری شرکت پارامونت که قرار است پسربچه ها را به خودش بکشاند و از طرف دیگر، یک سری فیلم مختلف است که هر کس «جی آی جو» را نخواهد، می تواند یکی از آنها را انتخاب کند. فیلم ترسناک «یتیم» در این دسته بندی می افتد.

فیلم «یتیم» کار یک هنرمند سی و چهار ساله اسپانیولی است به نام هوم کولت سرا Jaume Collet-Serra که فیلم موفقی دارد با شرکت کیونو بکر، در نقش سانیاگو مونس، فوتبالیست رال مادرید، و با فیلم خانه مومی House of Wax به تماشاگران معرفی شد. فیلم یتیم سومین فیلم هوم کولت سرا است و فیلمی است که خواسته در درون یک ژانر مشخص، نوآوری بکند.



به قول میک لاسال، منتقد سنفرانسیسکو کرانیکل، فیلم «یتیم» است فیلمی است شلخته، فرومایه و بی شرم و بسیار سرگرم کننده، که هر چه در یک فیلم ترسناک بچه محور هیجانی بخواهید، در خود جمع دارد و با چنان افراط و سرخوشی که علیرغم سوژه تکراری، همچنان شگفتی و خیرگی دارد، و از صحنه تولد بچه مرده در آغاز فیلم، که انگار تجلیل از دیوید کروننبرگ، خالق فیلمهای ترسناک است، تا اوج وحشت و خشونت در پایان فیلم، دوساعت فروپاشی روانی است، که حتی وقتی به قدری مسخره است که خنده دار می شود، و حتی وقتی غیرمنطقی است و حتی وقتی قابل پیش بینی است، باز هم اعصاب خردکن است تماشای آن، و جذابیت آن هم به این خاطر است که از همان اوائل فیلم پیام می دهد که می خواهد تماشاگر را فراتر ببرد از جائی که انتظار دارد برده شود یا حتی می خواهد او را ببرند.



orphan_peter_sarsgaardt در فیلم ترسناک «یتیم» بچه ظاهرا ساکت و سربه زیری که یک زوج آمریکائی به فرزندی قبول می کنند، زندگی آنها و اطرافیان را به ورطه وحشت و جنایت می کشاند. پیتر سارزگارد نقش پدرخوانده را بازی می کند.



پیتر سارزگارد می گوید این داستان براساس روانشناسی است و به همین جهت، یک فیلم هیجانی روانی است اما می افزاید که فرق این چیزها را نمی داند ولی معتقد است فیلمی که قرار است شما را بترساند، باید صادقانه بترساند.



مادر جوان با بازی ورا فارمیگا، بعد از غرق شدن دختر خردسالش در دریا و سقط جنین ناخواسته، تصمیم می گیرد بچه ای از پرورشگاه به فرزند خواندگی بپذیرد.



فارمیگا می گوید شخصیت مادر فرزند باخته، خود را گناهکار می بیند و به خاطر بچه ای که مرده و اعتیادش به الکل و جنینی که از دست داده، روحیه خوبی ندارد.



هنرپیشه خردسال ایزابل فورمن که او را دو سال پیش در فیلم Hounddog دیدیم، نقش یتیم شیطان صفت فیلم «یتیم» را بازی می کند.

ایزابل فورمن می گوید احساس کرد واقعا می تواند این شخصیت دیوانه و مجنون را بازی کند و سعی می کند به غریزه های خودش اعتماد کند.

قهرمان شرور فیلم یتیم به راحتی با جنایت همه را از سر راه خود بر می دارد.


فیلم «یتیم» به خاطر تصویر خشونت آمیزی که از اعمال شیطانی یک بچه پرورشگاهی نشان می دهد، از سوی هواداران حقوق کودک و سازمانهای فعال در یافتن والدین برای بچه های یتیم مورد انتقاد قرار گرفته است.



Orphan_3ایزابل فورمن می گوید این داستان که واقعی نیست ووقتی این راز را فهمیدید، همه فکرهای شما راجع به فیلم عوض می شود. فارمیگا می گوید معترضین اگر فیلم را ببینند متوجه می شوند که منظور فیلم این نیست که در باره پرورشگاه ها یا فرزند خواندگی بیانیه ای صادر کند.

پیتر سارزگارد اگر آدمی هستید که با دیدن این فیلم نظرتان راجع به فرزندی پذیرفتن یک یتیم عوض می شود، خوب است، برای این که شخصی مثل شما نباید فرزند داشته باشد.



خیلی فیلم در این ژانر ساخته شده. با رفتن در یک ژانر، فیلمساز ها کار خودشان را راحت می کنند. ولی کار تماشاگر را هم راحت می کنند، برای اینکه تلگراف می زنند به او که منتظر چه چیزی در این فیلم می تواند باشد و آن وقت رقابت بر سر عرضه همان کالاست در بسته بندی های جدید و هیجان انگیز... این آشنائی با تم و قراردادهای یک ژانر، تماشاگر را در آسایش جهانی شناخته قرار می دهد که آرامش می دهد -- نمونه های قبلی این نوع فیلم مثلا اگزورسیست یا جن زده از ویلیام فردکین... یا Omen یا کری از برایان دو پالما... یا بچه روزماری از رومن پولانسکی است که به قول راجر ایبرت، منتقد شیکاگو سان تایمز، بچه فیلم «یتیم» در خبیثی و شیطان صفتی، رودست همه آنهاست. ایبرت هم نوشته که فیلم «یتیم» فیلم ترسناک موثری است که روی یک شخصیت یک بچه استوار است، یعنی شیطان صفت ترین تبهکار سینما. ولی هنر این کارگردان، هوم کولت سرا هم در همین است -- در فیلم اولش خانه موم هم همین کار را کرد. یک ژانر آشنا و یک داستان کاملا فرمولی را برداشت بود تبدیل کره بود به یک فیلم کاملا گیرا و موثر.



در باره بچه خبیث اخیرا هم فیلم دیگری دیدیم به نام «جاشوا» (از سال 2007) که در آن یک خانواده مرفه یهودی در نیویورک، قربانی می شوند. نقش پدر را سم راک ول بازی می کرد ولی نقش مادر در آن فیلم هم با «ورا فارمیگا» بود.



Orphan_poster اما اعتراضی که به فیلم «یتیم» شده ظاهرا زیاد بی خود نیست، به خاطر تصویر خبیثی که از این بچه یتیم و بچه های پرورشگاهی بدست می دهد. ولی همانطور که سارزگارد گفت، اگر کسی بخواهد با دیدن یک فیلم از فرزندخوانده گرفتن یک بچه یتیم منصرف شود، بهتر است که منصرف شود. ولی چنین داستانی قطعا می خواهد در واهمه های تماشاگر از ناشناخته ها، دستاویزی بجوید، ولی طبعا از همان چیزی که دارد انتقاد می کند، بهره برداری هم می کند.

http://www.picestoon.com/out.php/i62689_orphanmovieimage.jpg

ولی اینجا، این بچه شیطان صف، شاید نماینده شیطانهای درون خود مادر باشند. یا آرزوی انتقام باشند برای شخصیت مادر، که از مسیر زندگی و هنر خودش منحرف شده و فکر می کند همه با او در زندگی بد تا کرده اند... محور داستان فیلم، شخصیت مادر است، و حس استیصالی که تماشاگر همراه با او حس می کند که این هم یک فرمول سینمای جنائی و هم سینمای ترسناک است و ترسناک هم هست وقتی یک نفر باشد که حقیقت وحشتناک و حیرت انگیزی را می داند و به دیگران می گوید اما علیرغم نشانه های آشکاری که تماشاگر و این شخصیت به راحتی می بینند، دیگران حرفش را باور نمی کنند و حتی او را دیوانه می پندارند و به تیمارستان می اندازند... خانم فارمینا، شخصیت مادر، اینجا نماینده تماشاگر در قصه است و این نقش را خوب در آورده. ولی نقش آن دو بچه دیگر، نابرادری و ناخواهری های دختر خبیث محور داستان، خیلی مورد انتقاد قرار گرفته به خطر استفاده ابزاری، چون با قرار دادن دو بچه معصوم در مخاطره دائم، فیلم در واقع دارد تماشاگر را بازی می دهد.



اما جالب است که چطور کارگردان توانسته به ژانر آشنا و داستان فرمولی، طراوت بدهد. معمولا کارگردان های جوان سراغ تصویر می روند و ترفندهای بصری، برای اینکه در یک ژانر مثلا نو آوری کنند، ولی هوم کولت سرا، کارگردان این فیلم، به قول میک لاسال، منتقد سنفرانسیسکو کرانیکل، با تصویرپردازی خارق العاده نیست که فیلمش را برای تماشاگر تاثیرگذار می سازد، بلکه از طریق شناخت غریزی از روانشناسی تماشاگر. صحنه هایش را با دقت می سازد و وقت می دهد به تماشاگر به درون شخصیت ها نزدیک شود و آن وقت طوری صحنه ها را ترتیب می دهد که تماشاگر نه فقط از از این بچه خبیث متنفر می شود، بلکه می خواهد با غیظ و خشم، او را تکه پاره کند.



اما یتیم فیلمی است که چوب خور برای منتقد زیاد دارد، همین که تقلیدی بودن و تعلقش به یک ژانر سینمائی را پنهان نمی کند و از داستان فرمولی که دارد، شرمگین نیست، کافی است که منتقدها را برانگیزاند.



بهنام با پریسا مثلا منتقد هالیوود ریپورتر، کرک هانیکات، نوشته فیلمی است اطواری، هر چند که تاثیر گذار است، فیلمهای ترسناک کودن، مناسب فصل تابستان... هانیکات از کارگردان انتقاد کرده به دستمایه ای دارد اطمینان ندارد و برای همین قبل از ورد دختر بچه، سروصدای زائد و موسیقی شدید می خواهد به تماشاگر هشدار بدهد ولی تعریف کرده از فضاسازی فیلم که از یخبندان شهرهای شرق کانادا استفاده خوبی شده.



تای بر، منقد باستون گلوب نوشته چرخش دیوانه وار داستان فیلم در بیست دقیقه آخر، که به دنبالش بیست دقیقه هرج و مرج جهنمی به راه می افتد، بهترین بخش ان استو کلادیا پوئیگ در یو اس تودی می نویسد یک سرو گردن ناز فیلمهای ترسناک نوجوانها بالاتر است و چرخش آخر داستان آن را متفاوت می کند.

بهنام ناطقی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:04 AM
بررسی فیلم District 9


در فیلم افسانه علمی یناحیه 9 جمعیتی از موجودات فضائی راه گم کرده، به شهروندان درجه دوم کره زمین تبدیل می شوند این فیلم تخیلی علمی حادثه ای، حاصل همکاری پیتر جکسن، کارگردان خداوندگار حلقه ها با کارگردان نیل بلومکمپ، که در این نخستین کار بلندش، تماشاگر را به زادگاهش ژوهانسبرگ می برد تا زندگی حقیرانه در مخروبه های شهرکهای تبعیض و فقر را به نمایش بگذارد.

در خبرها بود که جکسن تهیه کننده فیلمی شده بر اساس قصه های هی لو Halo پیتر جکسن، سازنده مجموعه ارباب حلقه ها Lord of the Rings در نیوزیلند استودیو و تجهیزات دارد و مشغول تولید است.

http://www.picestoon.com/out.php/i62846_district9poster.jpg

اما تنها ربط فیلم District 9 به پروژه Halo که جکسن سه سال روی آن کار کرد، این است که کارگردانی که برای آن فیلم انتخاب کرده بود، نیل بلومکمپ کارگردان «ناحیه 9» است، و امتیاز فیلم و دلیل اینکه فیلم ناحیه 9 ساخته شده، حضور این کارگردان است، نیل بلومکمپ، هنرمند متولد آفریقای جنوبی، مقیم کانادا، که در واقع می شود گفت کشف پیتر جکسن است -- فیلم کوتاه نیل بلومکمپ «زنده در جوبرگ» یا زنده در ژوهانسبرگ نام داشت که آن هم مثل فیلم تخیلی ناحیه 9، ریشه داشت در شهر عجیب و غریب ژوهانسبورگ، که سالها در آن تبعیض یا جداسازی نژادی به شدت رعایت می شد و سیاهپوستها در آنجا حکم شهروندان درجه دوم را داشتند.



وقتی فیلم Halo که برای ساختن آن نیل بلومکمپ از محل زندگی اش در کانادا، به نیوزیلند نقل مکان کرده بود، به خاطر مذاکرات پیچیده بین استودیوهای بزرگ، ساخته نشد، نیل بلومکمپ فکر «ناحیه 9» را پیشنهاد کرد و به فاصله یک روز، تمام استودیو و کارکنان آن تجهیز شدند برای کار کردن روی پروژه جدید، که یکی از وجوه مشخصه اش این است که استودیو و سرمایه هالیوود در آن نیست و به طور مستقل تهیه شده.



در این فیلم نیل بلومکمپ ما را به زادگاهش ژوهانسبرگ می برد و به بهانه نشان دادن شهرکهای یا Township ها جداسازی شده -- و مخروبه های ح اصل از زوال شهری در فیلم ناحیه 9 این خرابه ها، محل زندگی آدمهای فضائی درمانده ای است که به کره زمین پناه آورده اند ، فیلمی ساخته است در باره تبعیض نژادی و بهره کشی شرکتهای چندملیتی -- و رفتار توهین آمیز جامعه انسانی با مستمندان ودرماندگان. در قالب یک داستان هیجان انگیز و حادثه ای تخیلی علمی


District9_neil_blomkamp «ناحیه 9» جائی است که بیست سال پیش سفینه فضائی به پهنای یک شهر بر فراز ژوهانسبرگ متوقف شد و یک میلیون آدم فضائی بی خانمان که سوخت و غذا نداشتند، به شهروندان درجه دوم تبدیل شده اند.



هزینه ای که جامعه انسانی برای کمک به این همه موجود فضائی فقیر و مریض می پردازد، با اعتراض فقرا روبرو شده است.

بازیگر شارتلو کوپلی می گوید یک شرکت چند ملیتی، تولید کننده بزرگ اسلحه در جهان ضمنا مسئولیت خدمت رسانی به موجودات فضائی مهاجر را برعهده دارد. او توضیح می دهد که نقش شخصیت او این است که به منطقه ممنوعه برود و مهاجران فضائی ساکن آنجا را به ناحیه دیگری منتقل کند.

نویسنده و کارگردان نیل بلومکمپ می گوید در محور این داستان دو نژاد قرار دارند در برابر هم و این حاصل تجربه بزرگ شدن اوست در کشور دو نژادی آفریقای جنوبی.



فیلم لحنی شبه مستند دارد با استفاده از اخبار تلویزیون و مصاحبه با شخصیت ها. در یک صحنه از فیلم، یکی از مسئولان شرکت چندملیتی توضیح می دهد که موجودات فضائی ابتدا به دلایل انسانی جابه جا می شدند اما علت اصلی توجه به آنها، اسلحه های آنهاست که انسانها نمی توانند از آنها استفاده کنند چون مهندسی بیولوژیک دارد و فقط با ترکیب ژنتیک آنها کار می کند.



تهیه کننده فیلم پیتر جکسن می گوید نیل بلومکمپ فیلمساز شجاعی است که از خطر کردن نمی هراسد. او می گوید از اصالت نیل بلومکمپ خوشش می آید، چون از روی دیگران یا براساس فیلمهای دیگر، کار نمی کند بلکه تصویری یگانه و اصیل از دنیا دارد که در فیلمهایش می گذارد، و این قابل احترام است.


کارمند دون پایه خدمات اجتماعی، در جریان کشف یک لابراتوار مخفی موجودات فضائی، به معجون سیاهرنگی آلوده می شود که ناگهان او را به باارزش ترین موجود عالم تبدیل می کند برای اینکه تنها انسانی است که قادر می شود از سلاحهای لیزری موجودات فضائی استفاده کند.

کارگردان نیل بلومکمپ می گوید از فیلمهائی خوشش می آید که واقعیت های چندگانه دارند و از دیدگاه های مختلف می شود به آنها نگریست، مثل خلاقیت سه بعدی... او می گوید هر چند فقل کردن داستان سرانجام کمی دردناک بود اما حرکت در گوشه وکنار ناحیه 9 برای تعیین مسیر داستان، خیلی با حال بود.



District9 4 فیلمش طوری ساخته شده که تشخیص آن از گزارش تلویزیونی در باره آن ممکن نیست. چون از همان تکنیک گزارش استفاده کرده در ساختن فیلم. فیلم تاحدودی وامدار سبک مستندهای تمسخر آمیز یا ماکومنتری است که در فیلم «زنده در ژوهانسبرگ» امتحان کرده بود اما داستانش تا حدودی برداشتی است از ET که موجود درمانده فضائی بود که به زمین پناه آورده بود. اگر یک میلیون ای تET یا موجود فضائی بیمار و گرسنه و بدون سوخت بیایند چی می شود؟ چه فشاری به نظام رفاهی زمین وارد می شود؟ که یعنی، فقرا و آوارگان چه فشاری به بودجه کشورها و جوامع وارد می کنند، و چه تبعیض ها و حقارت هائی را تحمل می کنند؟


این را هم در سال 1988 در فیلم Alien Nation دیدیم که موجودت فضائی مخفیانه آمده بودند بین آدمها زندگی می کردند، که یعنی در باره مهاجران خارجی است مثل مکزیکی ها یا ایرانی ها که در جامعه آمریکا هستند اما به قول منتقد مجله تخصصی ورایتی، زبان فیلم، به وسایل بیانی زمان حال تعلق دارد، یعنی ملهم است از اخبار سی ان ان و برنامه های تفسیر تلویزیون... و ضمنا خیلی هم وامدار فیلمهای سینمائی است که با camcoder یا دوربین های دستی ساخته شدند، مثل Blair Witch Project یا Cloverfield ... ولی همه اینها را روی یک داستان استاندارد تعقیب فراری بیگناه استوار کرده.

کارشناسان سینما این فیلم را با فیلم Cloverfield مقایسه می کنند که تماما با دوربین های ارزان روی دست و بدون هنرپیشه عمده کار شده بود در باره نابودی نیویورک در اثر یک خیزاب و توفان سهمگین، و علیرغم آنکه هنرپیشه مهمی در آن نبود، اکران اولش 171 میلیون دلار د رجهان فروش کرد.


فیلم ناحیه 9 هم بدون داشتن حتی یک چهره معروف از ستارگان سینما، در جستجوی مخاطب انبوه است در سینمای جهان. ولی به قول «ورایتی»، ستاره این فیلم در واقع خود «پیتر جکسن» تهیه کننده آن است و انتخاب او، کارگردان نیل بلومکمپ، به اضافه کشش جلوه های ویژه... و تبلیغات هوشمندانه ای که برای آن شده. حاصل فیلمی است که به قول منتقدها، اصیل است و شما را بلافاصله اسیر می کند و تا آخرین صحنه فیلم، یخه ی تماشاگر را ول نمی کند.



District9 poster به قول منتقد هالیوود ریپورتر، بهترین جزئیات بهترین فیلمهای افسانه علمی بعد از جنگ جهانی در این فیلم ترکیب شده اند با دینامیسم و پویائی ی نبض کوب تکنولوژی امروزی سینما، که می تواند موجودات فضائی تخیلی را بدون مشکلی وارد فضائی رالیستی و واقعی گرایانه انسانی بکند، فضائی مبتلا به زوال شهری و زوال اخلاقی. به قول کرک هانیکات، منتقد هالیوود ریپورتر، که آن را در «کامیک کان» چند هفته پیش دیده، فیلمی است که با عظمت لاس می زند. او نوشته که هیچ علاقمند واقعی فیلمهای افسانه علمی یا اساسا سینما، نمی تواند از تماشای این فیلم به هیجان نیاید.



داستان کلاسیک تعقیب فراری بیگناه است، منتهی در این فضا... همه دنبال گیر انداختن این آدم هستند آن شرکت عظیم چندملیتی MNU می خواهد اجزای بدن او را تجریه وتحلیل کند برای صنایع اسلحه سازی، و یک یاغی نیجریائی که قاچاقی، مقدار زیادی از آن ماده ژنتیک آدمهای فضائی خریداری کرده، او را لازم دارد که دسترسی اش را به قوی ترین اسلحه جهان تقویت کند. در مابقی فیلم، او در حال گریز، می خواهد با کمک موجودات فضائی این ماده بیگانه را از بدن خودش بیرون کند وضمنا با این شرکت چند ملیتی اسلحه سازی و خدمت رسانی، که خودش روزگاری کارمند خوشحال آن بود، مبارزه کند.



در فیلم ناحیه 9 ساختاری هست که در همه فیلمهای تعقیب دار می بینیم، ولی اینجا با این چاشنی سیاسی اجتماعی، با اشاره به موضوع فقر، و تبعیض نژادی و جداسازی یا آپارتید، این چارچوب ساده را به یک ادعانامه خشن و دردمند تبدیل کرده علیه آپارتید، علیه سودجوئی غیرانسانی اسلحه سازان... یعنی فیلم حادثه ای تخیلی با پیام اجتماعی.



ولی جالب است که تنها پیام اجتماعی اش همین انتخاب لوکیشن داستان است. یعنی هیچ توضیحی هیچ نظری هیچ حرفی غیر از اینکه کشتی فضائی درآسمان شهر ژوهانسبورگ گیر کرده، نمی دهد و همین کافی است برای اینکه این شهر، هنوز هم با تجربه جداسازی یا اپارتید که سالها آنجا حکمفرما بود، دست به گریبان است. از طرف دیگر، برای همین است که موجودات فضائی عمدا مشمئز کننده ساخته شده اند، همین آنها بیشتر ترحم برانگیز کرده... ترکیبی هستند از اندام حشرات و انسان.. و در فیلم، انسانها به آنها میگو می گویند به خاطر اینکه از آشغال و کثافات دورریختنی تغذیه می کنند، و مثلا کنسرو غذای سگ و گربه بهترین خوراکی آنهاست.



District9 5 خیلی از منتقدها شتابزده رفتند هفته پیش این فیلم را در نمایش اولش در کنفرانس کامیک کان Comic Con کتابهای نقاشی مصوردیدند فیلم District 9 آنجا خیلی گل کرد. حالا تا دوسه روز دیگر، شاهد نقدهای زیادی در تحسین این فیلم خواهیم بود، مثل نقدهائی که تا حالا در آمده.



جاستین چنگ، منتقد ورایتی نوشته فیلمی است که خیلی بهتر وجامع تر از آنچه از یک کار مستقل و بدون بودجه انتظار می رود، ساخته و پرداخته شده، و خبر از تولد کارگردان چابکی به عالم سینما می دهد. نقص فیلم این است فقط یک شخصیت انسانی سه بعدی در آن هست، با بازی کوپلی، که با این حال، به قول منتقد ورایتی بازی خارق العاده ای ارائه می دهد، فیلم روی دوش اوست. چون هم دگرگونی فیزیکی این آدم را باید باورپذیر بسازد و چرخش اخلاقی که در ذهن شخصیت اتفاق می افتد.



ورایتی ضمن ستایش جلوه های بصری فیلم، نوشته ظاهر فی البداهه ی فیلم غلط انداز است چون در واقع نقابی است روی برنامه ریزی شدید و صحنه های دقیقا حساب شده که نه تنها در بخش فیلمبرداری، بلکه در همه بخش های تولید، ضرورت داشت که همچه فیلمی ساخته شود. منتقد دیگر، تیم گیرسون، در اسکرین اینترنشنال، ساختار داستان فیلم District 9 و پرورش آن را ضعیف می داند و می نویسد اشاره به آپارتید و فقر جوامع مرکز شهرها در غرب، بهانه ای است برای رسیدن به صحنه های پرخروش جنگ که تقریبا تمام نصف دوم فیلم را پر کرده اند. از دید این منتقد، هر چند که این فیلم ستاره سینما ندارد اما تبلیغات هوشمندانه که براش شده، تماشای جلوه های بصری خیره کننده و ارتباط فیلم با ابرستاره ای مثل پیتر جکسن، سه عامل موفقیت آن در گیشه خواهد بود.

بهنام ناطقی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:04 AM
بررسی فیلم A Perfect Getaway

از فیلمهای عروسکی و گیشه داغان کن تابستان گذشتیم و می رسیم به یک فیلم هیچکاکی، لابد برای آنها که جادوی اسباب بازی های جی آی جو را نگرفته اند. توی این گرمای تابستان، واقعا احتیاج هست به نسیم خنک هاوائی به خصوصی وقتی از کنار میلا یونوویچ رد شود و به صورت آدم بخورد. او در این فیلم یک عروس جوانی است که با داماد برای ماه عسل به کوههای دورافتاده ترین جزیره هاوائی می روند جائی که یک زوج قاتل روانی، دنبال زن و شوهرهای جوان می گردند که آنها را به قتل برسانند.

http://www.picestoon.com/out.php/i63008_perfectgetawaym.jpg

به قول مانولا درگیس، منتقد نیویورک تایمز که فیلم گریز بی نقص یا A Perfect Getaway را پسند کرده، این فیلم سرگرمی است لُخم و زرنگ، که مختصری برهنگی دارد، مختصری خونریزی و یک چرخش سریع چاقوی داستانی.


فیلم گریز بی نقص از دیوید توهی، کارگردان و سناریست پرکاری است که آخرین بار پنج سال پیش پشت دوربین بود برای ساختن فیلم حادثه ای و پرزدوخورد و پرخرج Chronicle of Riddick.گریز بی نقص فیلم جدید توهی از نوع فیلمهای درجه دوم یا درجه B است که مدام سرگرم می کند و با سرخوشی، از هر نوع اخلاقیات و پیام فلسفی و اجتماعی خالی است و بنابراین تفریحی ارزان است برای یک روز تابستانی. فیلمی است که جاذبه های کوهستانهای دست نخورده و آسمان صاف هاوائی را با داستان جنائی مخلوط کرده.


در فیلم گریز بی نقص از کارگردان فیلمهای حادثه ای هالیوود دیوید توهی، عروس و دمادی بهشت هاوائی را برای ماه عسل انتخاب کرده اند، اما با ماجرائی فراتر از کوهنوردی در دوردستهای طبیعت روبرو می شوند.


کارگردان دیوید توهی می گوید فیلم گریز بی نقص میلا یونوویچ و استیو زان زوج ماجراجوئی هستند نمی خواهند تعطیلات عادی در هاوائی داشته باشند، و دنبال ماجرا، به دورافتاده ترین جزیره می روند جزیره کائوای Kauai و کوههای کالالائو ولی می بینند که همراهانی پیدا کرده اند. برای میلا یونویچ، هنرپیشه اوکرائینی تبار هالیوود، نقش عروس جوان با نقش های تاریخی یا ابرقهرمانهائی که قبلا بازی کرده، تفاوت دارد.



میلا یونوویچ می گوید در این فیلم سرانجام فرصت یافت دختر سر به زیری باشد که خانواده و اطرافیان در او سراغ دارند، به جای ابرقهرمان یا یک شخصیت تاریخی موجودی سیاه دل که در فیلمهای دیگر بازی کرده. او می گوید در این فیلم در نقش یک دختر معمولی ظاهرا می شود و همین اش جالب بود.



Perfect Getaway در میان صخره های بلند کوههای دورافتاده، خطر سقوط و خطر قاتلی روانی که زوجهای جوان را می کشد، عروس و داماد قهرمان داستان را تهدید می کند. میلا یونوویچ می گوید سناریوی فیلم او را به سوی خود کشید، چون به سبک فیلمهای جنائی کلاسیک هیچکاک، بر شخصیت ها مبتنی است و او توانست نقش خودش را بازی کند. در این فیلم، میلا یونوویچ برای نخستین بار در مقابل استیو زان قرار می گیرد.



میلا یونوویچ می گوید رابطه او و استیو زان سرصحنه پر از شوخی و خنده بود به طوری که همه آنها را از سروصدای خنده می توانستند پیدا کنند و کشش خوبی جلوی دوربین داشتند.



دیوید توهی، سناریست و کارگردانی حرفه است که بیشتر در محدوده ژانرهای هالیوودی کار کرده و فیلمهاش آمد نیامد داشته اند... هم فیلم خوب و مخوفق داشته مثل فیلم فراری با هریسون فورد، و هم فیلم های افسانه علمی مثل پیچ بلک و ماجراهای ریدیک که آخرین فیلمش بود قبل از گریز بی نقص یک فیلم پرخرج بزن بزن هالیوودی بود به اسم ماجراهای ریدیک که به قول پیتر هارتلوب، منتقد سنفرانسیسکو کرانیکل، کسانی که آن فیلم را با بازی کارتونی وین دیزل دیده باشند، پرونده فیلمسازی دیوید توهی را به کلی می بندند کنار می گذارند و خلاصه، به قدری درهم و شلوغ بود که باعث شد حس خوبی که فیلم قبلی دیوید توهی، یعنی فیلم Pitch Black در تماشاگرها ایجاد کرده بود، تاحدودی زیادی از بین برود.



Perfect Getaway اما همین منتقد می نویسد فیلم گریز بی نقص فیلمی است هوشمند و هیجان انگیز به خاطر داستان جنائی اش، که در واقع خوشامدی است برای بازگشت دیوید توهی به پشت دوربین، ولی بعد از آن فیلم پرخرج، بودجه ها را قطع کرده اند و بنابراین، فیلم «گریز بی نقص» یک هزارم بودجه ترفندهای بصری که فیلم ریدیک داشت ندارد و بدون اینکه انفجاری در آن اتفاق بیافتد، فقط یک ساعت ونیم طول می کشد، اما به جای ترفندهای بصری و Special Effects کامپیوتری، بازی های خوب و نرم و قوی دارد و کارگردان موفق می شود که ریتم جسورانه وسریع و. جالبی به فیلمش بدهد و حتی گاهی می رود که دیوار چهارم بین تماشاگر و بازیگر را فرو بریزد.



از دید پیترهارتلوب، گریز بی نقص از آن فیلمهای ارزان درجه دومی است که استودیوها به عنوان یدکی برای اینکه پشت بند فیلمهای گران، بیرون بدهند، می سازند ولی کارگردان دیوید توهی، تن نمی دهد به این خفت و از این دستمایه و با این بودجه، کاری خلاف انتظار به وجود می آورد، و اعتبار را باید به این بازیگر ها داد به خصوص استیو زان و میلا یونویچ و به دیالوگ تیز و خنده دار فیلم... به قول مانولا درگیس، منتقد نیویورک تایمز، دیوید توهی ضرباهنگ آسانی به فیلم داده که هرچه دلهره و اضطراب بازیگران بالاتر می رود، تندتر می شود.



یک زوج قاتل، مثل همین عروس و دامادهائی که برای ماه عسل به هاوائی آمده اند، فراری در کوهستان، دنبال زوج های جوان می گردند که آنها را به قتل برسانند، بنابراین، این سئوال وجود دارد که کدامیک از زوج هائی جوان و شادابی که در راه دیده اند، می توانند آن زوج قاتل باشند، حضور خطر و دلهره و پیچش های قصه را به یک تعبیر می شود هیچکاکی توصیف کرد، اما این را باید منتقدها بگویند نه خود میلا یونوویچ...

ولی به هرحال، داستان طوری جلو می رود که شخصیت استیو زان که سناریست جوان و نوتوفیقی است که فیلم اولش جلوی دوربین می رود، قرار می گیرد در برابر شخصیتی که تیموتی اولیفنت Olyphant بازی می کند، جوانی به نام نیک، که مرد ماهیچه و ورزش است، و نقطه مقابل شخصیت استیو زان، که مرد فکر و ایده است و به هوش خودش مغرور.



شخصیت نیک به تدریج تهدیدکننده تر می شود و جالب است که بحثی که با سناریست می کند در باره این است که چه چیزی یک فیلم جنائی را بهتر می کند. لحظه ای است که به قول منتقد نیویورک تایمز، اشاره ای به خود فیلم است که اغلب در فیلمهای تازه کارها از آن استفاده می شود ولی در این فیلم، از دیالوگ در باره فیلم جنائی، استفاده خوبی شده برای بالابردن تنش در داستان. ولی به هرحال همین منتقد یادآور می شود که دیوید توهی دارد از آشنائی تماشاگر با قراردادهای این ژانر سینمائی استفاده می کند که تماشاگر را متوجه کلیدها و اشاره های قصه بکند.



استیون کول، منتقد روزنامه «گلوب اند میل» کانادا نوشته یکی از بهترین بازی های فیلم از تیموتی اولیفنت Timothy Olyphant است در نقش نیک، که جنبه کمیک دل انگیزی دارد. از دید این منتقد، این فیلم از نادرترین لذت های سینماست یعنی یک فیلم درجه دوئم است که می داند کجا برود و چطور برود.

http://www.picestoon.com/out.php/i63007_perfectgetawaym.jpg

Perfect Getaway کول نوشته فیلم گریز بی نقص نمی ترسد از اینکه که یک ملودرام سریع بشود و حتی گاهی مسخره باشد و جنبه مثبت آن این است که کارگردان از فضای کوهستانی و ساحل جزیره هاوائی نهایت بهره را برده و مناظر هاوائی را به تصاویر زیبا ولی تهدیدکننده و دلهره آور تبدیل کرده، و حتی ترس از لغزش روی کوره راه های سنگی کوه را به تماشاگر منتقل می کند. ولی استیون کول معتقد است که فیلم گریز بی نقص تماما بی نقص نیست، برای اینکه آخر داستان چرخشی دارد که نه تنها باورکردنی نیست بلکه مسخره است.



راجر ایبرت در شیکاگو سان تایمز می نویسد خوشحال بود که وقتی به تماشای این فیلم نشست، هیچ چیز در باره آن نمی دانست برای اینکه این فیلم جنائی برای او موفق بود، چون نمی توانست در طول فیلم پایان ماجرا را حدس برند. او هم از اینکه فیلم به تدریج تهدیدآمیزتر می شود، تعریف کرده. ولی نوشته آخر داستان یک کم بحث می خواهد بین تماشاگران بعد از دیدن فیلم، برای اینکه شاید بعضی ها فکر کنند گمراه کننده بود، که راجر ایبرت نوشته به نظر او این طور نیست، فقط یک کمی حقه بازانه است ولی اشکالی ندارد از نظر این منتقد، چون در جنگ و عشق، همه چیز رواست

بهنام ناطقی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:05 AM
http://www.picestoon.com/out.php/i63170_requiemforadream.jpg

برای کسی که هنگام تحصیل چندان علاقه ای به ریاضیات نداشته، دیدن اولین فیلم کارگردانی جوان درباره کسانی که ریاضیات را زبان و رمزگان طبیعت می دانند، یک شگفتی کامل است. پی اولین فیلم دارن آرونوفسکی تجلیل بصری استادانه ای از دیوانه های ریاضیات بود؛ فیلم دلنشینی که بیننده را در چرخه ای از جنون ریاضی به بند می کشید و با فرضیه جذابی درباره طبیعت و جهان پیرامون ما پایان می گرفت.

پی روایت تریلری روز آمد و متعلق به عصر کامپیوتر از گولم بود که در آن تکنولوژی به شکلی مرگبار تصویر شده بود. تریلری هگلی و پر رمز و راز که هوشمندانه بودن خود را به رخ تماشاگر نمی کشید. پی با فیلمبرداری سیاه و سفید پر کنتراستش با آثار مایا درن و دیوید لینچ پهلو می زد و ادای دینی به بونوئل کبیر بود (مورچه هایی که درون کامپیوتر و مغز ماکسیمیلین می لولیدند از سگ آندلسی عاریت گرفته شده بود). پی درباره مردی بود که بدون توجه به بهایی که سلامت عقل و انسانیتش می پرداخت، رازهای عالم را پی می گرفت و اینک مرثیه ای برای یک رویا درباره چهار انسان است که در راه رسیدن به رویا، سلامت عقل و جسم و روح خود را از دست می دهند.

برای کسانی که طبعی حساس دارند، مرثیه ای برای یک رویا فیلم تلخ و غافلگیر کننده ای است. فیلم هجوی تمام عیار بر حساسیت و احساس انسان هاست، تصویری وحشتناک از دنیا عرضه می کند و سرانجام در نقطه اوجی چشمگیر و هولناک پایان می پذیرد. این فیلم تجربه منحصر به فردی در ترکیب زبان سینمایی عامه پسند و تصویر سازی قوی و زیبا با تکیه بر احساسات ناب و متمایل به نیکی بشر است؛ اثری مدرن، هنرمندانه و درخشان که یک امید تازه به شمار می آید. فیلم حول محور چهار شخصیت- که به شکل رقت انگیزی امیدوارند – بنا شده و چنین می نماید که فقط مواد مخدر، خلأ موجود در زندگی این شخصیت ها را پر می کند. احساسات این شخصیت ها در فصل سیاه نهایی فیلم به اوج می سید تا این که سرانجام آرامش مخوفی برقرار شود. در واقع فیلم بیش تر درباره اعتیاد به تصور یک زندگی بهتر است تا مواد مخدر و مسافت درازی را که این آدم ها برای گریز از واقعیت خویش می پیمایند، تصویر می کند. فیلم در تصویر کردن جهنم جسمانی، عاطفی و روانی ملازم اعتیاد بی رحم است و تأثیر سینمایی این جهنم را سبک بصری بسیار نوآورانه کارگردان تأمین کرده است. آرونوفسکی برای نقطه گذاری خطوط داستانی متعددش راهی برگزیده که به یقین شدید ترین سیلاب جلوه های ویژه است که تاکنون برای یک فیلم درام جدی تدارک دیده شده است. از همان ابتدای فیلم، زیر رگبار حمله های بی امان تصاویر اسپیلیت اسکرین، اسلوموشن، فست موشن، تدوین ایزنشتاینی و... قرار می گیرم تا در نهایت تأثیر روان شناسانه نشئگی های متعددی را که شاهد شان هستیم، احساس کنیم. نتیجه چنین سبکی تأثیر گذارترین فیلم ضد مواد مخدر است.

برای شخصیت های مرثیه ای برای یک رویا هیچ پالایش و تخلیه عاطفی در کار نیست. هیچ کس شفا پیدا نمی کند، هیچ چیزی درست از کار نمی آید و تأثیرش، جذابیت هولناک یک تصادف جاده ای را دارد. برای کسانی که اسیر پایان خوش هالیوودی حتی در فیلم هایی درباره معتادان هستند، مرثیه ای برای یک رویا تراژدی سیاه و هولناکی است؛ تلنگری به روان آن ها تا پالایشی روانی را تجربه کنند و بدون شک پافشاری بر همین تراژدی است که باعث تشویش و منقلب شدن بیننده می گردد.

پایان فیلم مجموعه ای از تحقیر ها را به نمایش می گذرد؛ از زخم های چرکین گرفته تا شوک درمانی و آمیزش در برابر چشمان جمعی سبک سر و هوچی. شیوه اجرای آرونوفسکی سبیار شبیه کار گای ریچی در قاپ زدن است که بر تصویر پردازی پر شتاب و پر تحرک، تدوینی سریع و موزون و تأکید فراوان بر طراحی صدا تکیه دارد. رویکرد اصلی این نوع سینما در بر گیرنده شیوه ای از به کار گیری تصویر پردازی و صدا به عنوان وسیله ای برای حذف های روایی است؛ صدا و تصویر در قالب انرژی پر شتاب و نفس گیری که در چند ثانیه سمت و سو و نقطه تمرکز داستان را تغییر می دهد و قواعد متعارف و سنتی روایت و پیش برد داستان را به هم می ریزد. اما این امر نشانه غلبه سبک بر محتوا نیست و آرونوفسکی با چیره دستی میان انرژی عصبی این سبک بصری و داستان بی رحمانه اش تعادل برقرار می کند. در حالی که سقوط فراگیر و همگانی شخصیت ها را شاهد هستیم، تمرکز فیلم از این شخصیت متوجه شخصیتی دیگر می شود و به شکلی سنجیده مدتی زمان می برد تا ضرباهنگش را تثبیت کند و این نیروی رانشی موزون یکی دیگر از کامیابی های مرثیه ای برای یک رویا است. روایت چنان به شکل موثری پا به پای موسیقی و تصویر پردازی عمل می کند که در میانه فیلم، بیننده آگاهی فزاینده ای درباره قدرت فیلم و چگونگی تأثیرش می یابد. از این رهگذر، آرونوفسکی حرف های اصلی اش را درباره اعتیاد به مثابه عارضه ای رفتاری به تماشاگر عرضه می کند

در حالی که در آغاز، تصویری آیینی از مصرف مواد مخدر در قالب مجموعه ای متوالی از تصاویری با سرعتی برق آسا از یک قاشق، سرنگ، رگ و گشاد شدن مردمک چشم ارائه می شود گونه ای هوشمندی ظاهر فریب، اما تکرار این صحنه ها در جریان فیلم از جهت دیداری و شنیداری تبدیل به ترجیع یند سقوط آدم ها و فروپاشی رویاهایشان می شود. تکرار و آرامی این آیین نیز تبدیل به وقفه و استراحتی از پس هراس هایی می شود که مقدم بر این لحظه بوده اند و هراس هایی که می دانیم از پی آن خواهند آمد. در این جاست که عنوان فیلم تحقق می یابد و به سرقت رفتن رویای زندگی بهتر از پس انتخاب های غلط این افراد رخ می نمایند. سارا وزنش را کم می کند و نهایتا عقلش را و هری برای رسیدن به پول یک بازویش را از دست می دهد و ماریون نیز عزت نفس و غرورش را از کف می دهد. هر سه نفر در پایان فیلم به شکلی جنینی اندام خود را جمع می کنند، گویا در بی پناهی هستند. آن ها بی انگیزه، خالی و تنها شده اند. آن ها در این وضعیت همگی به نوعی مقصرند، مادر دچار مسمومیت عاطفی نسبت به فرزند و فرزند دچار مسمومیت عاطفی نسبت به دوست دخترش شده است؛ گونه ای ارتباط ناسالم که در مواجهه با بحران ارزش ها، تنها ویرانی از پی می آورد. هر یک از شخصیت ها تراژدی شخصی خودش را دارد و برای اختیار گرفتن زندگی اش تقلا می کند، اما پاسخی که پیدا می کند به وخیم تر شدن مشکلش می انجامد و سرانجام نابودش می کند.

مرثیه ای برای یک رویا با تصاویری از حضور خیالی سارا در شوی تلویزیونی، در حالی که پسرش را در آغوش گرفته، پایان می یابد؛ تصویری غم انگیز که گریز از رویا را گوشزد می کند. مرثیه ای برای یک رویا نمادی است از هر آن چه که می توان در صنعت سینمای آمریکا انجام داد و نمادی از قدرت سینمای مستقل این کشور، فارغ از مقتضیات و سازش کاری سینمای روز، که نشان می دهد هنگامی که به آزادی و خلاقیت مجال ظهور و حضور داده شود، حاصل کار تا چه حد می تواند درخشان باشد.

http://www.picestoon.com/out.php/i63169_800pxrequiemforadreamscreenshot1.jpg

خلاصه داستان فیلم:

سارا گلد فارب، بیوه زنی معتاد به تلویزیون که در کانی آیلند زندگی می کند، از شوهر متوفایش پسری به نام هری دارد. هری که معتاد است اغلب اوقاتش را با ماریون (یک طراح مد ناکام) و بهترین دوستش تایرون مواد فروش سیاه پوست می گذراند.هری و تایرون در پی به جیب زدن پول کلانی از راه فروش مواد مخدر هستند و ماریون هم در حالی که اعتیاد آن ها و نا امیدی توام با آن شدت می گیرد، با آن دو همراه می شود. سارا نیز به تلویزیونش چسبیده و رویای شرکت در مسابقه تلویزیونی محبوبش را در سر می پروراند. سارا که باور دارد حضورش در تلویزیون قطعی است، زیر نظر پزشک بدنامی شروع به رژیم گرفتن می کند تا لباس قرمز رنگی که در جوانی اش می پوشید، دوباره اندازه اش شود. او به زودی گرفتار قرص هایش می شود که در واقع مواد مخدر مخلوطی از کوکایین و هروئین هستند. اعتیادش او را از دنیای واقعی دور و توهم های هراسناکی را جانشین آن می کند. هری و تایرون هر چند در آغاز کارشان موفق به جمع آوری پول قابل توجهی می شوند، اما در نهایت این پول خرج مصرف فزاینده هر سه نفر می شود و از دست می رود. هری که همراه تایرون در صدد قاچاق مواد از شهری دیگر هستند، با عفونت بازوی هری بر اثر تزریق با سرنگ آلوده به دکتر مراجعه می کنند و به چنگ پلیس می افتند. بازوی هری برای پرهیز از گسترش عفونت قطع می شود و ماریون نیز که تنها و بی کس شده، به تن فروشی روی می آورد. سارا هم پس از گذشت مدتی کوتاه دچار فروپاشی عصبی و در آسایشگاه روانی بستری می شود

امیر عزّتی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:05 AM
بررسی فیلم قلب کاغذی paper heart

فيلم قلب کاغذي با شرکت دو هنرمند جوان، شارلين يي و مايکل سرا يک فيلم کمدي عاشقانه است در دل نيمه مستندي درباره عشق و عاشقي. فيلمي است سنت شکن که مي خواهد قراردادهاي سينما را زير سئوال ببرد اما هر چند شروعي پرسشگر و بدعت آميز دارد، ولي وقتي به قصه عشق مي رسد، لحني متعارف و آشنا پيدا مي کند. حجب و شرم هر دو بازيگران، جاذبه اصلي فيلم است که با تصور تماشاگر از واقعي و ساختگي، مستند و داستاني، بازي مي کند.

http://www.picestoon.com/out.php/i63422_paperheart.jpg

فيلم قلب کاغذي که نمايش آن از جمعه در سينماهاي شهرهاي بزرگ شروع شده. نيمه مستند است. فيلمي است که زيرکانه تمام قراردادهاي سينما را زير سئوال مي برد و روي پاشنه شان مي چرخاند... اين جور فيلمسازي را تاحدودي در فيلم بورات و برونو، کار بعدي ساشا بارون کوهن هم مي بينيم و فيلمهاي نظائر آن که ماکومنتري Mockumentary خوانده مي شوند، يا تمسخر مستند. هنرمندي که دارد نقش بازي مي کند و تماشاگر مي داند دارد نقش بازي مي کند، در بده بستان با آدمهائي که نقش بازي نمي کنند، قرار مي گيرد. مثل برنامه هاي دوربين مخفي، يا شبيه تمهيدي که فيلمساز برجسته سينماي ايران عباس کيارستمي در خيلي از فيلمهايش به کار برد هم به صورت مصاحبه با مردم کوچه و خيابان بدون تمرين، و هم به صورت مصاحبه با بازيگراني که وانمود مي کردند بي تمرين دارند حرف مي زنند.


هنرمند مي خواهد تزوير فيلم را، ساختگي بودن صحنه هاي زندگي در سينما را يک درجه اضافه کند با تظاهر به حذف آن، يعني تزوير دوگانه... هدف فيلمساز اين است که تماشاگر خيال کند لحظه هائي خصوصي را نگاه مي کند که قرار نبوده اتفاق بيافتد يا قرار نبوده فيلم گرفته شود. اين همان تزوير سينماست که ما را به درون زندگي هاي خصوصي مي برد اما اينجا تزوير را با واقعي جلوه دادن زندگي، شدت بخشيده. مضاعف کرده، چون شارلين يي، که عشقش با مايکل سرا موضوع داستان اين فيلم است، در زندگي واقعي هم دوست دختر مايکل سرا است.



شارلين يي، هنرپيشه و کمدين جواني که در فيلم Knocked Up نقش نسبتا مهم جانبي داشت، شروع مي کند به ساختن فيلمي در باره نظر مردم دور آمريکا در باره عشق چون خودش نه عشق را مي شناسد نه فکر مي کند روزي به آن خواهد رسيد. ولي ضمن ساختن اين فيلم، عاشق مي شود.. اگر گيج کننده است، براي اين است که اين جوانهاي زرنگ، اصلا با هدف گيج کردن تماشاگر فيلم ساخته اند.





فيلم قلب کاغذي با فيلم مستندي شروع مي شود که کمدين غيرمتعارف شارلين يي، براي درک باور خودش و مردم در باره عشق مي سازد، در مصاحبه با مردم دور آمريکا، اما آشنائي او هنگام فيلمبرداري با جواني با بازي مايکل سرا، به عشق مي انجامد و اين اين داستان عاشقانه، بخشي از فيلم مي شود.



paper heart نويسنده و کارگردان فيلم، نيکلاس جيسنوويک مي گويد ما مي دانستيم که اين فيلم ممکن است بعضي ها را گيج کند ولي همين شوق انگيز بود که تماشاگر نمي داند کجاي فيلم مستند است و کجاي آن ساختگي است او مي گويد فکر اصلي اين بود که اگر شما فکر کنيد آنچه مي بينيد مي تواند بالقوه واقعي باشد، شايد بيشتر از داستاني که مي دانيد ساختگي است، جذب آن بشويد.



در اين صحنه، شارلين يي به کارگردان فيلم مستندش مي گويد که قرار است با مايکل سرا بيرون برود ولي مي گويد اين يک قرار معمولي است و قرار عاشقانه نيست. شارلين مي گويد صحنه هاي مستند هست از مصاحبه با مردم واقعي و صحنه هاي ساختگي است در باره رابطه عاشقانه بين شخصيت او و شخصيت مايکل سرا، که فيلم سعي مي کند آنها را با هم مخلوط کند. او مي گويد خلاصه اي داشتند و ديالوگها را في البداهه گفتند به اميد اينکه واقعي جلوه کند.



علاقمندان هنرمند جوان سينما و صحنه، شارلين يي از اين فيلم استقبال مي کنند به خصوص به خاطر حضور مايکل سرا، که در زندگي واقعي هم دوست پسر اوست و حتي به صحنه هاي ساختگي هم رنگ واقعيت داده است.



کارگردان نيکلاس جيسنويک مي گويد در اين سبک فيلمبرداري، نمي شود هيچ نوع کشش ساختگي درست کرد بين شارلين و مايک، يا بين شارلين و شخصيت کارگردان. او مي گويد اين داستان به قدري شخصي و خودماني است که همه عناصر آن بايد اين جنبه را نشان دهد، از جمله طرز ساخته شدن فيلم او مي گويد ترکيب مستند و داستاني از خود شارلين بود که دلش نمي خواست يک مستند سنتي درست کند از مصاحبه ها.

در يک صحنه، بازيگر نقش کارگردان به شارلين يادآوري مي کند که حالا که از مايکل سرا خوشش آمده، آنها مي خواهند همه لحظات آنها را با هم فيلمبرداري کنند و در فيلم بگذارند.



در صحنه اي ديگر، بوسه و کنار دو دلداده کمرو و جوان، در خلوت، در يک صحنه خصوصي، به خاطر حضور فيلمبرداران، شرم و خجالتي بر مي انگيزاند، که ممکن است ساختگي باشد يا نباشد.



فيلمبردار جي هانتر مي گويد سعي کرديم فيلم داستاني و مستند شکل مشابهي داشته باشند که تماشاگر صحنه هاي ساختگي را هم واقعي تصور کند. مهم بود که روي دست فيلمبرداري شود و طبيعي باشد انگار همه چيز براي اولين بار جلوي ما اتفاق مي افتد.

در صحنه هاي فيلم، مردم واقعي در باره عشق اظهارنظر مي کنند. کارگردان نيکلاس جيسنوويک مي گويد شارلين يک بازيگر سنتي سينما نيست و همين براي ما شوق انگيز بود که او را در محور يک فيلم قرار بدهيم و چنين فيلمهائي هميشه جالب مي شوند براي اينکه شخصيت اصلي کسي نيست که قبلا در جائي در سينما ديده باشيد.



موفقيت اين فيلم، اگر توفيقي داشته باشد، در اين است که با همه اين تمهيدها، يعني مستندسازي، خجالت ظاهري از دوربين، شرم حضور، با تظاهر اتفاقي بودن و في البداهه بودن، دست آخر، آن جادوي اصلي سينما را روي تماشاگر بازي کند، يعني حس و عاطفه را بيدار کند و اين تنها وقتي ممکن است که ما در عشق و رابطه شخصيت ها سهيم بشويم، و وقتي سهيم مي شويم که باور کنيم -- براي همين، هر چند شارلين يي، با موضع راديکالي فيلم را شروع مي کند که عشق وجود ندارد و دروغ است، ولي در مصاحبه با انواع آدمها در اطراف آمريکا، درست به عکس اين نتيجه مي رسد. يعني در نهايت، همان باور که در يک فيلم عاشقانه متعارف وجود دارد و همان حس به تماشاگر مي رسد منتهي ضمن اينکه خيال مي کند کسي نخواسته با تصويربازي، هوش را از سرش بربايد. ولي شيريني کار شارلين يي، و همکار کارگردانش، نيکلاس جيسينووک در اين است که تصويربازي خودشان را به تماشاگر به عنوان واقعيت نشان داده اند.



به اين ترتيب، فيلم مدام اين سئوال را بر مي انگيزد که آيا صحنه اي واقعي است يا تمرين شده؟ به قول جاستين لو، منتقد هاليوود ريپورتر، که اين فيلم را در جشنواره ساندنس ديده، عينيت گرائي اين فيلم در لايه هاي متعددي که روي آن اضافه شده، به تدريج کمرنگ مي شود، مثلا چطور مستندي است که در آن يک نفر دارد نقش کارگردان را بازي مي کند. مثل فيلم «زندگي و ديگر هيچ» عباس کيارستمي است.



بعد هم داستان عشق شارلين و مايکل سرا، اين سئوال که آيا کل فيلم ساختگي است يا بعضي قسمت هاش في البداهه است، و بعضي اش از قبل نوشته شده، ذهن منتقدها را هم به خودش مشغول کرده، ولي منتقد هاليوود ريپورتر مي نويسد اين بازي با فرمت فيلم در حاليکه شارلين يي به جستجوي رازهاي عشق مي پردازد، به تدريج تحت الشعاع يک قصه متعارف عاشقانه يا آنچه در فيلم «رابطه» خوانده مي شود، قرار مي گردد و اين خط داستاني گيرا هم، در پايان حل نشده باقي مي ماند.

http://www.picestoon.com/out.php/i63423_paperheartmovieimagemichaelceraandcharlyney i1.jpg

ولي اين شايد بي انصافي باشد که فيلمي را به خاطر اينکه عشق متعارف در آن هست، بکوبيم. ولي اين انتقاد را خود فيلم با ژست پيچيده اي که مي گيرد، در واقع براي خودش مي خرد، اما به قول کلوديا پوئيگ، منتقد USA Today حتي ديرباورترين آدمها هم نمي توانند در برابر دلبري فيلم «قلب کاغذي» مقاومت کنند.



paper heart از ديد منتقد يو اس اي تودي، ترکيب مستند و عشقي، فيلمي است با طراوت و روح افزا، و لجبازانه اصرار دارد بدعت گذار باشد، و البته بخش بزرگي از جذابيت فيلم هم حضور شرمگين هنرپيشه عينکي و بي پيرايه، خانم شارلين يي است که هم شوخ است و هم صريح و صادق. خانم پوئيگ نوشته فيلم گاهي مغشوش به نظر مي رسد اما همين هم بخشي از دلربائي آن است.



بتسي شارکي در لس انجلس تايمز مي نويسد حتي اسم اين فيلم نوعي شيريني به ذهن متبادر مي کند، انگار اين فيلم جشن عشق است، با استفاده از کاغذ برشهاي کاردستي کودکستان، قبل از آنکه بلوغ، تلاش براي آشنائي و عشق، و نوميدي هاي بعدي، تصوير عشق را رنگين کند. يعني فيلمي است به معصوميت همان کاردستي هاي کودکستان.



بتسي شارکي البته يادآور شده که در بخش هاي مستند فيلم قلب کاغذي ، حرف تازه اي از مردم در باره عشق نمي شنويم، ولي در بهترين صورتش، اينها سرگرم کننده هستند، ولي هدف از اينها رسيدن به اين پيام است که برخلاف تز اول فيلم، مردم هنوز هم عاشق مي شوند و راهي مي يابند که عشق خود را براي يک زندگي سرپا نگه دارند که يعني خوش ترين پايان متصور را دارد.

بهنام ناطقی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:05 AM
بررسی فیلم thirst

در فيلم تشنگي ابرستاره سينماي کره جنوبي، نقش يک کشيش پرهيزگار و پارسا را بازي مي کند که به يک دراکولاي خون آشام تبديل مي شود و از زن بهترين دوستش کام مي گيرد و در ورطه هفت گناه کبيره سقوط مي کند. تشنگي هم يک فيلم خونين دراکولائي است هم يک داستان عاشقانه پرشور. اين فيلم به خاطر اينکه يک روحاني را به دراکولا تبديل مي کند و به ورطه لذت هاي جسماني مي کشاند، در محافل مذهبي به خصوص کاتوليک، جنجال برانگيز شده. در گزارشي که داريم کارگردان به اين انتقاد پاسخ مي دهد.

http://www.picestoon.com/out.php/i63607_thirst.jpg

فيلم تشنگي، کار کارگردان برجسته سينماي کره جنوبي، پارک چن ووک Park Chan-wook که آن را شرکت فوکوس فيچرز که فيلمهاي مستقل را پخش مي کند، دارد در آمريکا اکران مي کند، با کارنامه درخشاني وارد آمريکا مي شود. اين فيلم به اصطلاح فيلم ژانر است، يعني به يک دسته فيلم در باره دراکولاهاي خون آشام تعلق دارد و هم اولين فيلمي از نوع خودش بود که به بخش مسابقه جشنواره کن راه پيدا کرد و بعد هم طبعا اولين فيلم دراکولائي بود که توانست جايزه هيات داوران جشنواره کن را دريافت کند که جايزه دوم جشنواره محسوب مي شود.


تشنگي، فيلمي است که منتقدها در همه دنيا هم به عنوان يک نمونه متعالي از ژانر خون آشام و هم به عنوان يک داستان عاشقانه پرشور، تحسين کرده اند. قهرمان فيلم يک کشيش است که دراکولا مي شود، در اثر يک اتفاق علمي، يعني خون آشام و شبرو مي شود. ماجراي کشيش خون آشام فيلم تشنگي وقتي پيچيده مي شود که همسر دوستي از او براي جدا شدن از شوهرش کمک مي خواهد، و به تدريج، پرهيزگار سابق، در جهاني از لذت هاي جسماني غرق مي شود.




تشنگي، برنده جايزه هيات داوران جشنواره کن، برداشت آزادي از افسانه شبرو خون آشام دراکولا است، که قهرمان آن يک کشيش کاتوليک است از سر خيرخواهي تسليم يک آزمايش تجربي پزشکي مي شود و با انتقال خون آلوده، تبديل مي شود به يک خون آشام شبرو، چيزي شبيه به دراکولا...



پارک چن ووک مي گويد قصد شرور نماياندن کشيش هاي کاتوليک را نداشته، بلکه عکس آن است براي اينکه از ديد او، کشيش کاتوليک، يکي از مقدس ترين و قابل تکريم ترين مشاغل است. او مي گويد مي خواست نشان داد چطور آدمي به پرهيزگاري کشيش مي تواند خون آشام بشود، که يعني تنزل فرومايه مرتبه اخلاقي.



زبان بصري و بينش سينمائي پارک چن ووک، به فيلم تشنگي کمک کرده که از مرز زبان عبور کند و در دهها کشور جهان با استقبال تماشاگران روبرو شود. موفقيت جهاني فيلم تشنگي نظر تهيه کنندگان غربي را به هنر پارک چن ووک جلب کرده و او مي گويد اگر از سناريوهائي که برايش فرستاده اند خوشش بيايد، به آمريکا يا فرانسه يا ژاپن خواهد رفت براي ساختن فيلم بعدي.




اين کارگردان نسبتا جوان کره جنوبي، پارک چن ووک، يکي از چهره هاي برجسته رنسانس يا نوزائي سينما در سينماي شرق آسيا است. به خاطر سه فيلم مجموعه انتقام که در آمريکا روي DVD منتشر شد، بين خوره هاي سينما در آمريکا هم شهرت دارد به عنوان استاد خشونت عاطفي، و از موقعيت يگانه اي برخوردار است يعني هم هنردوستان سينما در جهان، او را بزرگ مي دارند و هم خوره هاي ژانر سينماي ترسناک و تصويرگري خشونت.



پارک چن ووک به قول اندرو اوهير، منتقد مجله اينرتنتي سالان، پارک چن ووک ترکيبي است کوئنتين ترنتينو، اکيرا کوراساوا، رومن پولانسکي، هيچکاک... که در يک دستگاه مخلوط کن برقيف شدت بزنند تا کف کند و بعد هم مدتي بگذارند در شيشه در گلخانه داغ فرهنگي کره جنوبي، که تخمير بشود.... حاصلش مي شود پارک چن ووک... به قول منتقد لس آنجلس تايمز، پارک چن ووک در فيلمهايش هميشه در فيلمهاش سستي اراده انسان را



در فيلم تشنگي پارک چن ووگ مهارت بيان عاطفي خودش را که براي يک فيلم ترسناک خيلي مهم است، به اوج رسانده، ولي يکي از جاذبه هاي فيلم تلاش آن است که از نمونه هاي هاليوودي متمايز نباشد، يعني در خط ژانر حرکت کند و وفادار بماند به آن قراردادها، ولي همه جنبه هاي ژانر را به شدت پيش مي برد مثلا مردي که به دراکولا تبديل مي شود يک کشيش است اهل رياضت که هر روز براي بيماران مشرف به مرگ دعا مي کند و براي مقاومت در برابر خواهش هاي تن، خودزني مي کند، و مسيحاگونه، مي خواهد دنيا را با رنج کشيدن و رياضت، نجات دهد.


اما تسليم شدن او به نيازهاي تن است که اين فيلم را متمايز مي کند در صحنه کليدي فيلم، تنش جنسي بين کشيش که حالا خونخوار شده و زن جوان دوستش، سرانجام به عشقبازي شهوت آلودي مي انجامد که بقيه فيلم را شکل مي دهد. تاحدود زياد متاثر است از يک داستان اميل زولا به نام ترزا راکن راجع به زني که به کمک معشوقش، شوهرش را سر به نيست مي کند. به قول منتقد تايم، نتيجه الهام از بزرگان سينماي آمريکا و تخيل بصري پارک چن وو، فيلمي شده که به قول منتقدها، تماشاگر را روي صندلي ميخکوب مي کند سرشار از لذت حيرت زده... منتقد تايم آن را به لذيذترين گازي تشبيه کرده که از گردن گرفته شود.



تم دراکولا يا مرد خون آشام هر از چند سال يک بار به سينما بر مي گردد... اخيرا هم فيلم Twilight با تم مشابهي به پرده آمد. شخصيت مرد خون آشام، اين شخصيت شبرو، دراکولا، در اساس در باره وسوسه تن است و آن فيلم Twilight در باره خودداري و پرهيز بود از تسليم شدن به اين وسوسه، متعلق به جنبشي بود در ميان اخلاقيون و محافظه کاران که پرهيز از تماس جنسي قبل از ازدواج را به جوانها توصيه مي کنند... در فيلم «تشنگي» هم همان تم بر مي گردد و اين بار، همانطور که خودش اشاره کرد، قرباني، پرهيزکار ترين و پارساترين آدمها است.



اما اين شخصيت دراکولا، يا شب رو خون آشام، که در غرب ريشه ادبي دارد و در سينما و تئاتر تخيل خيلي از هنرمندان را تحريک کرده منتقد هفتگي تايم، ريچارد کورليس، در نقد ستايش آميزي که در باره فيلم تشنگي نوشته، محبوبيت شخصيت دراکولا يا خون آشام را مقايسه کرده با شخصيت ديگر فيلمهاي ترسناک، زامبي ها، که به خصوص به خاطر ويديوي Thriller مايکل جکسن اين روزها در برابر ديدها بودند و شاهد بازگشت آنها بوديم در فيلمهاي متعددي اين اواخر، از جمله کار تازه جرج روميرو، مبتکر فيلمهاي زامبي.



ولي ريچارد کورليس در تايم مي نويسد زامبي ها بدترين صفات و لحظات ما آدمها را نشان مي دهند، وقتي خسته و بي حال از کار روزانه بر مي گرديم در ماه هاي سرد زمستان، يا وقتي پشت هم صف مي بنديم براي گذشتن از مراحل بازبيني امنيتي قبل از سوار شدن به هواپيما، يا وقتي صبح ها با سردرد از بدمستي شب گذشته، از خواب بر مي خيزيم. ولي دراکولا، عاشق و عاشق پيشه درون هر انسان را خطاب قرار مي دهد، نياز ما را براي داشتن تماس انساني، تماس نزديک، دندان به رگ گردن...

http://www.picestoon.com/out.php/i63606_bakjwi540x360.jpg

شبروان خون آشام ها جنبه اروتي....ک يا شه..وتگ..رايانه انگيزه شکار يا به دام انداختن را متجلي مي کنند، برعکس زامبي ها که در و ديوار را مي شکنند، خون آشام ها مثل گربه شب از پنجره ها وارد اطاق خوابها مي شوند و سرو کله قرباني را نمي کوبند، بلکه دو تا جاي دندان تزئيني روي گردن يا سينه باقي مي گذارند و وقتي داخل سيستم قرباني شدند، ديگر بيرون نمي روند... قرباني است که دنبال آنها مي رود... هميشه عاشق پيشه و شيک پوش هستند مثل جاني دپ برعکس زامبي ها که لباسهاي کهنه و پاره به تن دارند... به اين ترتيب، نتيجه گيري کرده که خون آشام ها، اشراف هيولاها هستند

بهنام ناطقی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:06 AM
برسی فیلم

جولي و جوليا فيلم جولي و جوليا، با شرکت مريل استريپ و ايمي ادمز، در باره مربي آشپزي جوليا چايلدز است و زن جواني به نام جولي پاول که همه غذاهاي کتاب او را يک سال پخت و در باره اش وب لاگ نوشت که به کتاب پرفروشي تبديل شد. اين فيلم داستان اين دو زن است که در دو زمان مختلف با دو همسر و دو زندگي مختلف، تلاش کردند از طريق اشتياق وسواس آميز و پشتکار، خودشان و زندگي شان را از نو بسازند. اين فيلم کار جديدي است از نورا فران، سناريست و کارگرداناني که با فيلمهاي زن محور با داستانهاي دوگانه موازي، به شهرت رسيده.

http://www.picestoon.com/out.php/i63884_julieandjuliaposter1.jpg

در فيلم جولي و جوليا، زن ها همه کاره هستند... و آن هم نه همه زنها... فيلم جولي و جوليا، داستان دو تا زن است که زندگي عادي و شخصيت روزمره خود را به چيز ديگري تبديل کردند، به چهره اي سراسري و محبوب. جذابيت آن اين است که هر دو اين زنها، زنهاي موضوع فيلم جولي و جوليا.. واقعي هستند يعني خيالي نيستند، وجود دارند، خانم جوليا چايلدز تا سال 2004 زنده بود و تا اواخر عمرش که به 91 سالگي رسيد، در برنامه هاي تلويزيوني ظاهر مي شد و بارها برنامه هاي قديمي اش تجديد پخش شد، جولي پاول، بلاگ نويسي که تمام غذاهاي کتاب جوليا چايلد را پخت هم که حاضر است.



داستان اين طرف دوربين هم مشابه آن طرف آن است، يعني اين فيلم حاصل زحمات نورا افران، سناريست و کارگرداني است که مثل زن هاي موضوع داستان، خودساخته است. افران وقتي معروف شد که داستان طلاقش با باب برنستين سردبير اسبق واشنتگن پست را به صورت کتاب منتشر کرد که بعد هم فيلم شد Heartburn با شرکت مريل استريپ و جک نيکلسن.



فيلم جولي و جوليا، براساس دو کتاب ساخته شده. يکيش کتاب اتوبيوگرافي جوليا چايلدز است تحت عنوان زندگي من در فرانسه که تشريح مي کند چطور در فرانسه در جنگ دوم جهاني، در اوج سرگرداني و نوميدي، زندگي خودش را با تکيه بر اشتياق، پشتکار و بينش يگانه از نو ساخت. خانم چايلدز با کتابهاي آشپزي اش، مربي بزرگي بود که آشپزي به سبک فرانسوي را به آمريکائي ها آموخت و نقش بزرگي در شکل دادن به ذائقه ها بازي کرد.



کتاب ديگري که اين فيلم براساس آن ساخته شده، نوشته بلاگ نويس خانم جولي پاول است که زندگي کسالت بار خانوادگي داشت و در شغل خود منشگيري هم به بن بست رسيده بود، ولي وقتي شروع کرد با جديت، روزي يکي دو غذا از کتاب جوليا چايلدز را پختن و در باره اش بلاگ نوشتن، به موفقيت تازه و خيره کننده اي دست پيدا کرد. خانم نورا افران در سناريوش، اين دو شخصيت را در دو زمان و مقطع اجتماعي مختلف قرار داده که هرگز يکديگر را نمي بينند ولي زندگي هاي آنها را در سناريوي خود به هم تنيده است.



هفته پيش در سينماي زيگفريد نيويورک، مريل استريپ، ايمي ادمز، کريس مسينا و استنلي توچي... هنرمندان فيلم جولي و جوليا روي فرش قرمز بودند براي مراسم افتتاح اکران همگاني اين فيلم، که از جمعه آينده خواهد بود. مريل استريپ در نقش جوليا چايلدز، مربي برجسته آشپزي ظاهر مي شود و ايمي ادمز، در نقش جولي، بلاگ نويسي که تمام غذاهاي کتاب او را در يک سال پخت. برنامه تلويزيوني جوليا چالدز دهها سال محبوب تماشاگران آمريکائي بود.



مريل استريپ مي گويد خوشحال است که نقش زني را بازي مي کند که آن همه کار کرد و شوهرش را دوست داشت و همه توان و تخيل خود را صرف زيستن کرد. استريپ مي گويد جوليا چايلدز فرق مي کرد با شخصيت هاي عصبي يا ناجوري که قبلا بازي کرده است.


مريل استريپ مي گويد دليل محبوبيت جوليا چايلدز اشتياق بود که به کارش نشان مي داد، که واگيردار است. آدمي بود که بي تعارف خودش بود. سعي نکرد خودش را لعاب بزند يا مد روز باشد و مردم به طرف اصالت شخصيت او کشيده شدند.


جولي پاول، منشي دلخسته اي که ايمي ادمز نقش او را بازي مي کند با پختن و نوشتن در باره غذاهاي جوليا چايلدز، زندگي تازه پيدا کرد.

ايمي ادمز مي گويد خوشحال است که قبل از اين فيلم در فيلم «شک» با مريل استريپ همبازي بود براي اينکه همچنان زير نفوذ درسهائي بود که از او گرفت، به خصوص درس حضور در لحظه و سخت کوشي. در فيلم جولي و جوليا کريس مسينا نقش شوهر جولي پاول را بازي مي کند و استنلي توچي، شوهر جوليا چالد است.


کريس مسينا مي گويد خيلي زود با ايمي ادمز خو گرفت و چون طبع شوخ مشابهي دارند، جلوي دوربين رابطه گرمي داشتند. استنلي توچي، مي گويد کشش بين دو نفر يا هست يا نيست و زورکي نمي شود.


جوليا چايلدز به اين ترتيب، و ظاهرا دو هنرپيشه طراز اول که هر کدام دو تا جايزه اسکار گرفته اند با آن خانمهاي کدبانو، دستپخت خوشمزه اي درست کرده اند. البته به شرطي که زيادي آبکي نباشد.


خانم نورا افران از داستانهاي موازي که در پايان به هم برسند، خيلي خوشش مي آيد هر چند که يک مقدار آن ها را زيادي رقيق و احساساتي درست مي کند مثل فيلم پرفروشش بي خواب در سياتل با شرکت تام هنکز، يا شما نامه داريد You Got Mail آن هم با شرکت تام هنکز، يا وقتي هري با سلي ملاقات کرد که سناريوش را خانم افران نوشته بود.



در فيلم جديدش هم خانم افران دو داستان موازي را برگزيده که در دو زمان مختلف اتفاق مي افتاد و خيلي ها آن را تشبيه کرده اند به غذاي اصلي کتاب خانم جوليا چايلدز، يعني آبگوشت فرانسوي با سس شراب، معروف به بيف بورگنيون... و اين فيلم هم غذاي پرچربي و سنگين و راضي کننده اي توصيف شده...


به قول خود نورما افران، اسم فيلم بايد باشد مريل استريپ و ايمي ادمز و بيف بورگونيون. جوليا چايلدز، با بازي مريل استريپ، يک زن آمريکائي بود که بعد از جنگ در فرانسه به کلاس هاي آشپزي کوردون بلو در فرانسه رفت و مهارتي که پيدا کرد آمد با اشتياق در کتاب و برنامه هاي راديوئي و تلويزيوني با هموطنانش در آمريکا سهيم شد، و جولي پاول هم يک روز در سال 2002 تصميم مي گيرد تمام 524 دستور غذاي کتاب مهارت در آشپزي فرانسوي جوليا چايلدز را ظرف يک سال بپزد و هر روز در باره تجربه اش بلاگ بنويسد. اين بلاگها به تدريج چنان موفق مي شود و خواننده پيدا مي کند که به کتابي تبديل مي شود... به اين ترتيب، زندگي اين دو زن، به طرز شگفت انگيزي، در هم مي پيچد. موضوع هر دو زندگي، جستجوي راهي براي مفيد بودن و لذت بردن از مواهب زندگي و ارضاء شدن است.


julia & Julia شايد براي آنها که شخصيتي مثل جوليا چايلدز را نمي شناسند، ديدن اين فيلم به آشنائي با يکي از چهره هاي مهم فرهنگ عامه در آمريکا کمک کند. زني بود که از هر نظر به تماشاگرانش درس داد و يکي از درس هاي بزرگ او که شايد اين فيلم بخواهد بهتر آن را باز گو کند، ديررس بودن شهرت و محبوبيت او بود. براي خانم افران هم همين از جاذبه هاي داستان است. براي اينکه جوليا چايلدز تا 50 سالگي چندان شناخته شده نبود اين جوليا چايلدز افسانه اي که هم مي شناسد و ازش خاطره دارند، از 50 سالگي به بعد است... يعني توانست در ميان سالگي خودش را از نو خلق کند. و فيلم جولي و جوليا، علاوه بر شخصيت جوليا چايلدز، شخصيت جولي پاول را هم معرفي مي کند. او هم مثل جوليا چايلدز در چهار راه زندگي، خودش و زندگي اش را از نو مي سازد و خلاء زندگي اش را با سرمشق گرفتن از جوليا چايلدز پر مي کند. و در اين مسير نوسازي خويشتن است که به موفقيت مي رسد. وجه مشترک آنها همان آبگوشت مشهور بيف بورگنيون است با شراب و پيازهاي ريز سفيد...



در جذابيت اين شخصيت ها شکي نيست، ولي آثا کسي هست که در اين دور و زمانه بخواهد دوساعت و نيم فيلم نگاه کند در باره کتاب آشپزي محبوب مادربزرگ؟ چون، حتي کتابهاي آشپزي هم ديگر مدرن شده اند، و کتاب جوليا چايلدز با آن همه کره و کولسترول که توش مي ريزد، واقعا مد قديم است. حالا آشپزي سالم شده.


جو بلکسترو، منتقد فيلادلفيا اينکوايرر مي نويسد هر چند تم هاي مطرح شده در اين فيلم خيلي قوي هستند، ولي معلوم نيست که طرز مطرح کردن آنها و دو ساعت و نيم آشپزي، بتواند بليط زيادي در گيشه بفروشد - ولي کرک هانيکات، منتقد هاليوود ريپورتر، مي نويسد فيلمي است که در ميان تماشاگران زن بسيار موفق خواهد بود و به تازگي هم شاهد بوديم تماشاگران زن به تنهائي قادر هستند دست کم در هفته اول اکران، فروش خوبي را تضمين کنند. خانم دبي پوئنته، منتقد اگزامينر، از بازي مريل استريپ تعريف مي کند و مي نويسد شما به عنوان هوادار مريل استريپ وارد سينما مي شويد ولي هوادار جوليا چايلدز از سينما خارج مي شويد. .. نويسنده فيلادلفيا اينکوايرر مي نويسد، شکي نيست که مريل استريپ براي بازي اش در نقش جوليا چايلدز، بار ديگر نامزد اسکار مي شود.


بيشترين تحسين در باره اين فيلم راجع به غذاهاست. مي گويند گرسنه نرويد تماشاي اين فيلم که تحملش سخت است و به قول يک منتقد، از اين فيلم که بيرون مي آئيد نه اينکه مي خواهيد يک چيزي بخوريد، بلکه چنان اشتهائي داريد که مي خواهيد همه چيز را بخوريد.

http://www.picestoon.com/out.php/i63883_julieandjulia1.jpg

روزنامه نيويورک تايمز آن را پورنوگرافي غذائي توصيف کرده به خاطر تصاوير اشتهابرانگيزي که از غذا نشان مي دهد و همه غذاها از بس کره دارد، زير نور فيلمبرداري برق مي زند. جذابيت ديگر فيلم، تصوير جوليا چايلدز و شوهرش است که در ميانساني پر از شهوت و اشتها بودند براي زندگي و عشق و غذا.



julia & Julia 2 منتقدهاي نشريات تخصصي که نقدهاشان را جلوتر بيرون مي دهند، خيلي به آن خوشبين هستند. منتقد هاليوود ريپورتر درآميختن دو کتاب را ستايش کرده و مي نويسد حتي از نظر تجارتي هم فکر خوبي به نظر مي رسد براي هيچکدام از اين دو کتاب خاطره، براي فيلم پرفروش مناسب نيستند هر چند که شايد از کتاب چايلدز که داستان خودآفريني خود را در فرانسه بعد از جنگ بازگو مي کند، ارزش فيلم شدن جداگانه را داشته باشد. اما از ديد اين نويسنده، داستان جوليا پاول که عشق وسواس آميزش به کتاب جوليا چايلدز را جزء به جزء تشريح کرده، زيادي خودمحور است و مزه نامطبوعي از خود به جاي مي گذارد و از مقابل گذاشتن زندگي کسالت بار اين زن و شوهر جوان در محله شلوغ و کارگري کوئينز نيويورک با زندگي جوليا چايلدز و شوهرش در پاريس، فيلم تا حدودي زندگي چايلدز را تحريف مي کند.



هانيکات مي نويسد عليرغم بازي هاي خوب و بازسازي خاطره انگيز پاريس دهه 1950، فيلم خانم افران، معني اصلي کتاب خانم چايلدز را ناديده گرفته و آن اين است که او در فرانسه به آزادي رسيد و فرانسه او را از ارزش هاي محافظه کارانه بورژوائي طبقه متوسط و جمهوريخواه آمريکائي رهائي بخشيد. کشف غذا براي او کشف آزادي و لذت هائي بودکه در فرهنگ محافظه کار ممنوع بودند. جاستين چنگ منتقد ورايتي، نظر منفي تري نسبت به فيلم خانم افران دارد ولي مي نويسد بازي مريل استريپ، تازه ترين ماده غذائي است که در پختن اين فيلم به کار رفته و بدون آن، اين کمدي درام بيوگرافي گونه، غذائي قبلا پرحجم و از هضم گذشته است که سعي مي کند داستان دو زني که از راه غذا پختن ونوشتن در باره آن به ارضاء شخصي و شهرت رسيدند، امروزي کند

بهنام ناطقی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:07 AM
بررسی فیلم Funny People

در آدمهاي خنده دار کار تازه جاد اپتو سلطان کمدي هاي پسرانه، مرد مي شود. آدمهاي خنده دار، با شرکت ادم سندلر، که از جمعه همين هفته اکران آن در آمريکا شروع مي شود، داستان يک کمدين مشهور و ثروتمند است که مي فهمند به سرطان مرگزائي مبتلا شده است و ناچار مي شود نگاهي عميق تر بياندازد به زندگي خالي و تنها و بدون شادماني که بي شباهت به زندگي ديگر کمدين هاي موفق ولي غمگين دور و برش نيست. منتقدان مي گويند با اين سومين فيلم، جاد اپتو خيلي زود خود را به عنوان نيروئي عمده درسينماي کمدي آمريکا تثبيت کرد.

http://www.picestoon.com/out.php/i64063_funnypeople.jpg

باز وسط تابستان شد و جاد اپتو آمده به روش هر سال، در اين چند سال اخير، ميليونها دلار پول جمع کند و برود. جاد اپتو، تا حالا دو تا کمدي خودش نوشته و کارگرداني کرده، يکي باکره مرد چهل ساله و ديگري حامله، يا Knocked Up جاد اپتو ضمنا تهيه کننده و نويسنده و همه کاره يک سري فيلم کمدي بود در سه چهار سال اخير که جاد اپتو را به يک کارخانه کمدي سازي تبديل کرده بود با فروش هاي بالاي صد ميليون در اکران اول هر فيلم.



ولي فيلم جديد اپتو، آدمهاي خنده دار با شرکت ادم سندلر و ست روگن، چنانکه منتقدها مي گويند، بهترين فيلم و پيچيده ترين فيلم اوست که در آن کمدي پسرانه با شوخي هاي پائين تنه و جهاز هاضمه، تبديل شده است که يک کمدي تلخ و بالغ در باره زندگي، و بيماري و روبرو شدن با مرگ زودرس، که سوژه آن، يعني شخصيت هاي آن، کمدين ها هستند... و زندگي کساني را نشان مي دهد که عليرغم ثروت و شهرتي که از خنداندن مردم به دست آورده اند، هنوز از شوخي هاي تلخي که آنها را مشهور کرده است، دست بر نمي دارند و انگار اين شوخي هاي تلخ را خودشان زندگي مي کنند... ادم سندلر، نقش ستاره موفق و ثروتمندي را بازي مي کند که مي فهمد سرطان دارد و به زودي خواهد مرد.


ست روگن، نقش کمدين جوان و جوياي نام ولي ناموفقي را بازي مي کند که دستيار ستاره مي شود -- فيلم مروري است بر جهان کمدي، و پراست از چهره هاي آشنا و ناآشنا... در نگاه غمگيني که حتي در غمگين ترين لحظات زندگي، در پراندن يک شوخي تلخ درنگ نمي کند.


براي افتتاح فيلم آدمهاي خنده دار در سينماي آرکلايت لس آنجلس، هواداران آمده بودند براي نگاه انداختن به ستارگان فيلم روي فرش قرمز، از جمله ادم سندلر، بازيگر نقش اصلي، جاد اپتو، کارگردان ونويسنده فيلم، اريک بانا و ست روگن... و لسلي مان... بازيگر فيلم جانا هيل «آدمهاي خنده دار» را خنده دار ترين فيلم اپتو مي داند. جانا هيل مي گويد موضوع فيلم جدي است و بنابراين شوخي ها نيشدارتر است. دو دوست و هم اطاق قديمي، حاد اپتو و ادم سندلر، داستان ساخته شدن نخستين همکاري مشترک خود را مي گويند: سندلر مي گويد به اپتو گفتم فيلم بعدي با هم هستيم، و او رفت اين سناريوي غول آسا را نوشت.



judd apatow مي گويد سندلر فيلم ناکت آپ را ديد و گفت فيلم بعدي ات را هستم و من به فکر رفتم که چه فکري مي تواند براي ادم سندلر مناسب باشد؟ مرد هشتاد ساله يا پسر 15 ساله که نمي شد، پس بالاخره يک چيز پيدا شد.فيلم آدمهاي خنده دار هر چند راجع به کمدين هاست، و پراست از انواع شوخي، جدي ترين کار جاد اپتو توصيف شده. در فيلم «آدمهاي خنده دار» نقش مقابل ادم سندلر را پاي هميشگي فيلمهاي اپتو، بازيگر کانادائي ست روگن ايفا مي کند.


ست روگن مي گويد ادم سندلر اولين کمديني است که نسل او را مخاطب قرار داد. نسل قبل کمدين هاي خود را داشتند مثل بيل ماري، و جان کندي، ولي سندلر اولين کمديني بود که نسل ست روگن مي پسنديد. اريک بانا، بازيگر ديگر فيلم، که نقش يک ثروتمند استراليائي را بازي مي کند، مضمون فيلم را تشريح مي کند: بانا مي گويد اين فيلم را به عنوان فيلمي در باره کمدين ها به او پيشنهاد کردند که در آن شخصيت ادم سندلر سرطان مي گيرد. او مي گويد من مطمئن بودم اپتو مي تواند حتي سرطان را هم خنده دار کند.



براي تهيه کننده و کارگرداني که از فيلم ساختن راجع به دلمشغولي هاي پسرهاي جوان ظاهرا يک ژانر يا رشته تازه در سينما به وجود آورده است، حالا فيلمي مي آيد در باره جوانهاي سابق، يعني براي بزرگسالها. اسکات فونداس، منتقد ويلج وويس مي نويسد فيلم اول جاد اپتو، باکره مرد چهل ساله، درباره عشق ورزيدن بود و فيلم بعدي او، حامله، در باره بچه دار شدن، و جاد اپتو با فيلم جديدش، «آدمهاي خنده دار» حلقه زندگي را کامل مي کند.


ديويد دنبي، در مجله وزين نيويورکر مي نويسد فيلم «آدمهاي خنده دار» غني ترين و پيچيده ترين فيلم جاد اپتو است که احساسات او را در باره کمدي و رابطه آن با کل هستي، جمع مي زند. ديويد ادلستاين در هفتگي نيويورک مي نويسد باورکردني نيست که «آدمهاي خنده دار» سومين فيلم جاد اپتو است -- شخصيت بچه مرد هميشگي اپتو، حالا قدم به دنياي بزرگسالي گذاشته...



شخصيت اصلي همان بچه مرد است اما بزرگسالي وقتي است با شهرت رنگباخته و چشم انداز مرگ زودرس، روبرو مي شود. فيلمهاي قبلي جاد اپتو، چه فيلمهائي که خودش ساخت و چه فيلمهائي که باديگران نوشت و تهيه کرد، و چه فيلمهاي خودش، يک ديد محافظه کارانه و اصولگرايانه يا قراردادي نسبت به عشق و ازدواج و خانواده عرضه مي کنند و در اين فيلم، از جمله جاد اپتو مي خواهد نشان بدهد که اين کمدين ها در زندگي هاي خودشان چقدر با اين برداشت از زندگي فاصله دارند، و شايد همين توجيه تلخي لحن شوخي هاي آنها و تلخي لحن فيلم باشد. و در اين فيلم هم اپتو يک محافظه کار باقي مي ماند.



شخصيت ادم سندلر قبلا عاشق دختري بوده با بازي لسلي مان که حالا زن يک مرد ثروتمند و موفق شده با بازي اريک بانا... لسلي مان زن خود اپتو و دخترهاي او نقش اين خانواده را ايفا مي کنند و به قول ديويد ادلستاين، حتي در جهان تخيلي فيلم هم اپتو حاضر نيست خانواده را در هم بشکند، و بنابراين، شخصيت کمدين مشهور ادم سندلر، که به قول خيلي از منتقدها، بي شباهت به خود آدم سندلر هم نيست، يک بار ديگر از عشق قديم سر مي خورد و بايد با تنهائي و غم و کسالت غريبگي خودش، سر کند.



در فيلم هاي اپتو، موضوع اصلي، مقاومت جوانهاي سابق است براي قبول مسئوليت هاي زندگي. جوانهائي که نمي خواهند از دنياي جواني بيرون بيايند... و حتي اگر در جواني هم چندان جواني نکرده باشند، حسرت بازگشت دوراني را مي خورند که شايد هرگز نداشته اند. اما حالا اين کمدين هاي نوجوان به دنياي بلوغ پاي مي گذارند و به قول کرک هانيکات، منتقد هاليوود ريپورتر، شوخي هاي فيلم هم عميق تر مي شود و طنز فيلم، تيزتر.

http://www.picestoon.com/out.php/i64064_funnypeoplemovieimagelesliemannadamsandlers ethrogenandericbana.jpg

کرک هانيکات مي نويسد سخت است که اين فيلم را چيزي غير از يک کمدي بدانيم، عليرغم اينکه در باره سرطان مرگبار شخصيت اصلي است با بازي ادم سندلر. به نظر او، اين فيلم مي تواند براي اپتو يک فيلم انتقالي باشد، پله اي در تحول او. ادلستاين اشاره کرده که اپتو، فيلمي ساخته دروني و درون نگر، انگار ساکنان جهان را فقط اين تيزهوش هاي تلخ انديش و شوخ طبع تشکيل مي دهند، کمدين ها، همان پسربچه هاي عصباني و سرکش دبيرستان که با جوکهاي خشمگين پول ساختند، اما هنوز همان همانقدر خشمگين اند. از جمله، حس ترحم شخصي در شخصيت ادم سندلر است، کمديني با محبوبيت رنگ باخته و بدون دوست و تنها در خانه اي بزرگ و گران قيمت در هاليوود که خودش در آن گم مي شود... خشم اين کمدين ها در حاليکه غرق در ثروت و زرق و برق زندگي هاليو ودي هستند، براي ديويد دنبي، منتقد نيويورکر هم جالب است که هر چند زندگي سخت گذشته را سالهاست پشت سر گذاشته اند، از غيض و خشم آنها به دنيا، چيزي کم نمي شود.


ولي سرانجام درسي که اين شخصت مي گيرد فراتر است از اين که زندگي سخت است و بعدش بايد بميري. طبيعي است که در برابر بيماري، از مراحل انکار و چک و چانه و خشم و افسردگي خاطر عبور مي کند و به پذيرش شرايط زندگي اش مي رسد. اما يکي از جذابيت هاي فيلم، برخوردي است که مي بينيم ميان کمدين هاي سالخورده و ثروتمند و دلزده و عبوس و تنها و افسرده، و کمدين هاي تازه نفس جوان، در بازي هاي ست روگن و جيسن شوارتزمن و جانا هيل..


به قول اسکات فونداس منتقد ويلج وويس، اپتو چنان تصويري پر از نزاع و حسادت و رقابت هاي شخصي از پشت پرده هاليوود نشان مي دهد که هر فيلم ديگري در اين باره تعارف و خودنمائي به نظر مي رسد.ولي تو گفتي درس فيلم، شايد درس فيلم در صحنه اي است وسط فيلم وقتي ادم سندلر در کمال تعجب از دکتر مي شنود که داروهاي تجربي کارگر افتاده و مردني نيست... اينجاست که مي فهمد هيچ علاقه اي ندارد به زندگي خودش برگردد.


ايرادي که خيلي از منتقد ها به فيلم گرفته اند، اغتشاش قصه است ولي فونداس نوشته اين فيلم به قدري چيز خوب و تيزبين دارد که آدم آرزو مي کند اين قدر مغشوش نبود.

بهنام ناطقي

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:07 AM
بررسی فیلم جنايت زيبا

http://www.picestoon.com/out.php/i64646_mesrine.jpg

فيلم «مرين: غريزه کشتن» يکي از جديدترين نمونه هاي سينماي گانگستري فرانسه است.

جو کوئينان: پيژامه، شام‌هاي لذت‌بخش، فلسفه سر به سر گذاشتن ديگران، انبوه احساس بيهودگي و پوچي و. . . هيچ چيز مانند يک فيلم گانگستري فرانسوي نيست.

اگر تنها يک صحنه باشد که بتواند اساس فيلم‌هاي گانگستري فرانسوي را به بهترين شکل توصيف کند، صحنه‌اي در اواسط فيلم 1954 به پول دست نزن به کارگرداني ژاک بکر است. ماکس سارق باتجربه - با بازي ژان گابن - که از دست پليس به ستوه آمده و از چشم همکاران تبهکار خود در دنياي زيرزميني در پاريس افتاده، تصميم مي‌گيرد براي مدتي خود را پنهان کند.


ماکس که يک سيگاري قهار است، آپارتماني شيک را به عنوان مخفي‌گاه انتخاب و بعد براي خود يک دست پيژامه‌ تروتميز رديف مي‌کند. او سپس مطمئن مي‌شود شريک قديمي‌اش ريتون (رنه داري) هم يک لباس خواب درست و حسابي دارد. پيام داستان ظاهراً اين است که وخيم بودن شرايط اهميت ندارد، اين هم مهم نيست که پليس تا چه حد نزديک است، يک مرد اصلاً نبايد بي‌خيال وسايل آسايش به خصوص پيژامه‌ شود.


پيژامه‌ها در فيلم تازه به نمايش درآمده «مرين: غريزه کشتن» مورد بي‌توجهي قرار گرفته‌اند. اين فيلم اولين قسمت از يک پروژه دوقسمتي جذاب به کارگرداني ژان فرانسوا ريشه و اداي احترام به ژاک مرين گانگستر فرانسوي جاذبه‌دار است. تماشاگر از همان لحظه‌اي که قهرمان فيلم - با نقش‌آفريني ماهرانه ونسان کاسل - يک تروريست الجزايري را مي‌کشد، با جرياني مداوم از مغزهاي منفجر‌شده، کاسه زانوهاي خرد شده و بعد باز هم مغزهاي منفجر‌شده روبه‌رو مي‌شود. فيلم دوم «مرين: دشمن مردم شماره يک» نام دارد و از هفته آينده در سينماهاي جهان به نمايش درمي‌آيد. در اين فيلم صحنه‌اي تأثيرگذار هست که در آن جنايتکار رواني براي کسي که تازه او را ربوده و يک پيرمرد هشتاد و چند‌ساله روي صندلي چرخدار است، يک غذاي بسيار خوب درست مي‌کند.


در صحنه‌اي ديگر، مرين که به لندن فرار کرده به شريکش مي‌گويد تا وقتي هر دو، غذاي خوشمزه‌اي را که او درست کرده تمام نکرده‌اند، تحت هيچ شرايطي حاضر نيست به بحث داغ درباره روابط به هم ريخته‌شان ادامه بدهد. اين مسئله ثابت مي‌کند که شما مي‌توانيد جنايتکار رواني را از فرانسه خارج کنيد، اما نمي‌توانيد فرانسه را از جنايتکار رواني خارج کنيد.

مسائل مربوط به کيفيت زندگي به دفعات در فيلم‌هاي گانگستري فرانسوي مورد توجه قرار گرفته است. چه کسي غير از فرانسوي‌ها مي‌توانست فيلمي - «همه خطرها را طبقه‌بندي کن» (کلود سوته، 1960) - درباره گانگستري (لينو ونتورا) بسازد که در حال فرار از دست تمام ماموران پليس فرانسه به دنبال مکاني امن براي بچه‌هايش باشد؟

چه کسي غير از فرانسوي‌ها مي‌توانست فيلمي - «چيز ديگري نيست» (کلود شابرول، 1997) - درباره زني کلاهبردار (ايزابل هوپر) بسازد که براي رهايي از دست پدر و همکار کلاهبردارش درگير رابطه‌اي رومانتيک با يک کلاهبردار جوان‌تر و خوش‌سيماتر مي‌شود که قصد دارد او را بچاپد؟ و چه کسي غير از فرانسوي‌ها فيلمي مثل «به پول دست نزن» را در سينماها به نمايش درمي‌آورند که در آن ژان گابن رختخواب يک شريک محکوم به شکست را آماده مي‌کند و بعد بلافاصله فيلم ديگري مانند «همه خطرها را طبقه‌بندي کن» را به سينماها مي‌فرستند که در آن يک ژان پل بلموندو بسيار جوان هم رختخواب يک شريک محکوم به شکست را آماده مي‌کند؟ قضيه گانگسترهاي فرانسوي و بالش چيست؟
فيلمسازان فرانسوي هميشه دغدغه گانگسترها را داشته‌اند، اما فيلم‌هاي گانگستري فرانسوي شبيه فيلم‌هايي نيستند که در آمريکا يا بريتانيا ساخته مي‌شوند.

فيلم‌هاي گانگستري آمريکايي هيجان‌انگيز هستند، اما خيلي کم پيش مي‌آيد عمق داشته باشند. نمونه‌هاي بريتانيايي بيشتر درباره تبهکاران هستند و اصلاً عميق نيستند. حتي فيلمي به لحاظ تکنيکي عالي مانند «دشمنان مردم» مايکل مان غير از اينکه جنايت آخر و عاقبت ندارد، پيام ديگري ندارد. خيلي از ما مي‌دانيم فيلم‌هايي مانند «ربودن» گاي ريچي، «جمعه خوب طولاني» جان مکنزي و حتي «کارتر را بگيريد» مايک هاجز بيشتر به فضا توجه دارند تا نيروي عقلاني.



گانگسترهاي فيلسوف

فرانسوي‌ها در مقابل هميشه مي‌کوشند فيلم‌هاي گانگستري فلسفي بسازند، فيلم‌هايي که در آن تفسيري از جامعه ارائه مي‌شود. انگار که جامعه به نصايح بيشتر فيلمسازان فرانسوي احتياج داشته باشد. بسياري از فيلم‌هاي گانگستري فرانسوي کمي پس از حضور شرم‌آور اين کشور در جنگ جهاني دوم از راه رسيدند و مضاميني چون وفاداري، خيانت و رفاقت تحت هر شرايط و آمادگي مردن در راه اصول را مورد توجه قرار دادند.


فيلم‌هايي چون «دايره سرخ» ژان پي‌ير ملويل و «باب قمارباز» او از ايده شرافت ميان دزدان تجليل مي‌کنند و از پليس و سيستم قضايي چهره‌اي غير جذاب به تصوير مي‌کشد و يکي از مضامين دو فيلم «مرين» ريشه اين است که با توجه به فجايع اتفاق افتاده در جريان جنگ الجزاير، امکان ندارد بتوان به سيستم سياسي فاسد فرانسه احترام گذاشت. مرين در صحنه‌اي از فيلم مي‌گويد: اين جامعه بود که من را وادار به انجام اين جنايت‌هاي هولناک کرد.»


منظورم اين نيست که فيلم‌هاي گانگستري فرانسوي واقعاً پرمحتوا هستند. صرفاً مي‌گويم فيلمسازان فرانسوي چنين تصوري دارند. فيلم‌هاي گانگستري فرانسوي مملو از تفکرات بي‌محتوا مانند «زمانه عوض مي‌شود، آدم‌ها نه» يا «آدم‌ها بي‌گناه به دنيا مي‌آيند، اما بي‌گناه باقي نمي‌مانند» است. پيام يک فيلم گانگستري فرانسوي عادي اين است که حتي بي‌و سر و پاترين ياغي‌ها به اصولي پايبندند که شهروندان عادي و مطيع قانون آن را درک نمي‌کنند و اينکه گانگسترها بيش از پليس پايبند اصول هستند.

اين مضمون به جز «مرين» مبناي «پپه لوموکو» ژولي‌ين دوويويه، «از نفس افتاده» ژان لوک گدار و فيلم تحسين‌شده «ريفيفي» ساخته جولز داسين بوده است.


مفهوم شرافت ميان دزدان از آن مزخزفاتي است که هميشه در فرانسه به جاي خرد قلمداد شده است. اين نگرش در «مرين» هم ديده مي‌شود. به طوري که يک سارق بانک جنايتکار چنان گمراه مي‌شود که خود را با چهره‌هاي انقلابي مانند بريگادهاي سرخ در ايتاليا و گروه بادر ماينهوف در آلمان مقايسه مي‌کند. او بيش از باني و کلايد، خود را مارکس و انگلس مي‌داند.

فيلم‌هاي گانگستري فرانسوي هميشه گانگسترها را به شکلي جذاب و در قالب آدم‌هايي به تصوير مي‌کشد که جايي بين راه کنترل شخصيت خود را از دست داده‌اند. اين مسئله هيچ وقت در فيلم‌هاي وين ديزل اتفاق نمي‌افتد، اما همان طور که به دفعات در دنياي سينما ثابت شده، فيلم‌ها براي فوق‌العاده بودن نيازي ندارند منسجم يا منطقي باشند. به‌خصوص وقتي فيلم‌هايي مانند «دايره سرخ»، «سامورايي» يا «پپه لوموکو» خوب به نظر برسند.

فيلم هاي ماندگار

مزخرفات فلسفي به کنار، تعداد فيلم‌هاي گانگستري فرانسوي بسيار خوب، زياد است. از جمله اين فيلم‌ها مي‌توان به «ضربان قلب من متوقف شده است» (ژاک اوديار، 2005) اشاره کرد که بازسازي يک فيلم 1978 به کارگرداني جيمز توباک و درباره يک خلافکار شرور است که مي‌کوشد نوازنده پيانو هم باشد. همين طور فيلم زيرکانه «خواننده اپرا» (ژان ژاک بني، 1982) درباره يک مردي که به اشتباه صداي دو گانگستر را ضبط مي‌کند و بايد با پيامدهاي آن روبه‌رو شود.

http://www.picestoon.com/out.php/i64647_mesrinelinstinctdemort221020082g.jpg

يکي از دلايل خوب بودن فيلم‌هاي گانگستري فرانسوي اين است که همه مي‌خواهند در آن نقش داشته باشند. هر کارگردان فرانسوي از فرانسوا تروفو تا کلود شابرول، کلود سوته و کلود شابرول حداقل يک فيلم ‌گانگستري ساخته‌اند و تعدادي از بهترين فيلم‌هاي اين ژانر با حضور بازيگراني چون ژان گابن، ژان پل بلموندو، لينو ونتورا، ژان لويي ترنتينيان، ونسان کاسل، ايو مونتان، آلن دلون، ژان مورو، ژرار دوپارديو و مجموعه‌اي از بازيگران بسيار خوب فرانسوي نه چندان شناخته شده خارج از اين کشور، ساخته شده است. پس همان چيزي را مي‌گيريد که به خاطرش پول داده‌ايد و آن چه دريافت مي‌کنيد ارزش پولي را که پرداخت کرده‌ايد، دارد. فيلم‌هايي مانند «خواننده اپرا»، «باب قمارباز» و «مرين» در هر شرايط ارزش ديدن دارند.

به پايان رساندن بحث فيلم‌هاي گانگستري فرانسوي بدون اشاره به اگزيستانسياليسم و پوچي نوعي بي‌مبالاتي است. اين سنگ بناي تمدن مدرن فرانسوي نقشي مهم در موفقيت ژانر گانگستري در سينماي اين کشور دارد. مدت‌ها پيش از ابداع اگزيستانسياليسم در اوايل 1940 و مدت‌ها پيش از ابداع پوچي و سند خوردن آن به نام ژان پل سارتر در 1944، گانگسترهاي فرانسوي اغلب به عنوان اگزيستانسياليست‌هاي زجرکشيده تصوير مي‌شدند که اسير پوچي هستند. اين پوچي است که پپه لوموکو را به سوي سرنوشت‌ هدايت مي‌کند، زماني که او به شکلي احمقانه از پناهگاه خود بيرون مي‌آيد تا به دنبال دلدار خود برود. اين پوچي است که آلن دلون پرزرق و برق اما آرام را در «دايره سرخ» و «سامورايي» به طرف فاجعه مي‌برد و اين پوچي است که بلموندو را در پايان «از نفس افتاده» در خيابان‌هاي پاريس از پا مي‌اندازد.

گاردين : ترجمه: علي افتخاري

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:08 AM
بررسی فیلم : Time Traveler’s Wifeبهنام ناطی

در فيلم همسر مسافر زمان ريچل مک ادمز زني است که با يک مسافر زمان، با بازي اريک بانا ازدواج مي کند. مردي که مدام و بي اختيار غيبش مي زند و به زمانهاي دور، در آينده و گذشته سفر مي کند. فيلم همسر مسافر زمان روايت سينمائي يک کتاب پرفروش است به همين، از نويسنده و هنرمند و مربي هنر، 45 ساله، خانم آدري نيفنگر، که سال 2003 بيرون آمد و دو ميليون و 500 هزار نسخه در آمريکا و انگليس فروخته و محبوب جمع بزرگي است. امتياز اصلي روايت سينمائي اين اثر، بازي هاي گيراي دو هنرپيشه اصلي توصيف شده است.

http://www.picestoon.com/out.php/i64837_timetravelerswifeposter.jpg

داستان هاي عجيب و تخيلي در فيلمها زياد است اما گاهي به سطح پوچي مطلق مي رسد، مثل همين داستان که شوهري بي اختيار بين اعصار مختلف در حال سفر باشد... يعني با هيچ منطقي جور در نمي آيد. قرار هم نيست منطقي باشد -- مگر داستان هري پاتر يا فيلمهاي تخيلي ديگر با منطق جور است که اين يکي باشد؟




سفر در زمان هم که در ادبيات رايج است از «ماشين زمان» اچ جي ولز بگير و دهها فيلمي که با الهام از آن يا درباره آن ساخته شده... ولي هميشه سفر در زمان استعاره است از چيز ديگر، و استعاره اي که جا براي تعبير هاي زيادي دارد، مثلا مي شود گفت شوهري که کنار زنش نشسته دارد رمان مي خواند، يک مسافر زمان است که در لحظه اي که در آن داستان فرو مي رود، براي زنش حضور ندارد؛ يا شوهري که مست مي کند يا ماده مخدر مصرف مي کند، به تعبيري، در آن لحظه زن و بچه را مي گذارد مي رود. در اين فيلم، رابطه را با اين استعاره نشان داده.



فيلم همسر مسافر زمان کار يک هنرمند آلماني زاده هاليوود است به نام رابرت شوئنتکه Schwentke که اخيرا فيلم هيجان انگيز Flightplan با شرکت از او ديديم، با شرکت جودي فاستر -- کارگرداني مسلط است به خصوص به حادثه و سرعت پيشبرد قصه، ولي مهم تر از کارگردان، سناريست فيلم است بروس جول روبين، که بيست سال پيش براي فيلم «روح» جايزه اسکار گرفت که در آن روح زن مرده اي از طريق يک واسطه با زن زنده اش تماس مي گيرد داستاني که بي شباهت به فيلم حاضر نيست. اما فيلم همسر مسافر زمان روايت سينمائي يک کتاب پرفروش است به همين نام، از نويسنده و هنرمند و مربي هنر، 45 ساله، خانم آدري نيفنگر Niffenegger که «همسر مسافر زمان» اولين کتابش است که سال 2003 يعني شش سال پيش بيرون آمد و با دو ميليون و نيم نسخه فروش در آمريکا و انگليس، کتابي است که خيلي ها دوستش دارند، و خانم ني فه نه گر را يکباره در فهرست نويسندگان پرفروش روز آورد.



آنچه داستان تخيلي و به دور از منطق مسافر زمان را براي تماشاگران باورپذير مي سازد، کشش گرمي است که دو بازيگر، ريچل مگ ادمز و اريک بانا روي پرده نسبت به هم نشان مي دهند. اريک بانا مي گويد اگر کشش طبيعي با بازيگر نقش مقابل وجود نداشته باشد، با هيچ حيله اي نمي توان آن را واقعي جلوه داد. او مي گويد چون از قبل هوادار ريچل مک ادمز بود، غريزا مي دانست که با هم خوب کار خواهند کرد.
مشکل همسر مسافر زمان اين است که شوهرش ناغافل غيب مي شود و مشکل مسافر زمان اين است که سفرهاي ناگهاني خود را نمي تواند کنترل کند. اريک بانا مي گويد عشق شخصيت او به کلر توصيف ناپذير است، مثل داشتن يک شريک روحي است، کششي است حيوان گونه، مثل عشق در زندگي واقعي.



خانم مک ادمز مي گويد شخصيت او کلر، ظاهرا عاشق عشق به مسافر زمان است، يعني چيزي رويائي و عاشقانه است که در واقعيت، خيلي دشوار مي شود سئوال اين است که قابليت سفر در زمان، آيا يک موهبت است يا يک مصيبت.


اريک بانا معتقد است که براي شخصيت هاي فيلم مصيبت است اما براي تماشاگران فيلم موهبت، براي سفر زمان در فيلم وسيله اي است که اين دو را از هم جدا مي کند و آنها را به تجريه وتحليل در باره عشق به همديگر وا مي دارد.



براي نمايش بصري سفر در زمان، از ترفندهاي سينمائي مختصري استفاده شده. کارگردان رابرت شوئنتکه مي گويد متوجه بوديم که اين فيلم از جلوه هاي بصري زياد سوخت نمي گيرد بنابراين جلوه بصري بايد نشان مي داد که مفهوم سفر در زمان چه مي تواند باشد براي شخصيت هاي فيلم و بنابراين اين جلوه ها تا حدودي تکان دهنده هستند و سريع، که طبيعت غيرقابل کنترل و ناگهاني بودن آنها القا شود و براي نشان دادن آن از ريخته شدن ماسه در ساعت شيشه اي استفاده کرديم و پوست بدن که ور مي آيد... بنابراين چيزي به سر او مي آيد که اميدواريم طعمي از سفر در زمان به تماشاگر بدهد.



درقصه اين فيلم، سفر زمان براي اين زن و شوهر مشکل آفرين مي شود و هر چند اينکه آدم بتواند مثلا به گذشته برگردد و با دوستهاي قديم يا عزيزان از دست رفته، ديدار داشته باشد... پديده پرکششي است اما سفر زمان براي شخصيت اريک بانا در اين فيلم هميشه با دردسر همراه است، خستگي شديد، برهنگي... و ضمنا هر وقتي به جائي مي رسد کسي دنبالش است که دستگيرش کند يا کتکش بزند... اما اين شخصيت، که اريک بانا نقش او را به قول منتقدها، با ظرافت و احساسات واقعي، بازي مي کند، يک کتابدار است در کتابخانه که به خاطر مرگ ناگهاني مادرش، از بچگي بدون اينکه خودش بخواهد، مسافر زمان مي شود و اين وضع باعث انزواي او از اجتماع مي شود و افسردگي به همراه دارد، ا اينکه با شخصيت دوست داشتني ريچل ادمز، به نام کلر، برخورد مي کند که به او مي گويد انگار هميشه او را مي شناخته و آينده شان به هم پيوسته است...


گفتيم که سفر زمان، استعاره ي کتاب خواندن مي تواند باشد و اين مرد هم که شغلش کتابداري است، به مسافر زمان خيلي برازنده است. آنها به قول کاني اوگل، منتقد روزنامه ميامي هرالد، عشقي است که با اين داستان، واقعا در محک زمان قرار مي گيرد. . خوب، آن يک تعبير است، ولي تعابير ديگر هم مي تواند داشته باشد، مثلا براي تاي بر منتقد باستن گلوب، سفر زمان در بهترين حالتش مي تواند تعبيري باشد براي لحظه هاي ارزشمند زندگي، که مي خواهد بگويد اين لحظه ها بيشتر مواقع از کنترل ما خارج هستند. اما البته همين منتقد هم فکر اصلي فيلم را جنون آميز مي داند.

http://www.picestoon.com/out.php/i64836_thetimetravelerswifetrailer2.jpg

راجر ايبرت، منتقد شيکاگو سان تايمز، از فيلم خوشش آمده به خاطر اينکه بانا و مک ادمز به نظر او به طرز شگفت انگيزي گرم و صميمي هستند، عليرغم موضوع فيلم که آشکارا پوچ و بي معني است. راجر ايبرت مي نويسد اگر آدم به خودش اجازه بدهد که يک لحظه به تضادها و مشکلات منطقي قصه فکر بکند، به کلي در آن گم مي شود. براي اينکه فيلم امکان فکر عيني را نمي دهد.


با وجود اين، به قول جاستين چنگ، منتقد هفته نامه ورايتي، ممکن است فيلم «همسر مسافر زمان» سراپا بي معني باشد، اما به عنوان يک افسانه، يا قصه شاه پريان، چرت و پرتي مقاومت ناپذير است. چنگ مي نويسد اين فيلم در طبقه بندي فيلمهاي مسخره اما دوست داشتني و رويائي غيرممکن در ژانر افسانه علمي قرار مي گيرد. مثل ديگر فيلمهاي سفر زمان. چند سال پيش يک نمونه اش فيلمي بود با شرکت سندرا بولاک و کيانو ريوز، به نام خانه ساحل درياچه The Lake House که از زمان گذشته يا آينده براي ديگري که در آن خانه ساحل درياچه منزل گرفته بود، نامه مي فرستاد، يا فيلم «مکاني در زمان» Somewhere in Time که اثري است قديمي تر. در همه اينها، البته تماشاگر بايد توانائي تفکر منطقي خودش را کنار بگذارد.



ولي در فيلم همسر مسافر زمان برخلاف فيلمهاي سفر در زمان، مثل Back to the Future مثلا، از اين وسيله براي تغيير آينده يا زمان حال استفاده نمي شود، يعني هر چند قهرمان داستان به گذشته بر مي گردد، اما قادر نيست آينده خودش را عوض کند. از اين نظر، يک کم شبيه به فيلم «قضييه غريب بنجامين باتن» است که آن هم دو معشوق را نشان مي داد که در جهت عکس هم در زمان، يا در عمر در واقع، حرکت مي کردند. منتقد ورايتي، غير از بازي ها، که همه منتقدها آنها را ستايش کرده اند، از تصاوير فيلم تعريف کرده که با حس فانتزي و تخيل که در محور قصه است، جلوه مي دهد. بيشتر داستان فيلم «همسر مسافرزمان» در شيکاگو قرار است بگذارد اما مثل خيلي از فيلمهاي ديگر اين دوره و زمانه، در تورانتو فيلمبرداري شده، تعريف کرده.


از گزنده ترين نقدها، مال کايل اسميت، منتقد نيويورک پست است که نوشته اين فيلم سرو ته ندارد و معلوم نيست شروع و پايان آن کجاست، و دليل آن را هم تغيير ناپذير بودن وضع شخصيت اول فيلم، يعني هنري، با بازي اريک بانا مي داند. پيتر تراوس منتقد رولينگ استون نوشته ريچل ادمز و اريک بانا را در هر فيلمي حاضر است تماشا کند، اما فيلم «همسرمسافرزمان» زياده روي مي کند. او اشاره کرده که شخصيت ريچل دائم از اين گله مي کند که همسرش که مسافر زمان است مدام سالگردها و جشن تولد ها که او برايش بهترين غذاها را پخته، غايب است. پيتر راينز نوشته آدم لازم نيست براي شنيدن اين گله ها که هر روز در منزل وجود دارد، پول بدهد برود سينما.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:09 AM
نقد و بررسی فیلم Bandslam بهنام ناطقی

در فیلم سینمائی برخورد گروه های راک دبیرستان یا «بند اسلم» ونسا هاجنز، در نقش دخترتودار و خجولی ظاهر می شود که دریک مثلث عشقی، با دختر دیگری که یک خواننده پرشر وشور موسیقی راک است دردبیرستان، با بازی السیون میچالکا، بر سر عشق جوان سر به زیری که متخصص انواع موسیقی است، رقابت می کند. فیلم به خاطر آگاهی عمیق از سبک های رایج موسیقی راک و به خاطر معرفی هنرپیشه نوآمده «گی لن کانل» موردتحسین منتقدان قرار گرفته که «گی لن کانل» را با تام هنکز یا جان کیوسک مقایسه می کنند.

http://www.picestoon.com/out.php/i64884_bandslammovieposter.jpg


بندسلم Bandslam فیلم موفقی است درباره دنیای نوجوانی. راجع به رقابت است در دبیرستان، و ظاهرا داستان «موزیکال دبیرستان» High School Musical را وصل می کندبه موسیقی راک امروز و شخصیت های جدید. ولی اینجا ونسا هاجنز، برعکس دختر آفتابی و باکله و محبوب که در موزیکال دبیرستان داشت، دختر گوشه گیری است با زبان پرنیش و کنایه.




در فیلم Bandslam ونسا هاجنز و شرکت سامیت اینترتینمت Summit Entertainment، تولید کننده فیلم دراکولائیTwilight دارند از شهرت و اعتباری که فیلمهای موزیکال دبیرستان شرکت دیزنی بدست آورده اند، بهره برداری می کنند. سامیت دارد با این فیلم و سری فیلمهای بسیار محبوب توایلایت، روی نوجوانها و سلیقه های آنها تمرکز می دهد.



اما از آنجا که بعضی چیزهای خوب و مقبول یک جا با هم تلاقی کرده اند، حاصل آن فیلمی شده است که حتی ستایش منتقدهای خیلی جدی را هم برانگیخته. در واقع به قول لیزا شواتزباوم، منتقد هفته نامه سرگرمیEntertainment Weekly (نشریه پرفروش شرکت تایم) همان ترانه آشنا اینجا هم تکرار می شود، نوجوانهای رنجور و گوشه گیر، یک گروه موسیقی راک تشکیل می دهند در دبیرستان و در این روند، هم درس زندگی می گیرند و هم جام پیروزی بالا می گیرند.



در فیلم بندسلم، ونسا هاجنز بازیگر موزیکال دبیرستان باردیگر به دبیرستان بازگشته برای یک موزیکال دیگر. خانم هاجنز می گوید شخصیت او در این فیلم درونگرا است و ظاهری بی تفاوت دارد ولی بازی این نقش برای او خوب بود، چون در آخر فیلم با گیتار مدل وی، فلائینگ، Flying V از تولید کننده گیتار، شرکت گیبسون، موسیقی راک می زند.

پروژه پیروزی در مسابقه راک میان مدارس ایالتهای سه گانه نیوجرسی، نیویورک و کانتیکت، هنرمند نوآمده گی لن کانل در نقش ویل برتن، که مدیر یکی از گروه های راک مدرسه است، را به عشق نویافته اش با بازی ونسا هاجنز نزدیک می کند. چاشنی فیلم لیسا کودرو است در نقش مادر ویل.



«گی لن کانل» می گوید برای این دبیرستانها، رقابت گروههای راک حکم مسابقه فوتبال را دارد. لیسا کودرا میگوید رقابت بزرگ است در سراسر ایالت و گروه این مدرسه همیشه برنده می شود.


«گی لن کانل» می گوید همانقدر که رقابت گروه های راک در این فیلم مهم است، این رقابت در موسیقی، خودش پسزمینه ی رابطه آدمهاست که فیلم را جذاب می کند درست است که موسیقی نیروی پیش برنده این فیلم است اما ضمنا این فیلم، در باره رابطه این پسر با مادرش هم هست که بهترین دوستش است ولی آدم با مادری حتی به خوبی لیسا، هم به دوستان واقعی احتیاج دارد. کودرو می گوید منظورش دوستان هم سن است.


الیسون میچالکا، خواننده گروه الی و ای جی Aly & AJ که حالا اسمش را عوض کرده اند، اینجا هم خواننده گروه راک مدرسه است.
الیسون میچالکا می گوید موسیقی برایش مهم است اما موسیقی را در بچگی با گوش دادن به موسیقی مذهبی سیاهان آمریکا، گاسپل، و همچنین موسیقی کاونتری شروع کرد اما این موسیقی این نیست که حالا می زند. او حالا بیچ بویز و هارت و پلیس را منابع اصلی الهامش می داند.


ونسا هاجنز می گوید مثل شخصیتی که در این فیلم بازی می کند، در دبیرستان اولش زیاد معاشرتی نبود و در سالهای میانی خیلی به مد لباس علاقمند شد که خیلی بد بود چون به آن معتاد شد -- اما در هرحال، می گوید بچه بی عرضه ای بود.


الیسون میچالکا می گوید او و خواهرش را مادرشان در مدرسه درس داد که خیلی خوش می گذشت چون با پیژامه می نشستند سر کلاس که همان آشپزخانه بود و حق داشتند آدامس بجوند. هاجنز می گوید بارها در مدرسه به خاطر آدامس جویدن به دردسر افتاد.
فیلم بنداسلم از انرژی و اشتیاق هنرمندان جوانش مایه می گیرد و با تماشاگران نوجوان رابطه برقرار می کند.




الیسن میچالکا، که در زندگی واقعی خواننده یک گروه راک موفق دونفری به نام «الی وای جی Ali & AJ است، در فیلم بندسلم، خواننده محبوب ترین گروه راک دبیرستان است ولی چون می خواهد حتما در مسابقه بندسلم برنده بشود، از «گی لن کانل» دعوت به همکاری می کند و بعد هم که می بیند دل این جوان پیش دختر ساکتی که ونسا هاجنز بازی می کند، گیر کرده، کاری می کند که آنها به هم نزدیک شوند، که البته ماجرا را به یک مثلث عشقی تبدیل می کند جوانی بین دو دختر کاملا متفاوت، هنرمند و پراستعداد...


ولی این وسط لیسا کودرو در مقام مادر و بهترین دوست، به این ماجرا صیقل می زند و تفسیر و جوک و تعبیر و نصیحت به آن اضافه می کند اما فیلم، راجع به آسیب پذیری های روحی نوجوانهاست و دلبستگی های آنها...


بیشتر بازیگرهای این فیلم از دنیای پرزرق و برق کانال تلویزیونی دیزنی بیرون آمده اند. این فیلم با فیلمهای و سریالهای دیزنی چه فرقی دارد؟


می خواهد نوع دیگری تماشاگران نوجوان را تحریک کند، مثل فیلم توایلایت، با احساسات جوانی برخورد عمیق تری دارد. برای خیلی از منتقدها، یاد آور کارهای هنرمند سینمای هالیوود جان هیوز هست که همین هفته پیش در گذشت... جان هیوز با فیلمهائی مثل شانزده شمع، و باشگاه صبحانه Breakfast Club اصلا یک ژانر سینمائی به وجود آورد در باره نوجوانها و برای نوجوانها. کری ریکی، منتقد فیلادلفیا اینکوایرر می نویسد این فیلم را روایتی از همان کلوپ صبحانه جان هیوز می داند که توسط یک گروه راک گاراژی.



مایکل رکتشافن، در هالیوود ریپورتر می نویسد اگر روزی کامرون کرو و جان هیوز فقید روی فیلمی با هم کار می کردند که پر بود از ابرستاره های کانال دیزنی، نتیجه شاید به چیزی تبدیل می شد شبیه بندسلم و با موسیقی بندسلم. و اضافه کرده که این را باید برای فیلم بندسلم از کارگردان نوآمده تاد گرف، یک تعریف به شمار بیاوریم. اما فرق این فیلم با کارهای جان هیوز البته در انرژی و سرعت این فیلم است که به قول کری ریکی، منتقد فیلادلفیا اینکوایرر، یک مثلث عشقی دبیرستان است که انگار زیر تاثیر کافئین ساخته شده.


کارگردان فیلم تاد گرف Todd Graff به خاطر سابقه طولانی اش در بازیگری، به مشکلات آن طرف دوربین آشنا است و این دومین کارش است و اگر به او فرصت بدهند، بعید نیست که بتواند جائی باز کند در سینمای حرفه ای هالیوود، به خصوص فیلمهای نوجوانان.

فیلمی که قبل از این ساخته با سوژه ای نسبتا مشابه، فیلمی بود به نام Camp از سال 2003 شش سال پیش ،که در آن یک عده جوان داشتند زیر نظر یک استاد روی یک نمایش موزیکال کار می کردند در اردوئی کنار دریا.

http://www.picestoon.com/out.php/i64883_bandslamvanessahudgens.jpg

هنر کارگردان تاد گرف در این است که به قول منتقد هالیوود ریپورتر، توانسته حساسیت های جوانانه و صادقانه ای در فیلم بندسلم به کار ببرد فیلمنامه هم که گرف با همکاری جاش کی گن نوشته، آگاهی عمیقی از موسیقی پاپ معاصر نشان می دهد، و فضای زندگی جوانهای امروز، به خصوص تاثیر یوتوب و مای اسپیس، با این حال، در فضاسازی و قصه پردازی و شخصیت ها، بر می گردد به دهه 1980 یعنی همان زمان فیلمهای جان هیوز، به خاطر طرز برخورد این جوانها با جهانی که به ارث برده اند - که از یک طرف محتاط است و هم فریبنده.



ونسا با گیتار مدل «وی» گیبسون یکی از نقاط قدرت فیلم موسیقی آن است و اجرای الیسن میچالکا که خودش در یک گروه دونفری الی و ای اجی می نوازد و می خواند... ولی خیلی چیزهای دیگر در فیلم هست مثلا همین بازیگر نوآمده «گی لن کانل» که می گوید می تواند جای «جان کیوسک» یا «تام هنکز» را بگیرد به خاطر بازی ای که درنقش ویل، پسر خجالتی ولی با دانش خارق العاده در باره موسیقی ارائه می دهد، و به قول راجر ایبرت، این جوان، با توانائی، دگرگونی درونی شخصیت «ویل» را نشان می دهد که از یک بچه خجالتی ولی پراطلاع و ماهر در موسیقی، که در iPod و دنیای درونی خودش، غرق است، انگار از دنیا بریده، تبدیل می شود به جوان خونسرد با اعتماد به نفس برای برنده شدن در مسابقه.



اندی وبستر، در نیویورک تایمز، از لحن پرنشاط فیلم و البته موسیقی راک فیلم تعریف کرده و آن را راضی کننده می داند والیزابت وایزمن در دیلی نیوز نیویورک از «گی لن کانل» تعریف می کند به عنوان چهره نوآمده که در این فیلم می شکفد.

از دید نیکلاس راپولد، منتقد ویلج وویس، زیر لایه بی مغز مسابقه گروه های راک، هوشمندی تاد گرف در خلال سناریو، تلاش مذبوحانه ای می کند برای جلب توجه تماشاگر و کیمبرلی جونز منتقد روزنامه شهر دانشگاهی آستین، جاذبه اصلی بندسلم را ونسا هاجنز یا الیسن میچالکا نمی داند بلکه نوشته فیلم بندسلم متعلق است به این فیلم کیفیتی نایاب در سینما داده است، و آن صداقت است.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:09 AM
بررسی فیلم 500 Days of Summer

500 روز سامر با شرکت زوئي دشانل، در نقش سامر داستان عشق است از ديدگاه يکجانبه يک عاشق، که رفتار دوستانه و صميمي دختر زيباي همکار اداري را به اشتباه نشانه علاقه او به خودش تعبير مي کند، و سرانجام دلش شکسته مي شود وقتي رابطه به پايان مي رسد. پايان غم انگيز فيلم از اسم فيلم معلوم است چون پاياني است براي رابطه. داستان در فيلم مثل خاطرات عاشق، پراکنده و بدون ترتيب زماني بازگو مي شود.

http://www.picestoon.com/out.php/i64935_500daysu.jpg

پانصد روز سامر از آن اسمهاست که به فارسي بي معني مي شود... چون معني دوگانه دارد. سامر يعني تابستان، که داغ است و تفنده و پرجوشش... ولي کلافه کننده و وقتي مي گوئي 500 روز تابستان، شگفت انگيز است چون تابستان که 500 روز ندارد، اما سامر اسم دختر قهرمان داستان است. که در فيلم 500 روز سامر، داستان عشق او و مرد جواني را داريم از ديد اين مرد جوان... فيلم از اين نظر غيرمتعارف است که خلاف انتظار تماشاگر جلو مي رود، هر چند که بيشتر صحنه ها و تصاوير آن، فرقي با فيلمهاي کمدي عشق متعارف ندارد.. نقش دختر را زوئي دشانل بازي مي کند هنرپيشه و خواننده اي که هم در سينماي غيرمتعارف و هم در موسيقي غيرمتعارف اين روزها خيلي گل کرده است. فيلم کار اول مارک وب، کارگرداني است که در ساختن ويديو کليپ تجربه دارد.



کمدي رومانتيک 500 روز سامر داستان آشنائي مرد جواني است با دختر زيبائي که از او بدش نمي آيد اما زياد هم عاشق او نيست. جوزف گوردن لويت، بازيگر نقش تام، راوي داستان، مي گويد فيلم، خاطرات اين مرد جوان است از اين عشق. آشنائي آنها و عشق تام به سامر 500 روز به طول مي انجامد، هر چند معني عشق براي شخصيت سامر معلوم نيست.



زوئي دشانل مي گويد شخصيت سامر دختري است که واقعا نمي داند عشق چيست و به خودش اجازه نمي دهد که دل ببندد به چيزي که ممکن است خيالي باشد.

مرد عاشق، به خودفريبي دچار است و پيام هاي صريح زن را که عشق او را تلويحا رد مي کند، نمي بيند. جوزف گوردون له ويت مي گويد اين مرد جوان به تصور کليشه اي از عشق دل بسته و تعريفي از خودش ندارد اما در موقعيتي قرار مي گيرد که انتظارش با واقعيت، تلاقي پيدا مي کند و دلش مي شکند.


او مي گويد اين يک کمدي عاشقانه است که برخلاف فرمول معمول فيلمهاي هاليوودي، تماشاگر را با تصويري کاذب، فريب نمي دهد. گوردون له ويت در صحنه اي از فيلم از خوشحالي در خيال خودش به رقص در مي آيد. کارگردان مارک وير مي گويد صحنه را طور ديگري هم طرح کرده بود که گوردون له ويت مجبور نباشد برصد اما او گفت البته که مي خواهد برقصد.


گوردون له ويت هم مي گويد گفتم مگر شوخي داري.. چون بازيگر است و با موسيقي سروکار ندارد، شايد ديگر فرصت پيدا نمي کرد که رقص خودش را نشان بدهد. منتقدها رابطه اي که روي پرده بين دو بازيگر به وجود آمده، ستايش کرده اند. مارک وب، کارگردان، مي گويد نمي شود آ و ب را کنار هم گذاشت بلکه بايد پويائي، يا کشش يا ترکيب آنها را در فيلم گذاشت پويائي رومانتيک بين آنها، محور قصه است.



اما شبيه اين فيلم زياد ديده شده است. يعني کمدي عشقي با موسيقي راک غيرمتعارف؟ آدم ياد Garden State مي افتد که حتي البوم ترانه هاش هم بيرون آمد. آدم به اين صحنه ها که نگاه مي کند، ياد دهها فيلم ديگر مي افتد از سينماگران جوان و اهل حال، با شرکت هنرپيشه هاي جوان و اهل حال، در باره مردها و زنهاي جواني که عشق مشترک شان به يک گروه راک اهل حال، باعث آشنائي و ازدواج آنها مي شود... و شايد جذابيت فيلم «500 روز سامر» هم در اين باشد که با همين فرمول که گفتي، بازي کرده، يعني خلاف جهت آب شنا کرده و به همين سبب، فضاي آن آشناست در حاليکه مفهوم متفاوتي دارد. به قول رنه رادريگز، منتقد ميامي هرالد، فيلمي است که روي پرده، با تصور قبلي تماشاگر کاملا متفاوت است، فيلمي است خنده دار و در عين حال غمگين، سرخوش ولي دلتنگ، و همچنين وجدآور.



خانم رادريگز مي گويد اين کمدي عشقي است که اصلا فکر سينماي کمدي عشقي را که تکراري و خسته کننده شده، از نو، تازه و گيرا مي سازد، و يادآور مي شود که کمدي عشقي تا چه اندازه مي تواند تاثير گذار باشد و انتقال دهنده باشد. پيتر تراورس در رولينگ استون نوشته اين فيلم، نوع ديگري از داستان عاشقانه است که چيزي از دل تماشاگر مي کندو مي برد


در اين داستان، تام، شخصيت مرد جوان، نقشي را دارد که معمولا دخترهاي جوان در فيلمهاي رومانتيک دارند، يعني اوست که عاشق است و اوست که به خاطر اين عشق، خودفريب شده و حرفها و اشارات طرف مقابل را يا غلط متوجه مي شود يا خيالي تعبير مي کند. شغل اين جوان در فيلم نويسندگي کارتهاي تبريک است و اين دختر، با بازي زوئي دشانل، آنجا کارآموز مي شود.


جذابيت و ابهام رابطه آنها در اين است که دختر از اين جوان بدش نمي آيد اما با او وقت مي گذراند تا عشق اصلي اش را پيدا کند و طبيعي است که در پايان اين فيلم، دل اين جوان شکسته مي شود.. داستان براي سناريست فيلم، اسکات نوستاتر Scott Neustadter اتفاق افتاده که عاشق دختري مي شود که مي گفت دوست پسر دائمي نمي خواهد و آنا عاشق او شد و دنبالش بود تا اينکه دختر رابطه اش را قطع کرد.


فيلم خيلي غمگيني است، به خصوص که از ديد مرد جوان بازگو مي شود. ولي اين داستان دلتنگ کننده تر و غم انگيزتر به گوش مي رسد، ولي در فيلم اين قدر سنگين و سخت نيست. مثلا اينکه سامر عاشق اين جوان نيست، هر چند معلوم است، اما زياد برجسته ي شود و تماشاگر حتي از اسم فيلم هم مي تواند حدس بزند که روزگار تام با سامر، پاياني مشخص دارد.


اما ساختار فيلم خطي نيست، يعني تام در خاطراتش بين روزهاي مختلف پس و پيش مي پرد، و ما شاهد اين هستيم که رابطه آنها، هم گل مي کند و مي شکفد، و هم مي پژمرد و فرو مي ريزد... و اين ساختار، لحن تلخ و شيريني به فيلم مي دهد. به قول راجر ايبرت منتقد شيکاگو سان تايمز، وقتي ما به رابطه هاي عشقي شکست خورده گذشته خود فکر مي کنيم، هيچوقت ماجراها را به ترتيب تاريخي به ياد نمي آورديم بلکه در مغزمان بين لحظه هاي سرخوشي و دلتنگي، اميد و ياس، مي پريم... معمولا مردم مي گويند داستان را از اولش بگو، ولي آدم وقتي خودش اول يک داستان عشقي قرار دارد، نمي داند که آنجا اول داستان است، و فيلم 500 روز سامر هم همينطور است، از روز 488 شروع مي شود.


به قول اوئن گليبرمن، منتقد EW مي نويسد برخلاف کمدي هاي عشقي متعارف که معمولا چند حالت مشخص را توصيف مي کنند، فيلم «500 روز سامر»، حالتهاي مابين آن حالتهاي مشخص را نشان مي دهد و هنر کارگردان مارک وب در اين است که هر صحنه را هوشمندانه مثل يک عکس مقطعي از خاطره نشان داده و حس بازيگوشي او، بي نهايت است.



هر دوره اي فيلم عشقي خاص خودش را دارد. مثلا دهه 1970 را فيلم وودي آلن، اني هال، تعريف مي کرد و از نظر اوئن گليبرمن، فيلم «500 روز سامر»، مي تواند همان کار اني هال وودي آلن را بکند براي نسل بيست و چندساله امروز، و او را تشبيه کرده به وس اندرسن، کارگردان نسل جوان، ولي با اين فرق که وس اندرسن، کارگردان فيلمهائي مثل راشمور و دارجيلينگ ليميتد، از هوش و ابتکارش براي برتري پسامدرن استفاده مي کند در حاليکه کارگردان 500 روز سامر، مارک وب، از هوش و ابتکاري در خدمت انسانيت استفاده کرده...


مايکل اسراگو در بالتيمور سان هم حالت فيلم را به اني هال وودي آلن تشبيه کرده به خصوص به خاطر تلاش تام شخصيت مرد جوان، براي بازسازي صحنه ها. ينطور که منتقدها نوشته اند، فيلم 500 روز سامر با کمدي عشقي هائي که دائم ساخته مي شود فرق دارد. خيلي ها از عمق ديالوگها و طرز فکر شخصيتها تعريف کرده اند. مثلا راجر ايبرت يادآور مي شود که شخصت دو عاشق در اين فيلم در باره ارزش هاي زيبائي شناختي خودشان در معماري صحبت مي کنند، راجع به تقابل زيبائي و حقيقت... و کمتر فيلمي را سراغ داريم که چنين بحثهائي زمينه رابطه عشقي را تشکيل بدهد.


شخصيت تام يک شاعر کارتهاي تبريک است ولي درس معماري خوانده و مناظري از شهر لس انجلس به سامر نشان مي دهد که تماشاگر در فيلمهاي ديگر نديده است. اما انتقادي که از فيلم شده، ابهام شخصيت سامر است، براي اينکه تام هيچوقت او را به درستي نمي شناسد، تماشاگر هم بيشتر از آنچه تام از سامر مي داند، نمي داند.

http://www.picestoon.com/out.php/i64934_500Days.jpg

ديويد ادلستاين، منتقد هفتگي نيويورک هوشمندي سناريوي فيلم را به کارهاي سناريست و فيلمساز مبتکر نسل نوي سينماي آمريکاچارلي کافمن تشبيه کرده ولي نوشته در تحليل نهائي، اين فيلم، رقصي است روي خلاء -- و درام واقعي نمي تواند وجود داشته باشد وقتي شخصيت زن قهرمان فيلم اينقدر در پرده پوشيده شده -- حتي اگر موضوع فيلم همين باشد... باز هم فرق نمي کند، بازهم نمي تواند برخورد و درام بيافريند. اما جو نوماير در ديلي نيوز نيويورک نوشته اين فيلم يک کمدي عشقي است که حس زندگي واقعي را دارد و ديويد واينگند در سنفرانسيسکو کرانيکل مي نويسد فيلمي است غيرقابل مقاومت در باره عشق خوبي که بد مي شود.
درج توسط همکاران

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:09 AM
بررسی فیلم G. I. Joe: The Rise of Cobra

http://www.picestoon.com/out.php/i65884_2009.jpg

فیلم عظیم و حادثه پرخرج هالیوودی «جی آی جو: خیزش کبرا» که اکران سراسری آن تقریبا همزمان در سراسر جهان از فردا شروع می شود، بیشتر از 300 میلیون دلار خرج داشته. ظاهرا شرکت پارامونت تهیه کننده و پخش کننده فیلم «جی آ جو» دل زیادی بسته به موفقیت تجاری آن، ولی اینکه نخواسته فیلم را قبل از پخش منتقدها ببینند، خیلی ها را به محتوای این فیلم بدبین کرده است. این فیلم براساس شخصیت های اسباب بازی درست شده که دهه هاست نسلهای مختلف را سرگرم کرده و قرار است حسن نیت ایجاد کند نسبت به پوشندگان یونیفرم های جنگی.


فیلم جی آی جو: خیزش کبرا که داستان تخیلی حادثه ای یک جوخه از سربازان نمونه است که از همه کشورهای جهان گردآوری شده اند و ماموریت آنها شکست دادن یک دلال پلید اسلحه است. اما شرکت پارامونت روی این چند هفته اول اکران فیلم حساب می کند که اشتیاق مردم برای این داستان و آشنائی که نسل های مختلف با شخصیت های جی آی جو دارند، تماشاگر این فیلم را از قبل تضمین بکند.


جی آی جو که اسم یک سری اسباب بازی سربازگونه است معرف شاخه های مختلف نیروهای مسلح آمریکا. دو حرف G.I. مخفف Government Issue یا دولتی معنی می دهد. جی آی جو، یک سری اسباب بازی یا عروسک ریز ولی طبیعی شکل هستند، که شرکت عروسک سازی هسبرو از دهه 1980 در اندازه سه چهار اینچی آنها را بیرون می دهد. اما این عروسکها براساس یک سری قصه مصور یا کامیک استریپ ساخته شده اند که در دوران جنگ دوم جهانی بیرون آمد اول هم اسمش Private Breger یا سرباز وظیفه برگر بود ولی آنچه به شهرت این قصه کمک کرد فیلمی بود که بلافاصله بعد از جنگ بیرون آمد با شرکت رابرت میچم و برجس مردیت که ستایش و بزرگداشت فداکاری های پیاده نظام آمریکا در جریان جنگ بود از دید یک خبرنگار...


داستان جی آی جو در کتاب مصور به جنگ کره منتقل شد و اولین عروسکهای جی ای جو را در اندازه ده تا 12 اینچی، شرکت هسبرو hasbro از اوائل دهه 1960 بیرون داد که اول از هر کدام از اجزای نیروی مسلح آمریکا، یعنی تفنگداران دریائی، نیروی دریائی، ارتش و نیروی هوائی یک عروسک بود بعد عروسک سیاهپوست و عروسک زن به این جوخه اضافه شد تا بیشتر بازتاب افکار اجتماعی دوران خودش باشد... و بعد هم جهانی شد، در دهه 1970 یعنی واحدی شد مرکب از سربازان نخبه جهان.


در دهه 1980 سری موفق تر و ریز تر GI Joe به بازار آمد و هر چند سال یکبار، با تغییری نسل تازه ای از آنها را شرکت هسبرو به بازار می فرستد و همین چند روز پیش هم اعلام شد که این شرکت در سه ماهه گذشته 5 درصد بر سودش اضافه شده که بهتر از پیش بینی بوده... منظور این است .. چندین فیلم و نقاشی متحرک از این شخصیت ها درست شده که نشان می دهد کمپانی پارامونت برای به بازار آوردن چنین فیلمی چرا این همه خرج می کند اما این که مورد استقبال مردم قرار می گیرد یا نه بحث دیگری است که بعد از دیدن این گزارش به آن می پردازیم.


در لندن هنرپیشگان فیلم جی ای جو، از جمله چنینگ تی تم و سی ینا میلر، با قایق روی فرش قرمز حاضر شدند. کمپانی پارامونت بیش از 150 میلیون خرج می کند که فیلم 180 میلیون دلاری اش جی آی جو را به جهانیان بفروشد.


استیون سامرز، کارگردان درکره جنوبی جمعیت زیادی آمده بودند به مصاحبه مطبوعاتی، که از جمله تهیه کننده فیلم لورنزو دی بوناونتورا نیز در آن حاضر بود اما کشش اصلی حضور ابرستاره کره ای فیلم بود، لی بونگ هون... و در توکیو... هواخواهان جی آی جو هجوم آوردند برای دیدن ستارگان فیلم ... مراسم افتتاح فیلم در توکیو از باشکوه ترین بود، و با چراغانی و آتش بازی در آسمان شهر همراه شد.


چنینگ تی تم، هنرپیشه فیلم، از استقبال تماشاگران ژاپنی از لی بونگ هون و سی ینا میلر شگفت زده نیست، ولی می گوید از محبوبیت عظیم عروسکهای جی ای جو در ژاپن در حیرت است.


در فیلم جی آی جو: خیزش مار کبرا ، جوخه نخبه سربازان جهان، مشهور به جی آی جو، که با الهام از عروسکهای جی ای جو ساخته شده اند، با سازمان مخوفی به رهبری یک دلال اسلحه مبارزه می کنند، به کمک آخرین پیشرفتهای علمی و نظامی، و در صحنه های هیجان انگیز تعقیب و گریز وانفجار، از جمله برج ایفل.



استیون سامرز، کارگردان فیلم می گوید هزاران ساعت روی آن صحنه کار شده و بعد از آنکه تمام جزئیات لحظات آن روی کاغذ از قبل طراحی شد، ولی برج ایفلی که در فیلم هست، خود برج ایفل است که از زوایای مختلف فیلمبرداری شده و بعد در کامپیوتر بازسازی شده، بنابراین خود برج ایفل است در فیلم، که در کامپیوتر آن را خم کرده ایم.


سی ینا میلر می گوید شش هفته برای صحنه نزاع او در فیلم تمرین شد و علاوه بر دعوای زنها، خیلی دوندگی در فیلم هست و شبها و روزها به بالا و پائین پریدن گذراندند ولی فایده اش این بود که برای اولین بار در زندگی اش، به تناسب اندام کامل دست پیدا کرد.

بیشتر فیلم صحنه های تعقیب و گریز حادثه ای است که از بازیگرها توانائی بدنی طلب می کند. بازیگر دیگر فیلم ریچل نیکولز می گوید گاهی یک روز کامل روی یک نوار نقاله می دوید و چنان از پا می افتد که تا دو روز بعد نمی توانست راه برود. او می گوید اگر بودجه فیلم پائین بود این همه خرج آماده سازی بازیگر ها نمی کردند.

سی ینا میلر ی گوید کار روی این فیلم خیلی سنگین بود و بزرگترین کاری بود که کرده ولی از نتیجه خوشحال است. بازیگر کره ای لی بونگ هون می گوید اوائل با زبان انگلیسی و کار در فرهنگ بیگانه مشکل داشت اما همکاران آمریکائی خصوصیت هائی داشتند که باعث شد او خیلی سریع به آنها نزدیک شود و آدمهای خیلی ساده ای هستن و به او کمک کردند به محیط جدید خو بگیرد.



سی ینا میلر می گوید از کار با هر دو بازیگر همکارش راضی است، چنینگ تی تم و لی بوینگ هون و هر دو را خوش قیافه ترین مردانجهان می داند و خوشحال است که در یک فیلم با آنها بوده...



اما در حالیکه یکی دو روز به اکران سراسری فیلم در جهان باقی است، در مطبوعات آمریکا نقدی در باره آن در نیامده. معمولا وقتی فیلمی هست که روی استقبال هواخواهان اصلی کتاب یا شخصیت یا کل مجموعه حساب می کنند، می خواهند تا جائی که می توانند در روزهای اول بلیط بفروشند قبل از این که این هوادارانی که قطعا می آیند بلیط بخرند، از اینطرف و آن طرف چیزهای منفی در باره فیلم بشنوند و نیایند... برای همین است که بعضی مواقع فیلمها را بدون نشان دادن به منتقدها پخش می کنند.


به قول روزنامه لس آنجلس تایمز، شرکت پارامونت که بیشتر از 300 میلیون دلار روی جی آی جو قمار کرده، پیامی که به منتقد ها می دهد این است که مثل بقیه بروید توی صف و 12 دلار پول بلیط بدهید. یک سخنگوی استودیو هم همین را تائید کرد. به این ترتیب، اگر منتقدها بخواهند فیلم را ببینند باید جمعه یا نصف شب پنجشنبه به سینما بروند و بعد تا نقد آنها در بیاید، چند روز می گذرد. اما این کار معمول است.


هفته پیش دو فیلم دیگر، یکی Aliens in the Attic از شرکت فاکس و دیگری Collector از شرکت فری استایل، هیچکدام به منتقدها نشان داده نشدند. اما لس آنجلس تایمز می نویسد برای یک فیلم پرهزینه غیرعادی است که به منتقدها نشانش ندهند. برای اینکه این فیلم بازار بزرگی لازم دارد، و فیلمهائی مثل Wolverine یا ترنسفومرز همین چندماه گذشته با اینکه استودیو ها می دانستند منتقدها نقدهای بیرحمانه ای خواهند نوشت، باز هم به آنها نشان دادند و علیرغم نقدهای بد، فروش هم داشتند. یعنی کسی که آن فیلم ها را می رود، خواننده نقد نیست. ولی پارامونت برای رسیدن به هواخواهان، فیلم را به منتقدان پایگاه های اینترنتی مخصوص سینمای تخیلی و حادثه ای نشان داده، و نقدهای مثبی هم در آن پایگاه های اینترنتی گرفته.


برای تولید کننده کیفیت کارش فقط جائی اهمیت دارد که پول را برگرداند و خوب بفروشد. مجله هفتگی نیویورک می نویسد علامت هائی که در باره این فیلم می رسد از حالا خیلی منفی است. مثلا، بارها از ستارگان فیلم نقل شده است که فیلم کم مغزی است که در آن فقط تاکید بر نشان دادن برجستگی های اندام آنهاست... سی ینا میلر به خصوص خیلی انتقاد کرده... شایع بود که کارگردان استیون سامرز وسط کار اخراج شده که بعد معلوم شد اینطور نبوده.

http://www.picestoon.com/out.php/i65883_GIJoeRiseofCobra.jpg

به هرحال، در واکنش به خبرهای منفی که مطبوعات وقتی اعلام شد فیلم را به منتقدها نشان نمی دهند، چاپ کردند، شرکت پارامونت چند تا مقاله چاپ کرد که قصد ندارد فیلم را مخفی کند ولی امروز خبرگزاری آسوشیتدپرس از معاون پارامونت، آقای راب مور، نقل قول کرده که گفته جی آی جو یک فیلم بزرگ و عمده تابستان است که ما دیده ایم تماشاگرها از فرودگاه ارتشی اندروز در مریلند، شرق امریکا گرفته تا فیلنیکس در آریزونا، غرب آمریکا، از آن لذت می برند و بعد از تجربه ترنسفورمرز که شکاف عظیمی بود بین واکنش تماشاگر ها و واکنش منتقدها، تصمیم گرفته شد که جی آی جو بدون نقدها پخش شود.


چشمداشت مردم از این فیلم این است که به عروسکهائی که در بچگی داشته اند، جان بدهد. این فیلم ملهم از سری جدید عروسکهای هسبرو است که در اوائل 1980 بیرون آمدند و از این نظر، خیلی به استراتژی پارامونت به فیلم ترنسفورمرز که برای این شرکت خیلی پول در آورد، شباهت دارد که آن هم سری فیلمی بود که بر اساس موفقیت یک مجموعه عروسک اسباب بازی درست شده بود.


اما بنا به گزارش یو اس تودی، فیلم وقتی اولین آنونس در فوریه 2009 بیرون آمد کسی را ذوق زده نکرد و تبلیغ آن که در فاصله گران قیمت مسابقه فوتبال سال سوپربال پخش شد، واکنش ولرمی از تماشاگرها داشت. انونس های بعدی فیلم هم نتوانست کمک بکند. از جمله انتقاد هائی که شده بود، مثلا ماده قارچ سبزی بود که در داستان فیلم برج ایفل را در هم می شکند، که به حتی در آنونس ها هم خیلی کارتونی به نظر می رسید... و خیلی از انفجارهای فیلم، تقلید انفجارهای فیلم مرد آهنی بودند و خلاصه فیلم قرار است یک سری اسباب بازی برای آینده معرفی کند ولی اگر در گیشه شکست بخورد، خیزش کبرا در همین حرکت اول، فرو می نشیند.

بهنام ناطقی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:09 AM
بررسی فیلم The Hurt Locker

http://www.picestoon.com/out.php/i66487_thehurtlockeronesheet.jpg

فيلم گنجه رنج The Hurt Locker از کترين بيگلو را منتقدان بهترين فيلم غيرمستند در باره جنگ عراق مي دانند که بعد از شکست تقريبا تمامي فيلمهاي هاليوودي در باره اين جنگ روي پرده مي آيد. اين فيلم که تماشاگر را با جزئيات کار و زندگي سه درجه دار مامور خنثي کردن بمب هاي کنار جاده اي همراه مي کند، در ظاهر يک فيلم حادثه اي و هيجاني است، بي اعتنا به مفاهيم سياسي، اما به قول منتقد نيويورکر بيست سال بعد در دانشگاه ها تدريس مي شود براي اينکه تصويري از واقعيت دلهره آور حضور سربازان آمريکائي در عراق بدست مي دهد.


اين کار جديد از کارگردان برجسته سينماي آمريکا کترين بيگلو که تا حالا به خاطر ساختن فيلمهاي حادثه اي و پرحرکت و ماهيچه شهرت داشت، اولين فيلم هاليوودي در باره جنگ عراق است که قابليت جذب تماشاگر را دارد، به خصوص براي اينکه اصلا کاري به علت اين جنگ، به نحوه اداره آن، به حقانيت نيروهاي آمريکا در عراق و جرج بوش ندارد، يعني مطالبي که فيلمهاي ديگر به آن پرداختند، بلکه نگاه مي کند به سه درجه دار آمريکائي که يک واحد خنثي کردن بمب هاي کنار جاده اي را تشکيل مي دهند و اينها را در ماموريت هيجان انگيز و خطرناکشان دنبال مي کند، و خيلي واقعي گرايانه و از نزديک تماشاگر رادر کنار آنها مي گذارد.



در فيلم هرت لاکر يا گنجه رنج، تماشاگر با سه ارتشي آمريکائي همراه مي شود در ماموريت هاي متعدد براي خنثي کردن بمب هاي خطرناک کنار جاده...



کترين بيگلو، کارگردان فيلم «گنجه رنج» مي گويد در باره بمب هاي کنار جاده اي کنجکاوي زيادي وجود دارد و بيشتر مردم نمي دانند اين بمب ها چي هستند و چطور کار مي کنند و اين فيلم شما را به صحنه وقايع نزديک مي کند و اگر به موضوع علاقمند باشيد، از آن خوشتان خواهد آمد.

فيلم گنجه رنج يک فيلم حادثه اي - هيجاني است، انباشته از لحظه هاي دلهره آور روياروئي نزديک با مرگ. بازيگر نقش تکنيسين بمب جرمي رنر مي گويد اين فيلم در باره جنگ عراق نيست، بلکه جنگ عراق، زمينه فيلمي است در باره سه آدم جالب با کاري واقعا جالب.

داستان و تمرکز فيلم گنجه رنج روي تلاش خطرناک براي خنثي کردن بمب هاي کنار جاده اي، آن را از تمام فيلمهاي هاليوودي در باره جنگ عراق متفاوت مي کند.



انتوني مک کي، بازيگر ديگر فيلم مي گويد فيلمهاي جنگي نظامي که ديده همه بد بودند چون تبليغات سياسي بودند که برخلاف ادعا، حرفي هم براي گفتن نداشتند. مککي مي گويد به همين سبب، از اين جور فيلمها پرهيز مي کرد.



ايونجلين ليلي، بازيگر فيلم، مي گويد به نظر او پيام فيلم اين است که در عراق ما با اشباح در جنگ هستيم و پيامي است که خريدار کمي دارد، مگر اينکه شما پرچم بسيار بزرگي تکان دهيد. مردم اين پيام را سرگرم کننده نمي دانند. ضرباهنگ سريع و بيان خشن و بي پرده، و حضور دائمي و قابل لمس خطر، تماشاگر فيلم «گنجه رنج» را ميخکوب مي کند اما پيام فيلم ساعتها بعد از تجربه ديدن آن، ذهن تماشاگر را رها نمي کند.

از جمله حاضران در مراسم افتتاح فيلم، کارگردان برجسته هاليوود جيمز کامرون بود. جيمز کمرون مي گويد فيلم خارق العاده اي است که موعظه نمي کند و سياسي نيست و فقط نشان مي دهد که در جبهه چه مي گذرد و سواري حيرت انگيزي است همراه شدن با اين سربازها.




اما آيا مي شود اين فيلم را ضد جنگ دانست؟ با اينکه مي گويد سياسي نيست؟ سياسي نيست، به صراحت، برخلاف فيلمهائي مثل دره الاه، که اتفاقا نويسنده اش همين نويسنده سابق، مارک بول Mark Boal است که اين فيلم را نوشته، يا فيلمهاي ديگر، مثل Redacted از برايان دوپالما و Stop Loss سياسي نيست، يعني نمي خواهد تقصير جنگ را به گردن سياستمداران آمريکائي بگذارد، اما سياسي است به صورت غيرمستقيم، در مفهوم، و جذابيت آن، هيجان آن، مفهوم سياسي آن، و مفهوم عاطفي و انساني آن، همه در نگاه دقيق و از نزديک فيلم است به کار اين درجه داران متخصصي که اعزام مي شوند به ميان خيابانهاي خطرناک و پراز دشمن در بغداد براي اينکه بمب کنارجاده اي که پيدا شده، خنثي کنند.

به قول ديويد دنبي، منتقد نيويورکر، کارگردان کترين بيگلو، Bigelow با درک کاملي که از زمان و مکان به تماشاگر منتقل مي کند، برخلاف فيلمهاي فانتزي خشونت، خشونت را لمس کردني مي سازد و با نمايش عدم اعتماد متقابل که در رابطه آمريکائي ها و عراقي وجود دارد، سئوال سياسي خودش را مطرح مي کند. و از ديد اين منتقد، فيلم «گنجه رنج» يا The Hurt Locker يک فيلم کلاسيک است که بيست سال آينده براي اينکه نشان دهند بر سربازان آمريکائي در عراق چي گذشت، اين فيلم را در دانشگاه ها درس خواهند داد.


اين فيلم يک فيلم حادثه اي خشونت آميز است از کارگرداني که تا حالا فيلمهاي خشونت آميز حادثه اي متعددي ساخته مثل Blue Steel از کارهاي اوليه اش در باره يک پليس زن، يا Point Break با کيانو ريوز و پتريک سويزي، در همه اينها و کارهاي بعدي اش مثل Strange Days نوعي خشونت استيليزه و طراحي شده مي بينيم که انگار مي خواهد خشونت و اعمال قدرت را به شعر بصري تبديل کند اما در فيلم جديد، اين روش را کنار گذاشته و خشونت خام و ويراستاري نشده اي نمايش مي دهد که واقعي گرايانه بودنش، به هيجان و تحرک و جنبه تعليق يا ساسپنس فيلم اضافه مي کند.


از طرف ديگر، اين فيلم را مي تواني يک کار تحقيقاتي بداني به خاطر اينکه با خونسردي، فهرستي از انواع بمب هاي کنار جاده اي به نمايش مي گذارد، از نوع ساده آن، تا نوع پيچيده به هم مربوط، تا بمبي که داخل اتوموبيل جاسازي مي شود، تا بمبي که به بدن انسان متحرک شايد قرباني شايد بمبگذار انتحاري، قفل مي شود، تا بمبي که در داخل اندام مرده ها جاسازي مي شود... دانه دانه، سه قهرمان فيلم به اين بمب ها نزديک مي شوند و آنها را در خونسردي که مو بر اندام انسان راست مي کند، خنثي مي کنند... به قول ليزا شوارتزبام، منتقد EW اين فيلم ضمن اينکه يک فيلم حادثه اي و پرتحرک است، احساس واقعي از جنگ به بيننده منتقل مي کند به صورتي که از وسط جبهه ديده مي شود.

http://www.picestoon.com/out.php/i66486_thehurtlocker23.jpg

منتقدها که در فصل تابستان فيلم دندان گير براي ستايش کردن کم گير مي آورند، به شدت از فيلم Hurt Locker تقدير کرده اند. اسکات فانداس، در ويلج وويس مي نويسد فيلمي است که تماشاگر از آن کاملا يکه مي خورد و مثل ويروس داخل بدن شما مي شود به طوريکه اعصاب شما مثل چرخ گوشت له مي کند و دل و روده شما را به هم مي پيچد.



سرمنتقد نيويورک تايمز AO Scot مي نويسد اين بهترين فيلم غيرمستندي است که تا حالا در باره جنگ عراق ساخته شده و اضافه کرده که اگر اين فيلم بهترين فيلم حادثه اي تابستان امسال نباشد، ماشين خودش را منفجر خواهد کرد – از ديد منتقد نيويورک تايمز، اين فيلم نشان مي دهد که حادثه اي و هيجاني بودن، لزوما بي کله بودن نيست وفيلمي است که تماشاگر را به فکر وا مي دارد. – همه منتقدها، در ستايش اين فيلم، يادآور شده اند که تمام فيلمهاي با حسن نيتي که تا حالا در باره جنگ عراق ساخته شده اند، شکست خورده اند براي اينکه به قول منتقد نيويورک تايمز، نه روشنگر بودند نه سرگرم کننده، و مردم، که از واقعيت جنگ عراق نه دل خوشي داشتند نه اطلاع درستي، از اين فيلم ها استقبال نکردند. اما در مورد Hurt Locker کاملا فرق مي کند.



به قول جو مورگنسترن در وال استريت جورنال، فيلم هرت لاکر، ضمن اينکه تصويري موشکافانه از جنگ عراق مي دهد، بررسي اي است نافذ از قهرماني و نمايشگاهي است براي نويسندگي موجز، صرفه جوئي در تکنيک و بازيگري نفس گير. اين منتقد هم نوشته اين فيلم يک اثر کلاسيک است که چگونه افيون جنگ، مي تواند قربانيان خود را معتاد کند به طوريکه نمي توانند از آن دست بکشند.

بهنام ناطقی

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:09 AM
بررسی تازه ترین اثر فوردکاپولا Tetro بهنام ناطقی


فيلم تازه فرنسيس فورد کاپولا، تترو Tetro به سبک فيلمهاي قديم، بيشتر به صورت سياه و سفيد و در يک محله هنرمندان در بوئنوس آيرس، پايتخت آرژانتين فيلمبرداري شده و ماجراي آن اختلافات درون يک خانواده هنرمند است که باسفر پسر جوان خانواده از نيويورک به آرژانتين شروع مي شود در جستجوي برادر بزرگتر، که شاعري سرکش است که خود را از زير سايه سنگين پدر موسيقيدان بيرون کشيده است. اين دومين فيلم از دوران جديد فيلمسازي کوپولاست، که ساختن آثار شخصي تر را در پيش گرفته.

http://www.picestoon.com/out.php/i68574_tetromovies.jpg

فيلم جديد نشان مي دهد که کوپولا به طور جدي برگشته پشت دوربين، چون فيلم قبلي او «جواني بدون جواني» همين سال گذشته اکران شد.

هنرمندي که با فيلم هاي گادفادر شناخته مي شود، بيش از 30 تا فيلم ساخته که معمولا به دو دسته تقسيم مي شوند، فيلمهاي خودش و فيلمهائي که براي استوديوها کار کرده... هر چند کوپولا يکي از بزرگترين فيلمسازان جهان است اما شايد فکر مي کند به هدفي که در زندگي داشته، که مي خواسته صنعت سينماي آمريکا را به کلي متحول کند، نرسيده، حالا راه ديگري در پيش گرفته که خودش را راضي تر مي کند.



فيلم جديد کوپولا چند هفته پيش، برنامه افتتاحيه دوهفته کارگردانان جشنواره کن بود که در واقع يک فستيوال از فيلمهاي غيرمتعارف است در حاشيه فستيوال کن. در فيلم تترو، به گفته اسکات فونداس، منتقد ال اي ويکلي، آقاي کوپولا بلندپروازانه ترين کار دوره جديد کارگرداني اش را عرضه مي کند که فيلمي است غني و راضي کننده به سبک فيلم «تاکر» از کوپولا. (در فيلم تاکر Tucker، سرنوشت يک روياباف صنعتگر آمريکائي را نشان مي داد که با ساختن اتوموبيل جديدي مي خواست به سه کمپاني اصلي ماشين سازي آمريکا رقابت کند، که به نوعي روايتي بود از سرنوشت خود کوپولا، در تلاش ناکامش براي وجودآوردن استوديوي رقيبي براي هاليوود.) تترو هم که سناريوش را خود کوپولا نوشته، روايتي نه چندان پنهان است از تلاش يک فرد مستعد براي رسيدن به آرمانها.


فيلم جديد کوپولا با فيلمبرداري سياه و سفيد و فضاي شهر بوئنوس آيرس، شکل و حال بي زماني دارد. مثل فيلمهاي کلاسيک سينما.

کوپولا مي گويد اين دومين فيلم از دومين دوره فيلمسازي اوست. او مي گويد بعد از ساختن «جواني بدون جواني» تصميم گرفت دوره دومي در فيلمسازي آغاز کند شبيه به آنچه در 20 سالگي مي خواست بشود، که ساختن فيلمهائي است که براي خودش جالب باشد و بودجه سنگين نداشته باشد که مجبور شود نگران جذابيت آن براي تمام دنيا باشد.



Tetro تترو، برادر کوچکتري را نشان مي دهد با بازي نوآمده آلدن ارنريش Alden Ehrenreich که مي رود به بوئنوس آيرس در جستجوي برادرش، شاعر سرکشي با بازي وينست گلو Vincent Galo که در جستجوي استقلال شخصي از خانواده دور شده.



بازيگر جوان آلدن ارنرايک از ديد خيلي ها ترکيبي است از مت ديمون جوان و لئوناردو دوکاپريو جوان آلدن ارنرايک مي گويد در نقش بني، جواني است که خيلي آرمانگرا و رومانتيک است و بلندپرواز، و داستان فيلم، برخورد و بده بستان آرمانگرائي اين جوان است با واقعيت.

کوپولا در آستانه هفتاد سالگي سبک جديدي براي فيلمسازي و براي سرمايه گذاري پيدا کرده است.



کوپولا مي گويد براي پول کار نمي کند و پول ديگر برايش مطرح نيست و هزينه توليد فيلم را خودش مي دهد که راه فيلمسازي شخصي تري را ياد بگيرد. براي اينکه فکر مي کند فيلم سرگرم کننده درجه يک به اندازه کافي هست و همه مي توانند جمعه ها سينما بروند و فيلمهائي عين فيلمهائي که قبلا هم ديده اند ببينند. اما فيلم شخصي کم هست، غير از البته کار فيلمسازهاي مستقل، مثل دختر خودش سوفيا.



سوفيا کوپولا هم البته با پدرش موافق است. خانم سوفيا کوپولا مي گويد باحال است که پدرش براي کار به سبک خودش، خطر مي کند چون حالا سر صحنه راحت تر است و واقعا از کارش لذت مي برد. برخلاف «جواني بدون جواني» که موفقيتي نداشت، منتقدان در جشنواره کن فيلم تيترو را ستايش کردند.



کوپولا سر صحنه کوپولا در فيلمهاي جديدش در آستانه هفتاد سالگي، دارد به زندگي خودش نگاه مي اندازد، يعني ارزيابي گذشته و عمر خودش است. بدون اينکه بخواهد به کليشه هاي خودنگري متوسل شود... با موضوعي که يک عمر مشغولش کرده هنوز کلنجار مي رود، نقش جوشش استعداد و اعتقاد فردي در خلاقيت و ايجاد تغيير در جهان و محيط اطراف.



اين فيلم بعد از سي سال، اولين فيلمي است که کوپولا با سناريوئي از خودش مي سازد. يکي آخرين کارهاي اصيل او چند يکي از شاهکارهاي ماندگار عالم سينما بود، Apocalypse Now اما در زمان خودش با سختي ها و ترديدهاي زيادي روبرو شد. سال 1974 فيلم مکالمه آخرين سناريوي اوريجينال کوپولا بود.



اما فيلم تترو، فيلم به مراتب جمع و جورتري است از آپاکاليپس و گادفادر و ساير فيلمهاي هاليوودي کوپولا. اين فيلم، يک درام خانوادگي شکوه آميز و دردمندانه است که داستانش در يک محله قديمي بوئنوس آيرس اتفاق مي افتد به نام محله La Boca که محل تردد هنرمندها و کافه هاي شاعرهاست. تا نيمساعت بعد از شروع فيلم، کسي نمي فهمد که زمان واقعه کي است چهل سال پيش است شصت سال پيش است يا امروز. فيلمبرداري سياه و سفيد فيلم به قدري زيباست که منتقد ويلج وويس، آرون هيلز، که فيلم را در جشنواره کن ديده، آن را سکرآور و مدهوش کننده توصيف کرده، مثل بهترين شرابهاي قرمز او. و طعنه اش به حرفه ديگر آقاي کوپولاست به عنوان صاحب يکي از مزارع و مارکهاي شراب کاليفرنيا.



موضوع داستان، درام خانوادگي در باره رقابت پدر و پسر، و رابطه دو برادر، به نوعي بازگشت کوپولا به ماجراهاي فيلم گادفادر تعبير شده ولي اين بار بدون اسلحه و خونريزي. نقشي است که پدر هنرمند و موفق در زندگي اين دو برادر ايفا کرده. پدر، يک موسيقيدان و رهبر ارکستر ايتاليائي است مهاجر به ارژانتيتن، که در پي موفقيت و شهرت، خانواده اش را به نيويورک منتقل کرده، غير از پسر بزرگش، که کشمکشي اوديپ گونه دارد با پدر -- اشاره به نمايش کلاسيک سوفوکل است در باره تقابل تقديري پسر و پدر.-- اين برادر که با دلي پر از کينه و رقابت از پدر به آرژانتين گريخته. فيلم با سفر برادر نوجوانش شروع مي شود در جستجوي برادر عزلت گزيده و ما شخصيت محوري داستان را اينطور مي شناسيم. برادر شاعر، با بازي وينيست گلو، يک هنرمند بدخلق و خودزن است که عليرغم نبوغ ادبي اش، سينه اش انباشته از بغض و کينه نسبت به پدر.



به قول کرک هانيکات، منتقد هاليوود ريپورتر، در اين فيلم کوپولا برگشته به دوراني که دانشجوي سينما بود، و فيلم پر است از تصاوير خيره کننده، موسيقي، رقص و درام کلاسيک، ولي از هر نظر، شبيه به کار جواني است که تازه از مدرسه سينما فارغ التحصيل شده، و کله اش در تصاوير سياه وسفيد فيلمهاي کلاسيک اروپائي دهه 1950 و 1960 شناور است و ذهنش هنوز دلمشغول دعواهاي خانوادگي است. هانيکات نوشته اما مولف چنين فيلمي فرنسيس فورد کوپولاست که بازگشتي پيروزمندانه به جشنواره کن را به نمايش مي گذارد، جشنواره اي که بارها از آن نخل طلائي گرفته. هنرمندي که همه براش ناراحت شدند وقتي بازگشتش بعد از سالها فيلم متظاهرانه و مغشوش «جواني براي جواني» سال 2007 بود که پارسال اکران شد.



فيلم جديد با بازي هاي درخشان و سبکي يادآور ادبيات کلاسيک، خاطره شکست فيلم قبلي را از بين مي برد. فيلم تترو که از جمعه ديگر در سينماهاي آمريکا اکران مي شود، مي تواند اميد داشته باشد به تحسين هاي بيشتر از منتقدهائي که قبلا او کوبيدند و فروش گيشه. منتقدها نوشته اند خوشحال اند که در باره يک فيلم کوپولا مثبت بنويسند براي اينکه او را کارگردان گمشده سينما مي دانند.



تابستان فصل فيلمهاي سرگرم کننده براي نوجوانهاست اما يک سري فيلمهاي متفاوت هم اکران مي شود براي آنها که دنبال چيز ديگري مي گردند بهش مي گويند counter programming و بعضي منتقدها براي فيلم کوپولا در چنين فضائي، موفقيت اندکي پيش بيني مي کنند. تا جمعه هم نقدهاي بيشتري در مي آيد، اما ايرادي که به آن گرفته اند اين است که مثل فيلم قبلي، مصنوعي به نظر مي رسد، حتي آن محله مشهور La Boca طوري نورپردازي شده که مثل استوديوست. فيلمي است که باز هم مثل فيلمهاي اوليه کارگردانهاي جوان، خيلي خودآگاه است و خود کوپولا هم تائيد کرده که شخصيت شاعر عصباني محور فيلم را از روي انتونين آرتو، چهره عصباني تئاتر اول قرن بيستم، طرح کرده و کارش تحت تاثير «در بار انداز» اليا کازان است و کارهاي ميکل آنجلو انتونيوني و نوشته هاي تنسي ويليامز و يوجين اونيل.

http://www.picestoon.com/out.php/i68573_tetro2.jpg

تاد مک کارتي در ورايتي نوشته اصلا اين فيلم تقليدي است با استعدادي در حد قبولي نه بيشتر از کارهاي يوجين اونيل و تنسي ويليامز، که هر چند از فيلم قبلي او خيلي بهتر است، اما تترو باز هم فيلمي است که بلندپروازي و جذابيت اندکي دارد. اين منتقد نوشته اين فيلم در نهايت فقط به يک دليل در خاطره ها خواهد ماند و آن هم معرفي استعداد جديد و نوآمده آلدن ارنرايک است

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:10 AM
بررسی فیلم Easy Virtue

http://www.picestoon.com/out.php/i68843_easyvirtueposterchihuahu.jpg

شخصيت جسيکا بيل در فيلم تقواي سست يا«هرزه» يا «بي عفت»، نماينده انقلابي است در ارزش هاي کهنه اخلاقي در فيلم «تقواي سست» او يک زن پيشتاز آمريکائي است، قهرمان مسابقات اتوموبيلراني در دهه 1920، که وارد يک خانواده پولدار و طبقه متوسط بالاي انگليسي مي شود و حضورش زهوار دررفته و داغان طبقه اجتماعي را نشان مي دهد که سعي مي کند با تظاهر به اخلاق ويکتوريائي، و به اصطلاح زاهدنمائي و جانمازآب کشيدن، سقوط کامل خود اقتصادي و اجتماعي و سياسي خود را پنهان کند.


«تقواي سست» يا سست عفت، فيلم جديد کارگرداني است به نام استيون اليوت، که شايد زياد معروف نيست، به دليل اينکه سالهاست هم به دليل تصادف دردناکي در جريان ورزش اسکي، و هم به دليل دلخوري اش از نظام مديريت صنعت سينما، گوشه گرفته بود. فيلمي که استيون اليوت را در سينماي جهان مطرح کرد، يک فيلم غيرمتعارف جاده اي بود در باره چند خواننده زن پوش با شرکت ترنس استامپ به نام «ماجراهاي پرسيلا، ملکه کوير» -- موفقيت آن چنان بود که فرقه شد و حتي نمايش موزيکال آن هم ساخته شد...



حالا در کار جديدش، استيون اليوت برگشته به يک نمايشنامه عليه بورژوازي متظاهر و عصاقورت داده مرتبط با اشراف، در بريتانيا نمايشي است از دهه 1930 يعني تقريبا 80 سال پيش -- ازنمايش پرداز بريتانيائي نوئل کاوارد Noel Coward . در تقواي سست، جسيکا بيل با گروهي از بازيگران کارکشته بين المللي همبازي است، از جمله کالين فيرث. جسيکا بيل مي گويد کار گروهي با بازيگران ديگر را دوست دارد چون ديالوگها مثل مسلسل رد و بدل مي شود و خيلي عالي است و تجربه خيلي خوبي بود.


در «تقواي سست» جوان انگليسي با بازي بن بارنز، همسر جديد آمريکائي خود لوريتا، با بازي جسيکا بيل را به ميان خانواده اشرافي انگليسي خود مي برد ولي مادر داماد با بازي کريستين اسکات تامس، عروس آمريکائي اش را دوست ندارد. کارگردان استيون اليوت هنرپيشه 27 ساله جسيکا بيل را يک روياي مطلق توصيف مي کند و مي گويد زني که بارها به عنوان زيباترين زن دنيا راي آورده، طبعا وقتي مي آيد نقشي بازي کند، بار سنگيني به دوش مي کشد، به خصوص که خيلي ها نمي توانند در ماوراي زيبائي ظاهري او، به هنرش نگاه کنند.


اليوت مي گويد زير صورتک زيبايش، جسيکا بيل يک کمدين باذوق است. او مي گويد در اولين ملاقات وقتي چند تا متلک به جسيکا پراند و او زيرکانه جوابش را داد، فهميد که دختر شيطاني است و مي افزايد جسيکا بيل اين فيلم را مي ربايد. موضوع فيلم «تقواي سست» تلاش بيهوده براي حفظ سنت هاي پوسيده و ارزش هاي فروريخته است. بازيگر کالين فرث مي گويد وقتي فيلم را مي گرفتند، بحران اقتصادي بزرگ جهاني، هنوز مثل امروز کاملا مشهود نبود.


او مي گويد نمي خواهد تمثيل هاي پيش پا افتاده را مطرح کند ولي در جهان هميشه عده اي هستند که سعي مي کنند به انگاره هاي کهنه بياويزند، نظامهاي سياسي يا اقتصادي اي که مدتهاست از کار افتاده. او مي گويد در خانواده موضوع فيلم «تقواي سست» چنين اتفاقي افتاده. از ويژگي هاي فيلم «تقواي سست» بازسازي دقيق زندگي اشراف بريتانيا در آغاز قرن بيستم است، که از جمله شامل شکار و اسب سواري هم مي شود. بن بارنز، که در فيلم ماجراهاي نارنيا درخشيد، مي گويد در طول هفت ماه فيلمبرداري، هيچوقت از اسب نيافتاد ولي صحنه اسب سواري فيلم «تقواي سست» را گذاشته بودند براي آخر کار و ديگرنگران افتادن او نبودند، و در شروع کار، او با اسب افتاد توي جوي، و ديد 50 سوارکار دارند با سرعت به طرفش مي آيند، چون شخصيت او رهبر گروه شکار بود او مي گويد خودش را به سرعت کنار کشيد.


گروه چشمگيري از هنرپيشه هاي انگليسي جمع شده اند دور جسيکا بيل در فيلم «تقواي سست.» هر کدام صاحب اعتبار هستند براي خودشان. مثلا مادر خانواده با بازي کريستين اسکات تامس است که پارسال در فيلم فرانسوي «تو را هميشه دوست داشته ام» واقعا دنياي سينماي جدي را تسخير کرد. يا کالين فرث، که نقش پدر خانواده را بازي مي کند.


با اين حال، کشش اين فيلم همانطور که در اول گزارش هم اشاره کرديم، جسيکا بيل است -- چون چند سال است در اينکه در حال حاضر و در ميان هم نسل هاي خودش، زيباترين چهره و بدن را دارد، ترديدي نيست اما به قول تاد مککارتي، منتقد هفته نامه تخصصي ورايتي، با اين فيلم، خانم جسيکا بيل نشان مي دهد که کمديني است با قدرت و زمان شناس، و علت اينکه اين استعدادهاي او تا حالا معلوم نبود اين بود که کسي از او نخواسته بود آنها را نشان بدهد.



در اين فيلم، خانم بيل شغل غيرعادي اي دارد، يعني در آن زمان دهه سي، نقش يک زن قهرمان اتوموبيلراني را بازي مي کند که شخصيت پيشتازي حساب مي شود براي دوره خودش، يک شخصيت سنت شکن. البته همين که خودش را نشان بدهد براي سريالهاي تلويزيوني مثل آسمان هفتم کافي است. از حضور جسيکا بيل در ميان جمعي از هنرمندان برجسته انگليسي که بگذريم، امتياز ديگري که فيلم «تفواي سست» مي تواند به آن ببالد، حضور، يا بهتر بگوئيم بازگشت سناريست و کارگرداني با توانائي هاي استيون اليوت است به پشت دوربين، که منتقدها از آن استقبال کرده اند.



در اينجا استيون اليوت يکي از نمايش هاي نوئل کاوارد را کار کرده نوئل کاوارد، نويسنده، بازيگر، شاعر، ترانه سرا و شخصيتي هنري - فرهنگي است که سايه اش روي تئاتر و ادبيات قرن بيستم انگليسي زبان افتاده از دهه 1920 تا دهه 1960نويسنده اي است که به خاطر نمايش ادا و اطوار زندگي اشراف و طبقه ثروتمند انگليس مشهور است و دهه ها با موفقيت خيره کننده در انگليس و آمريکا نمايش هاي، موزيکال هاي او و برنامه هائي که براي رسانه ها نوشت، را تکرار کردند. سال 1999 صدمين سالگرد او را جشن گرفتند و منتقدها بارها تاکيد کردند که در وراي موفقيت زودگذر نمايش هاي کميک او، که اشراف را دست مي انداخت و ديالوگ هاي ادائي انگليسي را در دنيا مشهور کرد، مفاهيم جدي تر و انتقاد از آدمهاي روز را مي توان پيدا کرد. نمايش «تقواي سست» نوئل کاوارد را را آلفرد هيچکاک هم فيلم کرده بود، در دوران کار صامت در سال 1927.


به قول منتقد ورايتي، کارگردان فيلم «تقواي سست» استيون اليوت موفق مي شود شامپاني نوئل کاوارد را پراز حباب نگه دارد. ولي اين نمايش را نوئل کاوارد در 24 سالگي نوشته و نمايش حمله اي است آشکار به طبقه مرفه جامعه، طبقه بورژواي انگليسي که بعد از جنگ اول، خيلي از زمين ها وامکانات و حتي پول و ثروت خود را از دست داده بودند، اما با تظاهر به اخلاق ويکتوريائي سعي مي کردند براي خودشان احترام جلب کنند. کيرک هاينکات، منتقد هاليوود ريپوتر که اين فيلم را سال گذشته در جشنواره تورونتو ديده، مي نويسد کارگردان استيون اليوت به خوبي حمله نمايشنامه نويس نوئل کاوارد به رياکاري ويکتوريائي در باره عفت اخلاقي را درک مي کند و در فيلم بازتاب مي دهد.

http://www.picestoon.com/out.php/i68842_easyvirtuexl05filmA.jpg

منتقد ورايتي ياد آور شده که نمايش را همراه با سناريست، شريدن جابينز، نمايش را تا حدود زيادي تغيير داده اند که امروزي تر بشود، بدون اينکه محتواي آن عوض شود، سعي کرده اند که زبان نمايش، لباسها و موسيقي به چشم و گوش تماشاگر امروز، تازگي داشته باشد. به اصطلاح گردو خاک آن را گرفته اند. اين منتقد به خصوص از انتخاب ترانه هاي نوئل کاوارد و کول پورتر، تعريف کرده و از صحنه فيلم که جلال و شکوه در حال زوال خانواده انگليسي را نشان مي دهد. هلن اوهارا، منتقد ماهنامه امپاير، انتقاد کرده از تغيير لحن فيلم، بين کمدي و درام حرکت مي کند و انتقاد کرده از اينکه در لباسها مثلا حس طنر و شفافيت وجود ندارد.


منتقد «تايم اوت» نوشته تنها نقطه سياه فيلم بازي جسيکا بيل است که يا نق مي زند يا زيادي خوشحال است و در هر حال، نمي تواند حق ديالوگهاي درخشان و پرمغز نوئل کاوارد را ادا کند.

LaDy Ds DeMoNa
3rd November 2009, 08:11 AM
شبكه پیچیده توطئه و خیانت


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/43689.jpg



او در شرح آن از تصویر دلخراش‌ترین صحنه‌ها هم ابایی ندارد؛ صحنه‌هایی مثل كره چشمی كه روی زمین افتاده و موش‌های چاق و چله‌ای كه روی صورت قربانی‌ها راه می‌روند و از...

از دخمه‌های مهر و موم شده‌اش بوی خون می‌آید، سرانگشتان توطئه در پس رجزخوانی‌های زود هنگامش خودنمایی می‌كنند
تهدیدهایش پشت كلیساهای متروك را می‌لرزانند و هوهوی تندروار عذاب از هزار توی تلاش دیرین انسان برای حاكمیت علم و قدرت، گوش‌های شنوا در واتیكان را كر كرده است! این همه مقدمه خوبی برای تماشای تلاش تازه فیلمسازی زخم خورده از نقدهای تند «رمز داوینچی» است.


ران هاوارد در تلاش برای تحقق سینمایی رمان دیگری از دن‌براون، علم ومذهب را در آوردگاه مجلل رم به مصاف هم می‌برد، صف‌آرایی فرشتگان و شیاطین را در مقابل هم تصویر می‌كند، حق را تا پای مسلخ می‌برد، با اعلان آتش‌بس میانشان صلح و سپس آشتی برقرار می‌كند و در نهایت پس از90دقیقه هیجان‌ و دلهره، تعقیب و گریز، ابهام و رازگشایی، ترس و امید و ناكامی و كامیابی پرده از یك راز بزرگ برمی‌دارد؛ كاردینال‌های سرخ‌پوش واتیكان برای جبران واپس‌زدگی چندساله خود، تن به پذیرفتن دانش بشری داده‌اند و آن را به عنوان دستاویزی برای موفقیت به رسمیت شناخته‌اند!


«فرشتگان و شیاطین» با مرگ غیرمنتظره پاپ اعظم و تصویر آیین تشریفاتی مراسم تدفین او آغاز می‌شود، با روایتی پیچیده ادامه می‌یابد و تماشاگری كه با ذهنی مغشوش و مشوش از صحنه‌های دلخراش دقایق نخستین فیلم شوكه شده را به دنبال خود می‌كشاند و درست در جایی كه نفس‌هایش به شماره افتاده با انتخاب پاپ جدید پایان فیلم را اعلام كرده و او را از تماشای یك فاجعه سینمایی دیگر پشیمان می‌كند.
رم در سوگ پاپ با تلنگر یك بحران جدی به خود می‌آید؛ 4گزینه مورد تایید شورای انتخاب پاپ جدید ربوده شده‌اند و سارق هوشمند به سنت جیگو درسری فیلم‌های وحشت «اره» در نوار ضبط شده‌ای كلیسا را تهدید می‌كند كه در هر یك ساعت یك نفر از آنها را به قتل می‌رساند و در پایان چهارمین ساعت با یك بمب واتیكان را نابود می‌كند. فرستاده مخفی كلیسا سراسیمه نزد رابرت لنگدون، استاد نمادشناس دانشگاه هوارد می‌رود تا با بررسی سرنخ‌ها و اسناد موجود در آرشیو واتیكان این توطئه بزرگ را خنثی كند.


لنگدون پروفسور سكولاری است كه در «رمزداوینچی» ثابت كرده بود نه تنها اعتقادی به مسیحیت ندارد، بلكه كلیسا را نهادی سركوب شده در تاریخ و سیاست و زندگی مردم می‌داند. با این وجود او تنها به بررسی نمادها و نشانه‌های مذهبی در اسناد موجود اكتفا نمی‌كند و مثل یك كارآگاه در سردابه‌های مخوف و راهروهای تاریك كلیسا به دنبال عامل اصلی این دسیسه است.
رد همه سرنخ‌ها به ایلومیناتی ختم می‌شوند اما قصه با چرخش‌های مكرر دراماتیك هرگونه پیش‌بینی را درباره هویت مجرمان غیرممكن می‌سازد و او پس از ورود به دستگاه كلیسا طولی نمی‌كشد كه متوجه می‌شود همه سرنخ‌ها انحرافی‌اند و تقریبا همه در دایره سوءظن‌اش قرار می‌گیرند؛ ایلومیناتی یا اشراقیون، گروه روشنفكرنمای زیرزمینی هستند كه سال‌ها پیش به خاطر سیاست‌های غلط و خشونت‌آمیز كلیسا در مقابل آن ایستادند.
اشراقیون به اتهام طرفداری از علم و تلاش برای القای اعتقادات عجیب خود به مذهب، طرد و تكفیر شدند و اكنون لبریز از كینه و انتقام درصدد تلافی‌جویی برآمده‌اند... .


بحرانی كه كلیسا با آن روبه‌روست حاصل فساد نهادینه شده در دستگاه داخلی و تضاد میان دو تفكر غالب است كه زمینه‌ساز شكاف عمیق میان خانواده واتیكان شده است؛ عده‌ای چون پدرسیلوانا- روحانی دانشمندی كه در آزمایشگاه ژنو روی پدیده ناشناخته‌ای به نام آنتی‌متر كار می‌كند-بر این باورند كه علم می‌تواند سبب تحكیم پیوند انسان و خداوند شود و گروهی چون پاتریك علم را تهدیدی بزرگ و جدی برای كلیسا می‌دانند و می‌كوشند به هر طریق ممكن با ایجاد فتنه مانع ادامه كار كاردینال‌های شیفته علم شوند. باوجود آن كه اتفاقات «فرشتگان و شیاطین» پیش از قصه «رمزداوینچی» روی می‌دهند، این فیلم دنباله‌ای برای ورسیون سینمایی نه چندان موفق ران‌هاوارد در سال2006 محسوب می‌شود.

هر دو كتاب از پرفروش‌ترین رمان‌های چند سال اخیر آمریكا هستند اما داوینچی در این رقابت نیز بر فرشتگان پیشی گرفت. بیش از 60میلیون نسخه از این كتاب به 40زبان زنده دنیا فروخته شده و 144هفته یعنی نزدیك به 3سال در فهرست پرفروش‌ترین كتاب نیویورك تایمز قرار داشت.
هاوارد و آكیوا گلدزمن برای حفظ جذابیت‌های رمان و البته وفاداری به آن ناگزیر بودند چاشنی اسرارمذهبی را هم به سناریو بیفزایند و البته آن را با ابزار سینما صیقل دهند و این مورد نكوهش سرسخت كلیسای رم قرار گرفت تا جایی كه فعالیت هاوارد را محدود كردند و به او اجازه فیلمبرداری در كلیسا را ندادند.
اما معیار توفیق آنها در سینما كفه‌های ترازوی منتقدان است؛ صاحب‌نظرانی كه رمزداوینچی را به باد انتقاد گرفتند! و حال به نظر می‌رسد كه هاوارد برای گرفتن انتقام از آنها به قصه‌ای دیگر از همان جنس روی آورد.


با این همه هیچ‌كس انتظار جهشی بزرگ در «فرشتگان و شیاطین» را نداشت: همان ستاره (تام هنكس)، همان كارگردان، همان رویكرد،‌همان سناریست(گلدزمن البته با همكاری دیویدكوئپ)، همان تهیه‌كننده(برایان گریزر) و البته همان نوع نگاه به سوژه‌ای از همان جنس، اثری بهره‌مند از همان میزان توجه و كامیابی را پیش‌رویمان قرار می‌دهد؛ نه خلاقیتی در آن دیده می‌شود و نه تلاشی برای خلاقیت به خرج دادن شخصیت اصلی كه همان لنگدون داوینچی است.
تنها تفاوت این كاراكتر با شخصیت 2006اش تحمیل نوعی شتابزدگی متكلف و تصنعی است كه برای پوشاندن ماهیت ایستای «رمزداوینچی» و پاسخ به انتقادهای متوجه آن به كاراكتر او تحمیل شده است. چرخش‌های 360درجه‌ای دوربین را نیز باید در همین راستا و در جهت جبران سرگشتگی‌ها و كمبودها ارزیابی كرد.
با این تفاسیر اصرار كارگردان برتوجه به فوریت‌های زمانی و رعایت توالی منطقی رویدادهای قصه تنها گام مثبت در جهت ارتقای سطح فیلمنامه و منطق‌بخشی به آن محسوب می‌شود.

از سوی دیگر هاوارد كوشیده تا از اصلی‌ترین و پرطرفدارترین عناصر ژانرهای مختلف بهره‌بگیرد و در یك تركیب جادویی از آنها تماشاگر را از همه آنچه كه هیجان در سینما می‌داند محفوظ كند. از این رو در راستای تحقق یك تریلر نفس‌گیر، جنجال قتل‌های زنجیره‌ای كاردینال‌ها را به راه می‌اندازد و از حجم انبوه خشونت و خونریزی‌هایی كه در داستان‌های مذهبی وجود دارد استفاده می‌كند. او در شرح آن از تصویر دلخراش‌ترین صحنه‌ها هم ابایی ندارد؛ صحنه‌هایی مثل كره چشمی كه روی زمین افتاده و موش‌های چاق و چله‌ای كه روی صورت قربانی‌ها راه می‌روند و از اجسادشان تغذیه می‌كنند! با این ترفند برای آنكه خود را از ورطه حزن و كرختی «رمزداوینچی» بیرون بكشد و البته به رقابت با سری «اره» متهم نشود، رشته خشونت‌ را به دست‌های پشت پرده جنایات زنجیره‌ای می‌سپارد.

كارگردان برای حفظ وجه مرموز درامش، به نقشه دسیسه‌آمیزی از جنس تریلر معمایی «كاندیدای منچوری» متوسل می‌شود. از این منظر فیلم برای كاتولیك‌ها جست‌وجوی دستان‌خون آلود در پشت پرده فعالیت‌های سیاسی واتیكان است اما در ادامه آنان را به این باور می‌رساند كه رهبرانشان از صحنه‌های اصلی كنار گذاشته شده‌اند و نقش آنها در تصمیم‌گیری از دیوان عالی آمریكا هم كمرنگ‌تر است!


فیلم حتی گاهی به بهانه ایجاد تعلیق آنقدر در روایت مبهم و پیچیده است كه بیننده را گیج می‌كند. اگر با اغماض به تماشای «فرشتگان و شیاطین» بنشینید مواجهه با صحنه‌های اكشن، موش و گربه‌بازی‌های پلیسی و افشای آنچه تا امروز در پستوی حجره‌های كلیسا مخفی نگه داشته شده بود، سرگرم‌تان خواهد كرد اما تلاش نكنید سر كلاف سردرگم قصه را در میان جنجال كاردینال‌ها و اتفاقات بی‌دلیل و غیرمنتظره بیابید.
با وجود آنكه هاوارد می‌كوشد در «فرشتگان و شیاطین» ملودرامی به مراتب هوشمندانه‌تر از «رمز داوینچی» را ترسیم كند، با یك شروع پوچ و كلیشه‌ای همه‌چیز را خراب می‌كند و با این شاخه به آن شاخه‌پریدن‌های مداوم و دیالوگ‌های نپخته تماشاگر را سرگردان می‌كند.

با وجود آنكه نسبت به «رمز داوینچی» از درجه تظاهر و اغراق فیلم به مراتب كاسته‌شده، پیچیدگی داستان ثقیل براون و تلاش بی‌روح كارگردان در تصویر سیمای جدال خصمانه علم و كلیسا سبب شده كه مصادیق این تنش‌ها هم در شرح جزئیات لنگ بزنند و تقلای عجیب‌وغریب هاوارد را برای تجسم دلمشغولی بزرگ دنیای غرب به اقدامی سراسیمه بدل كنند. هاوارد به همراه فیلمبردارش سالوایی‌توره توتینو ایستایی و حرافی داوینچی را بزرگ‌ترین نقطه ضعف فیلم ارزیابی كرده‌اند و به همین خاطر برای جبران مافات بر دوربین تازیانه می‌زنند تا در میان خیل جمعیت گرد آمده در میدان سنت پیترز بتازد و با تصاویری بی‌مقدمه و بدون مبنا «فرشتگان و شیاطین» را از ورطه ایستایی نجات دهد.


آنها لنگدون را مرتبا در حركت رفت‌وآمد نگه می‌دارند و موسیقی تاثیرگذار هانس زیمر با نت‌های قوی تصاویر را همراهی می‌كند اما این كار به زحمت می‌تواند پوچی و كم‌رمقی فیلم را پنهان كند و تنها فیلم را به لحاظ حسی دچار نوسان می‌كند. این نوسان در بازی‌های فیلم نیز به چشم می‌خورد، به طوری كه این فقدان یكدستی بازی‌ها را می‌توان یكی از ضعف‌های جدی «فرشتگان و شیاطین» قلمداد كرد.

مك گریگور در ارائه تصویری از كشیش جوان موجه و متعهدی به نام كامرلنگو كه در جریان انتقال قدرت كلیسا موثر است، موفق عمل می‌كند و نگران‌ترین چهره میان مذهبیونی است كه تنها راه مقابله با بحران پیش‌رو را توكل و دست به دعا برداشتن می‌دانند! او به شدت نگران از دست رفتن اعتبار كلیسا و شكاف بین علم و مذهب است اما در پایان فیلم با افشای ماهیت اصلی خود تماشاگر را از اعتمادش به او شوكه می‌كند! اسكارس گارد و موئلر استهل از زیر سگرمه‌های تلخ و نگاه جدی‌شان نگاهی دزدكی هم به انسانیت دارند و سعی می‌كنند كه مثل یك بازیكن پوكر دست كاراكترهایشان را در اتفاقات، مخفی نگه دارند. زورر( Zurer) ستاره درخشان «مونیخ» اسپیلبرگ معقول‌ترین و مقبول‌ترین بازیگر فیلم است.


هرچند مدتی طول می‌كشد تا در فیلم جا بیفتد اما زیركی و هوشمندی او خیلی زود او را به یكی از ثاثیرگذارترین چهره‌های فیلم تبدیل می‌كند. مهم‌ترین اشتباه كارگردان در انتخاب دوباره تام هنكس برای نقش اصلی است. چون او شخصیتی برای بازی كردن ندارد، یعنی اساسا فیلمنامه فرصتی را به شخصیت‌پردازی كاراكتر او اختصاص نداده و حتی ویژگی‌های سرگرم‌كننده لنگدون او را هم حذف كرده است. او عملا نقش راهنمای توری را بازی می‌كند كه تماشاگر را به كلیساهای متروك رومن، مقبره‌های تاربسته خطرناك و پناهگاه‌های فراموش‌شده اشراقیون می‌برد.

با وجود بیشتر نقدهایی كه به شخصیت هنكس در «رمزداوینچی» وارد بود، در آنجا او حداقل بی‌تابی و بی‌قراری یك كارشناس را داشت كه می‌توانست به اعمال قهرمانانه و شجاعانه بینجامد اما شخصیتش در «فرشتگان و شیاطین» تنها بازگشت به كاراكتری منسوخ است كه نه‌تنها حرف تازه‌ای ندارد بلكه همان دستاویز برای جذب كوتاه‌مدت بیننده را هم از دست داده و تكرار او مثل انعكاس صدای وودی در فرانكشتاین، «اسباب‌بازی» ذهن تماشاگر را می‌آزارد.


در حالی كه بیشتر مطبوعات سینمایی در مقابل این فیلم موضع گرفتند، تنها Losservatore Romano روزنامه رسمی واتیكان برخلاف جبهه‌گیری سختش مقابل «رمز داوینچی» تعبیر «تلاش ناشیانه، متظاهرانه و سرهم‌بندی شده براون» را بی‌انصافی خواند و این فیلم را دو ساعت نمایش سرگرم‌كننده و آموزنده دانست كه بر نوابغ مدعی و قلب‌های بی‌ایمان تاثیر نخواهد داشت و در تعبیری جالب‌تر آن را بازی ویدئویی سرگرم‌كننده‌ای می‌داند كه در نخستین صحنه‌ها جرقه كنجكاوی را می‌زند و تا آخرین لحظات هیجان‌انگیز و پر از ابهام است!

اما جانبداری واتیكان از فیلمی كه رهبران كاتولیك را قربانی می‌داند نه عاملان دسیسه‌پروری، نتوانست افكار عمومی كه به دنبال افشای توطئه‌های نامقدس پشت پرده بودند را متقاعد كند. تدبائر در نشست دو هفته یك‌بار كمیسیون فیلم و تلویزیون مسیحی درمووی گاید با اطمینان اعلام كرد كه بخش عمده‌ای از درآمد گیشه این فیلم به خزانه حزب دمكرات روانه خواهد شد، چون از نظر این كارشناس مذهبی فیلم بیشتر جنبه سیاسی دارد. هاوارد و هنكس از بازوهای سیاسی قوی در هالیوود هستند.


او معتقد است كه «اگر فروش «رمز داوینچی» را در كشورهای بی‌دین و مذهبی نظیر چین و ژاپن از درآمد كل كم كنیم فروشی معادل 666میلیون دلار، یعنی فروش متوسط یك فیلم معمولی آمریكایی خواهد بود!». به نظر می‌رسد كه هاوارد قصد دارد با زور راهش را در سینما میان توده‌های معترض به سیاست‌های كلیسای كاتولیك باز كند. از این روست كه فضایی را ترسیم می‌كند از آنچه افراط‌گرایان مذهبی بهشت می‌دانند و نتیجه سیاست‌های غلط آن را خیابان‌های آشفته‌ای می‌داند كه شهر رم از زمان تفتیش عقاید تا آن روز به خود ندیده بود. اما نتیجه افزودن عنصر آشوب و فتنه و تصادم این دو نگاه بازهم به نفع كلیسا در چشم‌انداز آینده مدرن بشری است.

در حقیقت این فیلم نه در مقابل مذهب كه در خدمت كلیساست و آن را از هرگونه فساد درونی، زد و بند سیاسی و مالی و اخلاقی تبرئه می‌كند. جدی‌ترین مشكل تماشاگر با فیلم ارتباط برقرار كردن با 40دقیقه پایانی آن و سرگردانی برای یافتن نقطه پایان است؛ چون درست درجایی كه فكر می‌كنید قصه تمام شده، فیلم ادامه می‌یابد و در عین ناباوری داستان جدیدی را آغاز می‌كند! هاوارد بی‌اعتنا به كوله‌بار سه دهه تجربه سینمایی‌اش، در مواجهه با داستان دن براون چنان عنان از كف داده كه گویی قواعد داستان گویی را هم فراموش كرده است.
«فرشتگان و شیاطین» نسبت به «رمز داوینچی» كه خود فیلم ضعیفی بود گامی به پس است و به نظر می‌رسد ادامه مسیر «فراست – نیك